مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

زندگی که همیشه نباید شیرین باشد! زندگی تلخش هم می‌تواند دوست‌داشتنی باشد. ولی شرط دارد. و اولین شرط آن، شخص انسان است که چگونه زندگی کند. چگونه زیستن بسیار اهمیت دارد. خیلی‌ها زنده‌اند و زندگی ندارند. مثل من. 

  • موافقین ۹
  • ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۸
  • Mr. Moradi
0. این سه روز، تهران بودم. دوازدهمین کنگره اتحادیه انجمن‌های اسلامی. 
0.5. با آنکه شدیداً و اکیداً گفته بودم که هیچ ذهنیتی نداشته و ندارم و لطفا و خواهشاً و پیلیزاً اسم مرا ندهید، باز هم اسم مرا دادند برای قرارگاه ملی. و به‌ناچار انگار یکسال باید عضو بمانم و مسئولیت‌های نمایشی‌اش ناراحتم می‌کند. 
0.75. خواه یا ناخواه، خوشبختانه یا متأسفانه، انجمن اسلامی، بهترین تشکل برای فعالیت و ایجاد تحول در تفکر دانش‌آموزان است. پتانسیل‌های مناسبی دارد. نفوذ خوبی برای دعوت از نخبگانِ دنیای تفکر اسلامی (از جمله قرائتی که گمان نمی‌کنم کسی از او بدش بیاید!) دارد و به تناسب ایام از آن استفاده می‌کند. اما با همه‌ی جلساتِ توجیه‌ای که برگزار کردند، من همچنان نمی‌توانم درک کنم که چرا اینقدر کارهایشان محصور به اسامی و الفاظی‌ست که ما دانش‌آموزان به‌خوبی می‌دانیم همه‌اش نمایش است و تأثیری بر ارتقاءِ تفکر عقلانی و افزایش قدرت تحلیل در دانش‌آموزان ندارد. نمی‌دانم چرا اینگونه‌اند. یکی از دلایلش این است که آن‌قدر اینگونه جلو رفته‌اند که دیگر تغییر مسیر یا طور دیگری عمل کردن برایشان به‌شدت مشکل است. 
1. از لحاظ کیفیت برگزاری، می‌شود از دو جانب به ماجرا نگاه کرد. هرچند ذره‌ای شک ندارم که همه‌ی دانش‌آموزانِ حاضر، راضی و به‌شدت مشعوف شده‌اند از این امکانات! اما دو جانب وجود دارد. یک اینکه بخواهیم از دید اسلامی نگاهش کنیم. همان اسلامی که اسمش را ضمیمه‌ی اتحادیه می‌دانیم! با این دید، اسراف و تجملاتی که هیچ ضرورتی بر وجودشان نبود بسیار زیاد بود. بله، یک‌جایی لازم است چهارتا نماد بگذاریم و چهارتا دکوراسیون قوی استفاده کنیم و چهارتا میزهای درست استفاده کنیم که وقتی تصاویرش را دیگرانی دیدند، بدانند ایران بیابان نیست و با شتر سفر نمی‌کنیم! اما در جایی که لازم نبوده و نشانی از آن به جایی نمی‌رود، مثل نوع و میزان غذا، نباید مورد اسراف و زیاده‌روی واقع شود. رفیقم می‌گفت این همه هزینه بازدهیِ لازم را ندارد. گفتم مشکل اینجا نیست که این هزینه‌ها بازده ندارد. مشکل این است که این هزینه‌ها نمی‌تواند بازدهی داشته باشد. اسراف هیچ‌وقت بازده ندارد. اما اگر از زاویه‌ی دید غرب و مدرنیته به آن میزان از هزینه بنگریم، هیچ مشکلی وجود ندارد! حتی اگر یک خانواده سر همان خیابان دست‌های نیازمندی داشته باشد. این است که در این زاویه‌ی دید حال آدمیزاد را بهم می‌زند! 
2. درباره سخنران اول، از بین مسائل مطرح شده‌اش، دو مسئله بسیار مهم و ابتکاری بود مطرح‌کردنش. مهم و لازم. بیش‌تر و بهتر و مؤثرتر باید درباره‌شان حرف می‌زد. موضوع اول مسائل پورن و موضوع دوم مسئله تراریخته‌ها و بیو تروریست. منتهی درباره‌شان راه‌حلِ عملی و مؤثری بیان نکرد. باور کنید ما از مشکلات و چرایی و چگونگی‌شان به‌اندازه‌ی لازم مطلع‌ایم. الان باید درباره راه‌حل حرف زد. راه‌حل چه می‌شود؟ زمان سخنرانی ایشان به‌شدت یادداشت نوشتم و زیرش نوشتم: اثبات؟ راه‌حل؟ تحلیل؟ چرا؟ چطور؟. اما در سخنرانی رحیم‌پور، یادداشت‌هایی که با این سوالات مواجه می‌شدند در آخر تیک خوردند! هم از این لحاظ و هم از لحاظ صحبت‌های مطرح شده و هم از لحاظ پاسخگویی به سؤالات در پایان سخنرانی - به‌طوریکه یکساعت بیش‌تر سخنرانی به‌طول انجامید! - سخنرانی رحیم‌پور ازغدی را بیش‌تر پسندیدم! 
3. اسم دفترچه‌ای که این سه‌روز را در نصفش چپانده‌ام، می‌شود گذاشت غم‌نامه. از بس که ناراحتی‌های همیشگی را در خود حل کرده‌اند. اصلا به این سه‌روز و به این یکسال گذشته و به آن آینده‌ی احتمالی که فکر می‌کنم، چهارستون بدنم می‌لرزد. من اینقدر بد نبوده‌ام. راستش نباید باشم. اصلا این حق را ندارم. اصلا این حق را به خود نمی‌دهم. اصلا. 
4. یک جلسه‌ای بود که من مدت‌ها منتظرش بوده‌ام. منتظر اینکه حرف‌هایم را بزنم. منتظر اینکه بگویم این جامعه‌ی دانش‌آموزی حالش خراب است. چهل سال گذشته است از انقلاب آقایان. اما نتوانستم. البته همچنان وقت هست برای اینطور حرف زدن. ولی سخت است. من نمی‌توانم. شاید نامه‌اش کنم که راحت‌تر است. به هرحال باید مطرح کنم. باید تِستش کنم. اصلا برای همین تست‌کردن وارد انجمن شده‌ام. که ببینم آخرش به خودشان می‌آیند یا در خواب شیرین و خوشی که دارند باقی می‌مانند. به‌قول قرائتی، با این وضعیت ما یا خوابیم یا خائن. 
4.5. در جلسه‌ی بالا درباره چیستی و چگونگی گفتمان حرف زدند. تعریف رهبری از گفتمان این است: «گفتمان یعنی یک مفهوم و یک معرفت که همه‌گیر بشود در برهه‌ای از زمان، در یک جامعه. 88.9.22» بعد از آن‌که این تعریف ساده و مشخص و مفهوم را خواندیم گفتند که این تعریف برایتان سنگین بود و با این مثال‌ها ساده‌تر درکش می‌کنید. حال کاری ندارم که رهبر، مثال‌های زیبا و همه‌جانبه‌ای بیان کرده بودند، ولی کجای آن تعریف سنگین بود دوستان؟ چرا ذهن دانش‌آموزان را روز به روز، کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌کنید؟ احمق‌آفرینی را کنار بگذارید. 
4.75. می‌گفتند که انقلاب اسلامی می‌خواهد به‌‌‌ «تمدن نوین اسلامی» برسد! یکی باید از آن‌ها می‌پرسید که با کدام نسل آقایان؟ چهل سال از انقلابتان گذشته است آدم‌ها. سرگرمی جوانان پسرمان شده است «دختربازی» و سرگرمی جوانان دخترمان شده است تست کردن انواع مد روز و ژست روز و هزارنوع خزعبلات دیگر! به‌خدا این نسل دیگر جایی برای ایجاد تمدن نوین اسلامی ندارد. ظرفیت‌هایش روز به روز، می‌میرد. رهبری بسیار بسیط و با تأمل سخن می‌گویند و این‌ها خیلی جدی تَکرار می‌کنند، اما بسیار فرسوده اجرا می‌شود. چرا باید بعد از چهل‌سال اینگونه باشیم؟ در واقع گفتمان‌سازیِ واقعی را با گفتمان‌سازی‌های نمایشی اشتباه گرفته‌اند. می‌گفتند آقا گفته‌اند که در هیچ شرایطی در کوتاه‌مدت آرمان‌های بزرگ تحقق پیدا نمی‌کند. اما نگفتند که آیا چهل‌سال، کوتاه‌مدت است؟ 
5. پنج‌شنبه شب متوجه شدیم که آقای قرائتی بدون برنامه‌ی قبلی قرار است نماز مغرب و عشا در مسجد اردوگاه حاضر شوند. بسیار ناراحت شدم که به دلایلی نمی‌توانم در نماز شرکت کنم. اصلا به همان دلایل نمی‌خواستم سخنرانی‌شان هم بروم. اما خوشحالم که همچون تصمیمِ بیهوده‌ای نگرفتم. قبل از سخنرانی‌شان، سه تن از معاونین وزیر آموزش‌وپرورش و نمایندگان و امثالهم حاضر شده بودند و قرار بود که بچه‌ها بروند متن بخوانند و بعد این‌ها پاسخگو ‌شوند. نماینده‌ی گیلان هم متن خواند. متن بدی نبود. حتی متن خوبی بود. آقای قرائتی که در این زمان رسیده بود آرام تحسینش کرد. حقیقتاً عزت در چهره‌ی قرائتی خلاصه می‌شود. آقایان نماینده هم ابتدا همه دست به قلم بودند. در اواسط دو به دو با هم صحبت می‌کردند! و در انتها با دعوت از آقای قرائتی از پاسخگویی رها شدند! در همین زمان نمایندگان مجلس در سالنی دیگر به سخنان دختران قرارگاه پاسخ می‌دادند که پیگیر دریافت صوتش خواهم بود. هرچند می‌دانم جوابی از این نمایندگان تَکراری بلند نمی‌شود. آقای قرائتی در کل چهل دقیقه حرف زدند. و حقیقت همه‌ی ما متفق‌القول بودیم که باز هم ادامه بدهند. شخصاً هیچ خسته نشدم. سخنرانی‌های توجیه‌ای دیگر، همان ده‌دقیقه‌ی اولیه‌اش کافی بود که خسته‌ام کنند! ولی آقای قرائتی نه. حرفشان خستگی‌پذیر نیست. شوخی‌هایشان هم که مشهور است. پست قبل را درحالی با پیامک فرستادم که حدود یکساعت از سخنرانی گذشته بود و من با سر و صورتی خیس، منتظر تمام شدن لشکر دختران بودم تا بروم دنبال کار خویشتن! 
6. من با تفکیک جنسیتی، مخصوصاً در این نوع مراسمات، مخالف نیستم. اما با مسخره‌بازی‌های مسئولینی که گمان می‌کنند حالا پسرها معطل غمزه‌ی چشم دختری هستند و حالاست که به فنا بروند و با از این دست تفکرات پوچ و احمق‌آفرین، به‌شدت مخالفم. با این مسئله که مسیرهایمان را از هم دورتر کنند تا مبادا دین و دنیایمان به فنا برود یا اینکه آن‌ها را با ماشین بفرستند و ما پیاده برویم تا متوجه‌ی هیچ‌کدام نشویم و غیره و غیره مخالفم. بله. تفکیک جنسیتی تا جایی درست است. در یک مراسمی جنسیتی را جلو و دیگران را عقب بنشانید، کار درستی‌ست. در نماز پرده‌ای بکشید، کار درستی‌ست. غذاخوری‌ها و ماشین‌ها را جدا کنید، کار درستی‌ست. اما مسخره‌بازی در نیاورید. 
6.25. یک نکته‌ی جالبی هم به‌نظرم آمد در این سه روز. مسئولین هرجایی که توانستند مسیرهای دو جنسیت را از هم دور کردند و ما را پیاده فرستادند و ساعت‌ها و جلسه‌ها را تغییر دادند که برخوردی نباشد، اما یکجا دیگر نمی‌توانستند کاری کنند. آن هم زمان اذان و در مسجد بود که مسیر ورودی‌مان یکی و با فاصله‌ی چند متر قرار داشت. حدود چهار نوبت نماز من در حال وضو گرفتن در حوض وسط حیاط مسجد حواسم به پسرها بود. اصلا به‌نظرم نمی‌آمد که این‌ها پسرهای ایرانی باشند! به گمانم همین نشانه‌ هم کافی باشد که مسئولین بفهمند چقدر و کجا باید تفکیک کنند و چگونه باید تفکیک کنند! ما را هم معطل خودشان نکنند. 
6.5. وقتی خواستیم از تهران برگردیم، ترمز ماشین مسئول استان دچار مشکل شده بود. صبح از رفیقم شنیده بودم که قرار است دونفر از بچه‌ها را ببرند مینی‌بوس دختران. گفتم حسن و کسری و ابی را دیگر؟ گفت نه. مسئول آن‌ها را می‌شناسد. هرگز آن‌ها را نمی‌فرستد. کم کم ماجرا را فهمیدم. به رفیقم گفتم این‌ها اصلا چرا فکر کرده‌اند که من و تو آرامیم؟ برویم خوابگاهی ماشینی چیزی را آتش بزنیم اصلا! کم‌کم عصبی شده بودم. می‌گفتم نه. می‌دانستم چاره‌ای نیست. آن‌ها نمی‌روند و همه هم می‌دانیم چرا. کم‌کم وقت رفتن که رسید، مسئول استان که گمان می‌کرد ما نمی‌دانیم، آرام آرام قضیه را گفت. راننده هم رفته بود در سلف و دادوبیداد کرده بود که چرا به من غذا نمی‌دهید! در حالیکه برایش غذا گرفته بودیم که بیاید از ما بگیرد ولی راننده‌ی نامعقولی بود. رانندگی‌اش هم انگار که دارد کامپیوتربازی می‌کند :| خلاصه‌اش اینکه من و رفیقم را با مینی‌بوس دختران فرستادند. اینجا تفکیک جنسیتی لازم است. نه برای آن مسائلی که به ذهنتان آمده. نه! فقط به این خاطر که سرسام گرفتم. 
6.75. زمان حرکت، مسئول استان یکی را کنار کشید و پولی به او داد و چیزی به او گفت. گفتم شاید برای مایحتاج و وسایل در راه پول داده و نصیحت کرده. وقتی می‌خواست از مینی‌بوس پیاده شود بلندتر خطاب به او گفت که حواست باشدها، هرطور شده حلش کن. حتی با رشوه. دیگر متوجه‌ی منظورش شده بودم. خنده‌ام گرفته بود. اگر شما متوجه‌ی منظورش نشده‌اید باید بگویم که منظورش مختلط بودن مینی‌بوس بود. مثلا نگران بود که پلیس ایست دهد و ماشین هم که پلاک اداری دارد و مأموریتش هم که جابجایی دختران به رشت است و انجمن هم که دختر و پسر را مخلوط نمی‌کند! پس چه می‌شود؟ آفرین. بدنام می‌شود. برای همین می‌گفت حتی با رشوه حلش کن. می‌دانید مشکل ما کجاست؟ آنجایی‌ست که نتوانستیم درک کنیم که تفاوت جنسیت به‌معنای رابطه‌ی جنسی نیست. نتوانستیم متوجه شویم که باید در ارتباطات بین دو جنسیت، تعقل و ارزش‌های معنوی ‌(همان انسانیت شما) را حاکم کنیم. نتوانستیم بفهمیم که ما انسان هستیم و نه حیوان. نفهمیدیم و برای همین حرف‌های صریح‌تر از زبان قرائتی، مسخره‌اش کردیم. چون نفهمیدیم. نفهمیدیم که صورت‌مسئله را پاک کردیم و گمان بردیم که اینگونه آن‌ها را از هرگونه گناهی پاک نگاه خواهیم داشت (چرا که اصلا معنای گناه را هم نفهمیدیم!)، در حالیکه برای ترویج فرهنگ ازدواج ساده هیچ اقدامی نکردیم. ضمنِ اینکه به‌اشتباه تنها ارتباط بین دوجنسیت را جنسی دانستیم و تعقل و اندیشه‌گری ائمه اطهار را نادیده گرفتیم و چونان گوسفندی به برداشتِ التقاطی روحانیِ مسجد محله‌مان اکتفا کردیم! نفهمیدیم که آمدیم به نام انجمن اسلامی، مجالسی ترتیب دادیم تشریفاتی و تجملاتی و به‌گونه‌ای برنامه‌ها را ردیف کردیم که مبادا دوجنسیت تقابلی داشته باشند ولی در خانه‌ی خدا دیگر نتوانستیم جلوی تقابل را بگیریم و همه‌مان دیدیم که آسمان به زمین نرسید و خورشید همچنان تابید! 
7. حقیقتاً این سطح از احترام به دانش‌آموز و حفظ حریم خصوصی‌اش را در هیچ‌کجا سراغ نداشته‌ام. از این جهت هم می‌توان رفتارشان را تحسین کرد. اینکه برای دانش‌آموز ارزش ذاتی قائل می‌شوند. دبیرکل انجمن را شب آخر حوالی ساعت چهارصبح دیدم که آمده و از خوابگاه‌ها بازدید می‌کند. من داشتم با گوشی‌ام بازی می‌کردم که خوابم بگیرد. با چراغ فلاش گوشی‌اش وضعیت بچه‌ها را چک می‌کرد و رویشان پتو می‌کشید. فقط من بیدار بودم. این رفتارش بسیار به دلم نشست. می‌گویند شب‌های قبلی هم در خوابگاه دیده شده است. احترام و ارزش قائل‌شدن را نمی‌شود نادیده گرفت. هرچند برخی از بچه‌ها این عقیده را دارند که این‌ها یک‌سری کار را از ما می‌خواهند و برای اینکه آن‌ها را انجام دهیم اینطور رفتار می‌کنند. ان‌شاءالله که اینطور نباشد! 
  • Mr. Moradi
اگر از من بپرسند بهترین دیدار؟ میگویم دیدار محسن قرائتی.
+ ایشالا از فردا شب به نت دسترسی خواهم داشت.
  • Mr. Moradi

یک کار سه‌روزه‌ای پیش آمده که لازم است بروم تهران. چهل روزی ولی، منتظر مانده بودم برای این روز. وقتی جمعه به من گفتند سه‌شنبه عصر، تنها سکوت جوابش بود. می‌گویند هیچ‌وقت آینده را پیش‌بینی نکنید. بارها برایم اتفاق افتاده است. انتظار هرچه را داشته‌ام، نرسیده‌ام. اما این‌بار، دوگانه‌ترین حالت است. بیش‌تر دلم می‌خواهد نروم، تنها به‌خاطر چند ساعت! اما می‌خواهم بروم، تنها به‌خاطر چند ساعت! نمی‌دانید چه تضاد لعنتی‌ای‌ست! هم می‌خواهم بمانم و هم بروم. جالبش این‌جاست که هم رفتن و هم نرفتنش، تنها به یک علت وابسته است. یک علت که هم موافق می‌شود و هم مخالف. 

  • موافقین ۱۷
  • ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۳
  • Mr. Moradi
تا مدتی قبل‌تر، نمی‌دانستم که سردرد چیست. کلا درباره‌ی شناخت مفاهیم دردطورانه مشکل داشته‌ام. یادم است که مدت‌ها قبل‌، مدت زیادی نمی‌توانستم درک کنم که دردِ دل یا دل‌‌پیچه چگونه است. هرچند خود پیشکسوت دردهای گوارشی بوده‌ام! 
اما راستش گمان می‌برم که این روزها نه تنها سردرد، که به‌درک بسیاری از روابط پیچیده‌ی دردگونه رسیده‌ام. روز اول مدرسه، از صداها شدیداً سردرد می‌شدم. و امروز جداً یک حمله‌ی پیش‌بینی‌نشده را میزبان بودم. هرگز گمان نمی‌بردم که روزی اینقدر افسرده بشوم. هرگز افسردگی را این‌گونه از نزدیک لمس نکرده بودم. هیچ‌وقت به این باور نرسیده بودم که تنها راه پاک‌سازی گذشته‌ی تیره‌وتار، از بین بردن آینده است. چرا که انگار قرار نیست هیچ‌زمانی گذشته دست از سرمان بردارد. همیشه سردرد می‌شویم و باز... هیچ‌وقت اینقدر خود را نابودشده ندیده بودم. هیچ‌وقت این‌قدر از دست‌رفته نبوده‌ام. جداً درد دارد. خیلی درد دارد. اما کم نیاورده‌ام. هیچ‌وقت نباید کم بیاورم. لازم به توضیح نیست که ما در یک جنگ هستیم. یک جنگ سخت و سنگین. یک جنگ پایان‌ناپذیر. جنگ است و جنگجو می‌خواهد. جز این باشد، زندگی را نمی‌شود زیست! 
  • موافقین ۶
  • ۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۸:۴۹
  • Mr. Moradi

از جامعه‌ی پزشکی تقریباً متنفرم. از آنجایی می‌گویم «تقریبا» که همه در یک جمعیت بد نیستند و دیده‌ام پزشکانی که تنفربرانگیز نبوده‌اند. 

برایم تعریف می‌کرد: «راستش یکجایی یک‌روزی، یکی از پزشکان شهر آمد برای سخن‌رانی. از علائم برخی بیماری‌ها گفت. بلند به او گفتم که من بیش‌ترِ علائم همه‌ی بیماری‌های نامبرده را دارم. بروم بمیرم؟ گفت نه عزیزم. برو دکتر و دارویت را میدهد. گفتم بابت بیماری الف به دکتر مراجعه کردم و با مصرف‌ داروهایش بیماری ب را کسب نمودم. بیماری ج نیز به همین شکل ایجاد شده. حالا باز بروم دکتر که بیماری د را به من بدهد؟ گفت بگیر بشین.» 

و راستش من مانده‌ام! پزشک و در کل طبی که نتواند بیماری را «درمان» کند، چرا اسمش را گذاشته‌ایم طب؟ این طبابت مدرن لعنتی که از آن متنفرم! 

+ طب سنتی را هم اصلا نمی‌پسندم. البته اینکه سنتی را هم نپسندم، با حرف قبلی تناقضی ندارد. 

  • Mr. Moradi

به‌گمانم پیش از این هم، اشاره کرده بودم که این تابستان، به هر دری زده بودم که مشغول شوم. که سرم شلوغ شود. که حواسم پرت شود. و از منظور شلوغ‌سازی موفق اما از لحاظ دورسازی ذهنی کاملا ناموفق بوده‌ام. نمی‌دانم چرا. من تنها همین راه را می‌شناختم. اینکه آنقدر سرگرم شوم که از سرم بپرد. ولی نپرید. بگذریم. 

تابستان که آمد، قصد کتابخوانی‌ام را جدی‌تر دنبال کردم. آنقدری به انواع تهیه کتاب فکر کرده بودم که با دیدن کتابخانه انجمن، هوش از سرم پرید. چند کتابی برداشتم. داستان‌سیستان را چند روزه به اتمام رساندم. یک کتاب دیگر هم که آن را هم چند روزه به پایان بردم. ولی بعد از آن، طبق جدول‌بندیِ پیش رویم، دیگر کتابی نخواندم تا بیست‌وهشتم مرداد. و این یک شکست آشکار است! یک ماه بدون کتاب. آن هم تابستان. نمی‌دانم چرا. شروع این دوره، شروع آشنایی با فیدیبو بود. فیدیبو که قصد کرده بود با کتاب‌های رایگان تابستانه‌اش، طمع را در من شعله‌ور کند. و تأثیر خوبی هم گذاشت. پنج کتاب با میانگین 314 صفحه را از فیدیبو خواندم. 

از جمع ده‌کتابی که در تابستان خواندم داستان‌سیستان با کسب نمره 19.25 در مقام اول، مزرعه حیوانات با کسب نمره 19 در مقام دوم و وقتی نیچه گریست با کسب نمره 18.5 در مقام سوم جای گرفتند! و همچنین کتاب بیلی، نوشته‌ی آنا گاوالدا با کسب نمره 14 مقام اول از آخر را کسب نمود! - می‌دانم که می‌دانید سلیقه‌ای‌ست! - البته از این بین، رمان «وقتی نیچه گریست» لایق کسب مقام اول و نمره 19.5 نیز بود که متأسفانه به دلایلی از این رتبه محروم گردید! :دی

اگر بخواهم این تابستان را با تابستان‌های دیگر مقایسه کنم و اگر فقط بخواهم بازده‌های مثبتش را نگاه کنم، این تابستان قطعا یک تحول شگرف بود. اما اگر بخواهم منفی‌ها را هم حساب کنم، قطعاً این تابستان یک سقوط سخت بود. 

  • Mr. Moradi
up