مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

سال‌هاست که بر سر کلمات وسواسی بیهوده دارم. قبل‌ترها که بدتر بودم، بر سر هر کلمه‌ای می‌نشستم و دقایقی فکر می‌کردم و آن کلمه را بارها و بارها تکرار می‌کردم. آنقدر تکرارش می‌کردم که دیگر پوچ‌تر از آن کلمه نمی‌شناختم! وسواس غیرقابل وصفی است. اما نه این وسواس و تکرار و فکر کردن بر سر چند حرفِ در کنار هم آمده، بلکه این زمان است که مفاهیم را مشخص می‌کند. این زمان است که مفاهیم را از هم تمیز می‌دهد و پوچی یا غنی بودن کلمه‌ای را نشان می‌دهد. راستش از چندین سال قبل تا به امروز، خیلی از کلمات مفاهیمش برایم عوض شده‌اند. کلماتی چون خاطره، تهران، مهاجرت، سفر، خانه، خواهر، کتاب، فامیل، وبلاگ، داستان، غصه، قصه، قم، موبایل، فرش، اتاق، سالن، کتاب‌فروشی، مدرسه، کارت‌اعتباری، رادیو، دانشگاه، درس، برادر، کیف، تخت‌خواب، زمین، دیوار و بسیاری دیگر از کلماتی که دیگر همان حس و احساسِ قبلی را ندارند. دیگر آن تجسم و تصور گذشته را از آن‌ها ندارم. شاید خیلی‌هایشان را هنوز همان‌گونه بنویسم و بخوانم، اما دیگر همانطور نمی‌بینمشان. همانطور نیستند. انگار در پشت هر حرفشان، خاطرات تلخ و خوش یا تخیلاتی عمیق پیدا شده باشد. انگار که دیگر حجم‌ و ترکیبشان متفاوت شده باشد. انگار که دیگر همانی نباشد که بود! سخت است تصورش. نمی‌دانم توضیحش چگونه است. 

اما این‌ها را نوشتم که بگویم محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که هنوز همان رنگ و همان ترکیب و همان شکل و شمایل را دارد. محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که دگرگون نمی‌شود، چونان عشقی که تغییرناپذیر و ابدی باشد و خواه یا ناخواه نوع بشر را درگیر کند. 

یکی از بهترین تجسم‌ها و تصوراتی که می‌شود از محرم داشت را در صدای کویتی‌پور دیده‌ام. بشنوید: اسم اعظم - کویتی‌پور

  • Mr. Moradi

یکی از بدترین حیرانی‌ها، این است که یک‌ونیم نیمه‌شب، در محیط خلوت، تاریک و بسیار بزرگ جمکران،  راه بروی و حالت از خودت و خودت و خودت، بهم بخورد و هیچ راه چاره‌ای پیدا نکنی. قطعاً و یقیناً حالت حیرانی و ناامیدی و تنفر دیشب از خود را، به‌هیچ‌عنوان از یاد نخواهم برد؛ و شاید تا هیچ‌وقت هم نتوانم با خود کنار بیایم. یکی از بدترین و سردرگم‌ترین جمکران‌هایی بود که تجربه کرده‌ام. و ای کاش به دیشب نمی‌رسیدم. 

+ راستش اینترنت نداشتم که کامنت‌هایتان را بخوانم. اما حقیقت همین است که دعای من به هیچ‌جا نمی‌رسد. به هیچ‌جا. 

++ الان هم خانه‌ام. و از فکر بازگشایی مدارس لعنتی، سردرد می‌گیرم. 

  • موافقین ۱۱
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۸
  • Mr. Moradi
قطعا مهربونی خدا، برای من قابل تصور نیست. قابل تصور نیست که الان قم هستم؛ داخل حرم هستم و دوباره چشمم افتاده به ضریح. با هیچکدوم از حساب و کتابهای ما انسانها نمیخونه. خدایا؟ روی چه حسابی این همه نشونه میبینم و هنوز آدم نشدم؟چرا بنده هات اینقده لج بازن؟
  • Mr. Moradi

در پست قبل، از زندگی‌بخشِ چشم‌هایتان پرسیدم. از آن چیزها و چیزک‌هایی که می‌توانند امید را بپاشند به چشم‌ها و گرمای زندگی بدهند. آخر همانطور که حتما تا به حال فهمیده‌اید، چشم‌ها زنده‌اند و زندگی دارند! 

البته پرسشم یک نکته‌ی انحرافی داشت. ابتدا باید از خودتان مفهوم زندگی‌بخش را می‌پرسیدید. آیا به هر امیددهنده و روشنی‌بخشی، می‌توان لقب گران‌قدر زندگی‌بخش، داد؟ اصلا همه و همه‌ی تلنگر آن کامنت تلنگردهنده‌ی مذکور در پست قبل، در همین نکته‌اش نهفته بود - حالا هرچند که فرستنده‌اش از آن نکته استفاده نبرده باشد! -. در واقع باید این سوال مطرح شود که وقتی از زندگی‌بخش، سخن می‌گوییم، دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنیم؟ از نظر نگارنده سطور، به هر چیز یا چیزکِ دلخوش‌کننده‌ای، یا به هر روشنی‌بخشِ امیددهنده‌ای، نباید گفت زندگی‌بخش. آن‌هایی که چشم‌هایشان مُرده باشد، می‌دانند چه می‌گویم! چشم‌های مُرده، به یک قدرت فوق‌طبیعی نیازمندند. به یک درک هیجانیِ نیرومند، که زنجیر‌های اوهام را از تار و پود چشم‌ها کنار بزند تا دوباره نور حیات به آن بتابد. تنها این‌گونه می‌شود چشم‌ها را زنده کرد. تنها همچون چیزی زندگی‌بخشِ چشم است. خلاصه‌اش همان است که می‌دانید! تا می‌توانید با چیزک‌هایی چشم‌هایتان را زنده نگاه دارید، که بعد مرگشان، آب حیات به‌سادگی پیدا نمی‌شود. 

حالا با این تعاریف، آیا این زندگی‌بخش‌ها، همچون قاره‌های جهان، نام بردنی‌اند؟ نه. هرگز! آن چیزی که نام می‌آورید، تنها روزنه‌ای از نور می‌دهد، آن هم به چشم‌هایی که هنوز زنده باشند! آن چشم‌هایی که دیگر خاموش شده‌اند را نمی‌شود با نام‌بردنی‌ها، جان بخشید. زندگی‌بخش‌ها، نباید گفتنی باشند! باید در دل و جان باشند. به‌گونه‌ای منحصربه‌فرد. باید ذخیره‌شان کرد برای روز مبادا. دردسرتان ندهم؛ چشم‌هایتان زنده باد! 

  • Mr. Moradi
up