مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind

نمیدونم چرا با تماس رابطه‌ی خوبی ندارم. پشتِ تلفن فاجعه حرف میزنم. اگه آشنا نباشه دیگه بدتر!! 

زنگ‌خورِ گوشی‌ـم سالی چهار پنج تاست کلاً! الان یکی زنگ زد، از طرف کانون جوانان رضوی که چند روز پیش امتحان گرفتن برای قرعه‌کشیِ سفرِ مشهد! از اونجایی که حوصله نداشتم هِی به بقیه توضیح بدم که تماس‌گیرنده کی هست و چیکار داشته و اینا ، اولاً که با وولوم بسیار پایین حرف زدم که هیچ! -صوتِ تماس‌ها رو به دلایل ذخیره می‌کنم.- بعد الان من دارم هِی از اول پخش می‌کنم میبینم همون اولش گفته سلام علیکم!! در حالی که من از اول تا آخرش سه بار گفتم بله، دوبار گفتم بفرمایین، دو بار گفتم باشه، دو بار هم گفتم مرسی و یه‌بار خسته نباشید :| چرا سلام نکردم؟! :/ هوووف :| 

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵ ، ۲۰:۳۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۶۰
نظرات شما ( ۱۸ ) ۱۲ موافق

ببینید :

+ حس کردم امروز رهبری عصبانی بود! از دستِ یک مشت... لا اله الا الله! :| 

نظرات شما ( ۶ ) ۱۲ موافق

صبح بخیر ایرانی!

.

بشنوید / نسخه کم حجم‌تر

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۵ ، ۰۶:۲۰
  • موسیقی
  • نمایش : ۱۰۸
نظرات شما ( ۸ ) ۷ موافق

چیزی ندارم بگم. هرچقدر مسخره و بی‌معنی باشه، خسته‌م. گیج شدم. نمیدونم واقعا!

بعضی وقت‌ها باید زندگی رو تقسیم بر دو کرد. بعد ضربدر سه. بعدش فقط باید نشست و نگاهش کرد تا تموم بشه. 

یه عهدِ نانوشته‌ای برام حکمفرما شده بود که تا وقتی واقعاً داغون نشدم ، سراغ این آهنگ نرم! یه قولِ نانوشته بود انگار! اصلاً سمتش نمی‌رفتم. همین چند دقیقه‌ی پیش یادش افتادم. پخشش کردم. داغون بودم؟ نمیدونم.

+ هیچ‌وقت فیلمی رو که نباید ببینین، نبینین! وقتی میدونین نباید ببینین نبینین! همه و همه‌ی اون یکساعت و بیست و هشت دقیقه‌ی دیروز داشتم دیوونه می‌شدم. داشتم می‌ترکیدم. خیلی لعنتی‌طورانه یادم می‌آورد هرچیزی رو که نباید! 

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۵ ، ۲۲:۲۸
  • دل نوشت
  • نمایش : ۴۸
۸ موافق

زنگ اول دبیر فیزیک نیومد. یکی از رفیقام چهارشنبه رفته بود قم. همه خبر داشتن و میگفت گفته بهم ولی من اصلاً یادم نبود بهم گفته باشه!! مدلش خیلی متفاوته! اصلاً به رفتارهای ظاهری و روزمره‌ش نمیخوره :دی ولی تفکرِ درست‌تری نسبت به بقیه داره. میخواد بره حوزه :دی توی این سفرش به قم، رفته بود حوزه‌های قم رو دیده بود. در موردشون پرسیده بود و اینا ... حجره‌ها میگفت نصفِ کلاس ماست و سه نفر توش زندگی میکنن! بعد گفت دوتا فرش شیش متری میگیره :| خیلی خوبه که! خوابگاه‌ها یه دونه فرش نه متری فوقش میگیرن، چهارنفر توش هستن! حس میکنم بزرگتر از خوابگاه‌هاییه که دیدم. از شرایط پذیرش و ایناها گفت. آینده‌ی کاری و ایناهاشم گفت. میگه میخواد بره قضاوت :دی قضاوت سخته! من که علاقه‌ای به قضاوت ندارم. ولی کارِ خوبی داره میکنه. میگه درس‌های اونجا سخت‌تره ولی خب حداقلش از شر زیست و فیزیک راحت میشه :دی تازه دبیر انشا هم که باهاش لج‌ـه بهش داده 18 :دی میدونم قمی‌های خوبمون از اینجا رد میشن وگرنه راجب به مردمش هم حرف زدیم :)))) خوبیش اینه که کاااااملاً اتفاقِ نظر داریم و حرفِ هم رو می‌فهمیم درباره‌ی خلق و خوی مردمانش :دی حتی یکی دیگه از رفیق‌هام خاله‌ش قم زندگی می‌کنه و مُهرِ تاییدِ معتبرِ دیگه‌ای به حرف‌های من زد :دی

یه کتابی داده بودن که بعد ازش امتحان بگیرن و بعدش قرعه کشی کنن و 25 تا اسم رو برای سفر مشهد انتخاب کنن. با توجه به اینکه معاون هم حتی سهم میخواد که بیاد :دی الان که فکرمیکنم حس میکنم اولاً که مشهد رفتن با آشنا جماعت کلاً به مذاقِ من خوش نمیاد! و به عبارتی هربار کوفتم شده به طریقی! دوماً مشهد رفتن با هم‌سن و سال جماعت، مخصوصاً که هم‌فکر هم نباشن، فاجعه‌ی بزرگتریه زیرا که نمونه‌های کوچکترش رو توی اردوهای مثلاً دانش‌آموزی تجربه کردم. فلذا اگه بخوان اینطوری ببرن، اسمم هم در بیاد نمیرم :| صدالبته که توفیقِ همون اسم در اومدنِ خشک و خالی رو هم ندارم :)

زنگ دوم عربی بود. وسط کلاس فهمید گوشیش رو گم کرده، شماره‌ش داد یکی بره از دفتر زنگ بزنه ببینه کجاست گوشی :دی نمیخواست شماره‌ش لو بره ولی خب من تخت اول بودم شنیدم :دی شماره‌ی رُندی هم داره :دی نمیدونم آخرش گوشیش رو پیدا کرد یا نه :دی

زنگ آخرمون هم انشا بود. نصفِ انشایی که نوشته بودم تقریباً مثل همون پیش‌نویسی بود که دوهفته‌ی پیش تو کلاس نوشتم ولی نصفه‌ی دومش دیشب به ذهنم رسید و بدونِ چک نویس کردن، نوشتمش. نمیدونم چرا اینقدر متعجب میشه از انشاهام :| پرسید هفته‌ی بعد ورقه A4 بیارم سر کلاس میتونی تو یک ساعت همچین انشایی بنویسی؟! :/// گفتم اینو تو پنج دقیقه نوشتم، آره میتونم :/ ولی کلاً دبیرانِ محترمِ انشا باید به این امر دقت کنن که آدمیزاد هرساعتی حوصله و ایده‌ی نوشتن نداره. خب من توی این دو هفته هیچی به ذهنم نرسید ولی دیشب یهو یه چیزایی یادم اومد و آوردمش روی کاغذ. ولی معلوم نیست هفته‌ی بعد زنگ سومِ یکشنبه، همینقدر حوصله برای نوشتن داشته باشم یا نه!! بیست داد ولی :)

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۵ ، ۲۲:۲۷
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۳۰
نظرات شما ( ۱۱ ) ۸ موافق

1. خیلی وقته که تصمیم گرفتم توی اینجور تجمعات شرکت نکنم. ولی هربار شرکت میکنم‌ :| هیچ ربطِ سیاسی هم نداره. من واقعا زجر می‌‌کشم بین جمعیت. نه بخاطر شلوغی. اصن ماجرا بس ناجوانمردانه پیچیده‌ست! آقای ر. گفته بود ساعت ده بریم یه‌جایی و از اونجا معلوم نیست میخواد بره کجا. رفتم اما هیچی که هیچی. کلاً همه پراکنده شدن و من موندم و زجری که هرطوری شده از دستش در رفتم! خوب خودم رو گول زدم :دی شما اگه معاون پرورشی شدین ، هیچ‌وقت بخاطر چهارتا عکس و کارهای نمایشی و الکی، دانش‌آموزی رو حتی داوطلبانه نکشونید مدرسه :|

2. یادتون باشه به هیچ وجه من الوجوه ، امکان نداره و نمیشه با پای پیاده، ماشینی رو تعقیب کرد. اصلاً امکان نداره! حتی اگه ترافیک باشه بالاخره گمش می‌کنین! پس مثل من خودتون رو نکشید! من موندم دوـیِ 540 متر رو چجوری میخوام امتحان بدم با این کم آوردنِ نفس :| در ضمن پلاکش به چه دردم میخوره وقتی نمیشه صاحبش رو شناخت :/ چه خوبه اونایی که آشنا دارن تو راهنمایی رانندگی، سه سوت مشخصاتِ پلاک رو می‌فهمن ؛ خوش‌به‌حالشون :دی :)))

3. آتیش زدن پرچم رژیم غاصب صهیونیستی که اصلاً و ابداً اشکالی نداره! ولی ای‌کاش با اینکه آتیش زدنِ پرچم آمریکا هم عملاً و رسماً اشکالی نداره، آتیش نمیزدنش بخاطر حساسیتِ یه عده. اینطور بهتر بود.

4. این ترقه ترکوندنا یعنی چی واقعا؟! سکته کردم بی‌شعورِ نفهم :|

5. میخوام خودم رو با ننوشتن مجازات کنم :)) اگه یه بار دیگه بشه اونچه که نباید بشه ، تا عید حقِ بازکردنِ پنل کاربری رو ندارم :) فکرکنم این مجازات ، به اندازه‌ی کافی بازدارنده باشه :)

6. هرچی می‌گذره ، واقعی‌تر حس می‌کنم که درس رو باید خوند! با نگاه کردنِ به کتاب چیزی حل نمیشه!

7. نمیخوام بگم زود گذشت ، چون زود نگذشت! از 22 بهمنِ پارسال تا الان زود نگذشته ، اسفندش که برای خودش دنیایی بود! عید که میتونه نامزدِ جایزه‌ی بدترین عیدِ سال‌های عمرِ من بشه و خردادی که شدیداً سخت گذشت و تابستونی که بی‌شک برنده‌ی جایزه‌ی طلاییِ بدترین روزهای عمرم رو میگیره و پاییز و زمستونی که به فجیع‌ترین شکل گند زدم به هرچی که میشد اسمش رو گذاشت زندگی!! پس زود نگذشت! ولی انگار همین چندساعتِ پیش بود که توی مسیر برگشت از راهپیمایی یکی از هزاران کاغذ رنگی نصیبم شد و سریع ازش  عکس گرفتم و اومدم پست گذاشتم!! انگار بیست و دو بهمنِ سه سال پیش همین نیم ساعت پیش بود که خیلی خسته از سرمای سوزناکِ قم، زیر آفتابِ تندش ، قدم‌های آخرم رو برمیداشتم تا برسم به خونه و ناهارش هم فسنجون داشتیم!! زود نگذشت ولی گذشت.

8. همیشه با خودم می‌گفتم کسی که بدونه یه سال، یه ماه، یه روز دیگه می‌میره حتماً آدم میشه!!‌ پس چرا آدم نشدم؟ بلکه بدتر شدم! 

9. اینقدر دوست دارم همه‌ی اینا یه خواب باشه. نیست ولی!

10. همه‌چی خوبه! این وسط فقط من خیلی بدم :)

نظرات شما ( ۱۱ ) ۴ موافق

یک‌روز که شاید زنگ فارسی بود ، شاید هم زنگ دینی یا قرآن ، مدیر آمد داخل کلاس ، به ما هفتمی‌های تازه‌وارد کاغذی را نشان داد که رویِ آن شعری چاپ شده. توضیحی درباره‌ی شعر داد و گفت حفظش کنید. چرایش را بعداً سرِ صف خواست که بگوید. از در که خارج شد، دبیر، که یادم نیست که بود،‌اما یادم است که گفت عادی است. این مدرسه هرساله این سرود را در حرم با شرکت همه‌ی دانش‌آموزان اجرا می‌کند! همه‌ی دانش‌آموزان؟ یعنی حدود سیصد دانش‌آموز را بر میدارد میبرد حرم سرود بخوانند؟ جل الخالق!

هیچی نشده بچه‌ها همان بیتِ اول مشکل پیدا کردند! من خنده‌ام میگرفت از این مشکلاتِ تلفظیِ بچه‌های الکی مثلاً دوم راهنمایی![یا همان هفتم] «آمده موسم فتح و ایمان». ریتمِ قشنگی داشت. یک دور که خواندمش ، تقریباً یادم ماند.

«در دل بهمنِ سردِ تاریخ». سرد بود. اقلیم‌های آب و هوا را خوانده بودیم. آب و هوا های گرم و خشک ، مخصوصاً خشک ، سرمای سوزناکی دارند. اهلِ آنجا نباشی ، پوستت می‌شود پوستِ کرگدن! خشک و سخت و زبر و شکننده. با همان سرما ، می‌خواندیم در دل بهمن سرد تاریخ ، «لاله سر زد ز خون شهیدان». یادِ دوم ابتدایی‌ام می‌افتادم با این بخش، یاد آن پاورقی و طرحِ معلم که می‌گفت از خون جوانان وطن لاله دمیده. یادش می‌افتادم که آن بهمن‌ها هم سرد بود.

«لاله‌ها قامت سرخ عشق‌اند». خیلی دوستش داشتم. این بخش عالی بود. لحنِ آهنگ بدجور به دلم می‌نشست. هروقت آهنگ را پخش می‌کرد در زنگ تفریح‌ها و سر صف ، گوش‌هایم را تیز می‌کردم و از هم‌خوانی فاصله می‌گرفتم تا این بخش را قشنگ بشنوم، طوری که حک شود در حافظه‌م و در ساعت‌های خستگی برای خودم پخشش کنم. آن‌موقع که مثل این‌روزها نبود که بیایم و دانلودش کنم و هروقت هوسِ شنیدنش به سرم زد بتوانم پخشش کنم! آن‌روزها باید همه‌چیز را به یاد می‌سپردم که مبادا خاطرات از بین بروند. لاله‌ها قامتِ سرخِ عشق‌اند. «سرنوشتِ تو با خون نوشتند» یادِ کفِ دست‌های خونی روی دیوار می‌افتادم. یادِ آن بخش از یکی از کتاب‌های خاطرات شهدا و آزادگان،‌ که نوشته بود وقتی یکی از اُسرا را تا سر حد مرگ زدند که به امام خمینی توهین کند و به قول متن «خونینش کردند»، با خونِ خودش روی دیوار نوشت «درود بر خمینی»!

«پیکر پاکت ای جان به کف را ، از ازل با شهادت سرشتند»‌. بعد از آن مدرسه، دیگر ندیدم که مدرسه‌ای بعد از زنگ تفریح هم صف نگه دارد! اما انگار که آنجا عادی بود! همیشه هم پنج تا ده دقیقه حرف برای گفتن داشت. این بخش را که باید دوبار می‌خواندیم و بار دوم ، مصرعِ دومش ، اوج! می‌گرفتیم و بعد با «بهمنِ خونین جاویدان» سقوطِ آزاد می‌کردیم واقعاً جالب بود. سومی‌ها خوب می‌رفتند بالا ولی هفتم انگار نه انگار :دی

«مقدمت را اماما شهیدان ، با نثارِ تنِ خود گشودند». زنگِ تفریح‌ها متداول شده بود که این آهنگ را پخش کنند. هوا خیلی خوب بود. آن روزها واقعاً هوای خوبی داشت. مخصوصاً ساعتِ چهار به بعد. دلگیر هم بود. وقتی ابری می‌شد، ترسناک بود و غم‌انگیز. غروبِ نارنجیِ آسمانِ قم فراموش شدنی نیست. قدم زدن در آن هوا و نور ملایم و لذتش و ترسش و دلگیری‌اش انگار که روی نُت به نُتِ این آهنگ برایم ضبط شده باشد! همانقدر شفاف یادم است که با خودم میخواندم «خونشان فرش راه تو بادا ، عاشقِ پاکِ‌ راهِ تو بودند»

«آمدی با پیامت خمینی ، از رهایی و از غم سرودی». روزهای انقلاب چه شکلی بودند؟ که اینقدر اتحاد بود؟ 

«آنکه بر ظلمِ شب حمله‌ور شد ، ای خمینی تو بودی تو بودی». نمیدانم چرا عده‌ای فکر می‌کنند خوب و بد تغییر می‌کند! مگر نه اینکه این جهان همیشه دو قطبِ خوب و بد را با هم داشته و هرگز هم این دو جایشان با هم عوض نمی‌شود؟ پس چطور اینقدر سخت است فهمیدن برای بعضی؟ اینکه بد ، بد است و امکان ندارد که بخواهد سودی به تو برساند! رساند؟ نرساند دیگر! مگر نه اینکه همیشه به‌دنبالِ ضررِ تو بوده و هست و خواهد بود؟ آن هم نه فقط ضررِ‌ مادی! ما متضررِ عقلِ خودمان هستیم که خود کرده را تدبیر نیست. «بهمن خونین جاویدان ، تا ابد زنده بادا قرآن»

«در دل تار شهر ای شهیدان ، دستِ غمخوارِ خلقِ خدایی». «از تبار حسین(ع) شهیدی ، از دیار عروج و خدایی».

«در زمستان بهاران آمد». این بخش همیشه من را به یادِ چیزی می‌انداخت که نیست! هرچند همین الان هم در حال انکارش بودم، اما همیشه با شنیدنش ، با خودم می‌گفتم آیا می‌شود که این زمستان هم بهاری داشته باشد؟ و این‌که چه‌چیزی می‌تواند در این زمستانِ طولانی بهار باشد، به مرور تغییر کرده! در زمس تان‌بها ران آ مد ، «آدم از قعر دوران آمد». روزهای آخر به اجرا بود ، همه‌ی مدرسه را در نمازخانه جمع کرد! فکرش را بکنید که سیصد نفر را چپانده باشد در نمازخانه‌ی زیرزمینی اما زیبای مدرسه. نمازخانه‌ی بابرکتی بود! خودش رفته بود بالای صندلی‌ای چیزی ، و دست‌هایش را بالا و پایین می‌برد که کجاها صدایمان بلند شود :)) تمرینِ آخر بود. در زمستان بهاران آمد ، آدم از قعر دوران آمد ، «بوی نسل شقایق پیچید، بوی عطر شهیدان آمد». 

+ بشنوید

نظرات شما ( ۶ ) ۴ موافق
up