مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : چرا شعرخوانی میثم مطیعی با واکنش‌های زیادی روبه‌رو شد؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۶۶ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

شب بود. تاریک بود. حوصله اما نبود. نشسته بودم به بحث با مسئول انجمن‌اسلامی. اعصابم از جای دیگری خُرد بود؛ ولی حق داشتم. همه حق دارند! صبح بود. هوا روشن شده بود. ولی ساعت هنوز از پنج نگذشته بود. خوابم نمی‌برد. نگاهم را دوخته بودم به بالش! به خودم می‌گفتم چرا باید بدم بیاید؟ نه. کوتاه نیامدم. همانطور ماندم. خودم را، به خودم شاید، اثبات کردم. صبح بود هنوز. دلم می‌خواست بروم بیرون. و رفتم. نماز فطر. بار اول بود که می‌رفتم نماز. دوچرخه را برداشتم و زدم به خیابان. خلوت. سکوت. پرنده‌ها دور تا دور سبزه‌میدان جمع بودند. بین دو ستون، پیرمردی نشسته بود. دستش به سرش بود و مشخص بود که طوری شده. هیچکس، شش صبح، بیخودی دستش به سرش نیست! دور زدم. به آسمان نگاه کردم. دلم خواست. ثبتش کردم. با خودم می‌گفتم طوری بگیر که شش هفت سال بعد هم، همین یادگاری را داری فقط. به راهم ادامه دادم. خیابان شدیداً خلوت بود. یک تاکسی سحرخیزی کرده بود. مشتری‌ها را هم با خودش برد. وسط خیابان ماندم. همه چیز شروعش خوب است. حتی روز. حتی زندگی. حتی ... روز شروعش زیباست. خلوت. ساده. بی‌آلایش. بی‌صدا. سکوت. سکوت. سکوت.

زودتر از زمانی که گمان می‌بردم به مصلی رسیدم. اشتباه از من بود که در ورود عجله به‌خرج دادم. می‌شد بیرون، زیر سقف همین آسمان، منتظر نشست. دلپذیرتر بود حتماً. همینطور بی‌کار و بی‌خیال نشسته بودم. تندیِ عطری مرا به خودم آورد. دو دقیقه چشم‌هایم درشت شده بود از تعجب. حداقل ده دوازده سالی آن عطر را نشنفته بودم. پشت‌سرم نشسته بود. در جدال با خودم، بین پرسیدن و نپرسیدن، همان نپرسیدن را انتخاب کردم. برای خودم از عطر خوشی که از پشت‌سرم می‌آمد، لذتی ساخته بودم، بهتر از هزار لب جوی نشستن و گذر عمر دیدن. هوا خوب بود. کولرها را زده بودند. بخاطر یکساعت و نیم بیکار نشستن، کم مانده بود که مبتلا به دیسک و فلان و بیسار شوم، که امر به نماز کردند. ایستادیم به نماز. و من که بار اولم بود. آسان بود ولی. یادش به‌خیر. اولین نماز جمعه‌ای که خواندم، تنها تعجبم از ایست‌بازرسی‌های دمِ در بود. حرم حضرت معصومه بازرسی نخواهد؟ آخ که چقدر آن‌موقع‌ها، دنیایم بی‌دشمن و بی‌تروریست بود!! نماز که خوانده شد، تعللی کردم و کفشم را برداشتم. برگشتم که بروم. هرچه چشم انداختم، کسی پشت سرم نبود. ولی بو که می‌کشیدم عطر می‌آمد. چه عطری بود. خدا زیادش کند! رفتم. رخش را از قفل باز کردم :دی زدم به خیابان. رسیدم خانه. ساعت هنوز نُه بود. زندگی همین است! که هنوز ساعت ده نشده، چندجا رفته باشی، چند کار را به سرانجام رسانده باشی، و حتی یک پست نوشته باشی. نه اینکه سه و نیم بعدازظهر تازه بخواهی بیدار شوی! البته چه کسی می‌داند؟ من که سه و نیم بعدازظهر بیدار نشده‌ام! 

یک برگه دعای قنوت چاپ کرده‌اند، با غلطِ املایی و اعرابی :|

+ برای مادربزرگ بنده نیز، دعا بفرمایید. باتشکر.

بعداً نوشت : از پشت‌صحنه اشاره می‌کنن که عید رو تبریک نگفتم! عیدتون هم مبارک باشه. :)

  • Mr. Moradi
دوست داشتم بالاخره این تصمیم رو بگیرم که تا حرف‌زدن رو یاد نگرفتم ننویسم. من این روزها واقعا کلمه کم میارم. منظورم هیچ‌جوری نمیرسه. هیچ‌جوری... دلم کیبورد می‌خواد. تا سحر کیبورد هم میرسه ان‌شاءالله :دی
:::
من هروقت یک‌جایی رو، یک‌چیزی رو، یک فردی رو حتی، خوب و درست و حسابی و مناسب و اصطلاحاً ایده‌آل تصور کنم، به بدترین شکل ممکن یا حداقل بدترین ظاهرِ بیرونیِ ممکن ظاهر میشه. تصوری که از محلی که امروز عصر رفتم داشتم، چیز خیلی بهتری بود. اما در واقع، در جهنم‌دره‌ای‌ترین مکان ممکن، جایی که جز تعمیرگاه ماشین‌های سنگین و سبک و گالری خودروهای خارجی و کارواش، چیزِ دیگه‌ای پیدا نمی‌کنید، در یک ساختمونِ مسکونی-تجاری، در طبقه‌ی سوم با آشپزخونه و غیره! مشغول به فعالیته! :| 
فقط از اینکه پرسید تخصصی مهارتی چیزی داری؟ و من در حالیکه می‌تونستم از وبلاگ و نوشته‌هام مایه بذارم، مصرانه گفتم نه، پشیمونم و حس کردم که طرف فکر کرده با یه آدمِ احمقِ بی‌سوادِ عقب‌مونده‌ی بی‌عرضه طرف شده :| :))) ایشالا بدردم بخورن با همه‌ی بدمسیر بودن و عجیب‌وغریب بودنشون :/
+ ای‌کاش همه‌ی خودروها رو جمع می‌کردن. چیه این آهن‌های قراضه‌ی دودزایِ گرمادهِ بی‌مصرف؟ گاری‌های آهنی :| فقط واسه مسافت طولانی خوبه، نه درون‌شهری. 
++ مکان مذکور، جهنم‌دره نیست و محله‌ی بدی نیست و منظورم توهین‌آمیز نبود. فقط واسه مکانی که اونا بودن نسبت به کارشون و حرف‌هایی که ازشون شنیدم، جهنم‌دره محسوب می‌شد. ‌
  • Mr. Moradi

خب بذارید از اونجایی شروع کنم که دیشب هی یادم میومد که عه! فردا چهارشنبه‌ست و موعد کارنامه. کارنامه یه استرس خاصی داره. برای ما خرخون‌های بدبین! همیشه از اون چیزی که فکر می‌کنیم بهتره، گاهی هم بدتره! تا امسال معدل پایین 20 نداشتم به‌جز هفتم که ماجرا داشت :دی ترم اول خودم رو کنترل کردم و به بی‌انصافی دبیر زبان چیزی نگفتم. من مستمر 18 نبودم و چیزی نگفتم. خداروشکر که نگفتم :)) مهم نیست. راستش من خودم رو دچار مشکل‌های مسخره‌ای کرده بودم که نمره در برابرشون پوچ‌ترین مفهوم دنیا بود. استرسش رو داشتما. ولی هیچی اونقدری اهمیت نداشت واسم. الان هم همینطور. کارنامه رو می‌خواستم ببینم ولی معاون می‌گرفت سمت خودش. از این کارهای لوسی که توی مدارس دولتی رایجه و تنها شوخی‌ای هست که یکراست با خرخون‌ها صورت میگیره :دی نوزده و هشتاد و هشت بیش‌تر شبیه شوخی بود. شاید هم اشتباه تایپی :دی خوشحال نیستم. البته دروغه اگه بگم خوشحال نیستم! ولی خب، اصلا حال خوشحال بودن ندارم! حالا بعد افطار شاید هیجاناتم به‌جوش و خروش بیاد :دی اولین نمره‌ای که نگاهم افتاد ریاضی بود. پایانی رو نوزده و بیست‌وپنج داده شاید هم شدم. :)) راستش به تنها درسی که شک نداشتم همین بود که لطف نمودن :دی البته ایشون اونقدر ترم اول فضل و بخشش درباره‌ی من به خرج داده و نمره‌ی شونزده و هیفده رو بیست داده که با این چند صدم، اعتبارش پیش من کم نمیشه :)) وقتی دیدم زیست بیست داده، حرفی نداشتم که بزنم. پوکرفیس نگاه می‌کردم فقط :| یک «چجووور ممکنه؟»یِ خاصی توی نگاهم بود. من زیست رو بلد بودم. واسه هرسوال و اسم و مفهومی می‌تونستم توضیح بنویسم ولی سر امتحان، فقط اسم رو خواسته بودن. فقط کلیات. من جزئی خونده بودم، خط به خط کتاب رو. من امتحان رو داغون دادم. بیش‌تر از شیش‌تا غلط بیست‌وپنج صدمی و نیم‌نمره‌ای داشتم. واقعا نمی‌دونم چجوری داده بیست :دی دبیر زیست امتحان‌های آخر یه بار من رو دید و خیلی ریلکس گفت سلام سلام خوبی؟ و همین! وقتی رفت توی دلم گفتم مرد حسابی یه عتابی یه خطابی چیزی! والا :)) عربی می‌تونست 19.5 بده که خب ازش توقع نمی‌رفت اینکار و خداروشکر همچین هم نکرد :دی هرچی که بود و نبود گذشت. خداروشکر. هرچند من آدم نشدم. هرچند امسال مزخرف‌ترین سال تحصیلیِ تمام عمرم بوده باشه ولی این چیزی از خوبی دبیرها کم نمی‌کنه، نه فقط واسه نمره :دی 

+ دانش‌آموزا، اونقدری شفافیت نمره‌ای دارید مثل من؟ :)) نمره‌هاتون رو، رو کنید ببینم چقدر خرخون توی کشور پرورش پیدا می‌کنه :دی

  • Mr. Moradi

می‌خواستم بیام بنویسم مامانی حالش خوبه. چیزی نبود. عمه الکی بزرگش کرده بود. فقط فشارش افتاد بود و اینا. که نیست ... 

ساعت سه تا پنج پیشش بودیم. بعد چندین سال بعضیا رو دیدم. لامصب طوری شده که واسه رفتار با فک و فامیل هم باید سیاست داشت :| یعنی هر حرکتِ هرکسی برای بقیه یه معنی داره. کسی حتی جلوی تخت زانو هم نزد :دی مامانم سیاست بلد نبود. هی زیرلب تیکه مینداخت. بابا بیخیال :))) 

حالش بد نبود. یعنی خوب هم نبود. فشار و ضربانش هی بالا و پایین میشد. تب‌دار شد. هوشیاریش خوب نبود. دلم میسوخت. هم واسه مامانی. هم واسه خودمون. ما پتانسیلِ «خوب بودن» رو داشتیم و نشد. ما فرصتِ «خوب بودن» رو داشتیم و نشد. نامردی کردن. نمی‌گذرم از اونا. رفتار یکیشون واقعا چندش بود :| مامانی، حالش خوب نبود. اومدیم خونه. یکساعت پیش عمه زنگ زد که بردنش سی‌سی‌یو. ان‌شاءالله طوری نشه. 

+ خدایا؟ مامانی حیفه ها. بذار تعداد بنده‌های خوب و دوست‌داشتنی‌ت کم نشه. بذار یه‌خورده امید زنده باشه. همین! 

  • موافقین ۳۰
  • ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۰
  • Mr. Moradi

از دیروز اینقدر از عشق و می و نی و لعل و معشوق و دلبر خوندیم که دست بهمون بزنید، با شعر جوابتونو میدیم :| در این حد یعنی!! 

+ یکیتون داوطلبانه بیاد جای من جغرافی بخونه. بهش آبنبات جایزه میدم :|

++ ان‌شاءالله این تابستون به فنای عظما نره :| 

  • Mr. Moradi

1. درسته که من واقعاً دین و زندگیم رو نادیده گرفتم و خیلی اشتباه کردم. درسته. ولی روزه رو هم‌پای نماز می‌دونم. همونقدر که نماز واجبه، روزه هم واجبه. همونقدر که خمس واجبه، روزه هم واجبه. قرار هم نیست همه‌چی گل و بلبل باشه! قرار هم نیست معجزه بشه و ضعف نکنی! ولی قرار هم نیست چون گرسنه میشی بگی نه دیگه! این منو می‌کُشه! این توجیه‌ها رو دوست نداشتم هیچ‌وقت! کیه که ندونه من چه پروسه‌ی طولانی و سختی رو طِی کردم تا مامانم به روزه گرفتنِ من عادت کنه =))

1.1 امسال اولین روز ماه رمضون مقارن شده بود با امتحان فیزیک. صبح، همش استرس داشتم حالم بد میشه یا نه. ضعف میکنم یا دووم میارم. خب تا حالا همچین امتحان مزخرفی رو با روزه تجربه نکرده بودم. سر جلسه فقط سعی کردم تا سوالات تموم نشده، مضطرب نشم! به سوالِ آخر که رسیدم دیگه قاطی کردم. دقیقاً از آخرین مبحثِ تدریس شده بود! اونم چه تدریسی! تدریسِ سرِ پایی! :| دو و نیمِ نصفه شب تازه رسیده بودم به اون مبحث! و عادی بود که اون ساعت جز توضیحات، چیزی از مثالاتش نفهمم! بالاخره دبیری راهنمایی کرد و نوشتم. که البته بعدش فهمیدم ناقص نوشتم!! سوالِ آخر که تموم شد، گرسنگی و خستگی و استرسِ امتحان به توان دو و سه رسیدن. دقیقاً نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه وقت داشتم تا یکی دوتا سوالی که ننوشتم رو بنویسم. یکی رو که آخرش هم نفهمیدم و اشتباه نوشتم و این حداقل هفتاد و پنج صدم! یکی رو هم جواب منفی می‌اومد. یعنی سوال جوری می‌نمود که جرمِ جسم منفیِ یک می‌اومد :||| بعد من چقدر دستم سرِ این لرزید! آقای ر. اومد گفت چی شده؟ گفتم این بی‌صاحاب منفی میاد لعنتیِ وامونده!! اصلا درست نمیشه. گفت کدوم سواله؟ نشونش دادم. رفت پیشِ همون دبیر فیزیکی که بهم راهنمایی کرده بود و می‌گفت که روشم درسته و ضرب و تقسیمم اشتباه شده احیاناً!! آقای ر. برگشت و گفت که دبیر میگه روشِ درستی داری ولی ضرب و تقسیم‌هات اشتباهه شاید. گفتم نیست. والا نیست. رفت پیش دبیر. نفهمیدم چی بهش گفت. فقط شنیدم یه‌جاییش گفت این دانش آموز عالیییییهههه!! با همین غلظت :| دبیر اومد. این‌بار با لبخند :| ینی تا پارتی نداشته باشی جوابِ سلام هم شاید ندن حتی! اومد نگاه کرد. گفت والا من خودم یه‌بار حل کردم منفی نیومد. راه‌حلم رو نشونش دادم گفت درسته. گفتم این منهای این. این بی‌صاحاب چجوری میخواد مثبت بیاد؟! گفت نمی‌دونم. اگه سوال اشتباه باشه دبیر نمره‌ش رو میده دیگه. دستم می‌لرزید و تپش قلبِ شدید داشتم :| چشمام هم داشت سیاه میدید کم کم. رفتم ورقه رو دادم. اومدم بیرون. هیچ‌وقت اینقدر بلند بلند غُرغُر نکرده بودم. یه‌سری از بچه‌ها که رفته بودن کلاس‌های خصوصیِ دبیر، سوال‌ها رو داشتن. قرار بود بدن لعنتی‌ها. صدالبته که مشخص بود نمیدن!! خب اصن حرفِ امتحان فیزیک رو نمیخواستم بزنم :)))) منظورم این بود که روزه تا به‌حال تأثیری در روندِ امتحاناتم نداشته. هر تأثیرِ منفی‌ای که بوده در اثرِ کم‌کاریِ خودم هست. خب خداروشکر :دی

2. زیست خیلی زیاد به‌نظر نمیاد. این فصل ده صفحه. اون فصل شونزده صفحه. اون فصل هم ده صفحه. این زیاده؟! نه! ولی وقتی یک صفحه‌ش نیم ساعت طول می‌کِشه و روزه‌ای و هر نیم‌ساعت باید یکساعت!! استراحت کنی خیلی زیاد میشه :||| امشب اگه رسوندم شونزده صفحه رو که هیچ! اما اگه نتونستم برسونم منتظرِ امدادهای غیبی باید بمونم شاید :دی

3. بعضی کلماتِ مصوبِ فرهنگستان خیلی خوبه و روون‌تر کرده زیست رو. ولی بعضی کلمات خیلی مزخرفه! مسئولین رسیدگی کنن :| ایشالا بعد امتحان یه نقد و بررسی میذارم واسش :دی

4. روزی که اولین امتحان رو می‌دادم، فکر نمی‌کردم پنج‌تا بگذره. الان هم فکر نمی‌کنم پنج‌تای بعدی بگذره :( خدایا زیست و شیمی و فارسی و جغرافی و عربی رو دریاب :دی

5. انصافاً روزه‌های من روزه نیست. هرچی که هست، روزه نیست. چرا من آدم نمیشم؟!‌ :(

6. دارم ده بیست سی چهل می‌کنم که کامنت‌ها رو ببندم یا نه :دی

7. داستانِ پستِ قبل رو می‌خونید یه نظری چیزی هم بدید [الکی مثلاٌ می‌خونیدش اصن :دی] بذارم باز از اینجور توهمات و الکی‌جات یا مثل قبل روی همون ورد نگهش دارم!؟ :|

8. از همه‌ی اون‌هایی که در این پست حرفی زدن، لطفی داشتن ممنونم و معذرت می‌خوام که تک تک نشد پاسخگوی لطف و نظر و حرفشون باشم :)

  • Mr. Moradi

«ترکیب. جایگشت. 2 این سمت باشه با اون سمت فرق داره، پس جایگشته....» با خودم تکرار می‌کردم. درس‌های تکراری رو. سوال‌های آسون کتاب رو. بدون پیچیدگی. بدون درس خوندن. حال نداشتم. زندگی شاید همین لحظه‌های بی‌حالی باشه. که در این‌صورت من امروز زندگی کردم. دیشب از سر ناچاری گرفتم خوابیدم. ناچاری که نه. ولی از سر خستگی شاید! از زبان، حتی یک صفحه نخونده بودم. کلاس‌های کناری می‌گفتن امتحان سخته. و من یک‌صفحه نخونده بودم. ساعت رو پنج و نیم زنگ گذاشته شده بود. یادم نیست بیدار شدم یا نه. فقط یادمه وقتی خاموشش می‌کردم، با خنده در جواب اعتراض مادرم می‌گفتم باشه. خواب خوبی بود. یادم نیست چی بود. ولی خیلی خوب بود. هفت و ده دقیقه بیدار شدم. مستند فروشنده رو گذاشتم روی دانلود. هفت و نیم از خونه زدم بیرون. پیاده. روزهایی که امتحان دارم دوچرخه نمی‌برم. نمی‌دونم چرا! شاید فکر می‌کنم توی راه ممکنه درس بخونم. ولی، نشد. نمیشه. معمولا نمیشه. تخیل اجازه نمیده. همکاری نمی‌کنه. دیروز از شیش تا هفت توی تخیل غوطه‌ور بودم. خونه تنها بودم و از این سر خونه میرفتم تا آخر اتاق‌ها و برمی‌گشتم. شاید بیش‌تر از دویست‌بار این مسیر رو رفته باشم. فکر می‌کردم. تصور می‌کردم. تصوراتی که لحظه به لحظه‌اش می‌تونن به‌شدت مخرّب باشن. که من اثر تخریبی‌ـشون رو حس کردم. تجربه کردم. ولی درس نگرفتم انگار. که یک‌ساعت و نیم به ترسیم آینده‌ی خیالی‌ای پرداختم که محقق شدنش، هم تلاش می‌خواد و هم وضعیتِ فوق‌العاده روان و پویا، که حداقل من در کشور عزیزمون نمی‌بینم!! 

هنوز زنگ رو نزده بودن. ولی کلاس هم رفتیم. ساعت نزدیک هشت و بیست دقیقه بود که دبیر زبان اومد. بدون برگه. داده بود برای تکثیر. ساعت هشت و نیم نماینده کلاس خبر آورد که دستگاه گیر کرده! کلاس منفجر شد از خنده. هفته‌ی پیش هم بخاطر یکی دیگه که وقت کلاسمون رو گرفته بود، امتحان کنسل شده بود. این هفته نمی‌گرفت، دیگه نمی‌تونست. گفت شده زنگ بعد هم شده، امتحان رو میگیرم. آروم گفتم زنگ بعد زیست داریم، عمراً کلاسش رو بهت بده. کلاس باز هم منفجر شد، ولی ضعیف‌تر. هشت و سی و پنج نشده بود، که ورقه‌ها رسید. چهارصفحه. آسون بود. به‌نظر من آسون بود. تنها مشکل لعنتیش این بود که از کلمات ناشناخته استفاده کرده بود و اصلا هم پاسخگو نبود. راستی، کسی جرأت اعتراض هم نداره. من هم مغز خر نخوردم روز آخر برم باهاش در بیفتم و اعتراض کنم بهش!! جواب سوالم رو نداد. گفتم به درک. نگفتم خودکفایی مزخرفه!! خودم فکر کردم و همه رو جواب دادم. بیست نشم، نوزده رو میشم. 

امتحان زبان به‌اندازه‌ی کافی یاخته‌های عصبی‌م رو بهم ریخته بود. دستام می‌لرزید. بحث شده بود بین بچه‌ها که جواب فلان سوال چیه. من از دبیر پرسیده بودم. جوابم درست بود. حالا بچه‌ها هرچقدرم می‌خوان پروفسور باشن و بگن غلطه!! به من چه :| زنگ بعد از زیست، امتحان هنر داشتیم. امتحان هنر که چه عرض کنم. هم سوال و هم جواب رو داشتیم. کِیف میده اینجور امتحانات. وسط امتحان صدای زنگ گوشی اومد. آقای ر. انگار که محموله‌ی صدتنی مواد مخدر رو کشف کرده باشه، از اون سر، کنجکاو اومد این سر و گفت کی گوشی داره؟ بلندتر گفت گوشی کی بود؟ یکی گفت برای دبیر زبانه. خودش داشت از خنده میرفت هوا. برگشت. خندیدم. به‌نظرم اون اتفاق پتانسیلِ این رو داشت که کل سالن بره روی هوا. ولی فکر کنم بچه‌ها حواسشون به آقای ر. نبود. داشتن جواباشون رو چک می‌کردن!! 

نیم‌ساعتی بی‌کار بودیم و بعدش امتحان ریاضی داشتیم. امتحان ریاضی قرار بود آسون باشه. و آسون بود. ولی ریاضی همیشه همراه با استرس هست. حتی اگه قبلش صدبار همون سوال رو عیناً حل کرده باشی. بعد از امتحان اعصابی برام نمونده بود. باید پیاده میرفتم. رفتم. گرم بود. من خسته بودم. با خودم می‌گفتم راحت شدم. ولی زهی خیال باطل. تازه شروع شده بود. شما فکر کنید سختی‌های امتحانات رو میگم. ولی هر روز، پرونده‌های جدیدی برام باز میشه، که نمی‌دونم کِی بسته میشن. من باید تغییر کنم. این هر روز شروع شدنِ چیزی که دیروزش تمومش می‌کنم، خسته‌م کرده. از این همه خواستن و نرسیدن. از این همه خواستن و عادی نشدن. 

من از تموم شدن این سال تحصیلی بیش‌تر از هر سال تحصیلی‌ای ناراحت شدم. تقصیر خودم بود. تقصیر خودم بود که خودم هم نفهمیدم چرا تموم شد و من هنوز آدم نشدم.  

  • Mr. Moradi
up