مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : ماهی‌های کوچولو
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۲۵ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

غرق خیال بودم. اونقدر که واقعیت رو نمی‌دیدم. خواستم تبلتو بذارم سرجاش، که محکم از دستم افتاد. مثل از خواب‌پریده‌ها، پریدم. انگار که روحم تکون خورده باشه، انگار که بین دو تا دنیای متفاوت جابجا شده باشه... خندیدم، گفتم همینه دیگه. یه‌روزی همینجوری میپری که چی شد که همه‌ی عمرت رفت. زنگ صدا خورد. چشمام برق زد. گفتم یعنی.... ؟ در رو باز کردم. کسی بالا نیومد. کسی پایین نرفت. دوباره زنگ صدا خورد. بیخیالِ تصورم شدم. گوشی رو برداشتم... پراید نقره‌ای برای شماست؟ نه، زنگ بالایی. گوشی رو گذاشتم. راستی، چه تصور محالی بود. چه تصور بعیدی. چه خیال ناشدنی‌ای... 

  • موافقین ۱۶
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۴۱
  • Mr. Moradi
1. خیلی دیر شده. الان دقیقه‌ی نود و یک شده و فقط امیدم به وقت اضافه‌ی بازی‌ای هست که خیلی وقته باختم. خیلی وقته. ولی می‌تونم امید داشته باشم به گل‌های دقیقه‌آخری که بتونه نتیجه رو جوری عوض کنه که بعد از تموم شدنش، بهم نخندن! حداقلش بهم نخندن. کی؟ هیشکی! همه‌ی عمر مورد خنده واقع شدم، ولی دیگه نه! 
2. خرداد نزدیکه. امتحانات هم که شروع شده. و من هیچی نخوندم. من توی دفتر و کتاب و هرجایی تاریخ میزنم! وقتی می‌بینم درسایی رو نهم بهمن درس داده و من هنوز بلد نیستمشون، واقعا دوست دارم سرم رو بکوبم توی دیوار. همه‌ی اینا حقمه. تقصیرِ خودمه. نود و شیش هم نتونست من رو تغییر بده. ولی دیگه نه! 
3. صبح بارون بود. خسته بودم از دست خودم. دلم می‌گیره توی هوای ابری. همیشه با دیدن هوای ابری و تاریک و گرفته و بارونی، یاد خونه‌ی گرم و نرمی میفتم، که محل آرامشه. البته آرامش، از نوعی که تعریفش فقط مخصوص خودمه. رسیدم به مدرسه، کیف رو گذاشتم کلاس و اومدم پایین. توی چهارچوب ورودی موندم و آسمون رو نگاه کردم و فکر کردم. ابرهای تیره رو نگاه کردم و فکر کردم. بارون رو نگاه کردم و فکر کردم. آدما رو نگاه کردم و فکر کردم. خودم رو عذاب دادم. عذابی که حقم هست. آقای ر. دید من رو، گفت چرا اینجایی؟ گفتم همین‌جوری. دارم میرم بالا. رفتم سر کلاس. دبیر زیست اومد. درس داد. ولی می‌تونم بگم هشتاد درصد کلاس حواسم به درسش نبود. آخرش برای اطمینان‌خاطر با خودم گفتم تو پارسال هم بخش گیاه رو نمی‌فهمیدی... اومدم پایین. خسته بودم.از خودم بدم می‌اومد. دوست داشتم بمیرم و دوباره زنده بشم،بخوابم و بیدار بشم و همه‌چی عوض شده باشه. دوست داشتم من، من نباشم! آقای ر. باز من رو دید. گفت مرادی؟ خوبی؟ گفتم اوهوم! گفت واقعا خوبی؟ مطمئنی که خوبی؟ والا؟ گفتم آره.. گفت آخه لبخند نمی‌زنی.. تظاهر کردم به لبخند. تظاهر کردم حالم خوبه، نه راستش تظاهر کردم حالم معمولیه. حالم بد بود، ولی دیگه نه! 
4. شنبه امتحان ریاضی دارم. احتمالا فردا توی تقویتی بچه‌ها نمره‌ی امتحان فیزیکشون رو می‌فهمن. منم شاید بفهمم. خیلی تنبلی کردم واسه درس خوندن. خیلی عقبم از همه‌ی درس‌ها. خیلی عقبم از زندگی. خیلی عقبم از رضایتِ خودم نسبت به خودم. میلیاردها سال نوری فاصله دارم تا رضایت خدا از من. دیگه نباید تنبلی کنم، دیگه نه! 
  • Mr. Moradi

نمی‌دونم صبح شنبه بود یا یکشنبه. دوچرخه نبردم. پس یکشنبه بود. چون شنبه وقتی داشتم با دوچرخه برمی‌گشتم، جوری شد که زنجیرش در رفت. هیچ‌وقت ترمز جلوش کیپ نمی‌کرد. این‌بار ولی دقیقا جوری گرفت که پام به زنجیر گرفت و زنجیر در رفت. داشتم درستش می‌کردم که یکی اومد کمک. عادی بود که هول کنم و بخوام سریع‌تر انجام بدم! ولی خودمونیم، نمی‌اومد سریع‌تر انجام می‌شد. پس یکشنبه بود. داشتم پیاده می‌رفتم. یه آقای میانسالی دوچرخه رو کنار یکی از صندلی‌ها نگه داشت و نشست رو صندلی. هفت و نیم صبح. تو دلم گفتم:«زندگی رو فهمید.» نمی‌دونم چی داره صبح زود، نشستن روی صندلی‌های خلوت. زندگی خیلی خوب خودش رو نشون میده.

رفتم و رفتم. یادم نیست توی راه به چی فکر می‌کردم. راستش یادم هست. ولی این رو هم یادمه که هرازگاهی وسوسه می‌شدم که دفتر فیزیک رو بردارم و توی راه بخونم. نخوندم. راستش یه‌چیزایی نمی‌ذاشت بخونم. دیروزش هم فقط سوالات گاج و اینا رو خوندم. ولی خوب می‌دونستم دبیرمون اونجور روون و قابل فهم سوال نمیده. رسیدم. صف برقرار بود. دیر رسیده بودم. بعد از عید بارها دیر رسیدم ولی اسمم رو ننوشتن. یعنی تا جایی که من دیدم اسم هیچکس رو ننوشتن. بار اول که دیر اومدم، زنگ تفریح اول، معاونمون به شوخی و خنده گفت: «چرا دیرکردی مرادی؟» منم خندیدم و سر تکون دادم. زیاد اهل حرف زدن نیستم. سعی می‌کنم تا جایی که میشه با اشاره و عبارت‌های خیلی کوتاه ماجرا رو رفع و رجوع کنم. منتظر بودیم تلاوت قرآن کریم تموم بشه تا بریم سر صف. کلاس هم رفتیم. کیف رو گذاشتم روی میز و دفتر فیزیک رو درآوردم. اینا دیگه چیه؟ تعریف‌ها و تشریح‌های دبیر رو بلد نبودم. نه اینکه نباشم، ولی حفظ نبودم. صف وقت کلاس رو گرفته بود، پس دبیر سریع‌تر اومد کلاس. بعد از سی چهل ثانیه ورقه‌ها هم رسید. یه مشکلی توی چاپ بود و همین باعث شد بچه‌ها بتونن یکی دونمره تقلب کنن تا حواس معلم پرته! ولی من دلم نیومد و تقلبی نکردم. امتحان فیزیک همیشه همین‌طوری بوده. گیج می‌شم. همه‌چی از ذهنم پاک میشه. سوال اول و دوم رو یه‌جوری نوشتم. سوم رو گذاشتم بعداً. چهارمی هم گفتم به درک، آخرِ وقت حلش می‌کنم. رفتم پنجمی و متاسفانه پنجمی هم اونقدر توی ضرب اشتباه میومد که بیخیالش شدم، البته ضرب و تقسیم و راه‌حلم درست بود، نمی‌دونم چه مرضی گرفته بودش، که اشتباه میومد جواب! در حالی که دقایق آخر درست اومد و درست نوشتمش. سوال شیشم یادم نیست. هفتم هم مبهم بود. هشتم و نهم رو نوشتم ولی مطمئن نبودم. سوال نهم سه نمره داشت. من نمی‌دونم چرا اینقدر بد بارم‌بندی می‌کنه. سوالش یک نمره هم ارزش نداشت. سوال ده رو هم نوشتم. برگشتم و اونایی که ننوشتم رو هم نوشتم. البته نه اینقدر ساده که الان تعریف کردم. با استرس. هرطور بود تمومشون کردم. 

وقتی می‌خواستم ورقه رو بدم دستام می‌لرزید. دبیر گفت چرا اینقدر هولی؟ گفتم این بی‌صاحاب رو می‌بینین؟ اینو ده بار اول امتحان ضرب و تقسیم کردم غلط اومد، الان همونطوری ضرب و تقسیم کردم درست اومد. به نشانه‌ی تأکید ورقه‌ی چک‌نویس رو نشونش دادم. خندید. دستام می‌لرزید. اعصابم داغون بود. گردنم دردش شدید شده بود. و زنگ بعد امتحان عربی بود. لای عربی رو هم باز نکرده بودم. با اون شدت استرس لای کتاب رو هم نمی‌تونستم زنگ تفریح باز کنم. زمزمه شد که امتحان نیست. نبود. موکول کرد دوهفته بعد. درس داد. گفت و خندیدیم. 

زنگ انشا هم رسید. موضوع رو هفته‌ی قبل داده بود «عشق». نمی‌تونستم بنویسم. به چند خطی که هفته‌ی قبل نوشتم نگاه کردم. سرِ خط نوشتم «بی‌عشقی نداشتنِ تلخی‌ست». اصلِ درس تضاد معنایی بود. ولی من نمی‌تونستم بنویسم. نه از عشق. و نه از بی‌عشقی. چند دقیقه خودکار رو گذاشتم روی کاغذ و زل زدم به «نداشتنِ تلخی‌ست». چندتا انشا رو خوندن و شنیدم. بد نبود. درباره علم هم نوشته بودن. علم بدتر از عشق. بی‌علمی نداشتنِ تلخ‌تری هست یا بی‌عشقی؟ برام سوال شده بود. انشا رو تموم کردم. تا مصراع آخر رو نوشتم، زنگ خورد. خوندنش رفت واسه هفته‌ی بعد. نمی‌دونم خوب شده یا نه. برام مهم هم نیست. نباید می‌رفتیم خونه. آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم. ولی انصاف نبود. انصاف نبود که دو زنگ توی استرس بسوزم. زنگ آخر موضوع رو بدن «عشق». نذارن بری خونه. و تو چندتا پله رو بیای پایین و دنیا روی سرت خراب بشه. سعی کنی نخوای و نبینی و نشنوی و تصور نکنیو فکر نکنی و خیال نکنی و پله‌ها رو بری بالا و توی کلاست بمونی و کیفت رو برداری. ولی مگه میشه فرار کرد؟ میاد دنبالت. بی‌صدا. و تو هیچ راه فراری نداری. کیف رو پرت کردم روی میز. رفتم پایین. یه نگاه انداختم به اون پراید سیاه. به فکرم اومد پلاکش رو بردارم. سی و سه سین، چند و چند و چند، ایران چهل و شیش. نمی‌دونم چرا اینجوری می‌شم. اعصابم داغون بود. حوصله‌م ته کشیده بود. و کاسه‌ی صبرم لبریز. حوصله‌ی هیچکس و هیچی رو نداشتم. خیلی دلم می‌خواست یه چیزی باشه که بکوبمش. بشکنمش. بزنمش. نبود. نبود. نشد. رفتم مسجد. اصلا حالی‌م نبود اذان هست نیست، نماز هست نیست، در باز هست نیست. برام مهم نبود. دقیقا هیچی برام مهم نبود. تاریک بود. چه خوب بود که تاریک بود. که خلوت بود... رفتم بالا کیفم رو برداشتم. آزمون رو دادم. خونه هم اومدم. زندگی هم کردم. ولی هیچی نشد. هیچی، هیچی نشد.

بعدازظهرش رفتیم خونه‌ی عمه. گوشی‌ش رو آورد و گفت «قرار بود سهیل هشت شب بیاد درستش کنه، حالا که اومدی تو درستش کن. بازار رو قطع‌نصب زدم، بعدش دیگه نفهمیدم کجا رفت. واتس‌آپ هم نمیدونم چرا نیست.» گفتم خب می‌خواید بذارین سهیل درستش کنه. گفت نه، حالا که هستی درستش کن. گفتم باشه. بازار رو داشتم. واتس‌آپ ولی توی گوشی‌م بود که نیاورده بودمش. رفته بودم توی فکر. سهیل. اسمش که به گوشم خورد، باید خشکم میزد. باید ناراحت می‌شدم. باید دلم می‌خواست. باید شیرینیِ خاطراتِ کوتاهِ مشترکمون برام مزه مزه می‌شد. ولی نشد. نمی‌دونم. خیلی فکر کردم. رفتم توی مخاطبین عمه‌م که ببینم شماره‌ی سهیل توش هست یا نه. نبود. فهمیدم شماره‌ش رو نداره. مامانم خیلی تعجب می‌کرد که عمه‌م بلده با گوشی کار کنه. نمی‌دونم چرا این گوشی‌های هوشمند و حتی غیرهوشمند براش اینقدر عجیبن. عمه‌م هم اونقدرها بلد نبود. گوشی خالیِ خالی بود. جز تلگرام فارسی و ایمو. و بازار و واتس‌آپی که براش ریختم. واتس‌آپ رو با اینترنت گوشی‌ش از بازار دانلود کردم. حتی نمی‌دونست باید با شماره وارد این نرم‌افزارها شد. منظورم اینه که اونقدر که مامانم تصور کرده، بلد نیست. به گوشی زیاد دست نمی‌زدم که فکر نکنه جای دیگه‌ای میرم! مکالماتش برگشت. اسم یکی از مکالمه‌ها بابک جان بود. بابک. چاقالو :دی چرا اینا اینطوری زن گرفتن؟ چرا همه‌ی مسیرشون از همه‌ی مسیر ما عوض شد؟ چرا اینا اینطوری شدن؟ چرا همه‌چی اینقدر از همه‌چی فاصله گرفت؟ به سهیل فکر می‌کردم. الان کلاس چندمه؟ هفتم؟ مثل سارا!! اصلا حالا که مامانِ سارا اینقدر دنبال شوهر می‌گرده، بیاین همین سهیلو بدین بهش!! اینا رو توی ذهنم گفتم و تصورشون کردم و خندیدم. و هیچ‌کس نفهمید که چرا می‌خندم. که چرا این‌قدر ساکت شدم. زنگ زد به عمو که به سهیل بگه دیگه نیاد هشت شب. مطمئن شدم که شماره‌ی سهیل رو نداره. همونطور که توی گوشی نداشت. مامانی رو نگاه می‌کردم. در و دیوار خونه رو. چقدر خاطره توشون تلنبار شده، چقدر زیاد! 
دنیا همینطور ادامه داره. نفس می‌کشم. وقت می‌گذرونم. فکر می‌کنم. ناراحت می‌شم. اعصابم خورد میشه. استرس می‌گیرم. درس می‌خونم. انشا می‌نویسم. صبرم تموم میشه. میزنم زیر گریه. دوباره، نفس می‌کشم و همه‌چی تکرار میشه. همه‌چی، به جز موضوع انشا.

+ عنوان یک بیت از سعدی

  • Mr. Moradi

1. اصولا من دوتا مورد هست که نباید بهشون فکر کنم. یکیش سر تا پا ضرره، و اون یکی وقت‌گیره و هیچ سودی نداره. مرز تشخیصشون به اندازه‌ی یک تار مو هست. و من خیلی وقت‌ها نمی‌تونم بیرون خط قرمز بمونم. خیلی‌‌ها نمی‌تونن. 

2. اصولا قرار نیست کار خاصی کنم تا یادش بیفتم. مثلا حتی کلاس ریاضی و مبحث آمار و احتمال و مثالاتش، من رو می‌تونن دقایقِ متوالی‌ای پوکرفیس کنه. اونقدر تاثیر داره که دبیر هم بفهمه. البته نمی‌فهمه، یعنی نمی‌فهمه حال من چه ربطی به مثالش داشته. هیچ‌کس نمی‌فهمه. احتمالاً خودم هم نمی‌فهمم. می‌دونید؟ این مرز خیلی باریکه.

3. اصولا دبیرهایی که دوستشون دارم، دوستم دارن. حتی شده دبیرهایی که دوستشون نداشتم، دوستم داشتن. ولی در وهله‌ی اول وقتی دوستشون دارم، اونا هم باهام خوبن. سعی می‌کنم درس‌هاشون رو بخونم، ولی امسال و پارسال و پریسال، یه فکرهایی وقتم رو می‌گرفت. طوری که امسال هیچ‌کدوم از امتحانات شیمی رو صددرصد آماده نبودم. هیچ‌وقت نشد فارسی رو خوب بخونم. هیچ‌وقت نتونستم با آمادگی سر کلاس ریاضی و فیزیک حاضر بشم. ولی این دلیل نمی‌شه دبیر شیمی نیاد الکی نمره‌م رو نپرسه و من نگم نوزده و هفتاد و پنج و اون نگه بیست گذاشتم. درحالیکه خیلی راحت می‌تونست یه‌نمره کم کنه. 

4. اصولا یه آهنگ‌هایی یه‌حسی به آدم میدن که هیچ آهنگی اون حس رو نداره. حتی همون آهنگ ممکنه هیچ حس مشابهی به فرد دیگه‌ای نده. ولی عمیقاً حس می‌کنم یه چیزی پشتِ صدای زندوکیلی هست وقتی میگه: «چرا هر غباری رو پس میزنم، یه‌تصویری از تو فقط پشتشه...» می‌دونین؟ یه تصویر مبهم و کمرنگی از جلوی چشمم رد میشه. یه تصویر خیلی مبهم ولی محسوس و ملموس، که نشونه و ردی از اونی داره که توی بند یک گفتم. دقیقا خارج از خط قرمز. دقیقا بدون خطر. دقیقا بدون ضرر. آخه می‌دونین؟ «من از تو به هرچی به‌جز تو رسیدم»، چه خوب و چه بد. 

5. اصولا امروز نباید اینطوری می‌شد. یعنی می‌تونست بهتر باشه. 

6. اصولا اصلِ زندگی رو به فنا دادم. دیگه چیزی ازش نمونده. جز چندتا موضوع فرعی و حاشیه‌ای،  مثل درس، مثل نفس کشیدن. 

  • Mr. Moradi

وقتی ناخودآگاه چیزی می‌نویسی، که ربطی به موضوع نوشتن ندارد، وقتی نوشته‌ات را نگاه می‌کنی و محکم خط‌اش می‌زنی و خودکار را در همین نزدیکی، پرت می‌کنی، یعنی ادامه دادن جایز نیست! 

چهارشنبه هم اردوی آمادگی دفاعی‌ست و میدان تیر، و هم برای من آزمون نهج‌البلاغه. و معاون گرام آقای ر. خودش رفته است و با مسئولین هماهنگی‌های لازم را به عمل آورده است که من زودتر آزمون بدهم تا به دفاعی هم برسم. تازه دلم غنج می‌رفت که پیچاندم نهج البلاغه را که نشد. آخر آدم بی‌خودی مثل من چطور از نهج‌البلاغه دم بزند؟ نمی‌شود که. آنچه با دل نیست فایده‌ش هم محدود است. محدود به ظاهر. و این اوج فاجعه‌ست که تمام جامعه را «ظاهر» احاطه کرده است. 

یک‌ماه وقت بود و اشتباهاتم باعث می‌شد که مدام عقب‌تر بیفتد و فرصت نوشتنِ دو صفحه شرح ساده، از دست رفت. حال من نشسته‌ام و هرچه توانسته‌ام نوشته‌ام و حالا علاوه بر این‌که زیاد است، خیلی هم نامربوط است! مثل این سخنرانی‌های منبری شده که سخنرانی می‌کنند که فقط سخنرانی کرده باشند. نه ایده‌ای دارد و نه لپ کلام از خودم است. هیچ ندارد. جز صفحات اضافه. که حفظ هم نیستمش! بی‌راه نگفته‌ام اگر بگویم صرفاً محضِ دلخوشی آقای ر. نوشته‌ام، به پاسِ هماهنگی‌هایش! 

زیست فردا از آن‌هایی که تقویتی می‌روند امتحان می‌گیرد و من امتحان نمی‌دهم چون تقویتی نمی‌روم و نمره‌ی قبلی‌ام هم خوب است و مقبول! یک‌شنبه، زنگ انشا، دبیر موضوع داده بود عشق! البته علم را هم گفته بود، اما در حضور عشق، علم را کمر‌نگ کرد! نمی‌دانم، شاید در دلش هوس کرده بود شر و ور های خنده‌دار بشنود! مثلا یکی نوشته بود: «لیلی و شیرین. مجنون و فرهاد. بحث عشقی‌ست». فقط خدا می‌داند این نوابغ از کجا آمده‌اند :| من چند دقیقه‌ای فقط فکر کردم. عشق؟ عشق را خز کرده‌اید دیگر. عشق؟ کجاست؟ عشق؟ از بین رفته. و دبیر که صفحه‌ی سفیدِ من را می‌دیده، به شوخی یا جدی، در دفترنمره‌ش یادداشت کرد: «مرادی انگیزه برای نوشتن ندارد». هرچند آن لحظه خندیدم ولی بعدش که این جمله را در دفترم یادداشت کردم، روبه‌رویش نوشتم: «من ربات نیستم». آدم که همیشه حال و حوصله‌ی نوشتن ندارد. گاهی باید بنشیند و با خودش فکر کند که عشق چیست؟ به قول سعدی : «تا عمر دارم سر بر ندارم از این خمار مستی * که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی» 

هفته‌ی بعد شنبه‌اش فارسی امتحان است و یک‌شنبه‌اش فیزیک و عربی. آن دو هیچ. با فیزیک چه باید کرد؟ ضمنِ این‌که می‌خواهم در اعتراض به شر و ور هایی که در رابطه با عشق [بخوانید دوست‌دخترشان!] نوشته می‌شود، انشای خوبی درباره‌اش بنویسم. حداقلش دلِ خودم خنک می‌شود از این همه نگفتن. 

امروز در مقایسه با خیلی از روزها سرم شلوغ‌تر بود. هرچند بی‌منطق است ولی امروز در لابلای شلوغیِ سر، گیجیِ دل، سردرگمی‌های دانش‌آموزانه و استرسِ نهج‌البلاغه، بوی زندگی را شنفتم. من واقعا زندگی را در همین شلوغی‌ها، حس کردم. هرچند کوتاه. هرچند زودگذر. 

  • Mr. Moradi

امروز همه‌چیز به آخرش رسیده بود، لبالب بود و هرلحظه می‌خواست که خودش را خالی کند. آسمان آنقدر پر بود، که هرازگاهی نم نمی از خود بروز می‌داد. درخت‌ها آنقدر آشفته بودند، که گاهی سعی می‌کردند جابجا شوند، و من نمی‌دانم چرا تلاشِ آن‌ها را بقیه نمی‌بینند. برگ‌های سبز، که لابلای آسفالت مدرسه رشد کرده بود، از بین رفته بود و دیگر آن منظره‌ی سرزنده وجود نداشت. من هم دیگر جا نداشتم. واقعا تحملش سخت است. تظاهر. تظاهر به حال خوب. جلوی هم‌کلاسی‌ها. جلوی معاونی که حتی نگاهش هم متوقع است از تو! جلوی دبیرهایی که با تو می‌گویند و می‌خندند و ته نگاهشان انگار می‌دانند حالت خوش نیست و کاری به کارت ندارند. تحملش سخت است. نبودن. تحمل نبودن‌ها سخت است. گاهی بیش‌تر و گاهی کمتر. در قسمت‌هایی از حیاط، که مرداد 95 قدم زده بودم، راه می‌رفتم. آن روزها را در تصورم می‌چرخاندم. آن احساسِ حسادت را. شاید هم حسرت. خدای من. یک‌سال گذشت. تقریبا یک‌سال گذشت. بدون کوچک‌ترین تغییری در نبودنش. با بدتر شدنِ من. با بدتر شدنِ من. این خوب نیست. خیر نیست. هرچند خیر را فقط خودش تشخیص می‌دهد. ولی با خودم می‌گفتم که چرا؟ چطور؟ چگونه؟ آخ که چقدر مغزهای ما کوچک است. چقدر محدود. محدود. نمی‌توانیم ببینیم. می‌بینیم، باور نمی‌کنیم. نمی‌دانم این سیستم انسان چرا اینقدر خودمختار است. به یقینِ جبری هم راضی‌ام. به یقینِ جبری‌ای که به من ثابت کند «نه»‌ی نفی خیر بودنش را. تحملش سخت است. گذشتن زمان. تحملش سخت است. نمی‌توان دید و حسرت نخورد. نمی‌توان جلو نرفت. نمی‌توان همان‌جا ایستاد. نمی‌شود جلویش را گرفت. نمی‌شود به او دستور داد برگرد لعنتی. برگرد به همان چهار مهر. برگرد به نه مهر. برگرد به همان روزها. شاید آدم شوم. نمی‌شوم. می‌دانم که نمی‌شوم. برگشتن، بهانه است. ولی تحملش سخت است. دیدنش. خدایا، این حرفم را باور کن. دیدنش سخت است. دیدنِ بودنش سخت است. واقعا سخت است بدانی هست و نیست. بدیهی هست و نیست. طبیعی هست و نیست. توانایی‌اش هست و نیست. واقعا تحملش سخت است. می‌دانید؟ از خرخوان شماره‌ی یک ممنونم که گفت بیا از این طرف برویم! حداقلش، به‌اندازه‌ی چند لحظه، صحنه‌ی کمتری از دیدنش در ذهنم ثبت شد. هرچند که تصور همیشه نواقص را می‌پوشاند. تحمل این تصور، سخت است.

+ نمونه‌ی پست‌های طولانی‌ام را که دیده‌اید؟ نمی‌دانید نوشتنِ آن‌ها چه حسی دارد. هم همه‌ی حالم را می‌گیرند و موقع نوشتنِ آن‌ها، خسته‌ترین آدمم، و هم بعد از نوشتنش انگار که بخشی از سنگینی «حسرت» و «حسادت»ام می‌شکست و خرد می‌شد و خرده‌هایش بینِ حروف، جا می‌ماندند... من الان دلم کیبورد می‌خواهد. آن خماریِ کوبیدن‌های روی کیبورد و خالی کردن ذهن روی دکمه‌های واقعی. روی صفحات ورد که پشتِ هم پر شوند. نمی‌شود. با این کوچولو نمی‌شود! وگرنه این پست، باید یکی از همان روایت‌های بلندی می‌شد که امروز را انگشت‌نمای وبلاگ کند! چونان گاو پیشانی‌سفید! امروزی که باید می‌بارید و نبارید.

  • Mr. Moradi

آخ که چه روندِ عجیبی داشت این چند ماه. این چند ماه یعنی از اول مهر. حسرت‌های مشترک، تصمیم‌های اشتباه، افکار اشتباه، اعمال اشتباه، و اشتباهاتِ دیگه... راستش زیاد یادم نمیاد. توی سالنامه هم واضح‌تر چیزی ننوشتم. خودِ مهر بد نبود. نهم مهر نشونه‌ی خوبی بود. خواب چهارم مهر، معجزه بود. نمی‌دونم. واقعاً نمی‌دونم چه دلیلی داشت این اشتباهات من. چه‌چیزی باعثش شد؟ نمیشه تشخیص داد. بررسی جزء به جزء اثری نداره. ولی وقتی از بالا بهش نگاه می‌کنم. همه‌ی این اشتباهات و نشونه‌ها رو با هم، به یه‌چیزایی می‌رسم. ببینید. مثل این می‌مونه شما هی وقتتون رو تلف کنید و هی بخواید از فردا جبرانش کنید، ولی همین چندین ماه طول بکشه. البته قضیه‌ی من وقت نیست و این مثال بود. ولی شباهتِ خوبی دارن به هم. هردوتا تقریبا بی‌جبران هستن. 

مهم هست. نباید اینطور می‌شد. ولی حکمتش چی بود؟ نمی‌دونم گفتم تا حالا، یا اینکه نمی‌دونم چندبار گفتم تا حالا. ولی تابستون 95 یه خواب دیده بودم که یکسال بیشتر زنده نیستم. چقدر اون موقع امیددهنده بود! با خودم می‌گفتم خوبه دیگه! این یه سال هم بگذره و تموم! باور می‌کنید هیچ باورم نمی‌شد و نمی‌شه که توی یکسال بشه اینقدر گند زد توی زندگی؟ یعنی خدا می‌خواست بهم ثابت کنه، چه صدسال زنده باشی چه یکماه، هرغلطی که باید رو، انجام میدی!؟ و خب، خدا بهترینِ ثابت‌کنندگانه. اینو یقیناً میگم‌هااا. هیچ‌وقت از خدا نخواید که براتون ثابت کنه که چرا نه. میزنه له‌ـتون می‌کنه، بعد میگه دیدی؟ دیدی خوشگلم؟ دیدی چرا نه؟ حالا گمشو سر درس و مشقت... 

راستش خدا. الان خیلی چیزها رو بهتر می‌فهمم. مثلا اون کلیپِ آقامیری که کمترین مقاومت رو در برابرش داشتم، الان بهتر می‌فهممش. یعنی باورش دارم. هرچند شرط داره. و من نداشتم اون شرط رو حتی! مثلا الان بهتر می‌فهمم بعضی حکم‌هات رو. هرچند هنوز رعایتشون نمی‌کنم! الان بهتر می‌فهمم چرا منع می‌کنی ما رو. و واقعا سعی می‌کنم رعایت کنم. ولی... ولی واقعا هنوز نفهمیدم چرا نه؟ به خودت قسم هنوز نفهمیدم چرا نه؟ اون لعنتی چرا نه؟ این که دیگه قطره از اقیانوس هم نیست! به‌خدا نیست. البته توروخدا دیگه برام اثبات نکنی‌ها. مرسی. ولی واقعا نفهمیدم هنوز! من زیادی خنگم یا حکمت و علت این اشتباهات ربطی به اون نداشت؟ 

  • Mr. Moradi
up