مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه
تا مدتی قبل‌تر، نمی‌دانستم که سردرد چیست. کلا درباره‌ی شناخت مفاهیم دردطورانه مشکل داشته‌ام. یادم است که مدت‌ها قبل‌، مدت زیادی نمی‌توانستم درک کنم که دردِ دل یا دل‌‌پیچه چگونه است. هرچند خود پیشکسوت دردهای گوارشی بوده‌ام! 
اما راستش گمان می‌برم که این روزها نه تنها سردرد، که به‌درک بسیاری از روابط پیچیده‌ی دردگونه رسیده‌ام. روز اول مدرسه، از صداها شدیداً سردرد می‌شدم. و امروز جداً یک حمله‌ی پیش‌بینی‌نشده را میزبان بودم. هرگز گمان نمی‌بردم که روزی اینقدر افسرده بشوم. هرگز افسردگی را این‌گونه از نزدیک لمس نکرده بودم. هیچ‌وقت به این باور نرسیده بودم که تنها راه پاک‌سازی گذشته‌ی تیره‌وتار، از بین بردن آینده است. چرا که انگار قرار نیست هیچ‌زمانی گذشته دست از سرمان بردارد. همیشه سردرد می‌شویم و باز... هیچ‌وقت اینقدر خود را نابودشده ندیده بودم. هیچ‌وقت این‌قدر از دست‌رفته نبوده‌ام. جداً درد دارد. خیلی درد دارد. اما کم نیاورده‌ام. هیچ‌وقت نباید کم بیاورم. لازم به توضیح نیست که ما در یک جنگ هستیم. یک جنگ سخت و سنگین. یک جنگ پایان‌ناپذیر. جنگ است و جنگجو می‌خواهد. جز این باشد، زندگی را نمی‌شود زیست! 
  • موافقین ۶
  • ۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۸:۴۹
  • Mr. Moradi

از جامعه‌ی پزشکی تقریباً متنفرم. از آنجایی می‌گویم «تقریبا» که همه در یک جمعیت بد نیستند و دیده‌ام پزشکانی که تنفربرانگیز نبوده‌اند. 

برایم تعریف می‌کرد: «راستش یکجایی یک‌روزی، یکی از پزشکان شهر آمد برای سخن‌رانی. از علائم برخی بیماری‌ها گفت. بلند به او گفتم که من بیش‌ترِ علائم همه‌ی بیماری‌های نامبرده را دارم. بروم بمیرم؟ گفت نه عزیزم. برو دکتر و دارویت را میدهد. گفتم بابت بیماری الف به دکتر مراجعه کردم و با مصرف‌ داروهایش بیماری ب را کسب نمودم. بیماری ج نیز به همین شکل ایجاد شده. حالا باز بروم دکتر که بیماری د را به من بدهد؟ گفت بگیر بشین.» 

و راستش من مانده‌ام! پزشک و در کل طبی که نتواند بیماری را «درمان» کند، چرا اسمش را گذاشته‌ایم طب؟ این طبابت مدرن لعنتی که از آن متنفرم! 

+ طب سنتی را هم اصلا نمی‌پسندم. البته اینکه سنتی را هم نپسندم، با حرف قبلی تناقضی ندارد. 

  • Mr. Moradi

به‌گمانم پیش از این هم، اشاره کرده بودم که این تابستان، به هر دری زده بودم که مشغول شوم. که سرم شلوغ شود. که حواسم پرت شود. و از منظور شلوغ‌سازی موفق اما از لحاظ دورسازی ذهنی کاملا ناموفق بوده‌ام. نمی‌دانم چرا. من تنها همین راه را می‌شناختم. اینکه آنقدر سرگرم شوم که از سرم بپرد. ولی نپرید. بگذریم. 

تابستان که آمد، قصد کتابخوانی‌ام را جدی‌تر دنبال کردم. آنقدری به انواع تهیه کتاب فکر کرده بودم که با دیدن کتابخانه انجمن، هوش از سرم پرید. چند کتابی برداشتم. داستان‌سیستان را چند روزه به اتمام رساندم. یک کتاب دیگر هم که آن را هم چند روزه به پایان بردم. ولی بعد از آن، طبق جدول‌بندیِ پیش رویم، دیگر کتابی نخواندم تا بیست‌وهشتم مرداد. و این یک شکست آشکار است! یک ماه بدون کتاب. آن هم تابستان. نمی‌دانم چرا. شروع این دوره، شروع آشنایی با فیدیبو بود. فیدیبو که قصد کرده بود با کتاب‌های رایگان تابستانه‌اش، طمع را در من شعله‌ور کند. و تأثیر خوبی هم گذاشت. پنج کتاب با میانگین 314 صفحه را از فیدیبو خواندم. 

از جمع ده‌کتابی که در تابستان خواندم داستان‌سیستان با کسب نمره 19.25 در مقام اول، مزرعه حیوانات با کسب نمره 19 در مقام دوم و وقتی نیچه گریست با کسب نمره 18.5 در مقام سوم جای گرفتند! و همچنین کتاب بیلی، نوشته‌ی آنا گاوالدا با کسب نمره 14 مقام اول از آخر را کسب نمود! - می‌دانم که می‌دانید سلیقه‌ای‌ست! - البته از این بین، رمان «وقتی نیچه گریست» لایق کسب مقام اول و نمره 19.5 نیز بود که متأسفانه به دلایلی از این رتبه محروم گردید! :دی

اگر بخواهم این تابستان را با تابستان‌های دیگر مقایسه کنم و اگر فقط بخواهم بازده‌های مثبتش را نگاه کنم، این تابستان قطعا یک تحول شگرف بود. اما اگر بخواهم منفی‌ها را هم حساب کنم، قطعاً این تابستان یک سقوط سخت بود. 

  • Mr. Moradi
تلخ است. زهر است. ماندن در این حالتِ لعنتی، در این بی‌ارادگی، بدجور تلخ است. درد است. 
دلم پر از شکایت است. البته این‌بار، شکایت از خودم و خودم. بشنوید
  • موافقین ۳
  • ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۲۷
  • Mr. Moradi

1. چقدر همه‌چیز سریع و سخت و زشت و بد گذشت. پارسال تا به امروز را می‌گویم. گذشت با این تفاوت که هیچ گمان نمی‌بردم که زنده بمانم، در حالیکه از همه‌ی زمان‌ها بیش‌تر می‌دانستم که باید زنده بمانم که اگر می‌مُردم، هلاکت واژه‌ی مناسبی برای توصیف مرگم می‌شد. شب عاشورای پارسال گفته بودم که چقدر همه‌چیز شبیه دوسال قبل است. راستش حالا و امسال، دیگر آبرویی برای من نمانده است که چیزی بخواهم. اما اعتراف می‌کنم که هنوز همان آدم پارسال و دوسال قبل هستم با این تفاوت که رویی سیاه و دلی سنگ از خود ساخته‌ام! 

2. یکی از سه‌سالی که قم بوده‌ایم، شام‌غریبان شمع روشن کردیم. حقیقتش آن روزها تصور مناسبی از وقایع محرم نداشتم. نه از سختی‌ها و رنج‌های کرب‌وبلا و نه از درد غربت و نه از زخم‌زبان و تحقیر و اسارت و نه از... . حالا هم یه زعم بی‌تجربگی تصور و درک کاملی ندارم. اما شاید آنقدری متوجه باشم که خونم به جوش بیاید. شاید آنقدری متوجه باشم که از دیدن خلوتیِ حرم ارباب رقیهسلام‌الله‌علیها حالم گرفته شدد. شاید آنقدری متوجه باشم که دلم بخواهد هرچه زودتر بیاید منتقم فاطمهسلام‌الله‌علیها... 

عنوان را هم که خواندم مرا بدجور لرزاند. من همیشه اینگونه نگاه کرده‌ام. که آن لحظه‌ی وقوع حوادث، ماه چه می‌کرد؟ آسمان چگونه بود؟ زمین از خجالت آب نشد؟ چه کشیده‌اند این جامدات مسخر فرمان الهی... 

3. پس از عزا. سازمان ایده‌ای را دارد اجرا می‌کند با عنوان «پس از عزا». اسمش ایده‌ی خوبی به ذهنم رساند. - حال اینکه آن‌ها چگونه اجرا می‌کنند را نمی‌دانم؛ اگر قابل توجه باشد منتشرش می‌کنم. - اما بیایید ما برای خودمان اجرایش کنیم. با این مضمون که پس از عزا و هیأت و سینه‌زنی و مراسمات، تا چه اندازه به امام فکر می‌کنیم؟ چقدر عاشورا را وارد زندگی‌مان می‌کنیم؟ چه تغییری در خود - و طبعاً در زندگی و جامعه - ایجاد می‌کنیم؟ بیایید به این مهم واقعاً فکر کنیم. پس از عزا چه می‌کنیم؟ 

+ اگر از من بپرسند یکی از بهترین‌هایی که شنیده‌ای را بگو، این مداحی را معرفی کنم. فرقی نمی‌کند چه زمانی باشد. این نوا همیشه در من اثر دارد. بشنوید

  • Mr. Moradi
فکرش را بکنید. دیشب امام ما، خارها را برمی‌داشت تا مبادا به پای بچه‌ها برود. دیشب امام ما به این فکر می‌کرد که اهل‌بیتش اسیر و آواره می‌شوند. دیشب برای آخرین بار آن‌ها را سیر می‌دید. دیشب می‌دانست امروز ظهر... 
مثلا فکرش را بکنید. امروز و شاید حالا، اباالفضل العباس در برابر بچه‌ها قرار می‌گیرد. امروز او مشکش را نگاه می‌کند، بچه‌ها را نگاه‌ می‌کند، امامش را نگاه می‌کند؛ و راه می‌افتد. امروز او به شریعه می‌رسد. دست در آب می‌برد. و آب را فرو می‌ریزد. امروز عباس دست‌هایش را می‌دهد و امیدوار است. اما مشک را که می‌زنند، دیگر...
فکرش را بکنید. امام امروز به ظهر که برسد جنگ را متوقف می‌کند و زمان نماز می‌خواهد. جماعت را اقامه می‌کند که سپاه ظلم و کفر، بر نماز می‌تازند و فریضه واجبی را ناحق می‌شمارند و نماز امام را باطل می‌پندارند. و فکرش را بکنید. چند نفر جلوی تیر دشمن می‌ایستند تا نماز کامل اقامه شود. - آنوقت بعضی دسته‌جاتِ ما، وقت اذان واقعا چه‌کار می‌کنند؟! - 
فکرش را بکنید. امروز حسین در قتلگاه به شمر می‌گوید من شفاعت تو را می‌کنم اگر توبه کنی. و شمر که سکه‌های یزید را پسندید و... 
فکرش را بکنید. سری به نیزه بلند است در برابر زینب. خدا کند که نباشد سر برادر زینب... 
گوش کنید. امروز صدای قرآن می‌آید. امروز سری بر نیزه قرآن می‌خواند. - و من سال به سال... - 
ببینید. کوفی‌ها. امان از کوفی‌ها. همان کوفیانی که نامه نوشتند. همان کوفیانی که امام را خودشان دعوت کردند. همان‌ها امروز برای سکه‌ی کثیفی بیش‌تر، حاضر شدند انگشت و انگشتر را با هم... حاضر شدند گوش و گوشواره را... این کوفی‌ها، این لعنتی‌ها، پیامبر و امام را می‌شناختند و کاری کردند که... مقدس‌نماهایی که حکم بر باطل بودنِ امام می‌دهند و عوامی که نادانند و چشم‌بسته... 
فکرش را بکنید. تا به امروز غروب، اهل بیت حرمی به اسیری می‌روند که جوان‌هایشان را کشته‌اند. که اصغرشان را از دست داده‌اند. که... اهل‌بیتی به اسیری می‌روند که نور بودند و نور داده‌اند. اما کوتاه نمی‌آیند. اگر زینب نبود، کربلا در کربلا می‌ماند.
فکرش را بکنید. آنوقت من مانده‌ام در اینجا و به چه فکر می‌کنم؟ به چه لعنتی؟ 
  • Mr. Moradi

راستش، باید قضیه را یکسره کرد. باید حقیقت را پذیرفت. باید پذیرفت که دیگر درست‌شدنی نیست. دیگر باید قبول کرد. دست از تلاش برداشت. به انتظار نشست. به انتظار انتهای دنیا، تا دیگر تمام شود. لعنتی، تمام شود. باید به این امید داشت که شاید دوباره به دنیایی دیگر بازگردیم برای جبران. باید پذیرفت که این دنیا و اعمالمان تباه شده است و تمام. لعنتی، تمام. 

+ از آن ناامیدی‌هایی که زیاد هم بیراهه و بی‌هوده نیست. 

  • موافقین ۹
  • ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۰
  • Mr. Moradi
up