مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۷۸ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

هفتصد، عددِ خوبیه. هرچیزی که «هفت» داره رو دوست دارم. یه مدت سعی کردم شبکه‌ی هفت - آموزش - رو دوست داشته باشم ولی نشد از بس که دوست‌نداشتنی بود :| میخوام هفتصدمین پست، خاطره‌دار بشه. هفتصدمین پست بشه خاطره‌ی خوبی که هر وقت بهش سر بزنم - و بزنید - بهم - و بهتون - یه حالِ خوشی دست بده. شاید به هشتصدمین نرسم. کی چی می‌دونه؟! میخوام حس خوبی داشته باشه پست‌های بعدی. میخوام حسِ خوبی داشته باشم زین پس.

 و اما چطوری؟!

از اونجایی که بلاگرجماعت خلاقیتِ خوبی دارن، می‌ذارم به عهده‌ی خودتون! هرطور که دلتون میخواد بهم یادگاری بدید و هرچی که دلتون میخواد از من یادگاری بخواید :دی البته حتماً هم باید یه یادگاری ازم بخواید ها. ببینم چه می‌کنید :دی

+ من همیشه برای قبول کردن مسئولیت و یا قول دادن واهمه داشتم :|‌ بدقولی هم نمی‌کنم‌ها. تمام تلاشم رو می‌کنم که چیزی که از من بخواید رو یادگارپیچ کنم و تحویل بدم :دی

  • Mr. Moradi

داشتم دور ساختمون می‌چرخیدم. دنبال در خروجی بودم. محوطه ساختمون خیلی بزرگ بود و اشتباه اومده بودم. یه‌نفر داشت شیشه ماشینش رو تمیز می‌کرد. بهش گفتم این در خروجی کدوم طرفه؟ گفت این سمت فکر نمی‌کنم باز باشه. اون یکی در هم خیلی دوره. پیاده‌ای؟ گفتم آره. گفت بشین برسونمت :)) خشکم زد. حالا نه اینکه بترسم. نه. ولی غریبه بود. چهر‌ه‌ش هم خلاف :| - خدایا ببخشا! - گفتم نه دیگه. گفت بشین برسونمت. منم باید برم بیرون. یه نگاهی به داخل ماشینش کردم. هیشکی پشتش نبود. نشستم. سوییچی که دستم بود رو به حالت تهاجمی (!)‌ گرفتم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم. حرفِ ترس نیست. یهو دو نفر از پشت در می‌اومدن و تیزی میذاشتن بیخ گلو، انصافاً هیچ حرکتی نمی‌شد زد. و این رو هم می‌دونم که خییییلی توهمِ توطئه توی این فکر هست :)) ولی واقعا این بی‌اعتمادی نتیجه‌ی چیه؟ هیچی دیگه! فکر کنم بنده خدا هم فهمید یه مقدار بهش مشکوکم. :))) به هر صورت زنده رسیدم دم در. حالم از این فضایی که خودم برای خودم ساختم - جامعه کلیاتش رو ساخته و ما جزئیاتش رو! - بهم می‌‌خوره. خدا ببخشه دیگه -__-

+ میشه بی‌اعتماد نبود؟ :)) 

  • Mr. Moradi

هرچه که اسمش را بگذارید بسیار مرموز است! 

دوسال پیش، وقتی همسایه‌ی بلاگری، به مراسمی نسبتاً دانش‌آموزی دعوتم کرد، به علت امتحان ریاضی عذر آوردم و نرفتم، که حقیقتاً، از همان هشت صبحش که تازه صبحگاهِ مدرسه بود، پشیمان شده بودم. اصلا آن روز امتحان ریاضی هم نگرفتند و از بخت و اقبال، هنر امتحان کتبی گرفت - بدون اطلاع قبلی! - :| یعنی اگر می‌رفتم هیچ اشکالی در نظام درسی‌ام رخ نمی‌داد که هیچ! بلکه دبیر هنر نیز گرفتاری‌ام در ورقه را نمی‌دید! 

حالا دیروز، ما را از برنامه‌ای مطلع کرده بودند که هم بسیج‌مان فعال می‌شد - برای سربازی کاربرد فراوان دارد! - و هم در اولویت کارت سبز قرار می‌گرفتیم - مربوط به بسیج - و از این دو مهم‌تر، به ما ناهار هم می‌دادند! اما در آن ساعتی که آن‌ها گفتند من کلاسی داشتم که بابتش هزینه‌ای باید بدهم و دلم نمی‌آمد که یک‌جلسه‌اش را غیبت کنم! راستش همان اول صبح، یعنی حدود هشت‌ونیم که مسیر طاقت‌فرسایی را رکاب می‌زدم، در دلم تشکیکی آمد که دور بزن! اما دور نزدم. و از قضا، استادِ دوره نیز نیامد و دست از پا درازتر برگشتم خانه؛ بی‌آنکه به مقصدی رسیده باشم. جدای از فعال شدنِ بسیج و برگ سبز گرفتنی که از دستشان دادم، از دست دادن ناهار را چگونه هضم کنم؟! :دی

  • Mr. Moradi

توی کلاسی ناظر بودم. مدرس - که بعداً درباره‌ش می‌نویسم - یک سوالی پرسید. «کی می‌تونه همین حالا مرگ مادرش رو قسم بخوره که تا حالا خودارضایی نکرده؟»

نتیجه وحشتناک بود. فقط یک‌نفر دستش رو آورد بالا. و تا آخر هم پای حرفش موند. کاملاً مطمئن. کاملاً. و بقیه ساکت. ساکت. ساکت. می‌دونید مدرس چی گفت؟ بهش گفت تو بین پونصد نفر - هم پسر و هم دختر - که از صبح میان کلاس، تنها کسی هستی که دستت رو آوردی بالا! و من همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. همینطور ناظر بودم. 

+ کلاس حدوداً چهل نفره بود. 

++ این یک چشمه از عمق فاجعه‌ست فقط! آمار همجنسبازی، روابط نامشروع - از جمله رابطه با محارم - و موارد مشابه بسیار ناامیدکننده‌ست.

  • Mr. Moradi

هر بنیادی، هر نهادی، هر سازمانی هر ادعایی که داره رو، اول باید روی خودش پیاده کنه. روی سیستمِ کاری. روی کامندهاش. روی مسئولینِ مرتبط باهاشون. در واقع سر تا پاش باید جلوه‌گرِ ادعاش باشه. تقریباً این ایراد به همه‌ی سازمان‌ها وارده که معمولاً اصلا اندازه‌ی ادعاشون نیستن -_-

این یارویی که توی دوتا پستِ قبل گفتم؛ کارمندِ اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی هست. اصلا ادعای سازمان، از اسمش مشخصه. اداره‌ای که نمی‌تونه خودش و کارمند‌‌هاش رو ارشاد کنه، اداره‌ای که نمی‌تونه «فرهنگ اسلامی» رو روی کارکنانش پیاده کنه، چجوری می‌خواد این‌کار رو روی مردم انجام بده؟ :| خدایا اینا دیگه چه هیولاهایی هستن؟! اسمشون رو هم گذاشتن فرهنگ و ارشاد. مسخره :|

  • موافقین ۱۸
  • ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۰
  • Mr. Moradi

1.  اول باید اینو بگم که من عادت دارم کامنت‌های پست‌هایی مثلِ پستِ قبل رو می‌بندم. منظورم اینه که دنبالِ تشویق‌کننده نمی‌گردم :)) - اشاره به ناشناس‌ها :دی -. حواسم نبود و عجله داشتم و کامنت‌ها باز موند :) ممنون از کامنت‌های خوبتون :) دوم هم اینکه، اتفاقِ خاصی نیفتاد. ساعت هفت غروب، اومد زنگِ در رو زد. آیفون رو برداشتیم شروع کرد به فحاشی. بابام، داداشم رو گرفته بود :| و خب نرفتیم پایین. سر کوچه داد زد. عربده کشید. بعد از یه ربع رفت و تا حالا خبری از لشش نداریم. اما چندتا مسئله بود که نظرم رو جلب و مشغول کرده. یک اینکه این یارو با زنش اومده بود. دخترش رو فرستاد کلاسِ تهِ کوچه، و با زنش اومد دم در. چقدر بی‌غیرت و بی‌وجود هست آخه!؟ جلوی ناموست فحش می‌دی؟ حالا اونقدر پَست هستی که زن و بچه مردم برات مهم نیست، زنِ خودت چی؟ جلوی زنت فحش می‌دی؟ زنت رو آوردی که چی؟! که اگه کسی اومد بزنه، جیغ بکشه و مانع بشه؟ همینقدر بی‌غیرتی؟ همینقدر بی‌وجودی؟ همینقدر بی‌شرفی؟ کدوم احمقی برای فحاشی و دعوا، زنش رو میبره؟ هرچند این دوتا، دقیقاً لنگه‌ی هم هستن :|

2. من ماجرای بنیتا، و دزدیده شدنش رو که شنیدم، بیش‌تر از هرچیزی، از این ترسیدم که چرا جامعه‌ی ما داره وحشی میشه؟ چرا داره زامبی میشه؟ آخه چطور دزد، دیده بچه توی ماشین هست و بیخیالِ ماشین نشده؟ چطور ماشین رو وِل نکرده؟ چطور بچه رو تحویلِ جایی نداده؟ چطور «جان بچه» براش اونطور که باید، مهم نبوده؟ چرا؟‌ سرِ ماجرای آتنا هم همینطور. چطور طرف با خودش نگفته این یه بچه است فقط؟ چطور با خودش نگفته طفل معصومه؟ چطور با خودش نگفته؟ شرف و وجودش کجا رفته؟ مردم چرا اینطوری شدن؟

اینم همینطور. چی شده که «فحش» رو صراحتاً «قدرت» و «افتخار» تلقی می‌کنه؟ من دوبار فایل صوتیِ تماسش رو گوش دادم. هرچند بدنم می‌لرزه موقع گوش دادنش از شدتِ حرص! - چرا که فحش میده و من نمی‌تونم جوابشو بدم! و مهم‌تر اینکه، نمی‌تونم بزنمش :| - ولی دوبار دقیق گوش دادم. صراحتاً و خیلی واضح، فحش رو قدرت میدونه. میگه:«من به همه دارم فحش میدماااااا. برای من مهم نیست کیه، به همه فحش میدم.» :| اصلا با همین یه جمله، طرف روانیِ زنجیره‌ایه. والا به خدا :| به همه فحش میدی؟! خب که چی!؟ مگه فحش اسلحه‌ست؟ مگه تیره؟ از آمریکا یاد گرفتی فکر کردی حرف زدن هنره؟ خب طرف نتونه اعصابش رو کنترل کنه، میاد جوری میزنه که نتونی بلند بشی. آخه احمق، ما سه نفریم و تو یه نفر. اگه دوتا بزنی، شیش‌تا می‌خوری. دیگه این که قاعده‌ی دعواست :/ البته فکرِ اینجاش رو هم کرده بود. زنش رو آورده بود که چوب نخوره. هرچند بابا هم مانع شد و نرفتیم پایین کلاً. 

چرا به اینجا رسیدیم، که عده‌ای فحش رو قدرت می‌دونن؟ فحش رو افتخار می‌دونن؟ و فکر می‌کنن با فحش دادن، با داد زدن خیلی بزرگن؟ چرا واقعا؟! آخه لامصب عددی هم نیست. خونه‌ش رو پدرزنش داده. قبل از اون، اجاره‌ش رو پدرزنش میداد. آخه آدم که اینقدر بی‌وجودِ بی‌غیرت نمیشه که. اینقدر بی‌شرف نمیشه که.

3. اصلا داغون شدم. من از اولش، نسبت به این زن - که حالم بهم میخوره بهش بگم خاله - بدبین بودم. می‌دونستم آدمِ بی‌شعوریه. اثباتش رو هم بچگی‌م و در طول زمان دیده بودم. ولی واقعاً و واقعاً فکر نمی‌کردم اینطور، صریح و روشن، حرمت بشکنه. ولی حالا که شکسته، خُردش می‌کنم. لهش می‌کنم. تف هم نمی‌ندازم کف دستش. 

4. حالا فکر می‌کنید همه‌ی اینا سرِ چیه؟ هیچی! دقیقاً سرِ هیچ و پوچ. به‌نظرم فقط بهونه کرده. همراهِ بیمارِ کناری، به ما گفت دیشب کسی پیش حاج‌آقا نبود. ما هم گفتیم پس این یارو نرفته دیگه. من خونه نبودم. مثلِ اینکه بابام زنگ زده به مامان‌بزرگ و قضیه رو گفته. اوجِ حرفش هم اینه که:«این پسره که یه خونه ازتون گرفته، دیگه چرا اینقدر ادا در میاره؟ زشته. حالا نمیخواد بره حداقل می‌گفت یکی دیگه می‌رفت.» حالا این هیچ! مامانم که دیشب به این زن - همون بی‌شعوری که حالم بهم میخوره بهش بگم خاله - زنگ زده، خیییلی آروم و با خونسردی حرف زد - موقع این تماس خودم شاهد بودم. - جوری که من تعجب کرده بودم که چرا اینقدر داره آروم حرف میزنه؟ من خودم توقع داشتم که یه آشغال یا عوضی، تهش بذاره :)) ولی نه. کاملا آروم. از اونطرف هم توجیه کرده بودن که رفته توی راهرو :| در حالیکه خبرآورنده، تا حیاط هم رفته برای هواخوری ولی ندیده این یارو رو. حالا توجیه‌ش به‌درک! ما هم گفتیم اگه رفته که خودش میدونه و خودش. اگه نرفته هم خودش میدونه با وجدان و خدای خودش! این حرفی نیست که طرف اینطور رَم کنه بخاطرش. آخه چیزی نگفتیم ما. یا این زن پیازداغش رو زیاد کرده. یا طرف دنبال بهونه بوده. وگرنه اینطور رَم کردن نداشت. دردم می‌گیره وقتی به این فکر می‌کنم که کمتر از سی‌روز قبل، همین یارو، زنگ زده بود که به بابام تسلیت بگه. آخه آدم چقدر می‌تونه بی‌شرف باشه؟ چقدر می‌تونه ظاهر و باطنش فرق کنه؟

5. خودمونیمااا. ولی همه‌ی اینا، از یه «غیبت» شروع شد :)) حالا اون خانم، نمی‌گفت که دیشب کسی اینجا نبوده، چی می‌شد؟ :))

+ بابام میخواد شکایت کنه. دردسر داره. ما هم بالاخره یه آشغال و پدرسگ گفتیم پشت تلفن دیگه. حالا فحشِ اون رکیک‌تر بود درست. تهدید کرده درست! ولی اونم شکایت می‌کنه و دردسرمند میشیم کلاً -__-

++ چرا داریم اینطوری میشیم؟ چرا همه دارن بد میشن؟ چرا دارن وحشی میشن؟ آدم نیستیم مگه؟

  • Mr. Moradi

این پست رو کسی یادشه؟! این پست، منظور همین شوهرخاله هستش.

پدربزرگِ مادری، یکی دو هفته هستش که دست و پاش شکسته و بستریه. خب نیاز به همراه داره. یه شب بابام موند. یه شب یه شوهرخاله‌ی دیگه‌ام. یه شب هم قرار بود این بمونه. فرداش من و مامانم رفتیم ملاقات. پیشش موندیم. همراهِ بیمارِ کناری - که خیلی زحمت کشیده برای پدربزرگم -، گفت که شب هیچکس پیش حاج آقا نبود و فلان و بیسار. یعنی چی؟! یعنی شوهرخاله‌ام نرفته. صدالبته به درک که نرفته. مامانم زنگ زد خاله‌ام ماجرا رو بهش گفت. اینم گفت که اگه نمیخواست بره حداقلش می‌گفت که یکی دیگه بره. حالا امروز بعدازظهر، دوساعت پیش، شوهرِ بی‌عرضه‌اش - که خونه‌ی خودش رو از همین پدرزنش داره -، زنگ زده به بابام و شروع کرده به فحش دادن. گوشی رو از بابام گرفتم و یه چیزی بارش کردم و قطع کردم. دوباره زنگ زد تهدید. که چی؟! که اگه مردی وایسا هفت دمِ درِ خونه‌تم. بابامو تهدید می‌کنه آشغال :|| مرتیکه‌ی عوضی -___- خیلی بی‌شعوریه حرکتش. داداشم قاطی کرده :دی داغه. ولی من داغی نمی‌خوام. زدنش برای من کاری نداره. اونقدری آدمِ قمه‌کِش - :| - می‌شناسم که کاری نداره واسم. - چه کنیم دیگه! مدرسه نیست که! همه‌شون روانی‌ان :دی -. من داغی نمی‌خوام. من سیاهی می‌خوام. سیااااهی! که تا آخرِ عمرش همراهش بمونه. کاملاً زیرپوستی. سعی‌م رو می‌کنم تا سال بعد نه خونه‌ش رو داشته باشه و نه کارش رو. تمام سعی‌م رو می‌کنم. ساعت هفت هم زنگ می‌زنم مأمور جمعش کنه. بقیه‌ی عمرش رو هم مأمورا باید از خیابون جمعش کنن :) 

+ ای کاش می‌تونستم همین امروز بزنم دخلش رو بیارم. دوماه پیش می‌تونستما. الان ولی... :/ 

++ می‌دونید؟ دردِ سختیه. سخته. هم خانواده‌ت، خانواده نیست. هم فامیلت، بی‌شعوره.

  • Mr. Moradi
up