مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۵۶ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

سخت است وقتی به سال قبل نگاه می‌کنی و می‌بینی، نه‌تنها دقیقاً در همان نقطه‌ی احساسی و عاطفی و ذهنی قرار داری، بلکه حتی چند پله‌ای از همان روزها، پایین‌تری...

  • موافقین ۱۳
  • ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۸
  • Mr. Moradi

اینکه «انتقام» برای آدم بشه انگیزه زندگی، خیلی وقیحانه‌ست؟ ولی لامصب بد انرژی‌ای میده به آدم :|

+ ماجرایی که داره بر ما میگذره، خیلی نامردانه‌ست. خیلی بی‌وجدانیه. خیلی خیلی! بله، آدم نباید نفس‌پروری کنه و بخاطر هوای نفس، انتقام بگیره یا عمل کنه؛ ولی دقیقاً در همین راستا، نفسِ مؤمن و حتی نفسِ انسان، شرافت داره، عزت داره، نباید بذاری خوار و خفیفش کنن. باید دفاع کنی. حالا اسمش رو بذارن انتقام یا هرچی. عزت و شرفِ نفس انسان وقتی در معرض خدشه‌دار شدن باشه، انسان مجاز به دفاع و مقابله‌به‌مثل - به شکل درست البته - میشه. من اینو نادیده نمی‌گیرم. یعنی نمی‌تونم این همه نامردی و خیانت و دورویی و نفاق و بی‌وجدانی رو نادیده بگیرم! نمی‌تونم واقعاً. 

  • Mr. Moradi

از اعماق وجودم و از تهِ تهِ تهِ دلم، نمی‌توانم زندگیِ حال حاضرم - از ابتدا تا حال حاضر - را بپذیرم. از خط به خطش، حالم بهم می‌خورد. می‌شود تغییر کند؟ تغییر مثبت؟ می‌شود عوض شود؟ عوض شدنی مثبت؟ می‌شود؟ خدایا؟ کم آورده‌ام. خیلی وقت است که کم آورده‌ام. دیگر صبری برایم نمانده است. خودم را هم تا حدودی از دست داده‌ام. غرق شده‌ام. بس نیست؟ تا به کِی باید اینطور جلو بروم؟ هلاکت جز این است؟

  • موافقین ۱۱
  • ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲
  • Mr. Moradi

دوسال از وبلاگ‌داری گذشت. داشتنِ وبلاگ، برخلافِ هر شبکه‌ی دیگری و هرنوعِ دیگری از ارتباطات، یک حسِ امنیت و آزادی و خشنودیِ فوق‌العاده دارد که هرگز با هیچ‌چیز، نمی‌شود قیاسش کرد.
مرور کردنِ دوسال و حدود هفتصد پست، نفس‌گیر است. نه از بُعد تعداد، که از بُعدِ هجوم خاطرات و دلتنگی‌هایی که برای دوران سلامت و آرامش ذهنی ایجاد می‌شود.

.

به بهانه‌ی دوسالگی وبلاگ، به خودم و به شما و به وبلاگ، قول می‌دهم که تا سال بعد ذهنی آرام و کنجکاو و پویا و سالم فراهم آورم و از این هیاهوی نفسانی رها بشوم. بی‌شک سه‌سالگیِ این وبلاگ را به جشن خواهم نشست به شرط حیات :)

  • Mr. Moradi

شهید حججی، در راه اعتقادش، تا پای جان، ایستاد. شهید حججی، ثابت‌قدمِ اعتقاداتش بود. شهید حججی، نشان داد که اعتقادات ارزش جان را هم دارند وقتی شمرهای معاویه‌صفتِ یزیدی، در برابر ملت‌های بی‌گناه سبز شده‌اند و از یمین و یسار، ظلم می‌کنند و سر می‌برند... محسن حججی، افتخار است. اقتدار است. شهید است. زنده است. 

بشنوید

+ تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد... 

  • Mr. Moradi

1. منظور از پستِ موقتِ قبل این نبود که عازمِ مشهد هستم، که اگه قطعی بود، صریح‌تر می‌گفتم. صرفاً منظور همونی بود که نوشتم: بعد از گفتنِ اسم مشهد، دلم هرّی ریخت. 

2. خسته‌ام از خودم. دلم سنگینه. سبک نمیشه لاکردار. مشهدی در کار نیست. هیچ‌وقت دوست نداشتم زیرِ بارِ منتِ کسی باشم.حالم بهم می‌خوره کسی سرم منت بذاره؛ هرکی هم میخواد باشه فرقی نداره برام. واسه همینه که درآمد می‌خوام. که به هر راهی سرک می‌کشم. که به هر چیزی متصل میشم. اصلا واسه همینه که اومدم تجربی. نمی‌دونم. مثلِ احمق‌ها، دورِ خودم می‌چرخم. نمی‌دونم. نمی‌دونم ربطِ این حرف‌ها رو پیدا می‌کنید یا نه. ولی بی‌ربط نیستن. من همیشه دوست داشتم خودم باشم. خودم و خودم. بی‌منتِ کسی. بی‌نیاز از آدم‌ها. ولی نشده. نمیشه. چه کنیم دیگه. 

3. این چند روز ذهنم خیلی درگیر بود. یه مسئله‌ای برام روشن نمی‌شد. هی برام پیچیده‌تر از قبل می‌شد. من یقین داشتم که امام‌رضا تا نطلبه، کسی نمی‌تونه قدم از قدم برداره برای زیارت. اگه کسی، چه خوب باشه و چه بد، داخلِ حرم هست، زیر سایه‌ی حضرت، پس حتماً طلبیده شده. راهی براش باز شده. بهش اذن داده شده. از طرفی می‌گفتم امام چرا باید منِ بی‌شعورِ بی‌وجود رو بطلبه؟ منِ بی‌اراده‌ی بی‌ایمانِ احمق رو؟ خب خداروشکر مسئله رفع شد. طلبی در کار نیست. و من دارم در خودم و هرچه که هستم غرق میشم. چرا هیچ‌چیز و هیچ‌کس غریق‌نجاتم نمیشه؟ 

4. دلم سنگینه. سبک نمیشه لاکردار. امروز صبح خیلی خوابم سنگین شده بود. در حدی که خانواده فکر کرده بود مرده‌م :)) یادم نیست دقیقاً خواب چی بود. ولی لوکیشنش فکر کنم قطبِ جنوبی، سیبری‌ای چیزی بوده باشه! لابد واسه همین برگشتِ روح طول کشیده :دی ای کاش توی همون سنگینیِ محض، تموم می‌شدم. ای کاش...

.

+ عنوان مصراعی از رهی معیری.

در جستجوی اهل دلی، عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده‌ایم

  • Mr. Moradi

دیروز چهلمِ مامانی بود. رفتیم. سنگِ قبر رو نصب کرده بودن. یه سنگِ قبرِ سفیدِ خیلی قشنگ ولی مزخرف! اشتباه املایی و تاریخی داره. به دلم ننشست. خیلی می‌تونستن بهتر بسازن. حالا سنگ مهم نیست. بقیه که رفتن داخل مسجد برای مراسم، اومدم نشستم سر قبر. روز خاکسپاری رو مرور می‌کردم. روبه‌روی صورتِ مامانی، که الان جز استخوون چیزی نمونده، نشستم. می‌گفتم دیدی مامانی؟ دیدی ارزش نداشت؟ دیدی این دنیا و دار و دسته‌ش کشک بود؟ دیدی؟ الان بچه‌هاتو می‌بینی؟ می‌بینی چه بیخودی دشمنی دارن؟ می‌بینی؟ آهنگ «چنگ دل» از کویتی‌پور رو براش گذاشتم. دقیقه‌ش رو نگاه کردم و دیدم نزدیکِ هفت‌دقیقه‌ست. با خودم گفتم چه کلیپِ هفت‌دقیقه‌ایِ درست‌وحسابی‌ای می‌تونم واسش بسازم؟ یا یه فیلمِ کوتاه بسازم و اینو بذارم برای تیتراژ. هنوز به آخرش نرسیده بود که دیدم عموسعید و سهیل دارن میان. موسیقی رو همینطور که داشت می‌خوند: «ناله‌ی عشق است و آتش می‌زند...» قطع کردم. بلند شدم و سلام گفتم. به سعید سلام رو گفتم و دست دادم. سهیل بهم گفت سلام. جوابش رو دادم و یه خوبیِ پرسشی چسبوندم به سلام. گفت «بله». یه‌جورایی دلم شکست. البته نه اینکه اون خبر داشته باشه ها. نه. اون اصلا نمی‌تونه بفهمه چرا دلم شکست. اون خلافِ بچگی‌ش، خیلی خجالتی شده و با همه‌ی خجالتی شدنش سلام داده بهم! ولی در جوابِ خوبی؟ گفت بله. من از غریبه‌ترین آدم‌های زندگی‌م هم اینطور «بله» نشنیده بودم. اینقدر غریبه شدیم با هم؟ اینقدر؟ سعید یه آبی روی قبر ریخت و رفت. دوباره نشستم. زدم ادامه‌ش رو. ولی دیگه دلم نگرفت. پا شدم رفتم دور زدم. نمی‌تونستم بفهمم. نمی‌تونستم بفهمم که چی شد که اینقدر غریبه شدیم. نمی‌تونم بفهمم. هیچ‌وقت هم نمی‌تونم بفهمم. باید یه بار از سهیل بپرسم که چی شد که اینقدر غریبه شدیم؟ کی مقصره؟ بابات و بابام و عمو؟ پول؟ مامانی؟ من و تو؟ مامان‌هامون؟ کی؟ چی؟ چی و کی اینقدر همه‌چی رو نابود کرد؟ حرصِ برادرانِ مرادی برای پول؟ حسادت و بخل و غرض‌ورزیِ‌ عمه؟ کی؟ چی؟ چرا؟ چطور؟ من نمی‌بخشم. مهم اینه که نباید اینطور می‌شد. همین. فقط همین مهمه. 

+ حالا خیلی مونده. هنوز بحثِ ارث و میراث و مغازه‌ها و زمین‌ها مونده! این قصه، سرِ دراز دارد! والا. البته که به‌درک! من خیلی‌وقته که فاتحه‌ی این فک‌وفامیل رو خوندم. خیلی‌وقته...

++ به سهیل حق میدم اینقدر غریبه ببینه من رو. اون روز که من نرفته بودم خونه‌ی علی، به داداشم گفته بود که من رو به‌زور شناخته و داداشم رو اصلا نشناخته! یهو به ذهنم اومد که آخرین بار که من رو دیده بود تازه رفته بود اول ابتدایی! چه توقعی میره که بشناسه؟! هیچ! هیچ توقعی نمیره. غریبه بودن که شاخ و دم نداره :)

  • Mr. Moradi
up