مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!
من هنوز شعرهای فارسی و کلماتش رو نخوندم! خسته هم نیستم! نمیدونم چرا برق رو خاموش کردم!! یعنی بیام زیر نور لب‌تاپ بشینم بخونمشون؟! :))) 
ناراحت نیستم! قاعدتاً خیلی باید مضطرب باشم ، چون کاملاً آماده نیستم! همش رفتم سراغ درس‌های دیگه! حالا آیا ادبیات فارسی بر من چیره خواهد شد؟! الله اعلم! هر طور شده یه دور کامل دیگه باید تا ساعت 10 فردا بخونم! خدا کمک کنه ان‌شاالله :/
:::
این روزها از بابت راه خیلی سردرگم شدم! نمیدونم جز راهی که همه میرن ، راهی هست یا نه؟! آخرِ این راه که درس خوندن باشه ، اگه توی انتخاب رشته دانشگاهی فقط همون چیزی که فکر میکنم خوبه رو برای اولویت اول انتخاب کنم و بقیه رو خالی بذارم و همون رو قبول نشم یا بعد چندماه پشیمون بشم و بفهمم چیزی که فکر میکردم نبوده ، آیا راهی هست که عمرم و وقتی که برای کنکور گذاشتم به فنا نره یا اینکه از بین میره؟! حالا حتی اگه توی انتخاب رشته دانشگاهی چیزای دیگه‌ای رو بزنم اصلاً ده سال دیگه اگه زنده باشم ، راضی هستم یا نه؟! میدونم زوده از الان به اینجور چیزا فکر کردن ! اما با شرایطی که محیط‌ـم داره ، اگه از الان همه‌چی رو تعیین نکنم ، انگیزه‌ای واسه خوندنِ این همه درس ندارم!! هرچند که میخونمشون! 
:::
خب دوباره دعواشون شد! کم کم داریم میریم که داشته باشیم فازِ چهارم سلسه‌ دعواهای خاله‌زنکی رو! :|||
  • Mr. Moradi
  • جمعه ۱۲ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۲:۵۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۲۳
نظرات شما ( ۳ ) ۳ موافق

بعضی اوقات آدم نمیدونه چیکار کنه ... بعضی اوقات هم پیش میاد که آدمیزاد اختیار داره ، شعور داره ، درک داره ، میدونه ؛ اما باز هم اشتباه می‌کنه! اما بعضی اوقات اصلاً نمیدونه چیکار کنه! به چی فکر کنه و برای کدوم فکرش ارزش قائل نشه! نمیدونه که چی به چیه! فقط همین! نمیدونه که چیکار کنه با همه‌ی دونسته‌هاش ...

:::

گاهی وقتا خدا زمان رو یه جوری تنظیم میکنه که یه برخوردی یه نگاهی یه اتفاقی بیفته! صبح میخواستم بیرون برم ؛ آماده بودم ولی واقعا بدونِ هیچ بهونه‌ای پنج دقیقه رفتنم نمی‌اومد! یعنی نمیدونستم چیکار کنم! رفتم بیرون ، کوچه‌مون رو که رد کردم خاله‌م رو دیدم از روبرو ، اونم خاله‌ای که هفت هشت ماهه که ندیدمش!! ، زل زدم تو چشماش که وقتی نگاهش چرخید یه سلام مختصری صورت بگیره حداقل! اما نمیدونم واقعا متوجه نشد یا خودش رو زد به اون راه! مثل چی زل زد به روبروش و رفت! اصلا قرنیه‌ی چشمش رو میدیدم که داره با زور نگهش میداره که نچرخه!!‌ آخه آدم اینو به کدوم بنی بشری بگه!! :| حالا نیاید بگید طرف متوجه نبوده خاب!!‌ شما غریبه‌ هم توی خیابون زل بزنه بهتون متوجه‌اش میشید!! آشنا که دیگه جای خود داره! همون هفت هشت ماهه پیش که توی جشن ولادت صاحب الزمان دیدمش ، چنان سُقلمه‌ای به بچه‌اش زد که نخند و نگاهش نکن و اینا ... چه بلایی سر این‌ها اومده آخه!؟ هوووف!

:::

چقدر ما انسان‌ها الکی الکی زندگی رو کوفت و زهرِمارِ خودمون و اطرافیامون کردیم؟! واقعا چقدر الکی الکی آخه؟! بسه دیگه! چرا وقتی هیچ‌ مشکلی وجود نداره الکی مشکل درست می‌کنین؟! زندگی کنین خاب! زنده بودن که شرط نیست :|

:::

الان من دیگه فقط من نیستم ... من هستم و یک عالمه درسِ تلنبار شده‌ی امتحان‌دارِ خونده نشده که حتی روم نمیشه به خدا بگم این‌بار هم به خیر بگذرونش :|

:::

دیروز رفتیم یه مغازه‌ای ، فروشنده‌اش یه آهنگی رو گذاشته بود ، خیلی یهویی ازش خوشم اومد ، یه تیکه‌اش رو به زور توی اون شلوغی متوجه شدم و یادداشت کردم و دانلودش کردم تا الان خیلی زیاد تکرار شده!! خواننده‌اش رو نمی‌شناختم ، سرچ کردم دیدم سال 55 فوت شده! چهل سال پیش! برام شنیدنِ صداهای چندین سال قبل جالبه :)

زمستون - افشین مقدم  

نظرات شما ( ۹ ) ۵ موافق
۶ موافق

از درد کهنه ای که مداوا نمیشود


یا میشود گلایه کنم یا نمیشود


اینک سلام حضرت عیسی تر از مسیح


لطفت نگو که شامل ماها نمیشود


ای من فدای پنجره فولاد چشمهات


از بغض من چرا گره ای وا نمیشود؟


یوسف ترین عزیز !مرا تا خودت بخوان


هرچند این غریبه زلیخا نمیشود....

***

"مریم اخوان طاهری"

::::

نمی‌شود آقا ، نمی‌شود

شهادت امام رضا علیه السلام رو تسلیت میگم ... 

+ بشنوید؛ آمده‌ام ای شاه ، پناهم بده

  • Mr. Moradi
  • چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۵ ، ۱۱:۴۸
  • دل نوشت
  • نمایش : ۳۳
۱۳ موافق

صفحات دیگر

up