مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

هرچه که اسمش را بگذارید بسیار مرموز است! 

دوسال پیش، وقتی همسایه‌ی بلاگری، به مراسمی نسبتاً دانش‌آموزی دعوتم کرد، به علت امتحان ریاضی عذر آوردم و نرفتم، که حقیقتاً، از همان هشت صبحش که تازه صبحگاهِ مدرسه بود، پشیمان شده بودم. اصلا آن روز امتحان ریاضی هم نگرفتند و از بخت و اقبال، هنر امتحان کتبی گرفت - بدون اطلاع قبلی! - :| یعنی اگر می‌رفتم هیچ اشکالی در نظام درسی‌ام رخ نمی‌داد که هیچ! بلکه دبیر هنر نیز گرفتاری‌ام در ورقه را نمی‌دید! 

حالا دیروز، ما را از برنامه‌ای مطلع کرده بودند که هم بسیج‌مان فعال می‌شد - برای سربازی کاربرد فراوان دارد! - و هم در اولویت کارت سبز قرار می‌گرفتیم - مربوط به بسیج - و از این دو مهم‌تر، به ما ناهار هم می‌دادند! اما در آن ساعتی که آن‌ها گفتند من کلاسی داشتم که بابتش هزینه‌ای باید بدهم و دلم نمی‌آمد که یک‌جلسه‌اش را غیبت کنم! راستش همان اول صبح، یعنی حدود هشت‌ونیم که مسیر طاقت‌فرسایی را رکاب می‌زدم، در دلم تشکیکی آمد که دور بزن! اما دور نزدم. و از قضا، استادِ دوره نیز نیامد و دست از پا درازتر برگشتم خانه؛ بی‌آنکه به مقصدی رسیده باشم. جدای از فعال شدنِ بسیج و برگ سبز گرفتنی که از دستشان دادم، از دست دادن ناهار را چگونه هضم کنم؟! :دی

  • Mr. Moradi

توی کلاسی ناظر بودم. مدرس - که بعداً درباره‌ش می‌نویسم - یک سوالی پرسید. «کی می‌تونه همین حالا مرگ مادرش رو قسم بخوره که تا حالا خودارضایی نکرده؟»

نتیجه وحشتناک بود. فقط یک‌نفر دستش رو آورد بالا. و تا آخر هم پای حرفش موند. کاملاً مطمئن. کاملاً. و بقیه ساکت. ساکت. ساکت. می‌دونید مدرس چی گفت؟ بهش گفت تو بین پونصد نفر - هم پسر و هم دختر - که از صبح میان کلاس، تنها کسی هستی که دستت رو آوردی بالا! و من همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. 

+ کلاس حدوداً چهل نفره بود. 

++ این یک چشمه از عمق فاجعه‌ست فقط! آمار همجنسبازی، روابط نامشروع - از جمله رابطه با محارم - و موارد مشابه بسیار ناامیدکننده‌ست.

  • Mr. Moradi

دوسال از وبلاگ‌داری گذشت. داشتنِ وبلاگ، برخلافِ هر شبکه‌ی دیگری و هرنوعِ دیگری از ارتباطات، یک حسِ امنیت و آزادی و خشنودیِ فوق‌العاده دارد که هرگز با هیچ‌چیز، نمی‌شود قیاسش کرد.
مرور کردنِ دوسال و حدود هفتصد پست، نفس‌گیر است. نه از بُعد تعداد، که از بُعدِ هجوم خاطرات و دلتنگی‌هایی که برای دوران سلامت و آرامش ذهنی ایجاد می‌شود.

.

به بهانه‌ی دوسالگی وبلاگ، به خودم و به شما و به وبلاگ، قول می‌دهم که تا سال بعد ذهنی آرام و کنجکاو و پویا و سالم فراهم آورم و از این هیاهوی نفسانی رها بشوم. بی‌شک سه‌سالگیِ این وبلاگ را به جشن خواهم نشست به شرط حیات :)

  • Mr. Moradi

شهید حججی، در راه اعتقادش، تا پای جان، ایستاد. شهید حججی، ثابت‌قدمِ اعتقاداتش بود. شهید حججی، نشان داد که اعتقادات ارزش جان را هم دارند وقتی شمرهای معاویه‌صفتِ یزیدی، در برابر ملت‌های بی‌گناه سبز شده‌اند و از یمین و یسار، ظلم می‌کنند و سر می‌برند... محسن حججی، افتخار است. اقتدار است. شهید است. زنده است. 

بشنوید

+ تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد... 

  • Mr. Moradi

1. منظور از پستِ موقتِ قبل این نبود که عازمِ مشهد هستم، که اگه قطعی بود، صریح‌تر می‌گفتم. صرفاً منظور همونی بود که نوشتم: بعد از گفتنِ اسم مشهد، دلم هرّی ریخت. 

2. خسته‌ام از خودم. دلم سنگینه. سبک نمیشه لاکردار. مشهدی در کار نیست. هیچ‌وقت دوست نداشتم زیرِ بارِ منتِ کسی باشم.حالم بهم می‌خوره کسی سرم منت بذاره؛ هرکی هم میخواد باشه فرقی نداره برام. واسه همینه که درآمد می‌خوام. که به هر راهی سرک می‌کشم. که به هر چیزی متصل میشم. اصلا واسه همینه که اومدم تجربی. نمی‌دونم. مثلِ احمق‌ها، دورِ خودم می‌چرخم. نمی‌دونم. نمی‌دونم ربطِ این حرف‌ها رو پیدا می‌کنید یا نه. ولی بی‌ربط نیستن. من همیشه دوست داشتم خودم باشم. خودم و خودم. بی‌منتِ کسی. بی‌نیاز از آدم‌ها. ولی نشده. نمیشه. چه کنیم دیگه. 

3. این چند روز ذهنم خیلی درگیر بود. یه مسئله‌ای برام روشن نمی‌شد. هی برام پیچیده‌تر از قبل می‌شد. من یقین داشتم که امام‌رضا تا نطلبه، کسی نمی‌تونه قدم از قدم برداره برای زیارت. اگه کسی، چه خوب باشه و چه بد، داخلِ حرم هست، زیر سایه‌ی حضرت، پس حتماً طلبیده شده. راهی براش باز شده. بهش اذن داده شده. از طرفی می‌گفتم امام چرا باید منِ بی‌شعورِ بی‌وجود رو بطلبه؟ منِ بی‌اراده‌ی بی‌ایمانِ احمق رو؟ خب خداروشکر مسئله رفع شد. طلبی در کار نیست. و من دارم در خودم و هرچه که هستم غرق میشم. چرا هیچ‌چیز و هیچ‌کس غریق‌نجاتم نمیشه؟ 

4. دلم سنگینه. سبک نمیشه لاکردار. امروز صبح خیلی خوابم سنگین شده بود. در حدی که خانواده فکر کرده بود مرده‌م :)) یادم نیست دقیقاً خواب چی بود. ولی لوکیشنش فکر کنم قطبِ جنوبی، سیبری‌ای چیزی بوده باشه! لابد واسه همین برگشتِ روح طول کشیده :دی ای کاش توی همون سنگینیِ محض، تموم می‌شدم. ای کاش...

.

+ عنوان مصراعی از رهی معیری.

در جستجوی اهل دلی، عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده‌ایم

  • Mr. Moradi

دیروز چهلمِ مامانی بود. رفتیم. سنگِ قبر رو نصب کرده بودن. یه سنگِ قبرِ سفیدِ خیلی قشنگ ولی مزخرف! اشتباه املایی و تاریخی داره. به دلم ننشست. خیلی می‌تونستن بهتر بسازن. حالا سنگ مهم نیست. بقیه که رفتن داخل مسجد برای مراسم، اومدم نشستم سر قبر. روز خاکسپاری رو مرور می‌کردم. روبه‌روی صورتِ مامانی، که الان جز استخوون چیزی نمونده، نشستم. می‌گفتم دیدی مامانی؟ دیدی ارزش نداشت؟ دیدی این دنیا و دار و دسته‌ش کشک بود؟ دیدی؟ الان بچه‌هاتو می‌بینی؟ می‌بینی چه بیخودی دشمنی دارن؟ می‌بینی؟ آهنگ «چنگ دل» از کویتی‌پور رو براش گذاشتم. دقیقه‌ش رو نگاه کردم و دیدم نزدیکِ هفت‌دقیقه‌ست. با خودم گفتم چه کلیپِ هفت‌دقیقه‌ایِ درست‌وحسابی‌ای می‌تونم واسش بسازم؟ یا یه فیلمِ کوتاه بسازم و اینو بذارم برای تیتراژ. هنوز به آخرش نرسیده بود که دیدم عموسعید و سهیل دارن میان. موسیقی رو همینطور که داشت می‌خوند: «ناله‌ی عشق است و آتش می‌زند...» قطع کردم. بلند شدم و سلام گفتم. به سعید سلام رو گفتم و دست دادم. سهیل بهم گفت سلام. جوابش رو دادم و یه خوبیِ پرسشی چسبوندم به سلام. گفت «بله». یه‌جورایی دلم شکست. البته نه اینکه اون خبر داشته باشه ها. نه. اون اصلا نمی‌تونه بفهمه چرا دلم شکست. اون خلافِ بچگی‌ش، خیلی خجالتی شده و با همه‌ی خجالتی شدنش سلام داده بهم! ولی در جوابِ خوبی؟ گفت بله. من از غریبه‌ترین آدم‌های زندگی‌م هم اینطور «بله» نشنیده بودم. اینقدر غریبه شدیم با هم؟ اینقدر؟ سعید یه آبی روی قبر ریخت و رفت. دوباره نشستم. زدم ادامه‌ش رو. ولی دیگه دلم نگرفت. پا شدم رفتم دور زدم. نمی‌تونستم بفهمم. نمی‌تونستم بفهمم که چی شد که اینقدر غریبه شدیم. نمی‌تونم بفهمم. هیچ‌وقت هم نمی‌تونم بفهمم. باید یه بار از سهیل بپرسم که چی شد که اینقدر غریبه شدیم؟ کی مقصره؟ بابات و بابام و عمو؟ پول؟ مامانی؟ من و تو؟ مامان‌هامون؟ کی؟ چی؟ چی و کی اینقدر همه‌چی رو نابود کرد؟ حرصِ برادرانِ مرادی برای پول؟ حسادت و بخل و غرض‌ورزیِ‌ عمه؟ کی؟ چی؟ چرا؟ چطور؟ من نمی‌بخشم. مهم اینه که نباید اینطور می‌شد. همین. فقط همین مهمه. 

+ حالا خیلی مونده. هنوز بحثِ ارث و میراث و مغازه‌ها و زمین‌ها مونده! این قصه، سرِ دراز دارد! والا. البته که به‌درک! من خیلی‌وقته که فاتحه‌ی این فک‌وفامیل رو خوندم. خیلی‌وقته...

++ به سهیل حق میدم اینقدر غریبه ببینه من رو. اون روز که من نرفته بودم خونه‌ی علی، به داداشم گفته بود که من رو به‌زور شناخته و داداشم رو اصلا نشناخته! یهو به ذهنم اومد که آخرین بار که من رو دیده بود تازه رفته بود اول ابتدایی! چه توقعی میره که بشناسه؟! هیچ! هیچ توقعی نمیره. غریبه بودن که شاخ و دم نداره :)

  • Mr. Moradi

هوا سرد است. برخلافِ بیرون از اینجا که هوا شدیداً گرم است، اینجا سرد است. طوری که آدم یخ می‌بندد. صبح‌ها روبه‌روی کولر می‌نشینم و بعدازظهرها  - یعنی دقیقاً همین الان - پشت به کولر. صبح سردتر است ولی حالا هم چیزی از صبح، کم ندارد. همین حالا مجتبی زنگ زد. از بچه‌های انجمن. از انجمن، در سه‌جلسه‌ی قبلی، برنامه‌ی جدی و جدیدی ندیده‌ام. امیدی ندارم به اصلاحش. ولی باید اعتراف کنم که بچه‌هایش و کتابخانه‌اش و مواردِ دیگری از آن را همچنان دوست دارم. ساختمانش. سادگیِ وسایلش. سادگیِ رفتارهای دیگران. خیلی خوب است. ولی حیف. نمی‌دانم کلاس فتوشاپ را کجای دلم بگذارم. هم برای شلوغیِ سرم می‌خواهم اینجا را بیایم و هم می‌خواهم آنجا بروم. نه می‌توانم از اینجا کنار بزنم - که البته می‌توانم! - و هم دلم می‌خواهد آن‌جا هم باشم. نمی‌شود دو جا بود. اینجا اگر نظم را رعایت می‌کرد می‌توانست هفت‌ونیم کلاس را تمام کند. منم تا هشت خودم را می‌رساندم آنجا. یک‌ساعت هم یک‌ساعت است دیگر! ولی ندارند. اصلا نظم ندارند. حالا حرفِ نظم و انجمن و اینجا هم نیست. حرفِ دل است. همین حالا کولر را هم خاموش کردند. دیگر اصلا سرد نیست. حتی گرم هم شده است. نمی‌دانم سرما را ترجیح می‌دهم یا گرما را. اصلا اگر به ترجیح باشد، هوای خنکِ بهار را به همه‌ی دنیا ترجیح می‌دهم. ولی بینِ صرفِ گرما، و صرفِ سرما، با اطمینان گرما را ترجیح می‌دهم. اصلاً حرفِ آب‌وهوا هم نیست ها. حرفِ دل است. همین حالا صدای «ای حرمت» هم آمد. ای حرمت، ملجاء درماندگان. شاید هم حرف بر سرِ درماندگی باشد. کسی چه می‌داند؟

18:38


فتوشاپ را دیگر نمی‌روم. انجمن هم رفتم ولی امروز مرا خیلی حرص داد. خیلی ساده سخن می‌گویند و فکر می‌کنند دارند جذب می‌کنند. با واقعیت هم می‌شود جلب کرد. چرا از خود در می‌آورید؟ ای بابا! این را می‌شود به همه‌ی مداحان و واعظان گفت.

در راه برگشت، مراسمِ شهرداری را برای جشن ولادت دیدم. بغضم گرفت. دورش زدم و با نهایت سرعت سعی کردم دور بشوم. مراسمِ جشنِ پارسال را به‌خاطر می‌آوردم. که تاب نیاوردم و رفتم خانه و در پارکینگش نشستم به بغض. به ناراحتی. به این‌که چرا. ولی حالا، تاب نیاوردم چون بد شده‌ام. چون بدتر شده‌ام. چون دیگر من حتی آدمِ خواستن نیستم. چون دیگر حتی تواناییِ‌ خواستن هم نخواهم داشت. چون دیگر همه‌چیز بوی نرسیدن می‌دهد. چون بد شده‌ام. درمانده شده‌ام. از آنجا رانده و از اینجا مانده. همین.

  • Mr. Moradi
up