مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

آقای روحانی؛ 

خودتان بهتر از ما مخالفان دولتِ فرزانه‌تان می‌دانید، که هیچ‌یک از ما همدیگر را نمی‌شناسیم. نه من با جنابتان پدرکشتگی داشته‌ام و نه یامین‌پور و نه حتی رهبر معظم انقلاب. نه شهید چمران و نه دوست‌ندارانِ خردپایه‌ای چون خودم. شما این را می‌دانید که ما انسان‌ها، در کنار هم، می‌شویم ایران؟ می‌شویم ایرانی؟ شما می‌دانید ما انسان‌ها، در کنار یکدیگر وطن را معنی می‌بخشیم؟ شما هیچ می‌دانید که ایران اسلامی، بنایش بر چه استوار است؟ صداقت؟ انتقادپذیری؟ تعصب؟ منفعت‌طلبی؟ ایران اسلامی را می‌شود یکبار  برای ما روخوانی کنید؟ می‌شود یک‌بار انقلاب اسلامی را از ابتدا بازنگری کنید؟ ببینید؟ می‌شود نظام‌ای را که خودتان در شکل‌گیری‌اش تأثیرگذار بوده‌اید را دوست داشته باشید؟ می‌شود متهمش نکنید به سی و هشت سال زندان و اعدام؟ می‌شود؟! بگذریم... 
حال اینکه همه‌ی ما خوب می‌دانیم که جای این سخنان دیگر در این زمان نیست. نقد زیاد است. ایراد زیاد است. مشکل زیاد است. از یادبردن انقلاب هم، زیاد است. از یادبردن گذشته‌ی خویش نیز، بسیار زیاد. از یاد بردن راهنمایی‌های رهبری را چگونه می‌شود توجیه کرد؟ از این هم بگذریم! 
آقای روحانی؛ 
روزهای اولی که در نود و دو آمده بودی، همه خوشحال بودند. این را مستندهایی می‌گویند که فیلم‌های آن زمان را دارند. هرچند رقصیدن و راه‌بندان بیشعوری‌ست ولی مردم، گمان می‌کردند منجی وارد شده است. می‌زدند و می‌رقصیدند. راستش را بخواهید افرادی را هم می‌شناسم که سازشان با حال و هوای روزگار کوک می‌شود. آن روزها می‌گفتند شاید خوب باشد. یادش بخیر. ولی خوش‌بین نبودن به سیاست‌‌های شما، تنها دو چشم می‌خواست که سابقه‌ی آمریکا رو ببیند، سابقه‌ای که در بین مردم، فراموش‌ شده، شاید! 
آقای روحانی؛ 
همه‌ی ما ایرانی‌ها، رئیس‌جمهور منتخب ملتِ عزیزمان را دوست داریم. به او امّیدواریم و از او درخواست‌هایی داریم. درخواست‌هایی که گاها در وعده‌هایتان بوده. و گاها نبوده. در وعده‌هایتان اشتغال بوده که خواست همه‌ی جوانان و بیکارانی است که گاها به نان شب نیز محتاج‌اند. شاید باور نکنید. ولی، به نان شب نیز محتاج‌اند. در وعده‌هایتان آزادی بوده که خواست همه‌ی ما ایرانی‌هاست. البته نه در ابعاد خنده‌داری مثل خیابان کشیدن در پیاده‌روها. یا همان دیوار کشیدن! بلکه آزادی، از آن‌جهت که همانطور به رسانه‌های خودی بها داده می‌شود، به رسانه‌های گاها منتقد نیز بها داده شود. آزادی در آن ابعادی که مردم بتوانند بخواهند. کار بخواهند و نتیجه را ببینند. آزادی از آن جهت، که با کم‌کاری مسئولین، مردم دستشان از زندگی‌کردن، کوتاه نشود. آزادی از آن‌جهت که مردم آزاد باشند برای حفاظت از بیت‌المال و با دست‌درازی‌هایی که به آن می‌شود، برخورد کنند. آزادی را بزرگ‌تر ببینید. در وعده‌هایتان، صد روز و امثالهم را هم گفته‌اید که از آن‌ها عبور می‌کنیم که خودتان کمتر خودتان را انکار کنید. اما، در وعده‌هایتان از رفع دیگر تحریم‌ها، از جمله اقتصادی و بانکی و غیره گفته‌اید. نمی‌دانم شما بهتر می‌دانید یا جناب ظریف. نمی‌دانم جناب ظریف بهتر می‌دانند یا جناب صالحی. راستش نمی‌دانم تحلیل‌گران سیاسی بهتر می‌دانند یا پنج بعلاوه یک. اما یک موردی را که شما باید خوب بدانید، یا اگر خوب می‌دانید، باید خوب‌تر بدانیدش، این است که از چهارساله‌ی گذشته درس کافی به‌همراه داشته باشید. هرچند به‌نظر خیلی از افراد، بدست آوردن این تجربه، قیمت گرانی داشته در حالیکه ما ایرانی‌ها از خیلی ‌قبل‌تر این تجربه را داشته‌ایم. اما به‌هرحال، از تجربه‌ی مضاعفی که در دست دارید، توقع می‌رود خیلی بهتر استفاده کنید. می‌گویند تجربه، بالاتر از علم است. مبادا به نوشته‌های روی کاغذ اعتماد کنید. مبادا صنعت مهم دفاعی و موشکی را شوخی فرض کنید. مبادا و مبادا نقد پرداخت کنید و آمریکا حسابش خالی باشد. 
آقای روحانی؛ 
ما همه با شما همراه خواهیم شد. ما همه به شما مثبت نگاه خواهیم کرد. اگر خودتان این همراهی را بخواهید. اگر متعصبانه، مردم را دو دسته‌ی بنفش و غیربنفش نکنید! دو دسته‌ی حامی و غیرحامی نکنید. دو دسته‌ی شناسنامه‌دار و بی‌شناسنامه نکنید. 
من، این موفقیت در رقابت را، به شما تبریک نمی‌گویم. تبریک و تبریک‌هایم را نگاه خواهم داشت در پایان چهارسال شما. تنها شروع یک دولت تبریک داشته باشد بهتر است؟، یا اینکه پایانش نیز تبریک‌مند و خوش و خرم باشد؟ من تبریکم را نگه میدارم تا در آخر اگر مبارک بود، بگویم «تبریک، مبارکت باشد.» 
آقای روحانی؛ 
مردم دیگر جایی برای عقب‌افتادن کارهایشان ندارند. به داد آنها برسید. داد و درد آن‌ها، بیداد می‌کند. هوای مملکت را داشته باشید. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. 
  • Mr. Moradi

الان می‌شد طوری باشه که از بین خوب و خوب‌تر، عالی رو انتخاب کرده باشیم، و آسوده‌خاطر از اینکه چه کسی میاد، می‌خوابیدیم و نگرانی نمی‌داشتیم؛ 

ولی حالا، بین بد و بدتر، مجبور به انتخابیم. می‌دونیم هرکسی بیاد، بیکاری زیادتر میشه. فساد زیادتر میشه. رکود بیش‌تر میشه. و از نگرانیِ چهارسالِ پیشِ رو، خوابمون نمی‌بره و داریم به تیک‌تاک ساعت و ضربان قلبمون گوش میدیم.

همه‌ی این‌ها، تقصیر ماست. تقصیر ملت شریف ایران. تقصیر مسئولینِ نامسلمون. تقصیر همه‌ی ما. 

  • Mr. Moradi
قراری که با خودم گذاشته بودم بر این بود که دو پست معرفی‌کننده بذارم. حالا نه برای اینکه رأی کسی برگرده. بیش‌تر برای اینکه در آینده بدونم من موضع‌گیری درستی داشتم و ان‌شاالله خواهم داشت! 
اما قرار بهم خورد. البته بهم نخورد. ولی معرفی‌ها در آخر پست جای میگیرن. الان خیلی دوست دارم درباره‌ی چیزی حرف بزنم که مدت‌هاست می‌دونم درسته و نمی‌تونم بگم. افراط. دلیل نگفتنِ حرف‌های خودم، افراطی بود که به شدت دیدم. امشب، به همه‌ی افراط‌ها «به‌درک» میگم. 
در همین خط، کاملا واضح اعلام می‌کنم که من نه نسبت به رئیسی ارادتی دارم و نه روحانی رو منجی می‌دونم. من به تنها کسی که معتقدم، رهبری هست. رهبری که اجازه‌ی به صورت کامل پیدا شدنِ دستورالعمل‌های غرب رو نداد. هرچند و هرچند که خیلی‌ها، خیلی‌ها و خیلی‌ها نادیده گرفتنش. در همین داخل کشور. بسیاری از مسئولینِ ملعون، راهبردهای رهبری رو، چه قبل از مذاکرت، چه در حین مذاکرات و چه بعد از مذاکرات، کاملا، نادیده گرفتن. ولی در خارج از کشور، چه پشت درهای بسته، چه مجالس عمومی، رهبری، نقش اصلی گفت‌وگوها و طرح‌های اون‌هاست! نه ریاست‌جمهوریِ منفعلِ ما. و نه دیپلماسی خنده‌ی ظریف. این رو نمیشه به برخی فهموند. بعضی باور ندارن. به امید خدا به این باور خواهند رسید. منتهی خیلی دیر. که خب، دیگه برای من ذره‌ای، ذره‌ای اهمیت ندارن. 
من انتقاد اصلی‌ای که به مستندها و کلیپ‌های ساخته شده در هر موضوعی دارم، آهنگ پیش‌زمینه‌ای هست که از برای اون‌ها استفاده می‌کنن. این آهنگ‌های معمولا هیجانی، با تاثیر مستقیم روی فکر و ذهن بیننده، اون رو در مسیری هدایت می‌کنه، که سازنده‌ی مستند یا کلیپ در نظر گرفته. من از کنار هیچ‌کدوم از این‌ها به‌سادگی نمیگذرم. به همه‌ی این‌ها دقت دارم. حتی گاهی متن‌های گفته شده در مستند یا کلیپ رو روی کاغذ نوشتم و بارها و بارها خوندم، بدون آهنگِ پیش‌زمینه، تا متن اصلی رو بدون توهماتی که توسط موسیقیِ استفاده شده القا میشه رو بفهمم. یک‌جورایی در برابر این موسیقی‌های هیجانی، بی‌اثر شدم. و تقریباً تأثیر بسیار ناچیزی در هیجانات و تفکر و ذهن من داره. که این حاصلِ یکهویی نیست. این خطاب به اون افرادی که ناشناس و با اسم مستعار و غیره، عرض می‌کردند که من تحت تأثیر فضا و جو ساخته شده قرار دارم! 
مستند فروشنده، که شاید بعضی اسمش رو شنیده باشید و ندیده باشید. شاید هم اصلاً اسمی ازش نشنیده باشید! مهم نیست. مستندها، معمولاً محصولِ تدوین‌شده‌ای هستند از حرف‌های یکسری انسان‌هایی که اسم و رسمشون معتبر و شناس هست. پس در قابل استناد بودنشون، اگر شکی وارد باشه، دیگه «مستند» اسم نمی‌گیرن. این از این. 
همیشه یکسری فکر ذهن من رو مشغول کرده بود. البته این فکر ذهنِ هرکسی رو که با دقت نگاه کنه به الگوریتم چیده شده در داخل کشور و خارج از کشور، درگیر می‌کنه. جدای از اینکه چه فکری هست، باید گفت برای چی هست! و این جز احساس خطر و بوی ناآشنا شنفتن، چی می‌تونه باشه؟ 
من از همه‌ی آینده ناامید شدم. نه با این مستند. بلکه به‌دست مردم. مردمی که باید هر کدوم نگاه فراجناحی و بی‌طرفانه، به همه‌ی قضایا داشته باشن. ولی چی می‌بینیم؟ رفتارهای به‌شدت مسخره و خنده‌دار. از نسل جوانی که باید منشأ اقتدار نظام باشه. از نسل میانسالی که باید تجربه‌ی سال‌های قبل رو به بچه‌های خودش یادآوری کنه. از نسل موسفید کرده‌ای که نباید اجازه‌ی خودبرتر بینی به خودش و جناح خودش بده. من از این افراد چه انتظار مثبتی می‌تونم داشته باشم؟ آیا میشه به این افراد متعصب و افراطی اعتماد کرد؟ به کسی که جز منافعِ زودگذر و نسیه‌ی خودش، به هیچ‌چیز و هیچ‌کس، کوچکترین اهمیتی نمیده. به کسانی که جز خودشون رو حتی انسان نمی‌دونن. این‌ها قابل‌اعتماد هستن؟ کسانی که اسمشون در واقعه‌ی بسیاری از رفتارهای مشکوک، می‌درخشه، میشه اعتماد کرد؟ به کسی که چهارده ماه از وقت مردم رو برای مذاکراتی هدر میده که حتی یک‌سانتریفیوژ هم نمی‌تونه بیش‌تر از حدِ معین‌شده اضافه کنه، میشه اعتماد کرد؟ به کسی که جز به منافع خودش و حزبش، و منافع غربی‌ها، فکر نمی‌کنه میشه اعتماد کرد؟ واقعا میشه به آینده‌ای امید داشت که این انسان‌ها، می‌خوان بسازنش؟ میشه به آینده‌ای امید داشت، که عمداً یا از روی ساده‌لوحی، محدودش کردن؟ میشه به آینده‌ای امید داشت، که قرار شده هرچی بقیه امر کنن، بگیم چشم؟ میشه به آینده‌ای امید داشت؟ من هرگز به کسی که حرف خودش رو یادش میره، به کسی که حرف‌های غربی رو مورد اعتماد می‌دونه - و چوبش رو از همون غربی‌ها میخوره- امید و اعتمادی ندارم. در همین مستند، مصاحبه‌ای رو با دونفر از هم‌وطنانِ گرامی‌مون نشون میدن در شب پیروزی روحانی در انتخابات 92. یکی میگه : «... ولی آمریکا حرفی بزنه پاش وایمیسته.» یکی دیگه میگه : «اگه ما دبه نکنیم امریکا دبه نمی‌کنه!» این‌حرف‌ها از دهن مبارک هم‌وطن‌های گُلمون در میاد. این تفکر رو چه کسی به اون‌ها القا کرده؟ چه کسی به اون‌ها القا کرده که ما بدِ تاریخ هستیم و امریکا قدرت و آقا و کدخدای تاریخ و جهان؟ چه کسی؟ من به اون افراد نمی‌تونم اعتماد و امیدی داشته باشم. و هرکسی هم که امید و اعتماد کنه، امید و اعتمادش از بین میره. همونطور که رفت. در همین چهارسالی که گذشت. 
با همه‌ی این‌ها، من دیگه ذره‌ای به آینده و مملکت‌مون امیدی ندارم. جز ظهور صاحب‌الزمان هیچ راه‌حلی برای حل مشکلات و گره‌های ایجاد شده در دولت یازدهم، که ایشالا گندش رو هفت هشت سال دیگه در میاد، وجود نداره. پس‌فردا چه روحانی رأی بیاره و چه رئیسی، و چه حتی میرسلیم، امریکا کار خودش رو ادامه میده. تنها فرقی که می‌تونم بین‌شون ببینم اینه که روحانی با باج‌ها و امتیازات بزرگ دادن، می‌تونه اعمال امریکایی‌ها و اروپایی‌ها رو کمی، و فقط کمی عقب بندازه و زمان بخره. اما نه رئیسی و نه حتی میرسلیم، اهل دادنِ باج به روباهی مثل امریکا، که هرچقدر چوبش رو بخوریم حقمونه، نیستند. ما ایرانی‌ها خودمون رو درگیر ظاهری کردیم که برامون ساختن. ما ایرانی‌های عزیز خودمون رو درگیر فضایی کردیم که بهمون القا شده. و فضا و رویاها و وعده‌هایی که هیچ‌وقت به محقق شدن نزدیک نمیشن، مگر اینکه تسلیمِ محض باشیم در برابرشون. تازه با تسلیمِ محض شدن و خلع سلاح شدن، فقط و فقط به رویایی که تصور میشه، نزدیک میشیم، و حتی بهش نمی‌رسیم! چرا؟ چون کار و اعتقاد و رسم امریکا همینه. خوش باشیم با همین‌ها؟!
از اونجایی که دیگه به بهبود فکر و دید مردم اعتقادی ندارم، به بهبود فکری که امریکا رو آقای خودش می‌دونه، امیدی ندارم، بسیار علاقه‌مندم که روحانی رأی بیاره! چرا؟ چون این تنها راهی هست که ملت شریف ایران، یادشون میاد که راهِ ما چی بود و راه امریکا چی بود. چون این تنها راهی هست که ملت شریف ما، خواهند فهمید که نیاز دارن به اینکه خودشون باشن و خودشون. تنها راهی هست که ملت شریف ایران، می‌فهمن که سایه‌ی جنگ و تهدید و تحریم، با تسلیم و انفعال و متوقف ‌شدن، حل نمیشه. ملت شریف ایران، هرچی بر سر مبارک ما انسان‌های هم‌وطن بیاید، حقِ مسلّم و غیرقابل تغییرِ ماست. همین! 
+ دیدنِ این مستند بیست‌دقیقه‌ای، و این مستند[ کیفیت 360p - کیفیت 1080p] یکساعت و چهل و پنج دقیقه‌ای، به‌شدت توصیه و تأکید میشه. 
  • Mr. Moradi
  • Mr. Moradi

1. یکسال و نیم پیش، با ماشینِ یکی از دوستان داشتیم از مسابقه‌ای برمی‌گشتیم. بحث شد بین من و ایشون. ایشون می‌گفت «جاهای بهتری هم هست برای زندگی. ایران درست جلو نرفته.» گفتم خب نمیشه که. هرکی بذاره بره چیزی جلو نمیره که. جوابش به این سوال رو یادم نیست. یه‌جایی گفتم دین آدم به‌خطر میفته اونجوری. منظور من مسائل ظاهری نبودش. ولی گفتن که کشورهای مسلمون خوبی هم وجود داره. مالزی رو مثال زد. لبخند زدم. اونم مصداق‌هایی از به‌خطر افتادن دین توی ایران بهم گفت. خیلی واضح! منطق حرفش رو قبول داشتم. [مسئله‌ی حجاب و اینا نبودش‌هااا]
جلسه‌ی آخر قبل از عید بود. همین دوماه پیش. دبیر زبان از سطح و وضع زندگی حرف زده بود. رفیقم بهم گفت «ایران جای موندن نیست. باید رفت.» خیلی محکم بهش گفتم نگو اینجوری. با رفتن مشکلی حل نمیشه.
همین چند هفته‌ی پیش یکی توی اینستا بهم گفت که «اینا دیگه خودشون هم نمی‌دونن دارن چیکار می‌کنن؛ ترجیح میدم درس بخونم بلکه از این کشور عزیز راحت بشم.» این‌بار ولی مخالفت نکردم. سکوت کردم. سکوت. دولتی‌ها؛ قشر دانش‌آموز، اونقدری که شماها تصور می‌کنید خنگ نیست. بعضی‌هاشون می‌فهمن. و بعضی‌هاشون تحمل نمی‌کنن. من به سکوت رسیدم. کم کم به سمت موافقت با این عقیده پیش میرم. زندگیِ انسان، کوتاه‌تر از اونی هست که بخوایم منتظر بمونیم شما وضعیت رو درست کنی!! حال این‌که به قول خودتون مشکل اقتصادی در چهل سال هم حل نمیشه. آقای رئیس‌جمهور، من امروز، بیش‌تر از خودم فهمیدم. ایران، بد جلو رفته. بد جلو بردید. هم شما، هم دولت‌های قبل. برگردونید. ایران رو برگردونید. اگر نمی‌تونید، ما هم نمی‌تونیم!
2. هیچ‌کدوم از جناح‌ها و افراد، این حق رو نباید به خودشون بدن که توهمِ برنده‌شدن داشته باشن. این توهم، خطر ایجاد می‌کنه. خطری که این‌بار چیزی از ایران و ایرانی، باقی نمیذاره. خطاب به کاندیداها : ماده‌ی قابل اشتعال نباشید!
3. بارهای بعد، سعی می‌کنم هر حرفی دارم در وبلاگ خودم بنویسم. برای خودم بنویسم. و از هرگونه بحث با کسانی که نگاهشون به مطالب‌ِ تلگرامی هست و گوششون نزد دشمنِ خونیِ ما، خودداری کنم. هرچند خداروشکر نه از دستِ کسی دلخور شدم و احیاناً کسی هم از دست من دلخور نشد! [شد؟!]
4. نکته‌ی بسیار قابل تأمل و خنده‌داری که گاهی در بحث‌های کامنتی، متوجه‌ش می‌شدم، پس‌زمینه‌ای بود که برخی در پاسخ دادن به من رعایتش می‌کردن. اون هم چیزی نیست به‌جز سن! :) یکی دوبار کاملا قابل تشخیص بود که اصلا کامنت خونده نشده و صرفاً زده‌اند در جاده‌ی خاکی که عاغا شما چرا در این سن خودت رو درگیر می‌کنی؟! :| اولاً کدام سن؟! اگر همون پیش‌فرضِ شما رو فرض کنیم یعنی هیفده، باز هم رقم کمی نیست! دوماً این‌همه پلیس فتا بهتون هشدار داد به‌ هیچ‌چیز در فضای مجازی اعتماد نکنید! والا. سوماً حرف، حرف است. جوابتون رو دادیم، جوابمون رو بدید. پس‌زمینه‌ی سنی هم از کسی برای خودتون نسازید!
5. شورای شهر، جز یک شوخیِ بی‌مزه چیزی نیست. البته تبلیغاتش رو عرض می‌کنم!
6. ان‌شاالله در سه قسمت، شاید هم دو قسمت، خوندنی‌ترین و دیدنی‌ترین هایی که به‌نظرم می‌تونه در فهمِ بهترِ مسائل مؤثر واقع بشه رو خواهم گذاشت.

  • Mr. Moradi

  • موافقین ۲۱
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۸
  • Mr. Moradi

«ترکیب. جایگشت. 2 این سمت باشه با اون سمت فرق داره، پس جایگشته....» با خودم تکرار می‌کردم. درس‌های تکراری رو. سوال‌های آسون کتاب رو. بدون پیچیدگی. بدون درس خوندن. حال نداشتم. زندگی شاید همین لحظه‌های بی‌حالی باشه. که در این‌صورت من امروز زندگی کردم. دیشب از سر ناچاری گرفتم خوابیدم. ناچاری که نه. ولی از سر خستگی شاید! از زبان، حتی یک صفحه نخونده بودم. کلاس‌های کناری می‌گفتن امتحان سخته. و من یک‌صفحه نخونده بودم. ساعت رو پنج و نیم زنگ گذاشته شده بود. یادم نیست بیدار شدم یا نه. فقط یادمه وقتی خاموشش می‌کردم، با خنده در جواب اعتراض مادرم می‌گفتم باشه. خواب خوبی بود. یادم نیست چی بود. ولی خیلی خوب بود. هفت و ده دقیقه بیدار شدم. مستند فروشنده رو گذاشتم روی دانلود. هفت و نیم از خونه زدم بیرون. پیاده. روزهایی که امتحان دارم دوچرخه نمی‌برم. نمی‌دونم چرا! شاید فکر می‌کنم توی راه ممکنه درس بخونم. ولی، نشد. نمیشه. معمولا نمیشه. تخیل اجازه نمیده. همکاری نمی‌کنه. دیروز از شیش تا هفت توی تخیل غوطه‌ور بودم. خونه تنها بودم و از این سر خونه میرفتم تا آخر اتاق‌ها و برمی‌گشتم. شاید بیش‌تر از دویست‌بار این مسیر رو رفته باشم. فکر می‌کردم. تصور می‌کردم. تصوراتی که لحظه به لحظه‌اش می‌تونن به‌شدت مخرّب باشن. که من اثر تخریبی‌ـشون رو حس کردم. تجربه کردم. ولی درس نگرفتم انگار. که یک‌ساعت و نیم به ترسیم آینده‌ی خیالی‌ای پرداختم که محقق شدنش، هم تلاش می‌خواد و هم وضعیتِ فوق‌العاده روان و پویا، که حداقل من در کشور عزیزمون نمی‌بینم!! 

هنوز زنگ رو نزده بودن. ولی کلاس هم رفتیم. ساعت نزدیک هشت و بیست دقیقه بود که دبیر زبان اومد. بدون برگه. داده بود برای تکثیر. ساعت هشت و نیم نماینده کلاس خبر آورد که دستگاه گیر کرده! کلاس منفجر شد از خنده. هفته‌ی پیش هم بخاطر یکی دیگه که وقت کلاسمون رو گرفته بود، امتحان کنسل شده بود. این هفته نمی‌گرفت، دیگه نمی‌تونست. گفت شده زنگ بعد هم شده، امتحان رو میگیرم. آروم گفتم زنگ بعد زیست داریم، عمراً کلاسش رو بهت بده. کلاس باز هم منفجر شد، ولی ضعیف‌تر. هشت و سی و پنج نشده بود، که ورقه‌ها رسید. چهارصفحه. آسون بود. به‌نظر من آسون بود. تنها مشکل لعنتیش این بود که از کلمات ناشناخته استفاده کرده بود و اصلا هم پاسخگو نبود. راستی، کسی جرأت اعتراض هم نداره. من هم مغز خر نخوردم روز آخر برم باهاش در بیفتم و اعتراض کنم بهش!! جواب سوالم رو نداد. گفتم به درک. نگفتم خودکفایی مزخرفه!! خودم فکر کردم و همه رو جواب دادم. بیست نشم، نوزده رو میشم. 

امتحان زبان به‌اندازه‌ی کافی یاخته‌های عصبی‌م رو بهم ریخته بود. دستام می‌لرزید. بحث شده بود بین بچه‌ها که جواب فلان سوال چیه. من از دبیر پرسیده بودم. جوابم درست بود. حالا بچه‌ها هرچقدرم می‌خوان پروفسور باشن و بگن غلطه!! به من چه :| زنگ بعد از زیست، امتحان هنر داشتیم. امتحان هنر که چه عرض کنم. هم سوال و هم جواب رو داشتیم. کِیف میده اینجور امتحانات. وسط امتحان صدای زنگ گوشی اومد. آقای ر. انگار که محموله‌ی صدتنی مواد مخدر رو کشف کرده باشه، از اون سر، کنجکاو اومد این سر و گفت کی گوشی داره؟ بلندتر گفت گوشی کی بود؟ یکی گفت برای دبیر زبانه. خودش داشت از خنده میرفت هوا. برگشت. خندیدم. به‌نظرم اون اتفاق پتانسیلِ این رو داشت که کل سالن بره روی هوا. ولی فکر کنم بچه‌ها حواسشون به آقای ر. نبود. داشتن جواباشون رو چک می‌کردن!! 

نیم‌ساعتی بی‌کار بودیم و بعدش امتحان ریاضی داشتیم. امتحان ریاضی قرار بود آسون باشه. و آسون بود. ولی ریاضی همیشه همراه با استرس هست. حتی اگه قبلش صدبار همون سوال رو عیناً حل کرده باشی. بعد از امتحان اعصابی برام نمونده بود. باید پیاده میرفتم. رفتم. گرم بود. من خسته بودم. با خودم می‌گفتم راحت شدم. ولی زهی خیال باطل. تازه شروع شده بود. شما فکر کنید سختی‌های امتحانات رو میگم. ولی هر روز، پرونده‌های جدیدی برام باز میشه، که نمی‌دونم کِی بسته میشن. من باید تغییر کنم. این هر روز شروع شدنِ چیزی که دیروزش تمومش می‌کنم، خسته‌م کرده. از این همه خواستن و نرسیدن. از این همه خواستن و عادی نشدن. 

من از تموم شدن این سال تحصیلی بیش‌تر از هر سال تحصیلی‌ای ناراحت شدم. تقصیر خودم بود. تقصیر خودم بود که خودم هم نفهمیدم چرا تموم شد و من هنوز آدم نشدم.  

  • Mr. Moradi
up