مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind

اَمی نسل از خو زاکی تا هَسه از خو لهجه دورِ بوئوسته. اَمی دست هم نوبو. اَمی گولِ‌معلمان، فامیل، حتی اَمی پِر و مار امانِ‌رِه فارسی حرف زَئن‌دوبون. خو اَمان نه لهجه بیگیفتیم نه تانیم بولبولِ مانِستَن گیلکی حرف بیزنیم. ولی می یاد نوشو اون‌زمانان که قم ایسه‌بوم، هرکی می‌اَمَرِه حرف زِه به می لهجه ایشاره کوده. پس هنوز نابود نبوستیم و ایته ته‌لهجه‌ای امی‌رِه بمانِسته. [چقدر نوشتنش سخته :| ]

شیمی [درسِ شیمی نه! منظورم "شما"ست] ؛ شیمی سَرِ درد ناوُورَم. اَمی آقاگول جان ایته چالش بَنه که اوصیکم به شرکت کودن.

بقیه‌ش فارسی :

اولاً که چقدر سخته گیلکی نوشتن :|

**توجه** : طبق این پست آقاگل و حکایتِ نوشته شده در پستشون میتونین توی این پویش! شرکت کنین :))

.

مسی ریکای عزیز لطف کردن و متنِ بازگردانِ حکایتِ سعدی به گیلکی‌ که به‌سختی و با نواقصی مشهود ساخته شده رو با صدای خوب و بی‌نقصشون خوندن :) که ازشون واقعا تشکر می‌کنم. :)


دریافت

.

متن گیلکی : 

ایته روز ایته از اَمی شاعران بوشو بوزورگِ دوزدانِ ورجه و عَنِه ره ستایش بوکودو عَنِه قوربان صدقه بوشو. دوزدانِ سردسته دستور بِدِع که عَنِه لباسانه فیگیرین و از دهات بیرونه کونید. عَ بیچاره‌زای هَـن سرماجه رها بوبوست و شوئن دوبو کی [که] سگان عَنِ دنباله‌سر به‌راه دَکَفتن. خواستی که سنگی اوسانه و سگانه خو جی دوره کونه. اما زمین یخ بزه بو و سنگی پیدا نوبوسته. خواَماره بوگوفت آئووووو اَشان چه ولدزینایی ایسنه که سگِ ول کونن و سنگانه جمع کوننه. عَن لحظه جه ، دوزدانِ ارباب خو اوتاقه ورجه ایسه بو و عَ حرفه بیشتاوَست و عَنِه خنده بیگیفت. بوگوفت : ره، می جه ایچی بیخواه تا تِرِه فَدَم. عَ بدشانسه‌زای هم بوگوفت می لیباسه مِره فَدَن اگه خواهی چیزی فَدی.

آدمیزاد به نیکی هرکس و ناکسی امیدوار بوئوسته
من تره امیدی نارم ، بوشو تی شر مره نرسه.

دوزدانِ اربابِ دل به‌رحم بامو و عنه لیباسه پس فده و ایته خوشگیلِ رخت [یا : ایته پوستِ شولا] با ایپچه پول هم عَنه بدسته ده.

.

+ چالش خوبیه :)

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵ ، ۱۴:۵۹
  • روز نوشت
  • نمایش : ۳۰۱
نظرات شما ( ۲۹ ) ۱۱ موافق

باید قبول کرد که یک‌روزهایی واقعاً مزخرف هست. واقعاً زشت هست. واقعاً نحس هست. نمیدونم چرا یا چطور. امروز همچین حسی رو به من القا کرد. روزی که من از بدترین آدمِ دنیا بودن هم گذشتم شاید!

امروز دوساعت تاخیر داشتیم برای مدارس. به هرکی رسیدم، چه دبیر چه دانش‌آموز، گفتم من اگه داخلِ مدرسه رو میدیدم نمی‌اومدم داخل! ولی خب حقیقتش اینه که من داخل رو دیدم و بازم اومد داخل :دی یکی هم نبود بهم بگه آخه روانی! تو که زنگ اول زبان داری و اون سه تا زنگ هم که ورزش و هنر و آزمایشگاه‌ـن! واسه چی داری میری آخه!؟ :|کل جمعیتِ حاضر به پنجاه هم نمیرسید. ما هم بعد از یک‌ساعت تعطیل شدیم. اومدم خونه و وبلاگ‌ها رو خوندم. 

:::

با خودم می‌گفتم بی‌شعور! احمق! نادان! عوضی! به خدا می‌گفتم دِ بسه دیگه! به قرآن بسه! فهمیدم چقدر بی‌شعور و احمقم. فهمیدم انسان چقدر میتونه احمق باشه. بسه دیگه. خدایا توروخدا تمومش کن... اینکه چی رو تموم کنه به خودم ربط داره، اما برای رفع ابهام منظورم زندگی و اینا نیست.

بی‌حوصله شده بودم. داغون بودم. تو گروه‌ و چت شکلک خنده میذاشتم. پُزِ برف و تعطیلی رو میدادم به بقیه. اما داغون بودم. هیچ‌کس نمیدونست و قرار هم نبود که کسی بفهمه. اعصابم خورد بود. فقط می‌خواستم به یه‌بهانه‌ای راه برم. بهانه رو پیدا کردم و زدم بیرون.

سرِ راه دیدم چند نفر الکی مثلاً جوان و سرمایه‌ی مملکت درحال پرتاب برف به مردم [اکثراً به دخترانِ مردم! عمراً اگه جرئت کنن به زن و مرد میانسال پرتاب کنن. پدرشون رو در میاوردن :)) ] بعد مغازه‌دار اعصابش خورد شده بود و میگفت جلو مغازه نه؛ برو جلوتر هر غلطی میخوای بکن! اونا هم در عینِ بیشعوری میگفتن به تو چه! اینا همه رفیقای ما هستن. دخترا هم همه دوست‌دخترامونن :| دیدم که مغازه‌دارِ کت و شلواری زیر لب میگفت بی‌غیرتِ بی‌شرف :)) [نقل به مضمون؛ شاید یه‌چیزِ دیگه گفته باشه] خب منم مثل همون مغازه‌داره خیلی علاقه‌مند بودم که میتونستم و نفری یکی یه‌دونه مشت می‌خوابوندم تو دهنشون که اولاً مردم‌آزاری نکنن، دوماً فکر نکنن خری هستن و سوماً به دخترِ مردم نگن دوست‌دخترم!! :|

یکم جلوتر یه نوشابه گرفتم. قصد کرده بودم یه‌مسیرِ نسبتاً طولانی رو برم. بلکه یکم آروم‌تر بشم. ناراحت بودم. خسته بودم. گیج بودم. و همه‌ی این‌ها تقصیر خودم بود. نمیدونستم چیکار باید بکنم. نمیدونستم چه غلطی باید بکنم. راه می‌رفتم که دیدم بسته‌ست. آب راه رو بسته بود. برگشتم. آروم راه می‌رفتم. دیدم اون الکی مثلاً جوونای مملکت به‌کار خودشون ادامه میدن. جلوتر رفتم. یهو یکی با عجله از کنارم خواست رد بشه که خفیف سُر خورد و جلوتر از من اساسی سُر خورد و نزدیک بود کامل بیفته که گفتم یا ابالفضل. خندید و رفت. آروم می‌رفتم. رفته بودم توی پیاده‌رو. این لیوان‌های کاغذی توی مغازه‌ها رو که دیدم یادِ این عکسِ آقاگل افتادم. داشتم دنبال همچین لیوانِ شکل‌جغدی می‌گشتم. یخورده مکث کردم و یه‌ذره که رفتم جلو یهو یه‌صدای بلندِ سقوط اومد. نمیدونستم چی افتاده، اما حتی بادِ عبورِ اون وسیله رو هم پشتِ سرم حس کردم. برگشتم. دیدم یک‌تیکه از لوله‌ی ناودان کنده شده و از طبقه‌ی اول ساختمون پرت شده زمین و شکسته. چند لحظه که گنگ فقط به چیزی افتاده بود اون وسط شکسته بود و بالای ساختمون و فاصله‌م با اون نگاه می‌کردم. اگه فقط یک قدم عقب‌تر بودم، الان اعلامیه‌ی ترحیمم در حال چاپ بود. بعد از اینکه از بُهت خارج شدم گفتم یا ابالفضل. 

از اونجایی که اعصابم خورد بود، ناراحت بودم، داغون بودم، حوصله‌ی فکر به این حادثه‌ی عجیب رو نداشتم. رسیدم به یه‌جایی. نشستم. دیگه به این مورد فکر نمی‌کردم. بطریِ خالیِ نوشابه رو فشار می‌دادم و همچنان ناراحت بودم. دلم گرفته بود و نمی‌فهمیدم چی سرِ جاش نیست؟ چی جابجا شده؟ چجوری باید درستش کرد؟ خدا میدونست فقط. 

آدمِ خسته هیچی نمی‌فهمه. ولی واقعاً این اتفاق خیلی به مرگ نزدیکم کرد. بخاطر دلایلی چند وقتیه که دیگه به مرگ فکر نمیکنم. من الان واقعاً واسش آماده نیستم. برام فایده‌ای نداره و سراسر ضرره. هرچند اون دنبالم بیاد و بالاخره یه‌روزی بهم بگه بهت گفته بودم فقط یه‌سال! گوش نکردی!

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۵ ، ۲۳:۴۶
  • دل نوشت
  • نمایش : ۹۵
نظرات شما ( ۹ ) ۵ موافق

دیروز صبح [جمعه] برف تازه شروع شده بود. هنوز همه جا سفید نشده بود و برف هم پراکنده‌تر بود ، اما پیش‌بینی‌ها درست از آب در اومد و برف شدیدتر شد. باد از برف، بوران ساخته بود و همه‌جا و نه تنها زمین، سفید دیده میشد. در مسئله‌ی نشستن برف ، مسئله‌ی اصلی تداوم محسوب میشه. برفی که مداوم بباره، واقعا خیلی خوب میتونه تعطیل‌کننده باشه :دی مسئله‌ی دیگه‌ای که مهم هست اینه که شب باشه!! برف توی شب جورِ دیگه‌ای میشینه که شاید بخاطر رفت و آمدِ کمترِ آدمیزاد و ماشین‌هاشون باشه. در واقع اونقدری که توی دیروز نشست، دوبرابرش دیشب زمین رو سنگین کرد.

سفید بودنِ همه‌جا نقطه‌ی مشترکِ روزهای برفی هست. و چقدر دیدنیه برفی که جمع شده یکجا، صاف و یکدست، بدونِ تیرگی. :)

بارشِ شب دیدنی بود. آسمون قرمز شده بود، آدم دلش میخواست همیشه همین‌رنگی بمونه. یه‌جورِ خاصی امیدبخش بود. کوچه یکسره سفید شده بود و دیگه ردِ چرخِ ماشین‌ها دیده نمیشد. ماشین‌ها دیگه زمین‌گیر شده بودن و راهی برای فرارِ از کوچه نداشتن.

دیشب خوب بود. آروم بود. دوست‌داشتنی بود. سرد بود. گرم می‌شد. تاریک نبود. دلگیر نبود. می‌شد کتاب خوند و از خوندنش لذت برد. می‌شد به تعطیلی فکر کرد و نخوابید. می‌شد زل زد به برفی که سریع می‌نشست رو زمین و بادی که هِی جابجاش می‌کرد. دیشب خوب بود.

صبح کم کم دیگه برف نیومد. دیگه وقتش بود که بره. رفت. اما خیلی نشسته بود. روی زمین. روی سقف. روی دیوار. روی ماشین. توی حیاط. توی خیابون و توی خونه‌های ویلاییِ خراب شده! ساعت یازده رفتم بیرون ولی نمی‌دونم چرا همش حس می‌کردم صبحِ زود هستش :/ بعضی کوچه‌ها خلوت بود و سراسر سفید و این خیلی خوب بود. یه‌دور زدم و یه‌مسیرهایی رو رفتم. سعی کردم از صعب‌العبورترین مسیر برم :دی خیلی وقت بود همچین ارتفاعی از برف رو ندیده بودم :)

عکس‌ها هم در ادامه ... 

ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۲۱ ) ۹ موافق

ای کاش میشد بعضی احساسات رو از بین برد. ای کاش میشد بی تفاوت بود. ای کاش ای کاش ای کاش... 

ای کاش امروز بعدازظهر بیرون نمی‌رفتم. ای کاش ای کاش ای کاش ...

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۵ ، ۱۸:۳۱
  • دل نوشت
  • نمایش : ۳۷
۱۲ موافق

صفحات دیگر

up