مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : 429
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۱۲ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

بسم الله...
ما انسان‌های بی‌دل، یک‌روزی باید به‌خودمان بیائیم. یک‌روز باید بفهمیم که چگونه همه‌چیز را از خودمان پس گرفتیم و برای خود هیچ باقی نگذاشتیم. یک‌روزی باید برسد که خودمان بفهمیم که چه به خود بد کردیم و چه دل‌ـمان تهی شد از هرچه که قبل از آن داشت.
این‌روزها، شاید روزهایی باشند برای شروع دوباره. شاید تغییرِ اعداد، انگیزه‌ای باشند برای تغییر احوالاتی که بر هریک از ما غالب است و ما بی‌اختیار، مغلوبِ آن‌ها شده‌ایم. نمی‌دانم دقت کرده‌اید یا نه. ولی این روزها فرقی ندارند با روزهای دیگر. وقتی یک‌نفر مثل من، نشسته است و منتظر است تیرِ غیب بیاید و یا خلاصش کند یا آرامشش دهد، قطعاً این روزها برایش مزخرف می‌شوند. حتی اگر روزهای خوب هم همین‌قدر بیست و چهارساعته باشند.
نادانی‌ست که بگویم تقصیر عید است! یا تقصیرِ سالِ جدید! و از آدم‌های جاهلی می‌شوم اگر بگویم امسال نیز خوب نخواهد بود. این بدترین فکری‌ست که ممکن است یک‌نفر به خودش تلقین کند. که سعی کند با این تلقین، خودش را بی‌مسئولیت و بی‌اختیار جلوه دهد. این از حماقتِ یک انسان است و جز این نیست. حتی خرافه‌پرستان هم تبصره‌هایی قائل‌اند برای خرافاتشان. ولی بعضی از انسان‌ها، مِن جمله‌ی خودم، ناخودآگاه می‌خواهند تقصیر را ارجاع دهند به مقصری ساختگی. و هیچ‌کس بهتر از خودشان نمی‌تواند درک کند که مقصرترین انسان در این عالم، فقط و فقط خودشان هستند. که لعنتی‌تر از آن‌ها نیست.
نمی‌دانم این اعتراف چه کمکی می‌کند ولی حداقلش می‌تواند به خودم این مهم را ثابت کند که من می‌دانم. و این دانستن کمکی به اوضاعِ نابسامانِ فکری‌ام نمی‌کند. تنها چیزی را که نمی‌دانم این است که دقیقاً چه می‌شود کرد برای این اوضاع نابسامان که پدیدآورنده‌اش خودم بوده‌ام. البته که ما انسان‌ها می‌توانیم دروغ‌گو و دروغ‌نویس‌های عظیمی باشیم. آنقدر عظیم، که گاهی خودمان باورمان شود. در همینجا من آنقدر با عظمت دروغ گفته‌ام که خودم هم کم کم باور کرده‌ام که نمی‌دانم راه‌حل چیست. من حتی می‌دانم که چرا دروغ بافته‌ام به متن. فقط و فقط برای این که سخت است. اصلاح سخت است و ما راحت‌طلب شده‌ایم. این‌ها اعترافاتی هستند که به هیچ تغییری کمک نمی‌کنند. ولی شاید بتوانند به‌خودم ثابت کنند که می‌دانم. که می‌دانستم و باز هم به دروغ‌بافی‌های خودم برای خودم، ادامه دادم و آنقدر به‌دروغ، خودم را فریب داده‌ام که حال، چاره را یا نمی‌دانم یا در دروغ‌های واهیِ خودم می‌بینم. در راحت‌طلبی. و این فاجعه‌ای‌ست که آینده‌ی ما را تهدید می‌کند.

  • موافقین ۱۴
  • ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۹
  • Mr. Moradi

دیروز ساعت هنوز به چهار نرسیده بود. روی همین صندلی نشسته بودم. رفته بودم داخلِ پنل و می‌خواستم یک‌پستِ کوتاه بذارم. که بعداً یادم بیاره چقدر استرس داشتم. که چقدر فشارم بالا پایین می‌شد. می‌خواستم توی پُست از خودم بپرسم من حق دارم؟ حق دارم استرس داشته باشم؟ حق دارم فشارم بالا و پایین بشه؟ حق دارم نگران بشم؟ حق دارم دلم بخواد گذشته اینطوری نبوده باشه؟ حق دارم؟ یا اینکه حق ندارم؟ همین سوال‌های بی‌جواب رو از خودم می‌پرسیدم و تایپ می‌کردم. نگران بودم. و حوصله‌ی تایپ رو نداشتم. روی همین صندلی نشسته بودم و پشتی‌ـش رو تا جایی که خم می‌شد، خم کرده بودم. کلید‌ها و کاغذ‌های توی جیبِ شلوارم، تعادل لپ‌تاپ رو روی پام بهم می‌ریخت. چشمام بسته می‌شد و حوصله‌ی فکرکردن نداشتم. همه‌ی نوشته‌ها رو پاک کردم و زدم روی انصراف. چندباری که پنل رو رفرش کردم مرورگر رو بستم. رفتم سراغ آهنگ‌ها. هندزفری چند متری ازم فاصله داشت. اما مثلِ این می‌موند که کیلومترها ازم دور شده. حوصله نداشتم خم بشم و یا بلند بشم و برش دارم. بی‌خیالِ آهنگ شدم. لپ‌تاپ رو خاموش کردم. با اینکه هنوز روی همین صندلی نشسته بودم ولی صندلی یه‌کم جلوتر از الان بود. کنارش هم صندلیِ دیگه‌ای نبود. برخلافِ میلم از روی صندلی بلند شدم. لپ‌تاپ رو گذاشتم سرِ جاش. گوشی‌ـم رو که زده بودم به شارژ نگاه کردم. من واقعاً چه نیازی به شارژ داشتم؟ اولش سی و هفت درصد داشت و الان شده بود چهل و نُه. نشستم کنارش. می‌خواستم حداقل به پنجاه برسه. خودم هم دقیقا نمی‌دونستم چه نیازی ممکنه به گوشی داشته باشم. وای فای رو روشن کردم و دوباره پنلم رو رفرش کردم. انگار که توی این کمتر از یک‌دقیقه چه اتفاقی ممکنه توی وبلاگم افتاده باشه! رفتم اینستا. رفرش کردم. عکس‌هایی که جدید نبودن رو نگاه کردم. اومدم بیرون. یادم نیست نگاه کردم چند درصد شارژ داره یا نه. ولی حتماً به پنجاه رسیده بود. گوشی رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم. کاپشن‌ـم رو هم برداشتم. داشتم فکر می‌کردم که آیا جزوه‌ی نهج‌البلاغه رو هم بردارم یا نه؟ برداشتم و گذاشتم توی جیبِ کاپشن‌ـم. یه‌جوری بود. حقیقتش نمی‌خواستم اونجا بخونمش. فقط می‌خواستم حواسِ یکی رو پرت کنم! آره والاع! ولی دیدم یه‌جوریه. برداشتمش. انداختمش روی تپه‌ی کتاب‌هام. سه‌تا شکلات توی همون جیبِ کاپشن‌ـم گذاشته بودم. نمیدونم چی فکر کرده بودم با خودم! ولی حتماً فکر کرده بودم که نیاز میشه. خودکار رو هم گذاشته بودم. رفتم جلوی ساعت. ساعت هنوز چهار نشده بود. اما از اونجایی که باتریِ ساعتم ضعیف بود و عقب می‌اومد، تنظیمش کردم روی چهار. چهار تمام.
هوا بارونی بود. سرد و ابری و ترسناک. من ناراحت بودم. حوصله‌ی تکرارِ دیروز رو نداشتم. تازه دیروز جوری نشسته بودم که هیچی و هیچ‌کس توی زاویه‌ی دیدم نبودن. هرچند هیچ‌کس نفهمید که من تلویزیون رو نگاه نمی‌کردم! بلکه در واقع از توی آینه‌ی ویترین حواسم به همه‌جا و همه‌کس و همه‌چیز بود. و هرازگاهی به خودم یادآوری می‌کردم که اجسام و حتی اشخاص از آنچه در آیینه می‌بینید به شما نزدیکترند! اینو وقتی بیش‌تر فهمیدم که بقیه راه می‌رفتن. و من چقدر احمقانه با دوسالِ پیش مقایسه می‌کردم همه‌چی رو. توی این دوسال چه بلایی سرِ هم آورده بودن که دیگه هیچ نگاهی نبود؟
دمِ شیرینی‌فروشیِ‌ خاطره‌انگیزم نگه داشتیم. با اینکه سردر و ویترین و شکل و شمایلِ مغازه رو عوض کردن، ولی هنوز جعبه‌هاش همون‌شکلی‌ان. در عینِ حال که از خدام بود که از اینجا بخریم و برای چند لحظه بیش‌تر، این جعبه‌های دوست‌داشتنی رو ببینم، ولی گفتم بریم یه‌جای دیگه. رفتیم اونجا و شیش‌تومن کمتر ضرر کردیم! توی مسیر بودیم. افتاده بودیم توی جاده‌خلوت! البته دیگه خلوت نبود. اون‌موقع‌ها که تازه ساخته بودنش، من اینجا رانندگی می‌کردم. گاز و فرمون دستِ من بود. چه خوب بود. توی این فکرها بودم که مامانم حرفی رو زد. یه‌حرفی که داداشم، وقتی رفته بودیم شیرینی‌فروشی، بهش گفته بود. زبونم بند اومده بود. هنوز به میدون نرسیده بودیم. دیگه نفهمیدم چجوری به میدون رسیدیم و دور زدیم و رفتیم توی کوچه. می‌دونید؟ نمی‌دونید که! حرفی رو زد که خیلی‌وقت پیش‌ها هم باید می‌زد. هرچند یکم دیر، ولی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه! بگذریم! همین‌الان هم همون «هرگز نرسیدن» هست! حرف هم بادِ هواست و اثری نداره.
نزدیک بودیم. پیچیدیم توی کوچه. از همونجا ماشینِ فرودگاه رو دیدم. تا حالا ندیده بودم ولی وقتی نمره 44 رو دیدم، مطمئن شدم. این همون فُلانی بود. این که گفته بود نمی‌خواد امسال بیاد؟!‌ برام مهم نبود. تهِ دلم رو نگاه کردم. نه! واقعاً دیگه برام اهمیتی نداشت. اونطرف رو نگاه کردم. پرایدِ نقره‌ایِ نمره 99 نشون از این داشت که یکی دیگه هم اومده. هردوتا خاله بودن. ولی خب! اون‌یکی خاله‌تر بود شاید. ناراحت نشدم. خوشحال هم نشدم. ولی برای این‌یکی یه «به‌درک» گفتم و واسه پراید نقره‌ایه نه. فرقشون همین بود.
زنگ شیشم رو زدیم. طبقه سوم. یادش بخیر! اون‌موقع‌ها که تازه خونه رو ساخته بودن یادمه. حیف شد اون خونه‌ی ویلایی.
پله‌ها رو می‌رفتیم بالا. این پله‌ها هیچ خاطره‌ای با خودش نداشت. لعنت به تک تکشون.
هرجایی، تقریباً بدترین جا برای نشستن به من میرسه. حالا گاهی بدترین هم نباشه، ولی آخرین جایِ ممکن هست. این‌بار هم همینطور. دیدم اینطرف جا نیست. ولی اونطرف یه‌تک‌نفره هست. گفتم برو تا ازت نگرفتنش همینو! گفتم از کدوم‌ور برم اون‌ور؟ شاید دیشب ده‌بار این قسمت رو ویدئوچک زده باشم! بقیناً باید از همین‌ور میرفتم اون‌ور. ولی چرا عجله کردم؟ که پام بخوره به اون میزِ کوچیک؟ چرا تند رفتم؟ چی باعث شده بود که عجله کنم؟ می‌دونید؟ من نمی‌بخشم اونایی رو که کاری کردن که وقتی من به اینجا رسیدم، عجله کنم. و عمراً شما نمی‌تونید منظورِ من رو بفهمید!
همین‌که نشستم به عجله‌ام فکر کردم. هنوز توی فکرِ عجله بودم، که گفتن کاپشن رو در بیار، گرمت میشه. شاید اگه اونجا عجله نمی‌کردم، یا اگه اینجا به اون‌عجله‌ی ناخودآگاه فکر نمی‌کردم، میگفتم نه خوبه راحتم. ولی تکرارِ یه‌اشتباه مثلِ این می‌مونه که خودت باعثش شده باشی. وقتی خودت باعثش نشدی، پس نباید تکرارش کنی!! کاپشنی که سه‌تا شکلات داخلِ جیبش بود رو در آوردم و گذاشتم کنارم. نگاهم می‌چرخید. نمی‌تونستم چشمم رو کنترل کنم. قرنیه‌ام می‌لرزید. شاید از عجله بود!
همچنان ناراحت بودم. به این فکر می‌کردم که حق داشتم که همه‌چی رو بهتر ببینم؟ فکرم سرِ این بود که اگه یه‌چیزایی بینِ آدم‌ها نبود، چی می‌شد؟ مثلاً اگه «پول» نبود. یا مثلاً «دورویی» حتی. داشتم به این فکر می‌کردم که اگه صفاتِ سلبیِ خدا، از بنده‌هاش هم سلب شده بود، دنیا چه شکلی می‌شد؟ حالا نه به اون صورت! ولی ای کاش یه‌مقداری سلب می‌شد از این بنده‌های گمراه.
چایی آورده بودن. چایی رو گرفتم. داغ بود. تا نعلبکی رو بردارم و بذارم روی میز و تا بخوام چایی رو بذارم روش، دستم می‌سوخت. حداقل درد داشت. شاید اگه سه چهار سال پیش بود، یا شاید شیش هفت سال پیش، چایی رو ول می‌کردم و می‌ریخت رو فرش. ولی حالا؟ نه. دستم می‌سوخت و همچنان چایی رو نگه می‌داشتم. این همه‌ی فرقِ من بود با چندسال پیش. همه‌ی همه؟ نه!
نوشتن از واقعیت، اونطور که دلت بخواد، سخته! حتی توی ورد. حتی جایی که هیچ‌کس نمی‌خونه. یه‌چیزایی باید بمونه و آدم برای خودش تکرار کنه. اونقدر تکرار کنه تا هیچ‌وقت یادش نره. اونقدر که بمیره.
نمی‌دونم ساعت چند بود. حتی نگاه نکردم ساعتِ خودم رو. در زدن. صاحبِ دوتا ماشینِ پایین بودن. پا نشدم. ولی چاره‌ای نبود. آخرش که چی؟ دوتا نکته داشت اون لحظات. یک اینکه وقتی کسی ازتون دور هست، دستش رو نگیرید و نکشید جلو! چون اون وقتی نمی‌خواد روبوسی کنه، حتی اگه شده بزنه زیر میز و سینیِ چاییِ داغ رو بریزه روت، روبوسی نمی‌کنه! حیف که من دهه هشتادی نبودم خاله‌‌ فُلانی!! نکته‌ی دوم هم این‌که یک کیلو کِرِم نزنید به صورتی که می‌خواید باهاش روبوسی کنید. :|
:::
همه‌ی این‌ها گذشت. هیچی نمی‌مونه. از ته دلم امیدوارم، یه‌روزی همشون پشیمون بشن. از اینکه اینقدر همه‌چی رو از همه‌چی جدا کردن و اینقدر برای خودشون سیاست‌بازی در آوردن و بخاطر هیچ و پوچ، این‌همه مدت، این‌همه سال، این‌همه عُمر رو به هدر دادن. حس می‌کنم هنوز وقتش نرسیده، وگرنه چهارشنبه و پنج‌شنبه می‌تونستن نشونه‌هایی از این پشیمونی باشن. حیف که نیستن. و همه‌چی موند که سالِ بعد، شاید هم دوسال بعد، دوباره تکرار بشه.
حالا من موندم و این‌که آیا حق دارم همه‌ی دیروز و امروز و فردا رو خرجِ فکر و خیال کنم؟ نه که ندارم. لیکن چه چاره با بختِ گمراه؟

  • Mr. Moradi

آسمانی به سرم نیست ... از بهاران خبرم نیست.

:::

آدم وقتی می‌بینه ظرفیت‌هایی هست که نادیده گرفته میشن، با خودش میگه من نادیده‌گرفتندگان! رو نمی‌بخشم. اما این نبخشیدن، هیچی رو راحت‌تر نمی‌کنه. میدونید؟ اون حسِ حسرت، اون لفظِ ناشناخته همیشه باقی می‌مونه. اون زندگیِ ساده، هیچ‌وقت تجربه نمیشه. و این زندگی، هیچ‌وقت تکرار نمیشه. ظرفیت و توانایی‌ـش بود و نشد. نذاشتن. این درست‌شدنی نیست. هیچ‌وقت.

95-01-02 | رشت

  • Mr. Moradi

گفتم نیم‌ساعت دیگه تحویله. گفت خب باشه. میای؟ گفتم بریم. رفتیم. ساعتم باتریش ضعیف شده. ولی می‌دونستم بیست‌دقیقه عقبه. ساعت، به ساعتِ ساعتِ من، یک و بیست دقیقه بود. که در واقعیت می‌شد یک و چهل دقیقه. یعنی هیجده دقیقه تا تحویل. با خودم اینا رو می‌گفتم که رسیدیم. نگاه می‌کردم. میگفتم نه. بدرد نمیخوره بریم. طول کشید. بیش‌تر رفتیم و به‌طبع برگشتن طولانی‌تر شده بود. ساعتم رو بیخیال شدم. به ساعتِ شهرداری نگاه کردم. یادم بود که اونم پنج‌دقیقه عقبه. حساب کردم دیدم هفت دقیقه مونده به تحویل. گفتم بریم، مهم نیست. ولش. داریم. بریم. پنج دقیقه مونده بود. رفتیم. سرِ کوچه وایستادیم. بازم معطلی! ساعت رو نگاه کردم. دو دقیقه. یک دقیقه و چهل ثانیه. یک دقیقه و ده ثانیه. یک دقیقه. بالاخره به‌راه افتادیم. وسطِ راه‌پله بودیم که بمب ترکید. سال تحویل شده بود. ساعتم ده‌ثانیه عقب‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.
نمی‌دونستن چرا ماتم برده. می‌گفتن چه قشنگه. می‌گفتم باشه. رفتم تو اتاق. ساکت بودم. عادت ندارم چیزی رو به زبون بیارم. ماتم برده بود. با خودم می‌گفتم باید عوض بشه. تو دلم می‌گفتم باید عوض بشه این لعنتی. راه می‌رفتم. اتاق رو متر می‌کردم. می‌رفتم تا ته و برمی‌گشتم. هیچی قرار نبود عوض بشه. همه‌چی همون‌شکلی بود. همه‌چی. تلفن زنگ خورد. عمه بود. گفت میاید؟ گفتیم میایم. بابام بهمون گفت : تَرسِه اَمان علی و سعید اَمارِه برخوُرد بوکونیم. هَسِه اینگار چی ایسَنِه. تو دلم گفتم هیچی نیستن. لعنتیا هیچی نیستن و گند زدن به همه‌چی. برام مهم نبود. قبلا چرا. ولی دیگه برام مهم نیست. رفتم ناهار. وسطِ غذا میگفتن بخور دیگه. میگفتم باشه. ساعت دو و بیست دقیقه شده بود. بیست دقیقه! سال تازه شده بود. ولی من که هنوز همونم. هنوز همون. همون. همون.
تلویزیون برنامه سه‌ستاره‌ی احسان علیخانی رو داشت. ساعت هنوز به سه نرسیده بود. یه‌دختره رو آورده بودن داشت حافظ رو می‌خوند. به‌جایی رسیده بود که علیخانی می‌گفت جونِ بابات دیگه چیزی به ذهنت نرسه که بخونی. اما خب بچه بود دیگه! البته ما هم بچه بودیم!! یه شعر ترکی هم خوند. عید رو هم ترکی تبریک گفت. انگلیسی هم. علیخانی رو دوست دارم.
آماده شده بودم. ساعتم عقب بود. دیگه نمی‌دونستم چقدر! برام مهم نبود. کاپشن رو برنداشتم. گرم نبود. سرد هم. ولی حالم بد نبود. از یادم رفته بود. حوصله نداشتم بهش فکر کنم. شیرِ آب رو یکم باز کردم. کفش‌ـم رو پاک کردم. رفتم دوچرخه رو نگاه کردم. اونجایی که لاستیکش ترک خورده بود. خواستم از توی شیشه‌ی تابلوی اعلانات یه‌عکس از خودم بگیرم بذارم تو استوری اینستا. پشیمون شدم. ماشین رفته بود بیرون. رفتم در رو بستم. البته پشیمون نشده بودم. یادم رفت. وگرنه ایده‌ی جالبی بود.

از این خیابونی که همش یادم میره اسمش رو نگاه کنم رفتیم. رسیدیم پشتِ چراغ قرمز. همونجایی که روبه‌روش بانک صادرات بود، سال‌ها! تعطیل بود همیشه ولی حداقل بود. خاطراتم هم با همون رنگِ آبیِ سر درش بود. سر درِ خاک‌گرفته‌ش که خاطراتم رو خاک کرد با خودش. چراغ سبز شده بود. به میدون هم رسیده بودیم. داشتم نگاه می‌کردم ببینم ماشینِ آشنایی نیست؟ نبود. خب به درک! پیاده شدیم. زنگ رو زدیم. در باز شد. داخلِ پارکینگ ماشین بود. بابام رفت ماشین رو از روی پل جابجا کنه. به در نگاه کردم. و به حیاط. البته پارکینگ! حیاط محسوب نمی‌شد. برقِ راه‌پله رو زدم. رفتیم بالا.

راه‌پله‌هاش عطرِ خاطره گرفته بود. خاطره‌ی اون روزِ بارونیِ عصبانی که شارژرم گم شده بود و همش تقصیرِ مامانِ بابام بود. خاطره‌ی اون روزِ آفتابی که از سایپا زنگ زدن و گفتن ماشین آماده‌ست، بیاین تحویل بگیرین و بابام منو نبرد و مامانی منو با شیشه‌های ادویه‌جاتِ دوست‌داشتنی‌ش داخلِ کمد‌های دوست‌داشتنی‌ترش و چراغ‌قوه‌ی نوکیا 1100 مشغول کرد. آره. داشت یادم میداد که چراغ‌قوه رو چجوری خاموش کنم که بابا زنگِ آیفون رو زد. بعدش بابام هرچی از پشتِ پنجره، ماشینو بهم نشون میداد من نمی‌فهمیدم کدومه! هی به پیکان‌ها اشاره می‌کردم میگفتم اون؟ اون؟ اون؟ میگفت نه! این؛ این؛ ایناهاش. حالا میریم پایین می‌بینی. البته مامانی فقط چیزایی رو از نوکیا بلد بود که بهش میگفتن. مثلاً من با اون دکمه قرمزه گوشی رو خاموش کردم، همه فکر میکردن گوشی رو خراب کردم. منم قهر بودم حاضر نبودم روشنش کنم. و اونا بیش‌تر فکر می‌کردن که گوشی خراب شده.

رسیده بودیم طبقه سوم. پله‌های اون ساختمون طوری بود که انگار رسیدیم طبقه چهارم. یا حتی پنجم. داداشم اول رفت تو. عمه‌م و مامانی. عمه‌م با اینکه خیلی با ده سال پیش فرق می‌کرد اما هنوز همون‌شکلی بود. کنار مامانی نشستم. همونطور گرم و دوست‌داشتنی. ولی چه‌فایده. دورانی که نباید، گذشت. بابام هم اومد بالا. در رو باز کردم. مامانی تعارف زد که بابام کنارش بشینه. بابام متوجه نشد. پا شدم که بابام بشینه. ولی دوباره دستِ تقدیر منو برگردوند همونجا. نشستم کنارش. سرش رو تکون می‌داد. می‌خندید. دیگه یادش رفته بود بگه «قَدِ قدِ قوربان». ولی هنوز همونطور مهربون بود.

عمه‌م شروع کرد به حرف زدن. بابام همراهی کرد باهاش. انگار نه انگار که همین چند روز پیش داشتیم درباره‌ش بحث می‌کردیم. میدونید؟ حس کردم همین الان علی هم بیاد کنارش بشینه ، باهاش حرف میزنه. حتی باهاش پاسور بازی می‌کنه. هیچ‌وقت حرفای پشتِ سری رو ملاک قرار ندید. توی فکرای خودم بودم. ساعتم رو نگاه کردم. هنوز ساعت سه بود. یعنی همون ساعتی که علیخانی برنامه داشت. حوصله نداشتم برگردم و ساعتِ واقعی رو نگاه کنم. اهمیتی هم نداشت. ساعتی بود که باید می‌گذشت. ناراحت نبودم. یادِ سه چهار سال پیش افتادم. شاید هم چهار پنج سال پیش. از قم اومده بودیم. اولین بار بود که مهمونِ عمه می‌شدیم برای چند روز. البته با احتسابِ اون‌دوره‌ی چندروزه‌ی تهران میشه برای بار دوم. رفتارش جوری بود که حس نمی‌شد مهمونی اومدیم. مامانی هم بود. مامانی هرجا باشه کسی اونجا احساس ناراحتی نمی‌کنه. البته اگه مامانی روی حالتِ دیفالتش باشه. که بود. معمولاً بود. مگه اینکه اون ذلیل‌مرده‌ها تنظیماتش رو بهم میریختن. یادِ یه‌چیزایی می‌افتادم و خجالت می‌کشیدمو ناراحت می‌شدم. من عادت دارم هرجایی برم، خاطراتِ ناراحت‌کننده‌ش رو به‌یاد میارم. یادمه دوسال پیش، وقتی واسه اولین‌بار داشتم می‌رفتم خونه‌ی خاله‌ام، به این فکر می‌کردم باید چه خاطره‌ای رو بخاطر بیارم اونجا؟ خب ناچاراً بی‌خیالِ مکان می‌شدم و سعی می‌کردم هر خاطره‌ی ممکنی رو بخاطر بیارم. وقتش شده بود گوشی‌ـم رو در بیارم و یه‌عکسی بگیرم. داداشم گیجه دیگه! وگرنه تبلتش بهتر عکس می‌گیره. خودش باید اقدام می‌کرد. یه‌عکسِ ساده از دست‌های مامانی گرفتم. یادم افتاد هفت هشت سال پیش که مامانی اومده بود خونه‌مون؛ آره، اون موقع‌ها هنوز می‌تونست راه بره، و تصمیم‌های خوب و بد بگیره؛ آره، اومده بود خونه‌ـمون و من دست‌هاش برام جالب بود. بچه‌ بودم دیگه. با دست‌های خودم مقایسه می‌کردم. از مامانم پرسیدم مامانی چرا دست‌هاش اینجوری شده؟ گفت بخاطر سنشه. سن که بره بالا اینطوری میشه. به خودش نگی‌ها. ناراحت میشه. سن! با خودم گفتم سن. مقوله‌ی عجیبی باید باشه. البته اون‌موقع‌ها که کلمه‌ی «مقوله» رو نمی‌شناختم. احتمالاً جاش با خودم گفته بودم چیز! چیزِ عجیبی باید باشه، سن. تا به خودم بیام داداشم دستش خورده بود و چایی‌ـش ریخته بود. تکون نخوردم. واکنش نشون ندادن بهتره! چایی ریخته بود توی کاسه‌ی آجیل و بعدش روی میز. و بعدش هم زمین. بابام گفت ریخته روی کاشی، بعدش گفت روی فرش. عمه‌م گفت مهم نیست که. هرجا بریزه. تی سَرِه فیدِه [فدا سرت].

نخودچی‌ها از دستِ من دور بودن. میدونستم عمه‌م نخودچی دوست داره و میگیره. یا حالا بخاطر کم‌شیرینیش یا کلاً دوست داره. اما جز یکی دوتا، بیش‌تر نصیب‌ـم نشد. نگاه‌ـم روی فرش بود، شاید هم روی نخودچی‌ها. یهو بابام به مامانی گفت : مار خاهی بوخوسی؟[مامان میخوای بخوابی؟] مامانی حواسش نبود. مامانم بی‌توجه به جوابِ داده‌نشده‌یِ مامانی گفت بیا اینور بشین شاید میخواد بخوابه. اومدم کنار داداشم. بابام دوباره سوالش رو تکرار کرد. این‌بار مامانی گفت نه زای، نخاهام بوخوسم.[نه. نمی‌خوام بخوابم]. کار از کار گذشته بود. یه‌فکری درِ سرم رو زده بود. عمه‌م پا شده بود که بیاد پتو مسافرتیِ‌ روی مبل رو برداره که راحت بشینم. پیش‌دستی دستم بود. گفتم مرسی مرسی، خودم بر میدارم. برداشته بود. گذاشت کنار مامانی. پیش‌دستی رو یه‌جایی گذاشتم. فکرش اومده بود به‌سرم. تلویزیون رو می‌دیدم. شبکه باران بود. داشت آهنگ محلی پخش می‌کرد. صداش پایین بود ولی سعی می‌کردم بفهمم چی می‌خونه. فکرش توی سرم بود. کنار مامانی نشسته بود. توی اون خونه بود. کنارِ پنجره. فکرش بدجور شیطونی می‌کرد. خوب نیست فکرها شیطونی کنن.

پیرهنم رو صاف کردم. توی دلم گفتم پس کو عیدی؟ عمه بی‌عیدی نمیذاره که. دوسالی بود که عمه لقمه‌بزرگ می‌گرفت. صد تومن، برای منی که کلِ عید‌ی‌های دهه اولِ زندگیم به پنجاه نمی‌رسید، مبلغ سنگینی بود. من به همون صدتومن قانع بودم. هنوز فکرش توی سرم بود. هنوز کنار مامانی بود. هنوز شیطنتش داغِ داغ بود. سعی می‌کردم به پوسته‌ی شکلاتی که خوردم دقت کنم. قبلاً این مدل شکلات رو خیلی دوست داشتم. فرمند بودن اونا. اسمش رو نفهمیدم. ولی فرمند نبود. هیچی دیگه اون‌شکلی نبود. همه‌چی عوض شده بود. حتی فکری که توی سرم بود.

مامانی خسته شده بود. به زندگی‌ـش فکر می‌کردم. زندگیِ رویِ مبلی! نمیدونم. ولی به‌نظرم سخته براش. هر روز، تکرار و تکرار و تکرار! این تکرار برای من سخته چه برسه به مامانی. بابام پا شد. عمه اول رفت قابلمه‌ی آشی که قبلا براش برده بودیم رو آورد. حواسم به قابلمه نبود. وگرنه همون موقع میتونستم حدس بزنم توش یه‌بسته شکلات گذاشته. ولی حواسم به این بود که رفت قرآن بیاره. حالا نه اینکه واسه عیدی اینقدر ذوق داشته باشما! نه! ولی خب مزه میده! سعی می‌کردم به فکری که توی سرم وَرجه ووُرجه می‌کنه توجه نکنم. کاپشن نداشتم. گوشی‌ـم توی جیبم بود. پس چیزی جا نمونده بود. به مامانی نگاه کردم. چقدر خوب بود. چه ‌قدر می‌شد حسرت رو از نگاهش خوند. عمه‌م سر رسید. اولش پنجاه‌تومنی رو از طرفِ خودش داد. بابام عجله داشت. یا شاید عمداً عجله می‌کرد. گفتم اینکارا چیه عمه. روبوسی کردیم. مامانی با نگاهش بهم می‌فهموند چیزی نیست که. آخه اون‌موقع‌ها که اینو می‌گفت همینجوری نگاه می‌کرد. عمه دوتا پاکتِ کاغذکادو گرفته، بیرون آورد. گفت سورپرایز و گذاشتش توی دستِ مامانی که بده به ما. مامانی محبت داشت. حقیقتش من اون محبت رو به اون پاکت ترجیح می‌دادم. نمیدونستم توش چیه. گفتم کارت پستالی یا یه همچون چیزیه! نگاه نکرده گرفتم توی دستم، بی‌اهمیت. با مامانی روبوسی کردم. دوستش داشتم. ای‌کاش پاکتی در کار نبود. رفتم بیرون. خم شدم و کفشم رو پوشیدم. خواستم بلند بشم گفتم آخ. چیزی نبود. خسته شده بودم فقط. عمه‌م گفت چی شد؟ گفتم هیچی. گفت گفتی آخ. گفتم سردی گرمی شده. مامانم بیش‌تر ترسید :| گفتم چیزی نیست. رگ به رگه دیگه. مهم نیست. بیاید بریم خب! چی‌شده مگه. بالاخره رفتیم. توی راه‌پله سعی کردم پاکت رو باز کنم یا حداقل داخلش رو ببینم. کاغذ بود. نه پول بود. نه تراول بود. نه یکی نبود! بیخیالِ فکرِ پشتِ سرم شدم و گفتم یا ابالفضل! :)) رفتیم توی ماشین. بابام بیش‌تر تعجب کرده بود. من خوشم نیومد. کارش درست نبود. مامانم شُمرد. نفری بیست‌تا تراول پنجاهی. بابام زد روی ترمز. درسته عمه همه‌ی تلاشش رو کرد که بهمون بفهمونه پولِ مامانی‌ـه. ولی حرکتِ عمه بود. درسته پولِ مامانی بود. ولی حرکتِ عمه بود. بابام از حرکتِ خواهرش تعجب کرده بود و ما از حرکتِ عمه‌ـمون. بالاخره راه افتادیم. نمیدونم چرا یه‌لحظه به‌شدت حس کردم چه بی‌اهمیت. چه مسخره. چه غلط! آره خودشه. غلط. زندگی رو غلط جلو بُردن. غلط تصمیم گرفتن. غلط رفتار کردن. غلط دعوا گرفتن. غلط پول رو بالا کشیدن. حالا میخوان با بیست‌تا کاغذپاره سر و تهِ قضیه رو هم بیارن. این غلطه. رفتیم تا دانای علی. سلام دادم. فکرم جای دیگه‌ای بود. عجیب بود. به پول فکر نمی‌کردم. خسته بودم. هیچی جای خودش نبود. فکرم دیگه شیطنت نمی‌کرد. انگاری که ساکت و آروم روی نیمکت‌های جدیدِ شهرداری توی دانای‌علی، نشسته باشه.

  • Mr. Moradi

اینکه نمی‌توانم تعریفش کنم، تقصیرِ خودم نبود. اینکه مبهم مانده، برای این است که «حاضر» نیست. هیچ‌وقت حاضر نبود. همیشه یک «غ» برای «غیبت»ـش می‌خورد. در همه‌جا. حتی در آن شب‌های سرد و برفی، که زیرِ پتوی آبی، به‌فکر صدای عجیبِ پارکینگ می‌افتادم و زیر زیرکی می‌ترسیدم. به هرحال! آخر می‌دانید؟ آدم‌ها تا وقتی از هم دورند، جذاب نشان می‌دهند. بدبختی اینجاست که آدم‌ها وقتی که حتی نیستند، باز هم جذاب هستند. و مشکلِ اصلی‌تر آنجاست که اگر حاضر شوند، هیچ جذابیتی که ندارند هیچ! بلکه حتی تکراری می‌شوند. البته من متنفرم از این مسئله. و فکر کردن درباره‌ی تکراری شدنِ او، برایم بی‌معنی‌ست. هرچقدر هم که واقعی و ملموس باشد و لازم، ولی من نمی‌خواهم باور کنم. اما برای همیشه از خدا ممنون خواهم بود، که به قیمتِ یک عمر خستگی و به قیمتِ یک عمر حسرت، خاطرِ او را در ذهنم تکراری قرار نداد. از خدا ممنونم که بی‌توجه به دعای یکسانِ همیشگی‌ام، به من اثبات می‌کرد، تناقضاتِ حرف‌هایم را و من باز هم می‌خواستم. و واقعاً از خدا متشکرم که با این حرکتِ خوبش، مرا چندین سال از فکر اشتباه حفظ کرد و کاری کرد که او هرگز برایم عادی نشود. شما هم اصلاً گمان مبرید که این جملات را با دلی گرفته و حسرتی بر این ناشناخته ماندن، نوشته‌ام!

:::

دیشب خوابِ پست دیده بودم. خوابِ نامه، یا بهتر است بگویم بسته‌ای که برایم پُست شده بود. اما از آنجایی که تا به امروز، هیچ پُستی نداشته‌ام، این خواب کاملاً خیالی بود. دلیلِ دوم اینکه جملاتِ نامه، جملاتی عادی و تکراری بودند. شاید جملاتش یادم نباشد، اما تیترش، نشان از آن داشت که فکرِ من مشغولِ چیزی‌ست که نباید. بسته هم نمی‌دانم در آن چه بود. البته بهتر است بگویم که یادم نیست چه‌چیزی داخلش وجود داشت. اما می‌دانید؟ من صلاح می‌بینم یادم نیاید و با خود فکر کنم که ربطی به او داشته؛ بگذارید کمی خواب‌هایم را مرتبط بدانم حداقل! بعد جالبِ خواب آنجایی بود که دریافتِ بسته از پستچی سخت‌تر از هیجانِ پُست داشتن بود! خب میدانید؟ وقتی صدنفر منتظرند بپرسند از که بود و چه بود و چه نبود، همین می‌شود دیگر!

:::

تا آنجایی که دیده‌ام مردم دو دسته شده‌اند : یا آنهایی که بلدند و با داشته‌هایشان زندگی می‌کنند و یا آنهایی که بلد نیستند و چیزهایی را می‌خواهند برای ادامه‌ی زندگی! این عده همش چشم‌ـشان دنبالِ داشته‌ی دیگری‌ست! و فکر می‌کنند دیگری که آن‌چیز! را دارد خوشبختِ دو عالم است. ولی زهی خیالِ باطل! چون آن‌شخص که آن‌چیز را دارد، حس می‌کند که باید فلان‌چیز را که فردِ دیگری دارد را هم داشته باشد تا بتواند زندگیِ خوبی داشته باشد! این‌ها هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنند.

:::

هوا پس است! بهار می‌آید ولی دل به‌جا نیست. نمی‌دانم که تقصیرِ من است که نمی‌توانم مشکلم را حل کنم یا این‌جور مشکلات بینِ نوجوان‌های این‌سنّی رایج است! ولی می‌دانم که یک مشکلی خارج از حیطه‌ی اختیاراتِ من وجود دارد که فقط خدا باید کمک کند تا حل شود. یک چیزی که شاید بدخیم شده باشد و راهِ درمانی برایش نباشد. و البته خداوند حلّالِ مشکلاتِ بزرگ و به‌ظاهر بزرگ، است. به هرحال من واقعا چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی. 

+ بشنوید

  • Mr. Moradi

ساعت یک و بیست و شش دقیقه است. البته همین الان یک رقمش تغییر کرد. من از صبح نه. از ظهر نه. از همان یک رقمِ گذشته، در حال فکر کردن به این بوده‌ام که چه خواهد شد؟ فردا؟ نه! پس فردا؟ نه! سال بعد؟ نه! ده سال بعد؟ نه! نمیدانم چه‌چیز! نمیدانم چه‌زمانی! اما فکر می‌کنم که چه خواهد شد؟ چه خواهد شد؟ چه خواهد شد؟ می‌دانید؟ که سال‌هاست در فکرِ این بوده‌ام که چه خواهد شد؟ 

  • موافقین ۱۱
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۱
  • Mr. Moradi

سازها را گم کرده‌اند، مردم. بسیار در پیِ راهی می‌روند و می‌خواهند بوی عید بشنوند. می‌خواهند بوی عید را بخرند و به جیب بزنند و بروند در کنجِ خود شاد شوند. بسیاری می‌خواهند بوی عید را بچشند، اما نمی‌توانند. بسیار در پیِ راهی می‌روند و نمی‌دانند به کجا خواهند رسید.
بوی عید را نمی‌شود یافت. آنقدر پنهان است در این هوا، که نمی‌شود دید که به کجاها می‌رود و کجاها نه! شاید اتفاقی در راه، بچشیدش. شاید ناگهان لحظه‌ای، ببینیدش. رویِ سبز و پیراهنِ بی‌رنگش را به‌یاد خواهید سپرد. در یادتان می‌ماند. اما ما انسان‌ها دست به دستِ هم داده‌ایم که خاک بنشانیم روی بی‌رنگی. روی بی‌رنگی تا رنگش را تیره کنیم. تیره کنیم تا نبینیمش. نبینیمش تا نتوانیم زندگی کنیم. و نمی‌توانیم زندگی کنیم و گمان می‌بریم که دنیا را بد چیده‌اند! که انگار دنیا را باید طبقِ میلِ هرکسی بچینند و این خاک بشود خاستگاهِ آرزوهایش. یکی هم نیست این را به خودم بگوید! شاید حرفی داشته باشم در جوابش!
شاید خیلی‌ها متوسل شوند به سازهای قدیمی. بروند درِ سنگینِ خاطراتشان را باز کنند تا شاید سازی پیدا کنند برای بهار. تا شاید بتوانند کوکش را بچرخانند و گیرنده‌ی زمستانی دل‌هایشان را ببرند روی موج جوانی. بروند به همان لحظه‌هایی که بهار را دیده‌اند. رویِ سبز و پیراهنِ بی‌رنگ. ببینند روزهای سبز و سپیدشان را. روزهایی که از سرخیِ سیب هم خوش‌رنگ‌تر بود. و از آبیِ آسمان چشم‌نوازتر. و ببینند چه شد که تیره شد. کجایش را اشتباه کردند و خاک ریختند بر سرِ خوشبختی! و چگونه سازشان شکست. و دیگر نتوانستند سازی پیدا کنند که بهاری کوک شود.

.

+ با تشکر از حریربانو بابتِ دعوت. 

   با تشکر از رادیو بلاگی‌ها بابتِ پویش.

++ تا فردا وقت دارید که بنویسید. از همه‌ی اونایی که این پست رو خوندن و تا به حال ننوشتن، دعوت می‌کنم که بنویسن و آدرسِ پستشون رو به رادیوبلاگی‌ها بفرستن.

  • Mr. Moradi
up