مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : مدال فیلدز
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

زندگی را شلوغ کنید. اجازه بدهید همه‌چیز در هم بپیچد. بگذارید یادتان نیاید همین ثانیه‌ی پیش، شناسنامه‌ی در دست‌تان را کجا گذاشته‌اید. بگذارید از خستگی و دربه‌دری گوشه‌ای بایستید و فقط به آسمان نگاه کنید. اجازه بدهید حسرتِ همه‌ی بعضی‌ها را بخورید. خودتان را وادار به بدبختی کنید. چرا که فقط اینگونه می‌شود خوشبختی را چشید. چون می‌دانید همه‌‌ی بدبختی‌ها درست می‌شوند. - البته به جز همان حسرت! بقیه‌ش درست‌شدنی‌اند. -

+ الکی مثلاً شلوغی‌های ساختگی یا غیرساختگی، جواب می‌دهند و فراموشی می‌آورند! ولی دریغ که ... که اینگونه نیست. 

  • موافقین ۱۱
  • ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۵
  • Mr. Moradi

روزنامه را خریده بودم و فاتحانه به سمت خانه برگشتم. آن‌روزها روزنامه بزرگترین رسانه و سرگرمیِ من بود. بعدازظهر، به بهانه‌های دیگری، شاید بستنی شاید نان، زده بودم بیرون. تمامِ میدان معلم تا بیستون را بخاطر دکه‌ای که روزنامه داشت دویده بودم. سربالایی بود. نفس‌گیر بود. دویست‌تومان روزنامه خریدم و برگشتم. از قم آمده بودیم مثلا تعطیلات. یک هفته دو هفته، در خانه‌ی عمه. خودِ عمه نبود. کلید را نمی‌دانم به چه دلیلی، داده بود به ما، که هروقت خواستیم بیاییم و از خانه استفاده کنیم. بی‌تعارف می‌گفت از وسایل یخچال استفاده کنید، ولی ما نه تنها از آن‌ها استفاده نمی‌کردیم - چرا که می‌دانستیم خودِ عمه برایش سخت است خرید! - بلکه قبض برقش را هم می‌دادیم و من چقدر دلم می‌خواست که هرباره و هرباره همین‌گونه می‌بودیم. وسط اتاق نشستم و روزنامه را باز کردم. تیترش را نگاه کردم. تاریخش را. سی‌اُم تیرماه. حالم بد شد. گریه‌ام گرفت. به دلایلِ مجهولی دلم تنگِ نمی‌دانم چه، شده بود. خوابیدم روی تخت. به زبریِ پرده و نرمیِ رنگ‌روغنِ دیوار دست کشیدم. آخ که چقدر این صحنه‌ها واضح از جلوی چشمِ من می‌گذرند. چقدر واضح زبریِ پرده و نرمی دیوار به یادم مانده و حس می‌کنم‌شان. دلم گرفته بود که سی‌اُم تیرماه شده است. ناراحت بودم از اینکه تیرماه گذشته است و هنوز هیچ کاری انجام نداده‌ام. البته نمی‌دانم منظورِ خودم از آن همه گرفتگی و ناراحتی چه بود. بعد از آن و بازگشت به قم هم کارِ خاصی انجام نداده‌ام آخر! خلاصه آن روز ثبت شد. آن روز که در آن اتاقِ هشت نُه متریِ خاطره‌انگیز، تمامِ دلم گرفته بود و در سالن و آشپزخانه، عطرِ کوکو می‌آمد و مامانی قرآن می‌شنید و زمزمه می‌کرد. 

حالا چهارسال از آن روزها می‌گذرد. روزهایی که قرار بود خوب باشند و نبودند. می‌توانستند خوب باشند و نبودند. گاهی تقصیرِ من بود و لج‌بازی‌هایم. گاهی تقصیر زمانه‌ای که من را اینطور کرده بود و گاهی تقصیر فلانی و فلانی و فلانی که گند زده‌اند به زندگی‌‌ِ ما بچه‌ها. نمی‌دانم از که باید گِله کنم که من هنوز دلم در آن روزهای چهارسالِ پیش مانده است. دلم پیشِ روزهایی که می‌توانست عالی باشد، مامانی باشد، فلانی باشد، ما باشیم، مانده است. دلم تنگِ روزهایی که هنوز امیدی به «خانواده‌بودن» باقی مانده بود، بدجور مانده است. 

زبریِ پرده‌ی نارنجی‌اش منظور بود. عکس برای همان تاریخ نیست. احتمالاً یک یا دوسال بعد از آن سی‌تیر باشد.

+ ای کاش یک حقِ مالکیتی هم برای نوستالژی قائل می‌بودند. من میخواهم این خانه را یک‌جا ببلعم. باور کنید! 

++ چشم در چشمِ خیابان معلم و نمای خانه که می‌شوم، می‌خواهم زمان را بِکِشم عقب و در صورتِ همه برای یک‌بار، داد بزنم که آدم باشید! مطمئنم فرقی ایجاد نمی‌کند! نرود میخِ آهنین در سنگ...

+++ البته جمله‌ی بالا شاملِ بچگی‌های من نیز می‌شود. اما من همان بچه بودنم توجیه و عذرِ مناسبی‌ست! 

  • Mr. Moradi

چند روز قبل، خبری در فضای مجازی و رسانه‌ای، به‌طور محسوسی پخش شد. خبر ابتلا به سرطانِ مریم میرزاخانی. نمی‌دانم چرا به‌گونه‌ای فضاسازی کردند که پروفسور میرزاخانی، تنها همین چند روز است که به سرطان مبتلا شده است. خودم هم نمی‌دانم، ولی فقط همین چند روز است؟ همین چند روز، من هیچ قانع نمی‌شدم که سرطان، در طول مدت بسیار کوتاهی، زنِ نسبتاً جوان و هوشیاری را از پای درآورده باشد. تا اینکه در نوشته‌ی مطمئن و معتبری خواندم که یک‌سال‌ونیمِ قبل، سرطان ایشان رو به وخامت رفته است. سرطان را هم از چهارسال قبل داشته‌اند. این قانع‌کننده‌تر است! نه؟ 

برای شخص من، درجه‌ی بین‌المللی و یا داخلیِ علمیِ شخص، اهمیت ویژه‌ای ندارد. تعداد مدال و القابِ علمی اهمیتی ندارد. یعنی صرفِ اینکه کسی مهندس، دکتر، نابغه، دانشمند، پروفسور یا مدال‌آور باشد، نمی‌تواند در دل و ذهن من، جایی باز کند. آنچنان تأثیری بر من ندارند. بله؛ منظور در این جا، این نیست که این جایگاه‌ها، ارزشی ندارند. منظور اگر این بود، مطمئناً مفاهیم «دانایی»‌ و «علم‌آموزی» را باید مرور می‌کردم. اما آنچه که برای من مشخص است این است که القابِ علمی و بین‌المللی و شهرت‌ها نمی‌توانند دلربا باشند. 

در روزگاران قدیم هم اشخاص جدای از دیار خود نبودند. یا حتی به گونه‌ای، به نامِ محل حضور یا تحصیل و زیستن، مشهور می‌شدند. این را من قبول ندارم. نمی‌شود شخص را مصادره کرد. نه برای آمریکا. نه برای ایران. شخص مستقل از محل است و هرچقدر هم که بخواهیم کسی را به محل و مکانی مرتبط کنیم، بیهوده است. از واضحات است که حضور دانشمندانی چون پروفسور سمیعی و میرزاخانی، موجباتِ پیشرفتِ علمیِ کشورِ میزبان را فراهم می‌کند. و مشخص است که در هر چندین و چند مورد، این ثمره، به کشورهای دیگر رسیده است و نه به ایران، زادگاهِ آن‌ها. و نمی‌شود پذیرفت که مشکل از ایرانی‌های مسئول، نبوده است. ولی محل، از اشخاص مستقل و جدا نیست. می‌شود افتخاراتی را به محل‌هایی منتسب دانست. می‌شود دل خوش کرد که ایرانی‌های دانشمند مقیم در خارج از ایران، که سودرسانی برای همان‌ها دارند، حداقلش اسمی برای ایران به ارمغان می‌آورند. که باز هم این صرفاً «افتخار» نمی‌تواند در دل و ذهن من جای باز کند. 

امروز دلِ من، به نوشتن رضا داد. که بنویسم آن‌ها در نماندن، تقصیری نداشته‌اند. بی‌عرضگی از مسئولین بوده است. ولی در رفتن و همان‌جا را آباد کردن، چرا. البته مسئله‌ی آمریکا هم مطرح می‌شود که «سخت» به نخبگانش و در وهله‌ی دوم به ایرانی‌ها، روادید می‌دهد! آزادی و حقوق‌بشر که کشکِ خودساخته‌شان است. و الّا واقعاً والدین میرزاخانی، فقط همین چندروزِ پیش به دیدنِ فرزندشان مشتاق شده‌اند؟

به هر صورت، مریم میرزاخانی، نابغه‌ی ریاضیات، شخصیتی ایرانی است، که ایرانیان، تنها می‌توانند به «مهدِ پرورشِ او و امثال او بودن»، افتخار و اکتفا کنند. و این «تنها می‌توانند ...» جایِ بسی تأسف و ناراحتی دارد.

خداوند رحمتش کند.

  • Mr. Moradi

چند روزی‌ست که اعصاب‌خرابی‌هایم را، سرِ رکاب‌های بیچاره خالی می‌کنم. چند روزی‌ست که امیدوار شده‌ام. چند روزی‌ست که در پی بهتر شدن رفته‌ام. چند روزی‌ست که به فراموشی علاقه‌مند شده‌ام. چند روزی‌ست که دیگر حوصله‌ی این را ندارم که بگویم : «خدایا همین الان هم منو بکشی راضی‌ام...»

کتاب خواندن، هیچ‌وقت نتوانسته ذهنِ من را از حالتی که در آن است خارج کند. اگر شلوغ باشد، همان می‌ماند. و اگر خلوت، همان. اما اینکه غرقِ کتابی بشوم، کمک می‌کند به اینکه دور شوم از شلوغی‌های ناخواسته‌ای که تمام نمی‌شوند. کتاب‌های داستانی و سیاسی و تحقیقاتی و دینی و تحلیلی، فرقی نمی‌کند. چاپ نودوشش با هفتادونه، تفاوتی ندارد. فقط باشد. فقط باشد. تنها امیدم به همین‌هاست و کلاس‌هایی که قرار است شروع شوند و پنج‌شنبه‌های انجمن و سرشلوغی‌های کاریِ سازمان. تنها امیدم این است که مشغله‌های مداوم، مرا از آنچه نمی‌خواهم، گمراه کند و راهم را راست و یادش را فراموش. سخت است تنها امیدِ آدم، مواردی باشند که امتحانشان را پس داده‌اند. سخت است امید نداشتن، به اراده. به خود. سخت است. سخت است عادی نبودن.

چرخ را برداشتم. در راه آقای ر. را دیدم. موقعیت را برانداز کردم و حدس زدم که از کجا می‌آید. خودش هم وسطِ صحبت گفت. از کلاس زبان می‌آمد. می‌گفت خیلی سخت است برایش یادگیری. می‌گفت به‌زووور با نمره هفتادوشش این ترم را قبول شده است. می‌گفت تا وقتی مجردی هرچه میخواهی یاد بگیر که بعدش - می‌زند زیر خنده - بچه نمی‌گذارد. وسیله‌ی داخل دستش را نشان می‌دهد که بچه شکانده و آورده نمایندگی برای تعمیر! گفتم همین است دیگر آقا. زندگی همین است دیگر. - در دلم گفتم خیلی هم خوب است که. - گفتم زبان به چه دردتان می‌خورد؟ گفت می‌خواهد دکتری بگیرد و باید انگلیسی و عربی را تخصصی بلد باشد. تافل داشته باشد. می‌خواهد هیئت علمی شود و این‌ها. می‌گفت آموزش‌وپرورش فوقش یک‌ونیم می‌دهد. هیئت علمی حداقلش چهار است. راست می‌گوید. سخت است یک‌ونیم در این زمانه. آموزش‌وپرورشی بودن در این سال‌ها، نمی‌ارزد. آقای ر. به خیلی از آدم‌های این دوره زمانه، شرف دارد. خیلی بیش‌تر. از فیزیک هم گفت، از اینکه بچه‌ها تجدید شده‌اند. از اینکه اولیا آمده گفته: بچه‌ام هم تابستون اومده و کلاس‌های درس و هم تقویتی. بعد آقای گ. برگشته گفته که بچه‌ات گیج است دیگر :)) بعد می‌گفت که اسم من و مومن را زیاد می‌آورد. در دلم گفتم، نوزده‌ونیم دبیر را اگر بکنیم هجده، باز هم اسمم را می‌آورد؟ فکر کنم با این وضعِ تجدید‌ی‌ها، پانزده هم زرنگ باشد. ر. می‌گفت برای ثبت نام سر و دست می‌شکنند انگار بهشتی چیست. گفتم میدانم به‌درد نمی‌خورد آنچنان. فقط سر و صدا دارد و اسم! البته این‌ها را اول گفت و آن‌ها را آخر. جابه‌جا نوشته‌ام! به هر حال من رفتم به سمتِ انجمن و او هم رفت نمایندگی تا ببینید باید چه کند. 

داخلِ ساختمان که شدیم ساکتِ ساکت بود. اعصابم خرد شده بود. هم از بدقولی و هم بدزمانیِ انجمنی‌ها. البته برای من اهمیتی نداشت، ولی از اینکه خانم‌ها - بخش خواهران :| - بخواهند در را باز کنند، خوشم نمی‌آمد. برق‌ها را روشن کردم و رفتم در کتابخانه‌اش. بعد از گشتن‌های بسیار و روشن کردنِ چراغش، لوازم پذیرایی را دیدم و با خود گفتم تبعیض تا به کجا؟! چایی و شکلات و شیرینی!؟ به ما یک شربتِ کم‌شکر دادند جلسه‌ی اول و دیگر هیچ. والا خب!

نشستم به خواندن. آمدند و بعد از مقدمات، PES بازی کردیم و بقیه هم گل‌کوچیک در داخلِ همین ساختمان! و خب نمی‌دانم این انجمن، به این شکل، چه کمکی می‌کند به بچه‌ها جز مثلاً روحیه‌دهی و تفریح؟! چرا هیچ‌کس کمی جدی‌تر عمل نمی‌کند در این مملکت!؟ 

یکی از بچه‌ها، یک‌هویی مثلاً می‌خواست پیشنهاد بدهد، بعد گفت که با بخش خواهران - ایشان از بس در همین سه جمله‌ی خودش خواهران و برادران گفت که بنده رسماً حس کردم سرِ فیلم‌برداریِ فیلمی بسیجی هستیم! - بله داشت می‌گفت که با بخش خواهران به اردو رفته است ؛ که خب هنوز جملاتش تمام نشده بود که همه‌مان با خنده به باقیِ صحبت‌هایش گوش فرا دادیم :| خوب خودش را سوژه کرد :)) (داخل پرانتز بگویم که انجمن اصلا از این‌کارها نداردها. فکر بد نکنیدهااا :دی این‌یکی فامیل بود با آن‌ها. لابد با همه‌ی دخترها :/ به خودش مربوط است اصلا :دی )

وسایل PES را مشاهده می‌کنید در گوشه‌ی تصویر! بعلاوه‌ی کتابخانه‌ای که نصفِ کتاب‌هایش آنچنان به‌درد نمی‌خورد و تفصیلی و توضیحی‌ست و منبری! ولی بد هم نیست. کارِ مرا، همانی که در بالاتر گفتم، راه می‌اندازد!

.

این هم، تجهیزاتِ مصرف شده‌ی بخش دخترانه - بخش خواهران :| - است، مقدارش که بیش‌تر بود و روی زمین پخش‌وپلا! راستش می‌خواستم بگویم چقدر تبعیض آخر؟! اما بعد با خود گفتم که خب خودشان می‌آورند دیگر. ولی؛ بستنیِ تهِ فریزر را هم خودشان آورده بودند؟! چقدر تبعیض آخر؟! :|

.

از شوخی که بگذریم، باید بگویم ظرفیت، مکان و توانایی‌اش، محیا و آماده است. منتظرم که ببینم چه روزی جدی‌تر کار می‌کنند و قدرِ وقت را می‌فهمند؟ می‌رسد روزی که کارِ جدی ببینیم؟ کار فرهنگی مثلا؟! - چیزی که ادعایشان است - کاری فراتر از سالن فوتسال - که من نمی‌روم - و بازی PES و گعده‌های تفریح‌وار؟! 

+ عنوان هم شوخی است! وگرنه بخش برادران، فقط تنبل‌اند! وگرنه ما هم قرار بود عصرانه داشته باشیم. والا خب! اصلا باید به همان پسر که در بخش خواهران - :| - برو و بیا دارد بگویم که سفارش عصرانه بدهد که همان‌ها برای ما هم درست کنند. شاید این‌گونه دردِ تبعیضی که در میزانِ تجهیزاتِ آن‌ها و ما هست، کمی کمتر شود... :))

++ خودم هم نمی‌دانم این پُست چه شد! اولش ناراحت نوشتم و آخرش فازش را برعکس کردم که غمگین به‌نظر نیاید. مخلوط هم مزه‌ی خودش را دارد دیگر!

  • Mr. Moradi
up