مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۹۴ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

خدایا؟ درست است در پست قبلی گفته‌ام که خسته‌ام. اما اگر الان مرا ببری، چگونه می‌توانم جبران کنم؟ فرصتی ده که آن به. لطفا! 

+ رشت هم لرزید. خلاصه‌اش اینکه حلال کنید! 

  • Mr. Moradi

می‌دونم که می‌دونید که می‌دونیم مصرف انرژی‌مون خیلی بالاست. اگه آب رو هم جزو انرژی به‌حساب بیاریم، خیلی خیلی بالاست! هرچند آب رو انرژی نمی‌دونیم ولی لازمه‌ی حیاته. بگذریم از اینکه دلیل اصلی کم‌آبی، مصارف خانگی نیست ولی لب دریا بودن هم، دلیلی بر اسراف کردن نیست. 

سال قبل و سال‌های قبل، کنتور گازمون مشترک بود. امسال که جداش کردیم، فرصت خوبی شد که از خودم شروع کنم. یه استارت کوچیک زدم و صرفاً از خودم شروع کردم. - خانواده رسماً همراهی نکردن جز یکی دو روز :)) -. بدین شرح که برای برق، تا جایی که ممکنه، هیچ‌چی روشن نمی‌کنم. حتی خیلی وقته که دیگه لامپ اتاق رو هم روشن نمی‌کنم. یه چراغ مطالعه‌ با لامپ 5 وات مرا بس است! که در مقایسه‌ی با لامپ اتاق یک‌هشتم می‌سوزونه! حتی مودم رو هم بیش‌تر اوقات خاموش نگه می‌دارم که البته بگم بیش‌ترش برای در امان بودن از شر وقت‌کُشیِ اینترنت، در حین درس‌خوندن هست.

برای گاز هم فقط و فقط، شش تا هشت ساعت در شب بخاری روشنه. روزها مطلقاً خاموشه. و اتفاقا از قدیم و ندیم! معتقد بودم که درستش هم همینه. نه اینکه خودمونو توی گرمای بخاری و شوفاژ غرق کنیم! دمای اتاق باید معتدل باشه. که البته برای من از معتدل پایین‌تره، که به صورت‌های دیگه‌ای جبران میشه! :دی

برای آب، هیچ ایده‌ای که مصرفش رو پایین بیاره ندارم. :)) اصولاً نمی‌دونم چه کنم که مصرف حال حاضرم، کمتر بشه. لیکن به‌فکرش هستم. 

به فکرشون باشید! لازمه که کمتر از چیزی که مصرف می‌کنیم، مصرف کنیم. 

+ مطمئناً ایده‌های شما درباره‌ی اصلاح الگوی مصرفیمون، مخصوصاً ایده‌ها و روش‌هایی که به‌کار بستین، خیلی خوندنی خواهد بود! 

  • Mr. Moradi
1. خیلی بی‌مزه‌طورانه، کم‌کم، به درس‌خوندن علاقه‌مند میشم. البته می‌دونم خیلی احمقانه‌ست! اما کم‌کم از رقابت با خودم داره خوشم میاد. گفتم رقابت! اولین رقابت رو، کلاس پنجم تجربه کردم. می‌دونین؟ من خیلی چیزا رو کلاس پنجم تجربه کردم. رقابت‌ سر امتحانات و سر سوالات مثلا تیزهوشانی. راستش هم من قوی‌تر از اون بودم و هم اون قوی‌تر از من. هردوتامون هم سال بعد تیزهوشان قبول شدیم. اما اون رقابت‌ها برای من شیرین بود و برای اون، شاید بی‌معنی. نمی‌دونم. اگه نشونی ازش داشتم، ازش می‌پرسیدم. داشتم می‌گفتم. کم‌کم داره از رقابت با خودم خوشم میاد. می‌دونم مسخره‌ست. می‌دونم احمقانه‌ست. می‌دونم درس جز تلخی نداره. می‌دونم و عمیقاً قبول دارم که مدرسه خره! ولی کم‌کم اون حس رقابت‌گونه داره برام زنده میشه. فقط همین! - البته فیزیک فرق داره! ایشون تنفر همیشگی من هستن :| ‌-
2. مدرسه همیشه مسخره‌ست. بلااستثناء! دیگه این یکی رو مطمئنم که تغییر نمی‌کنه برام! امسال توی مدرسه، دوتا درگیری ذهنی داشتم. نمی‌دونم چرا هر چندسال یکی دونفر سر و کله‌شون پیدا میشه که اینطور باید حل و فصلشون کنم. نمی‌دونم چجوری باید حل‌وفصل بشن. فقط می‌دونم که بهتره که نه به حسرت‌های مسخره‌ام و نه به غبطه‌های ارزشمندم، فکر نکنم. واقعا فکر کردن، گاهی عذابه. واقعا گاهی فراموشی نعمت بزرگتریه. واقعا. واقعا. 
3. چندهفته قبل، رفتم پوسترهای انجمن رو بگیرم برای نصب روی تابلو. راستش قبلاً چندبار هم به کادر مدرسه و هم به کادر انجمن گفتم که از این نمایش‌ها متنفرم. راستش به خودم هم قول دادم که خودم نصبشون نکنم. اما راستش آخر دلم نیومد! هزینه شده واسه این پوسترا. هزیییینه. منم اصلا مایل نیستم این هزینه‌ها از بین برن. هرچند که نصبشون هیچ فایده‌ای نداره. هیچ فایده‌ای. 
3.5. آره. چند هفته قبل رفته بودم که پوسترا رو بگیرم نصب کنم. از خودم بدم میومد که شدم پوستر نصب‌کن بعد از این همه دادوبیداد توی این انجمن و اون پایگاه و اون گروه‌ تلگرام و... .  دیدم آقای ر. حالِ راه رفتن نداره. حرف زدن که بماند. یه‌جوری هم نگاه می‌کرد. گفت بشین کارت دارم. همونطور که پر واضح بود گفت بخدا دارم سکته می‌کنم. از هیچی خبر نداشتم من. همینطور شروع کرد به گفتن که اگه این حیوان‌بچه رو من پیدا کنم. با حرص می‌گفت می‌بینی مرادی؟ یه گلوله هم خرجمون نکردن. لامصب. یه گلوله هم خرجمون نکردن. می‌گفت: سرهنگ ‌- فرمانده بسیج - صبح اومده بود و دوباره چارتا لباس و چارتا عکس؛ بهش گفتم چیکار می‌کنی سرهنگ؟ که چی بشه سرهنگ؟ ر. می‌گفت مرادی چیکار کنم؟ چیکار کنیم اینا رو؟ همه‌ی آبرومون داره میره بخاطر یه بی‌شرف. آروم بهش گفتم یه بی‌شرف نه؛ اون موقع که پشت تریبون با اعتقاد راسخ میگی مدرسه‌مون طلاست باید فکر اینجاش رو می‌کردی. مدرسه‌مون طلا نیست آقای ر. مدرسه‌‌ی‌ ما و اکثر مدارس فاجعه‌ست. یه بی‌شرف نه. حداقل پنجاه درصدشون بی‌شرفن. فقط الان نمی‌شناسینشون. روز جلوه‌گریِ اونا هم می‌رسه... مثل اینکه یه دانش‌آموز از کادر مدرسه وقتی با اولیا صحبت می‌کردن، عکس گرفته و زیر عکس هم متن زده. - خودتون می‌دونین چه متنی دیگه :/ -. 
4. زلزله اومد ولی هنوز بعضیا نفهمیدن که پیشگیری‌ بهتر از درمانه. آخه لعنتی، چرا باید یک بیمارستان نوساز، از بین بره؟ چجوری میسازیدش؟ (درگوشی: اینم یکی از اون افتتاحات میلیونی!) 
  • Mr. Moradi

نمی‌دونم چی میشه گفت. کار از تسلیت گذشته. تا به حال؛ 407 کشته. 6700 مجروح. 

+ هرکی می‌تونه، و یا اگه با یه‌خورده تلاش می‌تونه، در اهدای خون مشارکت کنه. 

  • موافقین ۱۳
  • ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۶
  • Mr. Moradi

تا از دهان نیفتاده این را بگویم که کمتر سریالی پیدا می‌شود که تیتراژ پایانی‌اش خوب باشد. و تعداد سریال‌هایی که تیتراژ ابتدایی‌شان نیز خوب باشد، از انگشتان دست کمتر است! نوار زرد، جدای از همه‌ی اشکالات ریز و درشت فنی‌اش، از لحاظ تیتراژهای ابتدایی و پایانی و موسیقی متن، در نظر من، بسیار دلنشین و عالی کار کرده بود. دقیقا همان موسیقیایی‌ای را داشت که در سلیقه‌ی من عالی ارزیابی می‌شود! 

+ دو ایراد هم بگویم از این سریال! اول آنکه در برخی از دقایق سریال، اینطور به نظر می‌رسید که می‌خواهند تقلیدی داشته باشند از شرلوک هولمز! و همین که می‌خواستند تقلیدی داشته باشند از شرلوک، مضحکش می‌کرد! به‌شدت برخی صحنه‌هایش غیرمعقول بود. دومین ایراد هم اینکه، نمی‌دانم کاوه کیهان چگونه سرگردی بود که با آن تیپ در اداره رفت‌وآمد داشت. جداً سبک جدیدی در نیروی انتظامی ایجاد کرده بودند؛ شاید هم صرفاً برای من ناآشنا و ناسازگار به‌نظر می‌آمد! 

++ بشنوید

  • Mr. Moradi

راستش هرآنچه در سال قبل از زیست خواندیم و دانستیم، تنها مویی بود و آنچه امسال از زیست دارند نشانمان می‌دهند پیچش مویی است که فریبش همه‌گیر است.

دبیرمان معتقد است صرفاً همان کتاب درسی کافیست و کتاب کمک‌آموزشی اصلا لازم ندارد. دقیقاً همان عقیده‌ی من. در جمله‌ی مشهوری هم گفته‌اند که کفش‌شان را هم با این کتاب‌ها پاک نمی‌کنند :)) البته این عقیده، سخت‌گیری‌اش را نفی نمی‌کند. سخت‌گیری به‌معنای کاملش! اصلاً سوالاتش را که دیدم، تازه فهمیدم که چرا می‌گفتند زیست سخت است. 

دیروز کتاب را نخواندم. می‌دانستم که چه بخوانمش و چه نه، فرقی ندارد. اصلاً خواندنِ من با طرح سوال دبیر، تفاوتِ زیادی دارد. آنچه من می‌خوانم صرفاً ظاهری از آن چیزی‌ست که دبیر در این کتاب می‌بیند. حقیقتش امروز که ورقه را می‌دادم حداکثر به یک‌ونیم نمره مشکوک بودم. تنها با گذشت کمتر از سه دقیقه، متوجه‌ی حدود شش، هفت نمره غلطِ محضِ دیگر شدم. به‌طرز عجیبی آن احساس اضطراب و استرس چندسال قبل را ندارم. اسمش را می‌گذارم بی‌تفاوتی. اصلاً دوستش ندارم. اینکه هرچه بشود، هیچ تغییری در من ایجاد نکند. این وحشتناک است. راستش این است که من مشکلاتی برای خویش ایجاد کرده‌ام که این نمرات و امتحانات در برابرش اصلا به‌حساب نمی‌آیند. اما این من نیستم. خیلی از منِ واقعی‌ام فاصله گرفته‌ام. من این منِ دروغینم را نمی‌خواهم. من خودم را می‌خواهم. من همه‌ی عمر خودم را پس زده‌ام. همه‌ی عمر از خود دور شده‌ام. من این را نمی‌خواهم. جداً نمی‌خواهم. 

  • Mr. Moradi

از نظر شخص شما، وضعیت فرهنگی و فضای فکریِ حاکم بر جامعه، از هرجهت در دهه‌ی هفتاد بهتر بود یا در دهه‌ی نود و حال حاضر؟ 

  • Mr. Moradi
up