مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۳۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

حالا دیگه با یقین می‌تونم بگم من تا آخرین لحظه‌ی نود و پنج خوب نبودم. و البته بیشترش تقصیر خودم بود. و میدونم قرار نیست با تحویلِ این سال، معجزه‌ای رخ بده، ولی خب باید درست بشه از یه‌جایی! و من خیلی دوست دارم هرچه سریع‌تر درست بشم! باور کنید نیاز به تعمیر دارم :)

حالا دیگه اینا مهم نیست؛ من این حق رو به خودم نمیدم که این آخرِ سالی، بخاطرِ اشتباهاتِ خودم، حالِ خودم رو خراب کنم.

:::

امیدوارم سال نود و شیش، جبرانِ همه‌ی بدی‌ها و تلخی‌ها و سختی‌ها و ناراحتی‌ها و اشتباهاتِ نود و پنج باشه. امیدوارم نود و شیش بدتر از نود و پنج نشه. هرچند به یقین صدای من به همین سقفِ بالای سرم هم نمیرسه ولی دلم می‌خواست از خدا بخوام، نود و شیش رو خوب قرار بده. میشه شما اینو به‌جای من از خدا بخواید؟ با تچکر!

عیدتون مبارک. 

+ فقط خانواده‌ی مرادی میتونه سه چهارساعت مونده به تحویلِ سال ماهی‌قرمز و وسایل هفت‌سین رو تهیه کنه :)) سفره‌ی هفت‌سینِ ما طوری هست که نمیشه عکس گرفت ازش ؛ ولی ماهی قرمز قابلِ عکس‌برداری بود :دی

همه‌ی قشنگیش هم به همون تار بودنشه اصن :دی بعله :))

  • Mr. Moradi

اینکه نمی‌توانم تعریفش کنم، تقصیرِ خودم نبود. اینکه مبهم مانده، برای این است که «حاضر» نیست. هیچ‌وقت حاضر نبود. همیشه یک «غ» برای «غیبت»ـش می‌خورد. در همه‌جا. حتی در آن شب‌های سرد و برفی، که زیرِ پتوی آبی، به‌فکر صدای عجیبِ پارکینگ می‌افتادم و زیر زیرکی می‌ترسیدم. به هرحال! آخر می‌دانید؟ آدم‌ها تا وقتی از هم دورند، جذاب نشان می‌دهند. بدبختی اینجاست که آدم‌ها وقتی که حتی نیستند، باز هم جذاب هستند. و مشکلِ اصلی‌تر آنجاست که اگر حاضر شوند، هیچ جذابیتی که ندارند هیچ! بلکه حتی تکراری می‌شوند. البته من متنفرم از این مسئله. و فکر کردن درباره‌ی تکراری شدنِ او، برایم بی‌معنی‌ست. هرچقدر هم که واقعی و ملموس باشد و لازم، ولی من نمی‌خواهم باور کنم. اما برای همیشه از خدا ممنون خواهم بود، که به قیمتِ یک عمر خستگی و به قیمتِ یک عمر حسرت، خاطرِ او را در ذهنم تکراری قرار نداد. از خدا ممنونم که بی‌توجه به دعای یکسانِ همیشگی‌ام، به من اثبات می‌کرد، تناقضاتِ حرف‌هایم را و من باز هم می‌خواستم. و واقعاً از خدا متشکرم که با این حرکتِ خوبش، مرا چندین سال از فکر اشتباه حفظ کرد و کاری کرد که او هرگز برایم عادی نشود. شما هم اصلاً گمان مبرید که این جملات را با دلی گرفته و حسرتی بر این ناشناخته ماندن، نوشته‌ام!

:::

دیشب خوابِ پست دیده بودم. خوابِ نامه، یا بهتر است بگویم بسته‌ای که برایم پُست شده بود. اما از آنجایی که تا به امروز، هیچ پُستی نداشته‌ام، این خواب کاملاً خیالی بود. دلیلِ دوم اینکه جملاتِ نامه، جملاتی عادی و تکراری بودند. شاید جملاتش یادم نباشد، اما تیترش، نشان از آن داشت که فکرِ من مشغولِ چیزی‌ست که نباید. بسته هم نمی‌دانم در آن چه بود. البته بهتر است بگویم که یادم نیست چه‌چیزی داخلش وجود داشت. اما می‌دانید؟ من صلاح می‌بینم یادم نیاید و با خود فکر کنم که ربطی به او داشته؛ بگذارید کمی خواب‌هایم را مرتبط بدانم حداقل! بعد جالبِ خواب آنجایی بود که دریافتِ بسته از پستچی سخت‌تر از هیجانِ پُست داشتن بود! خب میدانید؟ وقتی صدنفر منتظرند بپرسند از که بود و چه بود و چه نبود، همین می‌شود دیگر!

:::

تا آنجایی که دیده‌ام مردم دو دسته شده‌اند : یا آنهایی که بلدند و با داشته‌هایشان زندگی می‌کنند و یا آنهایی که بلد نیستند و چیزهایی را می‌خواهند برای ادامه‌ی زندگی! این عده همش چشم‌ـشان دنبالِ داشته‌ی دیگری‌ست! و فکر می‌کنند دیگری که آن‌چیز! را دارد خوشبختِ دو عالم است. ولی زهی خیالِ باطل! چون آن‌شخص که آن‌چیز را دارد، حس می‌کند که باید فلان‌چیز را که فردِ دیگری دارد را هم داشته باشد تا بتواند زندگیِ خوبی داشته باشد! این‌ها هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنند.

:::

هوا پس است! بهار می‌آید ولی دل به‌جا نیست. نمی‌دانم که تقصیرِ من است که نمی‌توانم مشکلم را حل کنم یا این‌جور مشکلات بینِ نوجوان‌های این‌سنّی رایج است! ولی می‌دانم که یک مشکلی خارج از حیطه‌ی اختیاراتِ من وجود دارد که فقط خدا باید کمک کند تا حل شود. یک چیزی که شاید بدخیم شده باشد و راهِ درمانی برایش نباشد. و البته خداوند حلّالِ مشکلاتِ بزرگ و به‌ظاهر بزرگ، است. به هرحال من واقعا چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی. 

+ بشنوید

  • Mr. Moradi

ببینید؛ این آخرِ سالی، دلتان را خوش می‌کند!!

.

.

دریافت

.

+ بی‌شناسنامه‌ها! عقب‌مانده‌ها! دلواپس‌های خائن! چرا سوال می‌کنید؟ چرا؟ ضمناً؛ به من رأی بدید، مرسی اَه!

  • Mr. Moradi
مطمئنم اگه حرفهایی که زیر لب میگم رو بلند بگم، منو به عنوان دیوانه به تیمارستان معرفی میکنن :| والاع :|
  • Mr. Moradi

به رسمِ پارسال ... :)

:::

نمیدونم ما سال‌ها رو می‌سازیم یا سال‌ها ما رو. ولی میدونم اگه یه‌سری عاملِ داخلی رو حذف کنیم، ما سال‌ها رو می‌سازیم.

نود و پنج برای من سال خوبی نبود. از یک لحاظ مزخرف و از لحاظِ دیگه، فاجعه‌ای بود که هرگز فکرش رو نمی‌کردم خودم دچارش بشم. 

.

فروردین :

یادش بخیر! از همون روزِ اولِ فروردین، نامبارکی از سر و رویِ سال می‌بارید! مزخرفی و مزخرفی و مزخرفی. نمیدونم میشه گفت یا نه؛ ولی فکر کنم بشه گفت بدترین تحویل سالی بود که داشتم. بدترین! 

اردیبهشت :

روزهای مدرسه همه شبیه هم هستن. البته روزهای مدرسه همه شبیه هم نیستن! به هرحال روزهای مدرسه هستن و استرس و استرس و استرس. و هیچ‌وقت امتحانات دست از سرِ من بر نمی‌داشتن. و چه خوش‌خیالانه در یکی از پست‌ها نوشتم که «از حالا منتظرِ تابستونم» و نمیدونستم تابستون، تابستون نیست!

خرداد :

خرداد هم فصلِ امتحاناته. هم ماهِ اضطرابه. و هم بدترین روزهایی که میشه تجربه کرد! تلخ و تلخ و سرد و داغ. تنها نکته‌ی متفاوتش، اقامتِ یک‌روزه‌ـمون بود توی تهرون.

تیر : 

یا اواخرِ خرداد بود یا اوایل تیر. نه! اواخر خرداد بود. ماجرایی رو شروع کرده بودم. توی ذهنم. همه‌ی جزئیاتش فقط و فقط از بلاگستان شروع شد. اگه یک دلیل برای تنفر از بلاگستان بخوام بیارم برای خودم، همین موضوعه! رسید به اینستا. رسید به هرجایی که وجود داشت و کم نبود تعدادِ پایگاه‌هاش!! بماند چه بود و چه نبود. بماند که بود و که نبود! ولی تجربه‌ی مضحک، حسرت‌آور و در نهایت شیرینی بود. خنده‌دار هم میشه وقتی هیچ‌کس، حتی خودِ موضوع هم، خبر نداشته باشه از این ماندگارترین تجربه‌یِ کوتاهِ تابستون. به هر حال، اتفاقی بود که افتاد. و من همیشه با شنیدن «امیر بی‌گزند» یادِ اون ماجرای کذایی میفتم. این آهنگ، رنگ و بویِ این ماجرا و تابستون رو گرفته و هیچ‌وقت هم پاک نمیشه. یکی دیگه از اتفاقاتی که بی‌ربط نبود به همین ماجرا، آشنایی با داستان بود. مجله‌ای که با هربار خوندنش هم یادِ همین ماجرا میفتم. :)

مرداد :

می‌تونم بگم مسخره‌ترین ماه :| 

شهریور :

ازش حرفی نزنم بهتره :|

مهر :

شروع مدارس که قطعاً خوب نبود. ولی چهارم مهر ماه یکهزار و سیصد و نود و پنج، روزی بود که هیچ‌وقت یادم نمیره! البته فقط همون نیم‌ساعتِ صبحش رو. 

آبان :

آدمیزاد چطور می‌تونه بد بشه؟ میدونید؟ من از آبان خودم رو از بین بردم. من تبدیل به بی‌شعورترین بنده‌ی خدا شدم. آبان،‌شروعِ راهی بود که پایانش رو هیچ‌کس نمی‌تونه پیش‌بینی کنه. لعنت به من. و لعنت به آبان! و به‌راستی مرگ برام قشنگ‌تر بود و هست. هرچند الان ،مرگ صرفاً باعثِ تباهیِ محض میشه!

آذر :

ماهِ خوبی نبود. پر از استرس. اضطراب. امتحان. اشتباه. فاجعه.

دی : 

حتی امتحانات هم نتونست من رو متوقف کنه. من همچنان خودم رو به بی‌شعورترین فرد دنیا تبدیل کردم. میشه با دیدنِ یادداشت‌های اون‌روزها به این نتیجه رسید که واقعاً از من بدتر نیست. شما هیچ احمقی رو پیدا نمی‌کنید مثل من./ ضمناً طبقِ مستنداتِ یادداشت‌ها، من توی این ماه بی سین بی الف ... شدم :| [اونقدر مبهم گفتم که مطمئنم خودم هم یادم نمیاد منظورم چی بوده از این بی سین بی الف...]/ فوتِ حجت‌‌الاسلام هاشمی رفسنجانی، خیلی ناگهانی بود برام. هنوز هم باورم نمیشه که دیگه رفسنجانی نیست! البته افکارِ سال‌های آخرش رو قبول نداشتم ولی این چیزی از ارزش‌های دورانِ انقلابش کم نمی‌کنه.

بهمن :

من واقعاً از خودم بدم اومده بود. همین الان هم از خودم بدم میاد! یادداشتی که پنج بهمن برای خودم نوشتم حاکی از اینه که من واقعاً احمقم. درحالی که چهار بهمن این جمله رو برای خودم نوشته بودم :«اشتباهاتِ به‌نظر کوچک، مشکلات بزرگی هستند. هرچند، اشتباهات هیچ‌وقت کوچک نیستند». توی بهمن واقعاً فهمیدم چوبِ‌ خدا صدا نداره./ فوت حسن جوهرچی خیلی ناراحت‌کننده بود. یکی از بزرگترین خاطره‌سازهای تلویزیونی بود برام. 

اسفند : 

اسفند ماهِ اثبات بود. ماهِ اثباتِ بی‌شعوریِ خودم به خودم. من واقعاً از خودم متنفرم. وقتی به نوشته‌های مهر نگاه می‌کنم، واقعاً دوست دارم زمان برگرده. ای‌کاش می‌شد همون‌موقع از بین رفت./ فوت افشین یداللهی در روزهای آخرِ اسفند، خبر بدی بود. 

+ امیدوارم سال 96، سالِ پیروزی باشه. امیدوارم بتونم دیگه بی‌شعور نباشم.

  • Mr. Moradi

ساعت یک و بیست و شش دقیقه است. البته همین الان یک رقمش تغییر کرد. من از صبح نه. از ظهر نه. از همان یک رقمِ گذشته، در حال فکر کردن به این بوده‌ام که چه خواهد شد؟ فردا؟ نه! پس فردا؟ نه! سال بعد؟ نه! ده سال بعد؟ نه! نمیدانم چه‌چیز! نمیدانم چه‌زمانی! اما فکر می‌کنم که چه خواهد شد؟ چه خواهد شد؟ چه خواهد شد؟ می‌دانید؟ که سال‌هاست در فکرِ این بوده‌ام که چه خواهد شد؟ 

  • موافقین ۱۲
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۱
  • Mr. Moradi

خبرِ درگذشتِ افشین یداللهی ، یکی از شوکه‌کننده‌ترین خبرهایی بود که این‌روزها شنیدم. حضورِ یداللهی رو توی خندوانه یادم هست. خاطراتی که با شعرهای آهنگ‌شده‌ش دارم، بی حد و نهایت زیاد و دوست داشتنی هستن. دوستش داشتم. خدا رحمتش کنه.

+ بشنوید 

  • Mr. Moradi
up