مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : چرا شعرخوانی میثم مطیعی با واکنش‌های زیادی روبه‌رو شد؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴۴ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

خیلی از اوقاتی که باید بی‌کار و گاهاً بی‌عار، در خانه بنشینم، و در نهایت، مجله‌ای به‌دست بگیرم و ادای خواندن را در بیاورم، ترجیح می‌دهم که بروم بیرون. بروم بی‌کار و گاهاً بی‌عار خیابان‌هایی که از قبل مدنظر دارم را متر کنم و با خودم حرف بزنم. بلکه حرفِ خودم را، خودم متوجه شوم و روزی برسد که این مذاکرات هم به فرجامی برسد. نمی‌رسد ولی. حالا، در یک شبِ گرمِ تابستانی، که اگر پنجره را باز کنم، می‌توانم بگویم یک شب خنک تابستانی، باید بگویم که سال‌ها می‌شود که دیگر از گفت‌وگو با خود، به نتیجه‌ای نرسیده‌ام. روز به روز، سردرگُم‌تر از قبل، در پی حرف و حدیث و فکر و خیالی که نیست. امروز هم رفته بودم بیرون تا همین جلساتِ علنیِ حال‌خرابم را، با خودم تنها باشم. تنها بودم. به نتیجه‌ای نرسیدم. از خودم سر در نمی‌آورم. به خودم هم مشکوکم. من واقعی نیستم. من هیچ‌وقت نمی‌توانم متوجه‌ی خودم بشوم. راه‌حلی برای خودم نمی‌بینم. چاره‌ای وجود ندارد. اما بحث، دیگرِ سرِ این‌ها نیست. که چقدر بحثِ سرِ این‌ها، شیرین‌تر از چیزی‌ست که این‌روزها، این ماه‌ها، گریبانم را گرفته است و زهرمار از آن گواراتر است. تلخیِ خودم، جبران نمی‌شود. حالِ خودم را خراب کرده‌ام. دیگر دست از سرِ فکر و خیال و اندیشه‌ی بی‌راهِ‌حلم برداشته‌ام. دیگر بی‌خیالِ خیال‌مندی‌های خودم شده‌ام. دیگر برایم مهم نیست. چقدر سخت است این اعتراف. و چقدر دروغ و دور از واقعیت. دور از حقیقتِ روشنی که داد می‌زند هنوز برایم مهم است. هنوز همان‌قدر فکرم مشغول است و هنوز جا دارد که بگردم به‌دنبالِ راه‌حلی که نیست. اما دیگر نه زمانش وجود ندارد، نه صبر، و نه طاقتش. نه توانش. نه دلش. فقط تکه حرفی هست که گلوگیرِ سختی است برایم. همیشه‌ی خدا، حواسم پرت است و هرجا نشانه‌ای بیینم، گوش‌هایم تیز است برای پیدا کردنش. ولی نمی‌شود. اینطور که این چندین ماه، به خطا، رفته‌ام، نمی‌شود. این‌طور به خطا رفتن، نشان از اشتباهی بودنِ فکر و خیالم است. نشان از اشتباهی‌ بودنِ همه و همه‌ی آنچه که می‌خواهم! ولی نه. این هم دروغ است. اشتباه بودنِ خواستنِ چیزی که می‌توانست از ساده‌ترین مسائلِ مطرح باشد، کذب است. باور نمی‌شود. باورِ خودم که نمی‌شود همه‌ی این فکر و حس و حال، هوا و هوسی بوده باشد که این چندماه تجربه‌ام نشانم داده. نه ؛ همه‌اش نمی‌شود.

ششم تیرماه، هنوز آدم نشده‌ام. هنوز همانی هستم که دلم نمی‌خواهد باشد. و نه حتی همانی که نظری درباره‌اش ندارم. دقیقاً‌ همانی هستم که نکبت از سر و روحش می‌بارد :| ای کاش نبودم. ای کاش همین هم نبودم و راحت‌تر با وجدانِ خاموشم کنار می‌آمدم. امروز هم حالم را گرفته بودم. نه از چیزی که می‌خواستم می‌توانم عقب‌نشینی کنم - که عقل، عقب‌نشینی را می‌فهمد و نه دل! - و نه می‌توانم اشتباه بودنِ چندین ماه را جبران کنم. و متاسفانه اراده‌ام همچنان ضعیف است برای کنار کشیدن از دل، برای عقلانی‌تر شدنِ مسیری که باید درست شود. مسیری که خرابِ خراب امتداد دارد، در لبه‌ی پرتگاهی که در کنارِ مسیر چشمک می‌زند.

+ آیینِ تقوا، ما نیز دانیم. لیکن چه چاره با بختِ گمراه. [کلیک]

  • Mr. Moradi
1. بیمارستان‌های خصوصی طوری هست که آدم سالم میره اونجا، اصلا با یه سلامتِ ویژه‌تری از اونجا خارج میشه :| رسماً اتاق بستری، امکانات کاملی برای زندگی داشت :| از خونه‌مون خنک‌تر بود حتی. چی بگم! خدا همه‌ی بیماران رو شفا بده. و ان‌شاءالله برای همه‌ی بیماران امکاناتِ متوسط و حداقلی فراهم بشه. وضع عمومی‌ها جداً و رسماً فاجعه‌ی مطلقه :/ مادربزرگ پدری، بیمه دارن البته! وگرنه تا الان باید چیزی حدود پنجاه میلیون! پرداخت می‌شد :| 
2. چند روز پیش، وقتی بیدار شدم گفتم کاش دنیای واقعی از دنیای خیالی بهتر می‌بود. خواب خوبی دیده بودم و مزه‌اش زیرزبونم حس می‌شد. دقیقا همون ثانیه به مدت دوساعت! خواب نسبتاً بدی دیدم. راستش اون خواب بد، نسبت به خیلی مسائل دنیای واقعی بهتر بود. شب بعدش، خداوند به جبران همون خواب خوب، کلا بنده‌ رو در جنگ غوطه‌ور ساختن :| مشکلی نداشتم با خواب و همچنان معتقدم از این دنیای واقعی حاضر، بسیار متعادل‌تر بود. جنگ هم داخلی بود و خیابونی! از همونایی که هرلحظه ممکنه یکی از پشت بزنه :/ تا جایی که به یادم مونده دو نفر رو زدم و تیر زیادی هم نخوردم :| دیشب وقتی خبر موشک‌ها رو شنیدم، خواب از سرم پرید. منتظر به تماشا نشستنِ واکنشِ ملت بودم. از بعضی از واکنش‌ها خندیدم و از برخی حرص خوردم. حدود نیم‌ساعت تصمیم گرفتم بخوابم که خوابم نبرد. یک‌نوع رویاپردازی به ذهنم خطور کرد. توی این برهه، حفظ مرز بین درست و غلط، مخصوصا توی رویاها، بسیار واسم سخت شده. دیشب نیم‌ساعت تونستم این مرز رو حفظ کنم و خدا می‌دونه چقدر خوب بود. خیلی وقت بود که مزه‌ش رو نچشیده بودم و دلم می‌خواست باز هم بتونم در سمت درستِ مرزی، ببینم خودم رو. دیشب نیم‌ساعت این مرز، حفظ شد. بعد از این همه مدت، با این همه اشتباه، الان می‌تونم با یقین بگم که : «مرز در عقل و جنون باریک است*کفر و ایمان چه به هم نزدیک است.» یقین خیلی مهمه. یقین با تجربه بدست میاد. بعضی تجربه‌ها ممکنه گرون تموم بشه. ای کاش به یقین‌هایی که دیگران به‌دست آوردن قناعت کنیم! 
3. بیاید یک‌بار جدی نگاه کنیم. خودمون ببینیم. واقعیت رو. پست قبلی رو حذف کردم چون دوستش نداشتم. چون نتونسته بود منظورم رو برسونه و حتی مقداری منظورم برعکس منتقل می‌شد. الان هم نمی‌تونم حرفم رو بزنم. کلمه واسش پیدا نمی‌کنم. نمی‌دونم چجوری میشه گفت. خلاصه‌اش میشه این که : بیاید ایرانی باشیم. بیاید ایرانی باشیم. بیاید ایرانی باشیم. بیاید ول کنیم همه‌ی لعنتی‌های دنیا رو. بیاید خودمون باشیم و خودمون. آخرِ آخرِ آخرش باید و باید به این نقطه برسیم که «خودمون بودن» بهتر هست از «هرچی بودن» برای خوشایند دیگران. 
4. یک حرف‌هایی می‌شنیدم از برخی از دوستان، که می‌گفتن نمی‌دونستن ایران از این موشکا هم داره و ایران مگه می‌تونه کسی رو بزنه اصلا؟ و خب خیلی برام جالب بود! دقت بفرمایید که تخریب‌های معاندهای ایران و ایرانی، چه قدر زیاد تبلیغات داشتن که حتی ملت خودمون اطلاعاتِ بسیار معمولی رو از مانورهای معمولِ سپاه دریافت نمی‌کنن و من واقعا متاسفم که اینقدر برای تقابل با تخریب‌ها و تهمت‌هایی که زده میشه، ضعیف عمل میشه و عملاً مردم در اقیانوسی از اطلاعاتِ ضدایرانی و آمریکاسالارانه غوطه‌ور هستن! 
  • Mr. Moradi

رفته بودم بیرون. با خودم میگفتم حالا اینجوریا هم نیست. حالا همه‌ی روزهای خوبی که به‌خاطر داری خیالات و توهم نیست. ولی هست. خب نیست که. هست دیگه. بی‌خیال. 

الان هست انگار. فردا نیست. شاید پس‌فردا باشه و سه سال بعد نباشه. ولی یادم باشه که همش خیال بوده و هست. من هیچ‌وقت روز خوب نداشتم. داشتم؟ نداشتم. کلی نگاه می‌کنم میگم نداشتم. 

+ ناامیدی بد دردیه. بی‌چارگی بد دردیه. نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم چیکار باید کنم. اصلا چیکار می‌تونم انجام بدم و تموم بشم. برای اولین بار به خودم حق دادم که اینقدر بد شده باشم. دیگه نمی‌خوام باشم. خوب و بد، توفیری نداره. بار اول و دوم نیست. همیشه همینطوری بوده. تا حالا خودم رو گول زدم فقط. 

  • موافقین ۱۱
  • ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۸
  • Mr. Moradi

دیدم برای مادربزرگ مادری نوشته‌ام، برای پدری‌اش ننویسم، بی‌انصافی می‌شود! حال اینکه زمانی بیش‌تر دوستش داشته‌ام! 

دعا کنید. وقتی عمه‌ام زنگ زد که خبر دهد، غذا در گلویم یخ زد، یخ. اصلا دلم نمی‌خواهد تصور کنم کسی که دو روز پیش حالش نسبتاً مناسب و خوب بوده و من نتوانسته‌ام بخاطر درس و غیره ببینمش، حالا طوری بشود. دعا کنید. 

  • موافقین ۲۰
  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
  • Mr. Moradi

سال قبل، شب‌قدر را خوب نگذرانده بودم. خوب نبودم. انسان‌ها، هرچه که باشند، تمامِ تلاششان را می‌کنند که یک شب را خوب باشند. حداقلش بد نباشند. من تلاش می‌کردم و نتوانستم. یادم نمی‌آید درگیریِ کدام لشکر در ذهنِ دل‌خسته‌ام پویاتر بوده، کفر یا ایمان؟ ولی مغلوب بودم. سال قبل، به خود هشدار داده بودم که این بد گذراندن، عواقب دارد، عاقبت ندارد، این‌که همه‌ی ادعیه را بخوانید اهمیت دارد، اما نه در برابر فکر و ذهن. وقتی من فکر و ذکرم جای دیگری بود، خواندن جوشن و عاشورا تأثیر ندارد. خداوند می‌فرماید برو خودت را مسخره کن! راستش من با قصد و برنامه‌ی قبلی، غافل نشده‌ام، ولی بدجور خودم را به ریشخند گرفتم. تأثیر آن‌گونه گذراندن ماه رمضان و شب‌های قدر را حالا، بعد از گذشت یک‌سال، به‌خوبی درک می‌کنم. اما باور، نه! هرگز گمان نمی‌کردم که این‌قدر سخت باشد. این‌قدر عمیق باشد. این‌قدر گمراهی باشد. ‌این‌قدر تاریک باشد. این‌قدر زشت باشد. یک‌سال گذشت و حالا، تأثیراتی که با اختیار و انتخابِ خود، متحمل شده‌ام را می‌بینم. باورم نمی‌شود. ضربه، مهلک‌تر از آن بود که بتوانم توصیفش کنم. من خودم را از دست داده‌ام. چه‌چیزی، چه عذابی از این سخت‌تر؟ چطور باید جبران کرد؟ حال، با گذشتنِ یک‌سال، با دانستن همه‌ی این‌ها، نوزده روز از ماه رمضان امسال گذشت. من نه‌تنها به راه نیامده‌ام، که حتی از قبل بدتر شده‌ام. شما نمی‌دانید. من می‌دانم. بد بودم. هنوز هم بد مانده‌ام. این شب‌قدر هم آنطور که باید می‌بود، نبود. همه‌ی ماه‌رمضان امسال را تباه کرده‌ام. فرصت‌ها را از بین برده‌ام. نمی‌دانم. چه کسی فکر می‌کرد کسی بتواند در یکسال اینقدر بد شود؟ من باورم نمی‌شود. ای‌کاش سال آینده، درست شوم. به اجبار. به زور. ای‌کاش سال بعد نیایم بنویسم که چه‌کسی فکر می‌کرد بشود در یک‌سال اینقدر بد شد؟ خدا نکند. خدا نکند. 

+ عنوان به این مسئله اشاره دارد که من، با آگاهی، خود را نابود کرده‌ام. در مسیر نابودی بودن، اگر با غفلت باشد جای حرف دارد، اما با آگاهی فقط هلاکت در انتظار است. 

  • موافقین ۱۹
  • ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۰
  • Mr. Moradi

دل که آرام نگیرد، حال خوش نمی‌شود، آسوده نمی‌شود، ذهن اذیت می‌کند. امروز با دیگر امتحانات فرقی داشت. نمی‌دانم چه بود. نمی‌دانم. تا سحر بیدار مانده بودم که وجدانم درد نگیرد که چرا در حد کافی نخوانده‌ای! دیروز روز بسیار بدی بود. من انسان بودن خودم را هم نادیده گرفته‌ام و گاهی یادم نمی‌آید آخرین تاریخی را که زندگی می‌کرده‌ام. نمی‌دانم چه می‌شود کرد و چه نمی‌شود انجام داد. نمی‌دانم راه‌حل را چگونه باید اجرا کرد که از زیر دست و پا، در نرود! نمی‌دانم دیگر چه‌کار می‌توانم انجام بدهم که از شر خود راحت شوم. جغرافیا دوست داشتنی نبود. هیچ‌چیز بدتر از این نبود که انسان، خودش هم دوست داشتنی نباشد برای خودش. توضیح ندارد. همین هست که هست. تغییرش دست من نیست. نه اراده‌ای برای تغییر هست و نه انگیزه‌ای. انگیزه پیدا کردن را یاد گرفته‌ام. یک‌جوری از زیر بار نبودنِ لعنتی‌اش خلاص می‌شوم. اراده جبران ندارد. اراده، صرفاً نبودِ تنبلی نیست. وقتِ مشغول می‌خواهم. سرِ پر درد. مشغله می‌خواهم. و این تنها راهی‌ست که شاید بتواند مرا نجات دهد. یعنی امیدی هست؟ به این تابستان؟ من که چشمم آب نمی‌خورد. اما اگر نشود، خوب نمی‌شود. بد می‌شود. برای من. آینده‌ام. زندگی‌ام. وجدانم. تفکرم. و خودم. 

+ گرسنه‌ام. راه که می‌روم سرم گیج می‌رود. چشمم سیاهی می‌بیند. باورم نمی‌شود تا این حد ضعف داشته باشم و هنوز هفت ساعت باقی مانده باشد! چه می‌کِشند آن‌هایی که دوازده ماهِ سال را در این وضعیت‌اند؟ 

  • موافقین ۱۳
  • ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۹
  • Mr. Moradi

همه و همه‌ی آن سه سالی که در قم زندگی کرده‌ام، اگر هیچ فایده‌ای برایم نمی‌داشت، اگر آستانه‌ی صبر و تحملم را بالاتر نمی‌برد، اگر خوب و بد را به من نشان نمی‌داد، اگر آن روی سکه‌ی زندگی را به من نمی‌فهماند، یک اصل را تمام‌قد و صریح در گوش و مقابلم فریاد زد. آن هم اینکه محیط زندگی، اعم از کوچه و محله و خیابان و شهر تا مدرسه و دبیرستان و کادر و دوستان و هم‌کلاسی‌ها، بسیار بسیار زیاد در فکر و تفکر و ذهن و روان آدم تأثیر دارد. هرچقدر سن کمتر، تأثیر بیش‌تر و هرچه سن بیش‌تر تأثیر عمیق‌تر! من هرچه‌ این را در گوش خانواده هم می‌گفتم که محیط تأثیر دارد، آن‌ها حرف خودشان می‌زدند که محیط چیست و تأثیر کجاست؟ برو خود را باش! 

حالا از تأثیر محیط، که هنوز معتقدم شدیداً در آینده‌ی نداشته‌ام تأثیرمند بوده و خواهد بود، هم بگذریم، به یقین می‌توانم بگویم در همه‌ و همه‌ی این شانزده هفده سالی که زندگی کرده‌ام، تنها مورد و موضوعی که راه به راه، مثل خار، در چشم‌هایم فرو می‌رفت این بود که محیط خانواده و سطح فکریِ آن و تعداد و نحوه‌ی برخورد با یکدیگر و در کل، فرهنگ حاکم بر آن‌ها، خودِ خودِ زندگیِ انسان را شکل و جهت می‌دهد. در اهمیت خانواده همین‌قدر بگویم که زندگی من را عوض می‌کند اگر زنده باشم. اگر بمانم چیزی جز بدتر شدن نصیبِ من و ذهنِ بیچاره‌ام نخواهد شد. یکی از دو دلیلی که گهگاه باعث می‌شود به حوزه فکر کنم این است که من و فکر و خیال و ذهنِ مرا از این محیطِ بی‌هوده دور می‌کند. دور می‌شوم. همین. 

+ حسِ آن لحظه‌ی علیخانی را دارم که مهمان برنامه به او گفت: «تو من رو نمی‌فهمی چون از جنس من نیستی.» و علیخانی به او گفت: «من خیلی شبیه تو بودم. خیلی خیلی. تو سیزده سال داشتی و من همون سیزده سال رو هم نداشتم» 

  • Mr. Moradi
up