مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

سال‌هاست که بر سر کلمات وسواسی بیهوده دارم. قبل‌ترها که بدتر بودم، بر سر هر کلمه‌ای می‌نشستم و دقایقی فکر می‌کردم و آن کلمه را بارها و بارها تکرار می‌کردم. آنقدر تکرارش می‌کردم که دیگر پوچ‌تر از آن کلمه نمی‌شناختم! وسواس غیرقابل وصفی است. اما نه این وسواس و تکرار و فکر کردن بر سر چند حرفِ در کنار هم آمده، بلکه این زمان است که مفاهیم را مشخص می‌کند. این زمان است که مفاهیم را از هم تمیز می‌دهد و پوچی یا غنی بودن کلمه‌ای را نشان می‌دهد. راستش از چندین سال قبل تا به امروز، خیلی از کلمات مفاهیمش برایم عوض شده‌اند. کلماتی چون خاطره، تهران، مهاجرت، سفر، خانه، خواهر، کتاب، فامیل، وبلاگ، داستان، غصه، قصه، قم، موبایل، فرش، اتاق، سالن، کتاب‌فروشی، مدرسه، کارت‌اعتباری، رادیو، دانشگاه، درس، برادر، کیف، تخت‌خواب، زمین، دیوار و بسیاری دیگر از کلماتی که دیگر همان حس و احساسِ قبلی را ندارند. دیگر آن تجسم و تصور گذشته را از آن‌ها ندارم. شاید خیلی‌هایشان را هنوز همان‌گونه بنویسم و بخوانم، اما دیگر همانطور نمی‌بینمشان. همانطور نیستند. انگار در پشت هر حرفشان، خاطرات تلخ و خوش یا تخیلاتی عمیق پیدا شده باشد. انگار که دیگر حجم‌ و ترکیبشان متفاوت شده باشد. انگار که دیگر همانی نباشد که بود! سخت است تصورش. نمی‌دانم توضیحش چگونه است. 

اما این‌ها را نوشتم که بگویم محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که هنوز همان رنگ و همان ترکیب و همان شکل و شمایل را دارد. محرم، تک‌واژه‌ای‌ست که دگرگون نمی‌شود، چونان عشقی که تغییرناپذیر و ابدی باشد و خواه یا ناخواه نوع بشر را درگیر کند. 

یکی از بهترین تجسم‌ها و تصوراتی که می‌شود از محرم داشت را در صدای کویتی‌پور دیده‌ام. بشنوید: اسم اعظم - کویتی‌پور

  • Mr. Moradi

یکی از بدترین حیرانی‌ها، این است که یک‌ونیم نیمه‌شب، در محیط خلوت، تاریک و بسیار بزرگ جمکران،  راه بروی و حالت از خودت و خودت و خودت، بهم بخورد و هیچ راه چاره‌ای پیدا نکنی. قطعاً و یقیناً حالت حیرانی و ناامیدی و تنفر دیشب از خود را، به‌هیچ‌عنوان از یاد نخواهم برد؛ و شاید تا هیچ‌وقت هم نتوانم با خود کنار بیایم. یکی از بدترین و سردرگم‌ترین جمکران‌هایی بود که تجربه کرده‌ام. و ای کاش به دیشب نمی‌رسیدم. 

+ راستش اینترنت نداشتم که کامنت‌هایتان را بخوانم. اما حقیقت همین است که دعای من به هیچ‌جا نمی‌رسد. به هیچ‌جا. 

++ الان هم خانه‌ام. و از فکر بازگشایی مدارس لعنتی، سردرد می‌گیرم. 

  • موافقین ۱۱
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۸
  • Mr. Moradi
قطعا مهربونی خدا، برای من قابل تصور نیست. قابل تصور نیست که الان قم هستم؛ داخل حرم هستم و دوباره چشمم افتاده به ضریح. با هیچکدوم از حساب و کتابهای ما انسانها نمیخونه. خدایا؟ روی چه حسابی این همه نشونه میبینم و هنوز آدم نشدم؟چرا بنده هات اینقده لج بازن؟
  • Mr. Moradi

در پست قبل، از زندگی‌بخشِ چشم‌هایتان پرسیدم. از آن چیزها و چیزک‌هایی که می‌توانند امید را بپاشند به چشم‌ها و گرمای زندگی بدهند. آخر همانطور که حتما تا به حال فهمیده‌اید، چشم‌ها زنده‌اند و زندگی دارند! 

البته پرسشم یک نکته‌ی انحرافی داشت. ابتدا باید از خودتان مفهوم زندگی‌بخش را می‌پرسیدید. آیا به هر امیددهنده و روشنی‌بخشی، می‌توان لقب گران‌قدر زندگی‌بخش، داد؟ اصلا همه و همه‌ی تلنگر آن کامنت تلنگردهنده‌ی مذکور در پست قبل، در همین نکته‌اش نهفته بود - حالا هرچند که فرستنده‌اش از آن نکته استفاده نبرده باشد! -. در واقع باید این سوال مطرح شود که وقتی از زندگی‌بخش، سخن می‌گوییم، دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنیم؟ از نظر نگارنده سطور، به هر چیز یا چیزکِ دلخوش‌کننده‌ای، یا به هر روشنی‌بخشِ امیددهنده‌ای، نباید گفت زندگی‌بخش. آن‌هایی که چشم‌هایشان مُرده باشد، می‌دانند چه می‌گویم! چشم‌های مُرده، به یک قدرت فوق‌طبیعی نیازمندند. به یک درک هیجانیِ نیرومند، که زنجیر‌های اوهام را از تار و پود چشم‌ها کنار بزند تا دوباره نور حیات به آن بتابد. تنها این‌گونه می‌شود چشم‌ها را زنده کرد. تنها همچون چیزی زندگی‌بخشِ چشم است. خلاصه‌اش همان است که می‌دانید! تا می‌توانید با چیزک‌هایی چشم‌هایتان را زنده نگاه دارید، که بعد مرگشان، آب حیات به‌سادگی پیدا نمی‌شود. 

حالا با این تعاریف، آیا این زندگی‌بخش‌ها، همچون قاره‌های جهان، نام بردنی‌اند؟ نه. هرگز! آن چیزی که نام می‌آورید، تنها روزنه‌ای از نور می‌دهد، آن هم به چشم‌هایی که هنوز زنده باشند! آن چشم‌هایی که دیگر خاموش شده‌اند را نمی‌شود با نام‌بردنی‌ها، جان بخشید. زندگی‌بخش‌ها، نباید گفتنی باشند! باید در دل و جان باشند. به‌گونه‌ای منحصربه‌فرد. باید ذخیره‌شان کرد برای روز مبادا. دردسرتان ندهم؛ چشم‌هایتان زنده باد! 

  • Mr. Moradi

پست قبل نه، پست قبل‌ترش از زنده بودن چشم‌ها گفتم. گفتم چشم‌ها، زندگی دارند. چشم‌ها می‌فهمند. چشم‌ها حرف می‌زنند. گفته بودم چشم‌هایم مُرده‌ است. راستش از همان روز، با تلنگرِ کامنتی، به زندگی‌بخش چشم‌هایم فکر می‌کنم. به اینکه، چه چیزهایی به چشم‌هایم دوباره انرژی می‌دهد؟ چه چیزهایی چشم‌هایم را گرم می‌کند؟ چه چیزهایی به چشم‌هایم امید و زندگی می‌بخشد؟

شما چه؟ از زندگی‌بخشِ چشم‌هایتان بگویید. 

  • Mr. Moradi

این تابستون، تصمیمم بر این بود که تا می‌تونم سرم رو شلوغ کنم. از هر طرف، هر کار و موضوعی که به‌نظرم می‌اومد می‌تونه وقتم رو بگیره و صرفه‌ی اقتصادی هم داشته باشه و مخصوصاً اینکه خسته‌ام کنه رو برداشتم. البته الان که نگاه می‌کنم می‌بینم هیچ‌کدومش خسته‌ام نکرد. ولی از لحاظ تعداد، کار و اینا زیاد برداشته بودم. مخصوصاً در مقایسه با سال‌های گذشته. 

یکی از کارهایی که برداشتم، کلاسی بود که مدرس‌ـش، چندی پیش‌تر توی مدارس، در حد پنج دقیقه حرف زده بود. بعضی کلاً چهره‌ی کاریزماتیکی دارن. کلاً از همون اول، یک جاذبه‌ای دارن. خیلی خوبه ها. خیلی خوبه آدم اینطوری باشه. قاعدتاً وقتی کلاسش بهم پیشنهاد شد بدم نیومد! به‌عنوان ناظر، به کلاسش می‌رفتم. - یکی اومده بود توی خصوصی گفته بود که: «هی ناظر ناظر نکن. اینقدرررر کلاس نذار بچه» :)) خب چی بگم جای این کلمه؟ بگم توی کلاس بودم و جزو کلاس نبودم؟! خب باید بگم ناظر دیگه! :| -. هفت‌تا ساعت، کلاس بود و هر کلاس سه‌ناظر. هیئت‌های نظارت هم - 21 نفر - در کلاسِ جداگانه‌ای که کلاسِ هشتمش می‌شد همون دوره رو می‌گذروندن. نمی‌گم موضوع کلیِ کلاس چی بود، که بعد سخت میشه توضیحش که چرا درباره‌ی مسائل دیگه‌ای حرف می‌زد پس! یه کلاس راحت بود که درباره‌ی انواع مسائل حرف می‌زدن. و خب، گاهاً نتیجه‌های فوق‌العاده‌ای گرفته می‌شد. که فقط دو سه جلسه این‌شکلی بود. 

و اما دوست دارم نظرم رو درباره‌ی مدرّس بگم. آدمی که، بد نیست. ولی اونطور که می‌خواستم و توقع داشتم ازش هم نبود. یعنی توی گفتار اشکالاتِ موضوعی داشت به‌نظرم. توی رفتار، اشکالاتی به از بالا به پایین نگری‌ش وارد بود. نهم شهریور، خیلی حرف می‌تونستم ازش بنویسم. ولی خب نشد. چهره‌ی این آدم، از مثبت، به سمتِ خیلی خنثی میل می‌کرد برام. تجربه‌های فوق‌العاده‌ش برام خیلی جالب بود. موضوعات و مواردی که مطرح کرد، نظرم رو درباره‌ی سودمندی‌ش به‌عنوان آدمی که در آینده باید از تجربه‌ها و دانسته‌هاش استفاده کنم، قطعی کرد. ایده‌آلِ خودم همین هست که توی اون سن، یه‌خورده بیش‌تر پخته و فهمیده باشم. همین‌قدر از مردم بدونم و همین‌قدر تونسته باشم اقتدار خودم رو حفظ کنم. و این آدمیزاد عالی هست در این زمینه‌ها. از خیلی از مسائلش من چیزی نمی‌دونم. نمی‌دونم چجور زندگی رو گذرونده و چجور به اینجایی که هست رسیده. برام خیلی عجیبه. چرا که واقعا به‌نظرم نمیشه بدونِ وجود یک‌سری موارد، این همه امتیاز به‌دست آورد و این همه خوب موند. ساده ولی عالی. بی‌تکلف ولی با جدیت. راهِ مستقیمِ بدونِ پشیمونی. هیچ‌وقت وقت نشد بهش بگم اینا رو. که مثلا بهش بگم چجووووووووووری واقعا آخه؟ :)) 

اما یک‌سری رفتارها، واقعا درست نبود. یک‌سری مسائلِ ریز هستن، که وجهه‌ی آدمی رو برعکس می‌کنن - که البته به هیچیش  هم نیست این حرفِ من :دی -. ولی هستن به‌هرصورت. مثلاً اومد توی مدارس و به رایگان بودنِ این کلاس تأکیدِ ویژه داشت. ولی وقتی اومدیم به بچه‌ها گفت که ده تومن باید بابت جزوه بدید که راحت بشید. بعد گفت باید یه وسیله‌ای بگیرید که اونم ده تومن بود. بعد گفت باید پونزده تومن به حساب اداره واریز کنید. بله قبول دارم این موارد لازمه و دستِ این آقا نبوده. ولی درستش این نیست که تنها تأکیدِ جدی توی کلاس، روی رایگان بودن باشه و حالا، پنجاه تومن خرج بیاره واسه دانش‌آموز. بیست تومن هم که پولِ اردو رو گرفت. جداً گاهی از فرطِ عصبانیت با لحن خودش توی دلم می‌گفتم: «آدم که اینقدر آشششغال نمیشه.» :|

یا مثلاً، مغلطه‌های گاهاً بسیار زشتی که داشت. یعنی اینکه موضوعِ مربوطه رو دقیقاً جوری طرح کنه که به جوابی که دوست داره برسه، و اکثر دانش‌آموزها به جوابِ قاطعی مسلح نباشن. و این خیلی زشته. یک موردش که یکی دیگه بهم گفت اینه که از دختری پرسید: تو دختری یا پسر؟ مردی یا زن؟ گفت خب دخترم. بهش گفت ثابت کن. یک مِن و مِن ای کرد و گفت خب از فیزیکِ بدنم. تا اینو گفت، گفت بشین. خطاب به همه گفت «ببینید فطرت رو؟ این مقصر نیستا. ده سال توی آموزش‌وپرورش درس خوندید. شعور رو داشته باشید. اولین بحثی که به‌ذهنش اومده شرایط جسمی‌شه... مگه ما حیوانیم؟ نر بودن با مرد بودن فرق داره. ماده بودن با زن بودن فرق داره.» حالا بقیه‌اش مهم نیست؛ شاید نتیجه‌ی حرفش عالی باشه؛ شاید منظور فوق‌العاده‌ای باشه. ولی متوجه شدید مغلطه‌اش کجا بود؟ شاید همین الان خیلی‌هاتون بگید نه دیگه. درست میگه خب. ولی نه. یه مغلطه داشت. یه نامردی زد توی سوالش. «جنسیت» رو پرسید. نه صفت رو. از جنسیت سوال کرد. جنسیت، به‌صورت مطلق برمی‌گرده به فیزیک بدن و کاملاً درست بود جواب. از «زنانگی» و «مردانگی» نپرسید. از جنسیت پرسید. از «نوع» پرسید نه از «ویژگی». نوع، تغییرپذیر نیست. ویژگی تغییرپذیره. برخی از خانم‌ها، خیلی شیرزنن. و برخی از آقایون، مردانگی ندارن. این خیلی فرق داره با سوالش. مغلطه‌ی خیلی خیلی زشتی بود. 

و یا مغلطه‌ی دیگری که داشت، این بود که پرسید کسی هست که یه آدم موفق - به زعم ایشون کنکور - توی آشناها داشته باشه؟ من دست بلند کردم. گفت بعد از موفقیتش خیلی اعتبار و احترام داره، درسته؟ گفتم آره. گفت قبل از موفقیتش چقدر بهش احترام می‌ذاشتن؟ گفتم همونقدر :)) گفت منو باش از کی می‌پرسم. تو که کلا فرق داری. :))) از یکی دیگه پرسید و به‌جوابِ موردنظرش که همون احترام صرفاً با وجودِ موفقیت امکان‌پذیر است، رسید. مغلطه‌ چی بود؟ استفاده از سن. مطمئناً یک شخص بیست‌وسه‌ساله بیش‌تر موردِ توجه هست تا یه شخصِ هیفده‌ساله. شکی داره کسی؟ حالا موفق هم شده باشه. آیا دلیلی بر این هست که قبل از موفقیت - که به زعمِ ایشون کنکوره - مورد احترام نباشه؟ آیا شخص، شخصیتِ مستقلی نداره یا نمی‌تونه داشته باشه؟ آیا افرادِ زیر هیجده‌سالی نیستن که شخصیتشون احترام‌برانگیز باشه؟ بله مطمئناٌ توجه‌ای که به بیست‌وسه‌ساله میشه به هیفده نمیشه. ولی دلیل بر بی‌احترامی و بی‌شخصیتیِ فرد هم نیست.

و یا مثلاً، ابتدا تأکید و تأکید و تأکید می‌کنه که برای کلاس‌های تخصصی و منفردانه‌ تنها اندازه‌ی پنجاه‌نفر وقت و جا داره. - کسی که اینقدر جا داره، چرا میاد به حدود چهارصدنفر خبر میده؟ چرا؟ خب خودش پنجاه‌نفر انتخاب می‌کرد خیلی سنگین‌تر بود -. طوری تأکید و تفضیل می‌کنه وقت نداشتنش رو و محدودیت‌های مکانی و زمانی جلساتِ تخصصی رو، و از اون طرف هم طوری دهنِ همه رو آب میندازه و وسوسه می کنه که اگه نتایج کارش رو ندیده بودم، می‌گفتم یک مشاورِ بی‌ارزش و احمقه که دنبالِ جذب یا حتی کسبِ مشتری‌ـه. و حتی حرکتِ عجیبی که در آخرین جلسه‌ی کلاسش میزنه و اعلام می‌کنه پنج‌روز در هفته رو خالی کرده (!!) تا بتونه نزدیک سیصدنفر رو از این کلاس‌ها برداره. جداً با این حرکت یه لحظه گفتم یه مشاورِ بازاریه! حیف نتایجِ کارش رو دیدم. :/ - من از حضور در کلاس های تخصصی‌ـش به دلایلِ غیرقابل نقلی، انصراف دادم :دی -

و یا مثلاً، بیش‌ترِ وقت‌های کلاسی رو به تشریح خاطرات می‌گذرونه. نمی‌گم بد یا اشتباهه. نه. هرگز. خیلی هم خوبه. منتهی با گفتار ایشون، نوع و زمان بیان، و خاطره‌های مذکور، دقیقاً همین تلقی ایجاد میشه که می‌خواد بگه من چقده خاصم. و البته که این رو نمی‌خواد بگه. مشخصه. واضحه. خاص هم هست. ولیکن بهتر می‌بود که زمان کمتری رو به بیان خاطراتش صرف کنه. بهتر می‌بود. 

اشتباهِ دیگه‌ای که نظامِ آموزشیِ ما اون رو از خیلی قبل‌تر کلید زده و همه با هم، از جمله ایشون و تیم‌شون، دارن با انرژی ادامه‌ش میدن، «تک‌بُعدی» و «تک‌ارزشی» شدنِ زندگیِ دانش‌آموزی هست. به‌طوریکه دانش‌آموز بعد از مدتی سر کردن با این سیستم، به‌ناچار، وارد راهی میشه که جز خوندنِ درس‌های نسبتاً بی‌هوده راهِ دیگه‌ای رو نمیشناسه و خودش رو ملزم و مجبور می‌بینه که در این بازار سیاه و اشباع‌شده‌ی کنکور غوطه بخوره و دو یا سه سال از بهترین‌ سال‌های عمرش رو، رنگِ خوشی و فکر و اندیشه و تخیل و اظهارنظر و تصمیم‌گیری رو نبینه. از بسیاری از مسائل اجتماعی و ارتباطی دور باشه و خودش رو در چندین هزار صفحه کتاب درسی و کمک‌درسی غرق کنه. کاری که در نهایت، نتیجه‌ای جز پرورشِ به‌ظاهر دانشجویانی بی‌اندیشه‌ی مستقل، نداشته و نداره. از این لحاظ هم من به این جناب و به همه‌ی مشاوران تحصیلی و ناشران کتب کمک‌درسی ایراد وارد می‌دونم.

رتبه‌ی نوزده کنکور انسانی رو برای مثال آورده بود اردو. - البته من قبل‌تر نتایجِ دیگه‌ای از کارش رو دیده بودم. مثلا رتبه‌های 24 و و 152 و... که همشون با معدل‌های پایین‌تر از 16 به این رتبه‌ها و معدلِ دیپلمِ بالای نوزده رسیدن -. و وقتی می‌خواست از این رتبه - البته نه در حضورش - تعریف می‌کنه می‌گفت می‌بینید چقدر خوب حرف میزنه؟ :| در حالیکه حتی خوب هم سخنرانی نمی‌کرد که صدالبته بخاطر تجربه‌ی کمترش هست. مثلا در حرف‌هاش از مثلث موفقیت می‌گفت، درحالی‌که به‌نظرم موفقیت اگه شیش‌ضلعی نباشه، دیگه مثلث هم نیست :دی ولی این همون تک‌بُعدی و تک‌ارزشی شدن هست. اینکه خوب حرف زدن یا حتی خوب درس‌خوندن رو تعمیم بده به همه‌ی انسان و خوب بودنش و اینو مثل یک «معیارِ»بسیار مهم ببینن. یکی دیگه از افرادشون، از دانش‌آموزی می‌گفت که شبانه‌روز توی اتاقش داره درس می‌خونه و دوساله که مادربزرگش رو ندیده! و حتی بیرون هم نمیره و... . وقتی ازش پرسیدم آیا این درسته؟ آیا باید اینطور باشه؟ توی جواب دادن مکث کرد. به شدت تلاش می‌کرد که حمایتِ خودش رو از این روش مخفی کنه و سعی کنه که این مُدل آدم بودن رو طبیعی نشون بده، و تنها گفت که بله این نوع زندگی از نظر ما طبیعی به‌نظر نمیاد ولی از نظر اون همه‌چی طبیعی و درسته!! - و آیا درست بودنِ یک سبکِ زندگی در یک اجتماع، بر اساس نظریات شخصی تعیین میشه؟ آیا به سوی تنهایی رفتنِ جامعه، یک خطرِ جدی نیست؟ انزوا، در بزرگسالی پیامدهای جبران‌ناپذیری نداره؟ -.

یک مشکل رفتاری هم که می‌بینم، اینه که حرکاتِ خودش رو کاملاً درست و منطقی و جسورانه و هوشیارانه می‌دونه. خیلی عادیه این. منتهی این میزان از اعتماد به نفس، این میزان از اعتماد به خود، خیلی هم نمی‌تونه وجهه خوبی داشته باشه. مثلا مدعی بود که هیچ‌کس نمی‌تونه این‌همه آدم رو برداره بیاره اینجا اردو! البته رضایت‌نامه گرفته بود از همه. پرسید کی پدرش حاضره همچین‌کاری کنه؟ گفتم من :)) گفت به‌خدا نمی‌تونه. :)) خب این اعتماد به نفسش خوب نیست در واقع! این دیگه میشه اعتماد به خودِ بیش از حد. در حالیکه همین چهارشنبه یعنی دیروز، سازمان بیست‌ودونفر دانش‌آموز رو بدونِ رضایت‌نامه‌ی کتبی از والدین، برد جایی اردو، و بدونِ اینکه یک ریال بابت اردو دریافت کنه صبحانه هم داد! حالا پدرم که مسئولیت اجرایی نداره، ولی مسئولین این «سازمان» هم حتی جرئت داشتن این‌کار رو انجام بدن با اینکه ممکنه و تنها ممکنه که اتفاقی بیفته و مسئولیتِ سازمان اون هم بدونِ رضایت‌نامه مطمئناً سنگینه! پس اعتماد به نفسش در این‌باره و موضوعات مشابه‌ش بی‌خوده. 

و شاید براتون جالب باشه که من هیچ‌کدوم از این ایراداتِ اساسی رو بهش نگفتم، و با این حال، به یک آدمِ «گیر دِه» و «معترض» شناخته شدم در نظرش :))) یادم نمیاد اعتراض‌هام رو ولی :دی البته مثل همه‌ی دبیران و معاونین و افرادی که من رو بیش‌تر از سه چهار جلسه دیدن، نظر مثبتی درباره‌م داره، مثبت اما معترض :دی البته جالب اینجاست که ندیدم هیچ‌کدوم از بچه‌ها به این موارد کوچک‌ترین توجه‌ای داشته باشن. حتی تنها کسی که فکر می‌کردم متوجه‌ی این اشکالات و اشکالاتِ واضح‌تر بشه هم، مجذوبشه متأسفانه :دی 

+ وقت نشد ازش درباره‌ی نوشته‌های روی کاغذِ دخترها بپرسم. خودم هم بررسی نکردم کاغذها رو متأسفانه :| لیکن توی روز اردو اشاره‌ی ریزی کرد به این موضوع. رویِ هم حدود چهارصدتا دانش‌آموز داره، هم دختر و هم پسر. جمله‌ای که گفت این بود: «از 380، 400 تا، بیش‌تر از سیصدوپنجاه‌تا واسه مسائل جنسی بود.» این تنها جمله‌ای بود که می‌تونم ازش این برداشت رو داشته باشم که هر دو جنس، درگیرِ این مسائل هستن، در میزانی به‌ظاهر برابر. 

  • Mr. Moradi

از دیدنِ افرادی متعجب می‌شوم؛ افرادی که با دیدن و شنیدن و خواندنِ کوچک‌ترین چیز، به وجد می‌آیند و حالشان خوش می‌شود. دلشان سبز می‌شود و لبخند را ‌در هوا می‌زنند. از افرادی که بلدند زندگی را شیرین ببینند و تلخی‌ها را نخوانند. افرادی که راهشان را می‌دانند و از آن بهتر به آن اطمینان دارند، و از آن بهتر تر از مسیرشان لذت می‌برند. افرادی که می‌دانند چگونه باید تجربه کنند و از چه باید بدانند. چگونه بخندند و چگونه گریه نکنند. از دیدنِ این افراد متعجب می‌شوم. قبلا من هم همینطور که نه، ولی شبیه به همین‌ها بودم. از دیدن برگِ سبزی دلم غنج می‌‌رفت. نسیمِ صبح، واقعاً مست‌کننده بود. هوای غروب و نارنجی‌های آسمان، دلبری می‌کرد. باران زیبا بود. روزهای تعطیل، عیدهایی بودند برای خودشان. کتاب‌های داستان و داستانی، لذت داشتند. و خدا می‌داند امید وجود داشت. حالا نمی‌دانم چه بر سرِ این‌ها آمده. نمی‌دانم. شاید در باتلاقی از ناامیدی فرو رفته‌ام که تقلای بیش‌ترم، جز فرو رفتن، سودی ندارد. امروز وقتی به چهره‌ام در آینه دقت می‌کردم، در خود فریاد می‌زدم: چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. نمی‌دانید؟ چشم‌ها، زندگی دارند. انرژی دارند. انواعی دارند. احوالی دارند. چشم‌هایم مُرده است. 

  • موافقین ۱۲
  • ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۵
  • Mr. Moradi
up