مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : بهترین میزبان عالم
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید
تصویر : میدان شهرداری رشت؛ رمضان 96

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه
1. بیمارستان‌های خصوصی طوری هست که آدم سالم میره اونجا، اصلا با یه سلامتِ ویژه‌تری از اونجا خارج میشه :| رسماً اتاق بستری، امکانات کاملی برای زندگی داشت :| از خونه‌مون خنک‌تر بود حتی. چی بگم! خدا همه‌ی بیماران رو شفا بده. و ان‌شاءالله برای همه‌ی بیماران امکاناتِ متوسط و حداقلی فراهم بشه. وضع عمومی‌ها جداً و رسماً فاجعه‌ی مطلقه :/ مادربزرگ پدری، بیمه دارن البته! وگرنه تا الان باید چیزی حدود پنجاه میلیون! پرداخت می‌شد :| 
2. چند روز پیش، وقتی بیدار شدم گفتم کاش دنیای واقعی از دنیای خیالی بهتر می‌بود. خواب خوبی دیده بودم و مزه‌اش زیرزبونم حس می‌شد. دقیقا همون ثانیه به مدت دوساعت! خواب نسبتاً بدی دیدم. راستش اون خواب بد، نسبت به خیلی مسائل دنیای واقعی بهتر بود. شب بعدش، خداوند به جبران همون خواب خوب، کلا بنده‌ رو در جنگ غوطه‌ور ساختن :| مشکلی نداشتم با خواب و همچنان معتقدم از این دنیای واقعی حاضر، بسیار متعادل‌تر بود. جنگ هم داخلی بود و خیابونی! از همونایی که هرلحظه ممکنه یکی از پشت بزنه :/ تا جایی که به یادم مونده دو نفر رو زدم و تیر زیادی هم نخوردم :| دیشب وقتی خبر موشک‌ها رو شنیدم، خواب از سرم پرید. منتظر به تماشا نشستنِ واکنشِ ملت بودم. از بعضی از واکنش‌ها خندیدم و از برخی حرص خوردم. حدود نیم‌ساعت تصمیم گرفتم بخوابم که خوابم نبرد. یک‌نوع رویاپردازی به ذهنم خطور کرد. توی این برهه، حفظ مرز بین درست و غلط، مخصوصا توی رویاها، بسیار واسم سخت شده. دیشب نیم‌ساعت تونستم این مرز رو حفظ کنم و خدا می‌دونه چقدر خوب بود. خیلی وقت بود که مزه‌ش رو نچشیده بودم و دلم می‌خواست باز هم بتونم در سمت درستِ مرزی، ببینم خودم رو. دیشب نیم‌ساعت این مرز، حفظ شد. بعد از این همه مدت، با این همه اشتباه، الان می‌تونم با یقین بگم که : «مرز در عقل و جنون باریک است*کفر و ایمان چه به هم نزدیک است.» یقین خیلی مهمه. یقین با تجربه بدست میاد. بعضی تجربه‌ها ممکنه گرون تموم بشه. ای کاش به یقین‌هایی که دیگران به‌دست آوردن قناعت کنیم! 
3. بیاید یک‌بار جدی نگاه کنیم. خودمون ببینیم. واقعیت رو. پست قبلی رو حذف کردم چون دوستش نداشتم. چون نتونسته بود منظورم رو برسونه و حتی مقداری منظورم برعکس منتقل می‌شد. الان هم نمی‌تونم حرفم رو بزنم. کلمه واسش پیدا نمی‌کنم. نمی‌دونم چجوری میشه گفت. خلاصه‌اش میشه این که : بیاید ایرانی باشیم. بیاید ایرانی باشیم. بیاید ایرانی باشیم. بیاید ول کنیم همه‌ی لعنتی‌های دنیا رو. بیاید خودمون باشیم و خودمون. آخرِ آخرِ آخرش باید و باید به این نقطه برسیم که «خودمون بودن» بهتر هست از «هرچی بودن» برای خوشایند دیگران. 
4. یک حرف‌هایی می‌شنیدم از برخی از دوستان، که می‌گفتن نمی‌دونستن ایران از این موشکا هم داره و ایران مگه می‌تونه کسی رو بزنه اصلا؟ و خب خیلی برام جالب بود! دقت بفرمایید که تخریب‌های معاندهای ایران و ایرانی، چه قدر زیاد تبلیغات داشتن که حتی ملت خودمون اطلاعاتِ بسیار معمولی رو از مانورهای معمولِ سپاه دریافت نمی‌کنن و من واقعا متاسفم که اینقدر برای تقابل با تخریب‌ها و تهمت‌هایی که زده میشه، ضعیف عمل میشه و عملاً مردم در اقیانوسی از اطلاعاتِ ضدایرانی و آمریکاسالارانه غوطه‌ور هستن! 
  • Mr. Moradi

همه‌اش از همان روز اول فرافکنی بود. از همان مناظرات تا سفرهای استانی. اصلا از همان اواسط دوران یازدهم. موضوعاتش را بروز می‌کردند. یک‌بار که نه، صدهابار همه‌ و همه‌ی مشکلات اقتصادی و سیاسی را می‌انداختند در گردن دولت قبل! دولت قبل بد بود، باشد! شما قرار بود خوب باشید! این چیزی از وعده‌ی شما کم نمی‌کند. پای شجریان قبل از افطار را وسط مناظره‌ی رسمی باز کردند. جز فرافکنی چه بود؟ های مردم! روزهای آخر است ها! بجنبید که از زیر بار این وعده هم شانه خالی نکند. شما مشکلی جز این ندارید دیگر! 

اسم دیوارکشی را آورد. بی‌وجدانی از این بالاتر؟ نزدیک یک ماه از انتخابات گذشت. دیگر باید بهتر بدانید دیوارکش کیست و کجاست. دیگر باید بهتر بدانید که این‌ها ترس بی‌هوده بود. ترس از فیلتر! کدام نادانی این را باور می‌کند؟ ریاست‌جمهوری مملکت بی‌کار است بیاید فیلتر را گسترش دهد؟ سی و هشت سال انقلاب را گفت زندان و اعدام. وجدان که بر باد رفته. اما این توهین‌ها و حرف‌ها و تهمت‌ها، چیزی به‌جز فرافکنی بود؟ چیزی جز فرار رو به جلو؟ چیزی به جز در رفتن از پاسخگویی؟ 

حالا هم که ... حملات تروریستی شد از وحدت گفتند. گوش دنیا را کر کردند از هشتگ. از اتحاد گفتند. از همه‌با‌همیم. دروغ بود؟ نمی‌دانم. شما بگویید! دروغ نبود؟ 

از امام‌ علی می‌گوید که رأی مردم را پذیرفت! در مضحکی حرف‌های ریشه‌دارش همین را بگویم که ریاست‌جمهوری را با مشروعیت امامت و ولایت مقایسه می‌کند. فکر می‌کنید نمی‌داند و می‌گوید؟ بهتر از من و شما می‌داند. جز فرافکنی اسم دیگری دارد؟ 

گفته‌اند ما تمهیداتی اندیشیده‌ایم برای نقض برجام توسط طرف مقابل! نمی‌دانم! برجام را که آبکش کرد طرف مقابل. درختش را کاشته‌اید، ریشه‌اش را سوزانده‌اند. منتظر میوه نشسته‌اید و دست روی دست؟ تباه کردن عمر مملکت در این برهه زمانی حساس، کار زشتی نیست؟ ما می‌خواهیم گناهتان زیاد نشود آقای رئیس‌جمهور. 

+ می‌گویند جوجه حزب‌اللهی‌های فلان فلان از موسس انصار حزب‌الله برائت می‌جویند! انگار اعوذبالله موسس همان خداست و ما هم بنده‌ی او! حرصشان در آمده که ما چشم‌بسته دنباله‌ی کسی را نمی‌گیریم! دارند می‌میرند که می‌بینند حریفشان عاقل‌تر است، حتی جوجه‌هایش. دارند دق می‌کنند! بمیرید که الله‌کرم که سهل است، هرکسی اشتباه برود ما راهمان از او جداست. مثلا رئیسی بر فرض محال اگر اسم تقلب را می‌آورد همینجا فحشش می‌دادم. بمیرید و ببینید که دیگران مثل شما چشم‌هایشان بسته نیست. 

++ قبل از شمارش آراء فقط به یک نفر گفتم، حالا هم اینجا : از اینکه روحانی بیاید خوشحال می‌شوم! رفتنِ روحانی، تنها یک فرافکنیِ بزرگ بود. او باید بماند و مسئولیتِ کارهای خودش را بپذیرد. امیدوارم به قیمت گرانی تمام نشود! 

  • Mr. Moradi

رفته بودم بیرون. با خودم میگفتم حالا اینجوریا هم نیست. حالا همه‌ی روزهای خوبی که به‌خاطر داری خیالات و توهم نیست. ولی هست. خب نیست که. هست دیگه. بی‌خیال. 

الان هست انگار. فردا نیست. شاید پس‌فردا باشه و سه سال بعد نباشه. ولی یادم باشه که همش خیال بوده و هست. من هیچ‌وقت روز خوب نداشتم. داشتم؟ نداشتم. کلی نگاه می‌کنم میگم نداشتم. 

+ ناامیدی بد دردیه. بی‌چارگی بد دردیه. نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم چیکار باید کنم. اصلا چیکار می‌تونم انجام بدم و تموم بشم. برای اولین بار به خودم حق دادم که اینقدر بد شده باشم. دیگه نمی‌خوام باشم. خوب و بد، توفیری نداره. بار اول و دوم نیست. همیشه همینطوری بوده. تا حالا خودم رو گول زدم فقط. 

  • موافقین ۱۱
  • ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۸
  • Mr. Moradi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi

    می‌خواستم بیام بنویسم مامانی حالش خوبه. چیزی نبود. عمه الکی بزرگش کرده بود. فقط فشارش افتاد بود و اینا. که نیست ... 

    ساعت سه تا پنج پیشش بودیم. بعد چندین سال بعضیا رو دیدم. لامصب طوری شده که واسه رفتار با فک و فامیل هم باید سیاست داشت :| یعنی هر حرکتِ هرکسی برای بقیه یه معنی داره. کسی حتی جلوی تخت زانو هم نزد :دی مامانم سیاست بلد نبود. هی زیرلب تیکه مینداخت. بابا بیخیال :))) 

    حالش بد نبود. یعنی خوب هم نبود. فشار و ضربانش هی بالا و پایین میشد. تب‌دار شد. هوشیاریش خوب نبود. دلم میسوخت. هم واسه مامانی. هم واسه خودمون. ما پتانسیلِ «خوب بودن» رو داشتیم و نشد. ما فرصتِ «خوب بودن» رو داشتیم و نشد. نامردی کردن. نمی‌گذرم از اونا. رفتار یکیشون واقعا چندش بود :| مامانی، حالش خوب نبود. اومدیم خونه. یکساعت پیش عمه زنگ زد که بردنش سی‌سی‌یو. ان‌شاءالله طوری نشه. 

    + خدایا؟ مامانی حیفه ها. بذار تعداد بنده‌های خوب و دوست‌داشتنی‌ت کم نشه. بذار یه‌خورده امید زنده باشه. همین! 

    • موافقین ۳۰
    • ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۰
    • Mr. Moradi

    دیدم برای مادربزرگ مادری نوشته‌ام، برای پدری‌اش ننویسم، بی‌انصافی می‌شود! حال اینکه زمانی بیش‌تر دوستش داشته‌ام! 

    دعا کنید. وقتی عمه‌ام زنگ زد که خبر دهد، غذا در گلویم یخ زد، یخ. اصلا دلم نمی‌خواهد تصور کنم کسی که دو روز پیش حالش نسبتاً مناسب و خوب بوده و من نتوانسته‌ام بخاطر درس و غیره ببینمش، حالا طوری بشود. دعا کنید. 

    • موافقین ۲۰
    • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
    • Mr. Moradi

    سال قبل، شب‌قدر را خوب نگذرانده بودم. خوب نبودم. انسان‌ها، هرچه که باشند، تمامِ تلاششان را می‌کنند که یک شب را خوب باشند. حداقلش بد نباشند. من تلاش می‌کردم و نتوانستم. یادم نمی‌آید درگیریِ کدام لشکر در ذهنِ دل‌خسته‌ام پویاتر بوده، کفر یا ایمان؟ ولی مغلوب بودم. سال قبل، به خود هشدار داده بودم که این بد گذراندن، عواقب دارد، عاقبت ندارد، این‌که همه‌ی ادعیه را بخوانید اهمیت دارد، اما نه در برابر فکر و ذهن. وقتی من فکر و ذکرم جای دیگری بود، خواندن جوشن و عاشورا تأثیر ندارد. خداوند می‌فرماید برو خودت را مسخره کن! راستش من با قصد و برنامه‌ی قبلی، غافل نشده‌ام، ولی بدجور خودم را به ریشخند گرفتم. تأثیر آن‌گونه گذراندن ماه رمضان و شب‌های قدر را حالا، بعد از گذشت یک‌سال، به‌خوبی درک می‌کنم. اما باور، نه! هرگز گمان نمی‌کردم که این‌قدر سخت باشد. این‌قدر عمیق باشد. این‌قدر گمراهی باشد. ‌این‌قدر تاریک باشد. این‌قدر زشت باشد. یک‌سال گذشت و حالا، تأثیراتی که با اختیار و انتخابِ خود، متحمل شده‌ام را می‌بینم. باورم نمی‌شود. ضربه، مهلک‌تر از آن بود که بتوانم توصیفش کنم. من خودم را از دست داده‌ام. چه‌چیزی، چه عذابی از این سخت‌تر؟ چطور باید جبران کرد؟ حال، با گذشتنِ یک‌سال، با دانستن همه‌ی این‌ها، نوزده روز از ماه رمضان امسال گذشت. من نه‌تنها به راه نیامده‌ام، که حتی از قبل بدتر شده‌ام. شما نمی‌دانید. من می‌دانم. بد بودم. هنوز هم بد مانده‌ام. این شب‌قدر هم آنطور که باید می‌بود، نبود. همه‌ی ماه‌رمضان امسال را تباه کرده‌ام. فرصت‌ها را از بین برده‌ام. نمی‌دانم. چه کسی فکر می‌کرد کسی بتواند در یکسال اینقدر بد شود؟ من باورم نمی‌شود. ای‌کاش سال آینده، درست شوم. به اجبار. به زور. ای‌کاش سال بعد نیایم بنویسم که چه‌کسی فکر می‌کرد بشود در یک‌سال اینقدر بد شد؟ خدا نکند. خدا نکند. 

    + عنوان به این مسئله اشاره دارد که من، با آگاهی، خود را نابود کرده‌ام. در مسیر نابودی بودن، اگر با غفلت باشد جای حرف دارد، اما با آگاهی فقط هلاکت در انتظار است. 

    • موافقین ۱۹
    • ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۰
    • Mr. Moradi
    up