مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : اجنبی حرف بزن!
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

1. اونقدری که از دیدنِ دبیرها و معلم‌هام روحیه و انگیزه می‌گیرم، از هیچی نمی‌گیرم! اصن نوعش خیلی متفاوت و خوبه. «چیرانی» رو دیدم. دبیر علوم هشتم و نهم. دبیرِ فوق‌العاده‌ای بود. بسیار دوست‌داشتنی هستش واسم. تکیه‌کلامش هم «هستش» هستش :)) شاید توی یک دقیقه پنج شیش بار از «هستش» استفاده کنه. :))
2. زندگی خیلی مسخره‌ست. ما آدم‌ها بدتر اومدیم گند زدیم بهش. بی‌معنی‌ـش کردیم. همون یه‌ذره معنی رو هم ازش گرفتیم. ما دیگه زندگی نمی‌کنیم. ما دیگه حتی زنده هم نیستیم.
3. چجوری میشه فکر رو تغییر داد؟ چجوری؟ چجوری میشه فکر نکرد؟ چجوری؟
4. از نمایشی بودن متنفرم. و این روزها همه‌چی نمایشی شده. حتی نفس کشیدنی که مجبور و محکومیم به انجامش.
5. دلم واسه مدرسه تنگ نشده! هنوز ازش متنفرم. ای‌کاش می‌شد ترک‌تحصیل کرد :|
5.5. در راستای شماره‌ی 5 ، اگه ترک‌تحصیل کنم، بعد چه غلطی می‌تونم انجام بدم؟ هیچی! من توی «هیچی» استعدادِ خوبی دارم!
6. تا حالا اینقدر به زندگی از زاویه‌ی «ناامیدی» و «پوچی» نگاه نکرده بودم.
7. می‌بینید توروخدا؟! با خودم یه‌کاری کردم که دیگه به «مرگ» هم علاقه‌ای ندارم! مرگ هم شده دردسری واسه خودش! حالا قلبِ من چرا هی میگیره این وسط؟ دوست دارم بمیرما ولی نمیشه آخه. یعنی گند زدم به پرونده‌م :دی
8. چند روزی هست که میخوام یه چندتا نقل‌قول از یکی از روایت‌های داستان رو براتون بذارم، ولی هیچ حوصله‌ام نمیشه که برم ده صفحه رو بخونم بخاطر پیدا کردن پنج شیش خط ...!
9. یعنی میشه من روزی رو ببینم که همه‌چی بهتر از الانه؟
10. میدونید؟ من چندین ماهه که منتظرم یه‌روز بیام عنوان بزنم : «همه‌چی آرومه، من چقدر خوشحالم» یا «انگاری ابرا پا رو پس کشیدن ...» یا حتی «سال نو یعنی تو»! ... ولی این‌ها هنوز دروغی بیش نیستن. هنوز من هیچ‌قدر خوشحال نیستم. هیچ ابری پا رو پس نکشیده. و هیچ تویی وجود نداره که بتپه به نبضِ این رهایی... در واقع من فقط منتظر بودم که یه‌چیزی عوض بشه و بیام بنویسم که مستر حالش عالیه. که امروز روزِ خیلی فوق‌العاده‌ای بود. که این اتفاق/تغییر بهترین اتفاق/تغییرِ زندگی‌ـمه. ولی هیچی نشده. یعنی قرار هم نیست بشه. و اینطور که من می‌بینم برای این‌که چیزی بدتر نشه صلواتی بفرستید لطفا!

  • موافقین ۹
  • ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۴۷
  • Mr. Moradi

بسم الله...
ما انسان‌های بی‌دل، یک‌روزی باید به‌خودمان بیائیم. یک‌روز باید بفهمیم که چگونه همه‌چیز را از خودمان پس گرفتیم و برای خود هیچ باقی نگذاشتیم. یک‌روزی باید برسد که خودمان بفهمیم که چه به خود بد کردیم و چه دل‌ـمان تهی شد از هرچه که قبل از آن داشت.
این‌روزها، شاید روزهایی باشند برای شروع دوباره. شاید تغییرِ اعداد، انگیزه‌ای باشند برای تغییر احوالاتی که بر هریک از ما غالب است و ما بی‌اختیار، مغلوبِ آن‌ها شده‌ایم. نمی‌دانم دقت کرده‌اید یا نه. ولی این روزها فرقی ندارند با روزهای دیگر. وقتی یک‌نفر مثل من، نشسته است و منتظر است تیرِ غیب بیاید و یا خلاصش کند یا آرامشش دهد، قطعاً این روزها برایش مزخرف می‌شوند. حتی اگر روزهای خوب هم همین‌قدر بیست و چهارساعته باشند.
نادانی‌ست که بگویم تقصیر عید است! یا تقصیرِ سالِ جدید! و از آدم‌های جاهلی می‌شوم اگر بگویم امسال نیز خوب نخواهد بود. این بدترین فکری‌ست که ممکن است یک‌نفر به خودش تلقین کند. که سعی کند با این تلقین، خودش را بی‌مسئولیت و بی‌اختیار جلوه دهد. این از حماقتِ یک انسان است و جز این نیست. حتی خرافه‌پرستان هم تبصره‌هایی قائل‌اند برای خرافاتشان. ولی بعضی از انسان‌ها، مِن جمله‌ی خودم، ناخودآگاه می‌خواهند تقصیر را ارجاع دهند به مقصری ساختگی. و هیچ‌کس بهتر از خودشان نمی‌تواند درک کند که مقصرترین انسان در این عالم، فقط و فقط خودشان هستند. که لعنتی‌تر از آن‌ها نیست.
نمی‌دانم این اعتراف چه کمکی می‌کند ولی حداقلش می‌تواند به خودم این مهم را ثابت کند که من می‌دانم. و این دانستن کمکی به اوضاعِ نابسامانِ فکری‌ام نمی‌کند. تنها چیزی را که نمی‌دانم این است که دقیقاً چه می‌شود کرد برای این اوضاع نابسامان که پدیدآورنده‌اش خودم بوده‌ام. البته که ما انسان‌ها می‌توانیم دروغ‌گو و دروغ‌نویس‌های عظیمی باشیم. آنقدر عظیم، که گاهی خودمان باورمان شود. در همینجا من آنقدر با عظمت دروغ گفته‌ام که خودم هم کم کم باور کرده‌ام که نمی‌دانم راه‌حل چیست. من حتی می‌دانم که چرا دروغ بافته‌ام به متن. فقط و فقط برای این که سخت است. اصلاح سخت است و ما راحت‌طلب شده‌ایم. این‌ها اعترافاتی هستند که به هیچ تغییری کمک نمی‌کنند. ولی شاید بتوانند به‌خودم ثابت کنند که می‌دانم. که می‌دانستم و باز هم به دروغ‌بافی‌های خودم برای خودم، ادامه دادم و آنقدر به‌دروغ، خودم را فریب داده‌ام که حال، چاره را یا نمی‌دانم یا در دروغ‌های واهیِ خودم می‌بینم. در راحت‌طلبی. و این فاجعه‌ای‌ست که آینده‌ی ما را تهدید می‌کند.

  • موافقین ۲۱
  • ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۹
  • Mr. Moradi

دیروز ساعت هنوز به چهار نرسیده بود. روی همین صندلی نشسته بودم. رفته بودم داخلِ پنل و می‌خواستم یک‌پستِ کوتاه بذارم. که بعداً یادم بیاره چقدر استرس داشتم. که چقدر فشارم بالا پایین می‌شد. می‌خواستم توی پُست از خودم بپرسم من حق دارم؟ حق دارم استرس داشته باشم؟ حق دارم فشارم بالا و پایین بشه؟ حق دارم نگران بشم؟ حق دارم دلم بخواد گذشته اینطوری نبوده باشه؟ حق دارم؟ یا اینکه حق ندارم؟ همین سوال‌های بی‌جواب رو از خودم می‌پرسیدم و تایپ می‌کردم. نگران بودم. و حوصله‌ی تایپ رو نداشتم. روی همین صندلی نشسته بودم و پشتی‌ـش رو تا جایی که خم می‌شد، خم کرده بودم. کلید‌ها و کاغذ‌های توی جیبِ شلوارم، تعادل لپ‌تاپ رو روی پام بهم می‌ریخت. چشمام بسته می‌شد و حوصله‌ی فکرکردن نداشتم. همه‌ی نوشته‌ها رو پاک کردم و زدم روی انصراف. چندباری که پنل رو رفرش کردم مرورگر رو بستم. رفتم سراغ آهنگ‌ها. هندزفری چند متری ازم فاصله داشت. اما مثلِ این می‌موند که کیلومترها ازم دور شده. حوصله نداشتم خم بشم و یا بلند بشم و برش دارم. بی‌خیالِ آهنگ شدم. لپ‌تاپ رو خاموش کردم. با اینکه هنوز روی همین صندلی نشسته بودم ولی صندلی یه‌کم جلوتر از الان بود. کنارش هم صندلیِ دیگه‌ای نبود. برخلافِ میلم از روی صندلی بلند شدم. لپ‌تاپ رو گذاشتم سرِ جاش. گوشی‌ـم رو که زده بودم به شارژ نگاه کردم. من واقعاً چه نیازی به شارژ داشتم؟ اولش سی و هفت درصد داشت و الان شده بود چهل و نُه. نشستم کنارش. می‌خواستم حداقل به پنجاه برسه. خودم هم دقیقا نمی‌دونستم چه نیازی ممکنه به گوشی داشته باشم. وای فای رو روشن کردم و دوباره پنلم رو رفرش کردم. انگار که توی این کمتر از یک‌دقیقه چه اتفاقی ممکنه توی وبلاگم افتاده باشه! رفتم اینستا. رفرش کردم. عکس‌هایی که جدید نبودن رو نگاه کردم. اومدم بیرون. یادم نیست نگاه کردم چند درصد شارژ داره یا نه. ولی حتماً به پنجاه رسیده بود. گوشی رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم. کاپشن‌ـم رو هم برداشتم. داشتم فکر می‌کردم که آیا جزوه‌ی نهج‌البلاغه رو هم بردارم یا نه؟ برداشتم و گذاشتم توی جیبِ کاپشن‌ـم. یه‌جوری بود. حقیقتش نمی‌خواستم اونجا بخونمش. فقط می‌خواستم حواسِ یکی رو پرت کنم! آره والاع! ولی دیدم یه‌جوریه. برداشتمش. انداختمش روی تپه‌ی کتاب‌هام. سه‌تا شکلات توی همون جیبِ کاپشن‌ـم گذاشته بودم. نمیدونم چی فکر کرده بودم با خودم! ولی حتماً فکر کرده بودم که نیاز میشه. خودکار رو هم گذاشته بودم. رفتم جلوی ساعت. ساعت هنوز چهار نشده بود. اما از اونجایی که باتریِ ساعتم ضعیف بود و عقب می‌اومد، تنظیمش کردم روی چهار. چهار تمام.
هوا بارونی بود. سرد و ابری و ترسناک. من ناراحت بودم. حوصله‌ی تکرارِ دیروز رو نداشتم. تازه دیروز جوری نشسته بودم که هیچی و هیچ‌کس توی زاویه‌ی دیدم نبودن. هرچند هیچ‌کس نفهمید که من تلویزیون رو نگاه نمی‌کردم! بلکه در واقع از توی آینه‌ی ویترین حواسم به همه‌جا و همه‌کس و همه‌چیز بود. و هرازگاهی به خودم یادآوری می‌کردم که اجسام و حتی اشخاص از آنچه در آیینه می‌بینید به شما نزدیکترند! اینو وقتی بیش‌تر فهمیدم که بقیه راه می‌رفتن. و من چقدر احمقانه با دوسالِ پیش مقایسه می‌کردم همه‌چی رو. توی این دوسال چه بلایی سرِ هم آورده بودن که دیگه هیچ نگاهی نبود؟
دمِ شیرینی‌فروشیِ‌ خاطره‌انگیزم نگه داشتیم. با اینکه سردر و ویترین و شکل و شمایلِ مغازه رو عوض کردن، ولی هنوز جعبه‌هاش همون‌شکلی‌ان. در عینِ حال که از خدام بود که از اینجا بخریم و برای چند لحظه بیش‌تر، این جعبه‌های دوست‌داشتنی رو ببینم، ولی گفتم بریم یه‌جای دیگه. رفتیم اونجا و شیش‌تومن کمتر ضرر کردیم! توی مسیر بودیم. افتاده بودیم توی جاده‌خلوت! البته دیگه خلوت نبود. اون‌موقع‌ها که تازه ساخته بودنش، من اینجا رانندگی می‌کردم. گاز و فرمون دستِ من بود. چه خوب بود. توی این فکرها بودم که مامانم حرفی رو زد. یه‌حرفی که داداشم، وقتی رفته بودیم شیرینی‌فروشی، بهش گفته بود. زبونم بند اومده بود. هنوز به میدون نرسیده بودیم. دیگه نفهمیدم چجوری به میدون رسیدیم و دور زدیم و رفتیم توی کوچه. می‌دونید؟ نمی‌دونید که! حرفی رو زد که خیلی‌وقت پیش‌ها هم باید می‌زد. هرچند یکم دیر، ولی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه! بگذریم! همین‌الان هم همون «هرگز نرسیدن» هست! حرف هم بادِ هواست و اثری نداره.
نزدیک بودیم. پیچیدیم توی کوچه. از همونجا ماشینِ فرودگاه رو دیدم. تا حالا ندیده بودم ولی وقتی نمره 44 رو دیدم، مطمئن شدم. این همون فُلانی بود. این که گفته بود نمی‌خواد امسال بیاد؟!‌ برام مهم نبود. تهِ دلم رو نگاه کردم. نه! واقعاً دیگه برام اهمیتی نداشت. اونطرف رو نگاه کردم. پرایدِ نقره‌ایِ نمره 99 نشون از این داشت که یکی دیگه هم اومده. هردوتا خاله بودن. ولی خب! اون‌یکی خاله‌تر بود شاید. ناراحت نشدم. خوشحال هم نشدم. ولی برای این‌یکی یه «به‌درک» گفتم و واسه پراید نقره‌ایه نه. فرقشون همین بود.
زنگ شیشم رو زدیم. طبقه سوم. یادش بخیر! اون‌موقع‌ها که تازه خونه رو ساخته بودن یادمه. حیف شد اون خونه‌ی ویلایی.
پله‌ها رو می‌رفتیم بالا. این پله‌ها هیچ خاطره‌ای با خودش نداشت. لعنت به تک تکشون.
هرجایی، تقریباً بدترین جا برای نشستن به من میرسه. حالا گاهی بدترین هم نباشه، ولی آخرین جایِ ممکن هست. این‌بار هم همینطور. دیدم اینطرف جا نیست. ولی اونطرف یه‌تک‌نفره هست. گفتم برو تا ازت نگرفتنش همینو! گفتم از کدوم‌ور برم اون‌ور؟ شاید دیشب ده‌بار این قسمت رو ویدئوچک زده باشم! بقیناً باید از همین‌ور میرفتم اون‌ور. ولی چرا عجله کردم؟ که پام بخوره به اون میزِ کوچیک؟ چرا تند رفتم؟ چی باعث شده بود که عجله کنم؟ می‌دونید؟ من نمی‌بخشم اونایی رو که کاری کردن که وقتی من به اینجا رسیدم، عجله کنم. و عمراً شما نمی‌تونید منظورِ من رو بفهمید!
همین‌که نشستم به عجله‌ام فکر کردم. هنوز توی فکرِ عجله بودم، که گفتن کاپشن رو در بیار، گرمت میشه. شاید اگه اونجا عجله نمی‌کردم، یا اگه اینجا به اون‌عجله‌ی ناخودآگاه فکر نمی‌کردم، میگفتم نه خوبه راحتم. ولی تکرارِ یه‌اشتباه مثلِ این می‌مونه که خودت باعثش شده باشی. وقتی خودت باعثش نشدی، پس نباید تکرارش کنی!! کاپشنی که سه‌تا شکلات داخلِ جیبش بود رو در آوردم و گذاشتم کنارم. نگاهم می‌چرخید. نمی‌تونستم چشمم رو کنترل کنم. قرنیه‌ام می‌لرزید. شاید از عجله بود!
همچنان ناراحت بودم. به این فکر می‌کردم که حق داشتم که همه‌چی رو بهتر ببینم؟ فکرم سرِ این بود که اگه یه‌چیزایی بینِ آدم‌ها نبود، چی می‌شد؟ مثلاً اگه «پول» نبود. یا مثلاً «دورویی» حتی. داشتم به این فکر می‌کردم که اگه صفاتِ سلبیِ خدا، از بنده‌هاش هم سلب شده بود، دنیا چه شکلی می‌شد؟ حالا نه به اون صورت! ولی ای کاش یه‌مقداری سلب می‌شد از این بنده‌های گمراه.
چایی آورده بودن. چایی رو گرفتم. داغ بود. تا نعلبکی رو بردارم و بذارم روی میز و تا بخوام چایی رو بذارم روش، دستم می‌سوخت. حداقل درد داشت. شاید اگه سه چهار سال پیش بود، یا شاید شیش هفت سال پیش، چایی رو ول می‌کردم و می‌ریخت رو فرش. ولی حالا؟ نه. دستم می‌سوخت و همچنان چایی رو نگه می‌داشتم. این همه‌ی فرقِ من بود با چندسال پیش. همه‌ی همه؟ نه!
نوشتن از واقعیت، اونطور که دلت بخواد، سخته! حتی توی ورد. حتی جایی که هیچ‌کس نمی‌خونه. یه‌چیزایی باید بمونه و آدم برای خودش تکرار کنه. اونقدر تکرار کنه تا هیچ‌وقت یادش نره. اونقدر که بمیره.
نمی‌دونم ساعت چند بود. حتی نگاه نکردم ساعتِ خودم رو. در زدن. صاحبِ دوتا ماشینِ پایین بودن. پا نشدم. ولی چاره‌ای نبود. آخرش که چی؟ دوتا نکته داشت اون لحظات. یک اینکه وقتی کسی ازتون دور هست، دستش رو نگیرید و نکشید جلو! چون اون وقتی نمی‌خواد روبوسی کنه، حتی اگه شده بزنه زیر میز و سینیِ چاییِ داغ رو بریزه روت، روبوسی نمی‌کنه! حیف که من دهه هشتادی نبودم خاله‌‌ فُلانی!! نکته‌ی دوم هم این‌که یک کیلو کِرِم نزنید به صورتی که می‌خواید باهاش روبوسی کنید. :|
:::
همه‌ی این‌ها گذشت. هیچی نمی‌مونه. از ته دلم امیدوارم، یه‌روزی همشون پشیمون بشن. از اینکه اینقدر همه‌چی رو از همه‌چی جدا کردن و اینقدر برای خودشون سیاست‌بازی در آوردن و بخاطر هیچ و پوچ، این‌همه مدت، این‌همه سال، این‌همه عُمر رو به هدر دادن. حس می‌کنم هنوز وقتش نرسیده، وگرنه چهارشنبه و پنج‌شنبه می‌تونستن نشونه‌هایی از این پشیمونی باشن. حیف که نیستن. و همه‌چی موند که سالِ بعد، شاید هم دوسال بعد، دوباره تکرار بشه.
حالا من موندم و این‌که آیا حق دارم همه‌ی دیروز و امروز و فردا رو خرجِ فکر و خیال کنم؟ نه که ندارم. لیکن چه چاره با بختِ گمراه؟

  • Mr. Moradi

یه دلگرفتگیِ خاصی دارم. که میدونم بخاطرِ چیه. ولی هیچ‌غلطی واسه رفع شدنش نمی‌تونم انجام بدم. 

:::

امروز همه‌چیزش خوب بود، از اون روزهایی که بود که دیگه قرار نیست تکرار بشه. همین یه‌مورد می‌مونه تا چندسال. به‌واقع باید ثبتش کرد توی تاریخِ خانوادگی. ولی فقط اونجایی که شوهرخاله‌م بعد از فیض بردن از استعداداتِ فوقِ پیشرفته‌ی برادرم [که به همه‌ش اشاره کردن جز اینکه آدمِ الاغی تشریف داره :دی] رو به من گفت خب شما چه استعدادی داری؟ درسته که اونجا خندیدم و گفتم درس خوندن، ولی دوست داشتم بعد از این بهش بگم خودت به‌جز گداییِ «خونه» از پدر زنت چه استعدادِ دیگه‌ای داری؟ :| طرف خونه‌ش رو هم با گریه و زاری و مظلوم‌نمایی از پدر زنش گرفته ، اونوقت به من میگه چه استعدادی داری!! فضولچه! البته نظرِ شخصِ من اینه که این مورد رو نباید به روش آورد و بحثش رو کرد بعد از چندسال. ضمنِ اینکه یقیناً به قصدِ دعوا نرفتم مهمونی!! ضمنِ اینکه‌تر این‌که زشت بود جلو بچه‌ش ضایع بشه. ضمنِ اینکه‌تر تر این‌که لطفا فضول نباشید :| 

+ حالا نه اینکه من استعدادی نداشته باشم. همین بلاگری استعداده :/ والاع :/ :دی

  • Mr. Moradi
up