مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : زندگی...

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

+ یلداتون مبارک :)

  • Mr. Moradi

امروز دفاعی امتحان بود! از پنج‌تا درس ، دو درس رو حتی نگاه هم نکرده بودم :| خدا رحم کرد دقیقاً ... خطر خیلی نزدیک بود :| خداروشکر :) چیزی رو غلط ننوشتم و فکر نمی‌کنم زیاد نمره‌ام از دست بره :) صبح هوا خیلی سرد بود ... استرس هم شدید ... این دوتا اصلاً با هم سازگار نیستن!! نفس آدم بند میاد وقتی بخواد هردوتا رو تحمل کنه :|

:::

چرا من اینطوری‌ام؟؟؟ احمق بفهم ؛ تو همه‌ی اینا رو تابستون قدم زدی ؛ تو دقیقاً به اندازه‌ی همه‌ی تخیلاتت قدم زدی ؛ یاد بیار اون روزِ مضطربِ کذایی رو ... یاد بیار لامصب :| یاد بیار بینِ اون همه مسخره‌بازی ، ذهن‌مشغولی‌های بی‌دلیلت رو ... پس دوباره شروعش نکن :| دوباره روی واقعیت فکر و خیال نکن لعنتی ...

:::

یکی نیست به فُلانی بگه تو چرا اینقدر پیگیر شدی؟ مشکوک میزنه :| اصلاً فکرش رو نمی‌کردم اینقدر بخواد پیگیر بشه!! اَه :| اصن نمی‌تونم تشخیص بدم که چجوری به نفعم هست و چجوری نیست ... :| منم حق دارم این وسط یه ذره به فکر نفعِ خودم باشم خب :)) ولی دیگه از هیچی که بهتر میشه :| فقط یه راه وجود داره که همه‌چی بدتر بشه ، وگرنه بیش‌تر از یه راه هست که می‌تونه وضع رو پایدارتر و بهتر بکنه ... امیدوارم به همون یک راه محدود نشه :دی میدونید؛ با این سن‌ـم حسرت چیزایی رو دارم و واسه چیزایی هیجان‌زده میشم ، که کاملاً بدیهی هست :)) فقط اون زیادی پیگیر بودنش برام تعجب‌برانگیزه :)

+ میدونم که از بند آخر نمیشه چیزِ زیادی فهمید ... نوشتم که ثبتش کرده باشم فقط :دی

  • Mr. Moradi

خداروشکر :) وضعیت سفید هست فعلاً و امیدوارم سفید باقی بمونه!

قرار بود امتحان ترم دفاعی چهارشنبه باشه که موکول شد به آخر تاریخ امتحانات ... هرچند فردا امتحانِ میان‌ترم دفاعی هست و فرقِ چندانی با امتحان ترم نداره از لحاظ اهمیت! چون دبیرمون تا حالا امتحان کتبی نگرفته :| و خیلی جالبه که تا الان نخوندمش!! و فقط شنبه یه نگاهی انداخته بودم به سه چهار درس از دفاعی‌ای که توی یه جلسه داده شد :| بعله! :))

امروز خیلی فشرده شده بود! زنگ اول زبان داشتیم ، امتحان آخر زبان ، یه نمره چیزی رو غلط نوشتم که اصلاً فکر نمی‌کردم غلط باشه!! به من این وظیفه رو نداده بود و من بدونِ هماهنگی یه متن آماده کردم و دادم بهش و خداروشکر نمره‌ام جبران شد و گفت کاملش رو میدم :))‌ و براش جالب بود متنم و وقتی گفت خودت نوشتی؟ در کمال صداقت گفتم نه منبعش ویکی پدیاست! فکر می‌کردم اسمِ ویکی پدیا رو همه شنیدن ولی سه چهار بار گفتم تا متوجه شد که میگم ویکی ، پدیا :| وقتی داشتم متن رو توضیح می‌دادم و ترجمه می‌کردم و صدا و دست‌هام می‌لرزید و دستِ خودم هم نبود! سعی می‌کردم با دست متن رو نشون ندم و با خودکار اشاره کنم :)) من چرا از دبیر بترسم!؟ نه! من از دبیر نمی‌ترسم! این دبیر ، دبیرِ دوست‌داشتنی‌ایه برام ، راستش ایده‌آلِ ذهنیِ خودم از آینده رو قبلاً چیزی در سبک کاریِ دبیرم می‌دیدم :)) هرچند وقتی یادم میاد به عنوان رشته دوم داره حقوق می‌خونه ازش بدم میاد ولی دارم سعی می‌کنم توی ذهنم با مشخصاتِ "رشته اصلی زبان خارجه و رشته دوم یه چیزِ دیگه" ذخیره‌اش کنم :دی فلذا از دبیرم نمی‌ترسم! :دی و این "زبان" هست که برام ترسناکه ، چون فکر می‌کنم چیزی ازش بلد نیستم ولی توی امتحانات و زمان خوندنش نسبتاً حالی‌ـم میشه و خنگ هم نیستم توش :)) فقط استرسش رو دارم :|

زنگ بعد آزمایشگاه بود که بجاش زیست آوردیم و دبیری که هِی میگه عقبیم و عقبیم ، توی یه زنگ ، فقط یه نیم‌صفحه درس داد :|||| هرچند به نفعِ ماست که کمتر امتحان میدیم :دی

زنگ بعد ورزش داشتیم و امتحان :| امتحان ورزش همیشه برام ترسناک بوده و هست!! وقتی گفت بارفیکس همه‌مون خشکمون زد :دی دو هفته قبل گفته بود درازنشست :| هرچند فرقی نداره و توی هردوتاش ضعیفم!! برای انعطاف از چهار نمره ، سه داده!! گفت نرمال بیست و پنج‌ تا برای بارفیکسه!! من آخرین بار پنجم ابتدایی این بارفیکس‌های اصلاح شده رو دیدم و یه‌دونه زدم که همون یه دونه هم غلط بود :| بر خلاف سال‌های قبل از لحاظ آماری شماره‌ی چهارمم و زود نوبتم میشه :دی سه نفرِ قبل من همشون کمتر از بیست تا و گاهاً فقط شیش هفت تا زدن :دی خودمم نمیدونم چجوری ولی 17 تا زدم! فقط ای‌کاش بیش‌تر مقاومت می‌کردم و بیش‌تر می‌زدم ، الان که فکر میکنم تا  20 تا می‌تونستم برم :| جا داشت بهش بگم من وقتی 17 تا زدم که 17 تا مُد نبود :))) والاع!! وقتی 17 تا زدم همه دهنشون باز موند :دی هرچند بعداً چندنفری 25 تا هم زدن! خرخونِ شماره یک (منم خرخونِ شماره دو اصلا!) فقط 5 تا زد ... اشتباهش مثل همون اشتباه کلاس پنجم من بود :) خودش هم میگه دستاش ضعیفه :))‌ از بس درس خوندی/خوندیم دیگه :دی

زنگ آخر قرار بود ریاضی بیاد هم درس بده و هم امتحان بگیره .. درس رو داد و امتحانِ پنج سواله‌ی آسونش رو گرفت ... قرار هم نبود سخت بگیره و خودش رویِ آسونیِ این امتحانش تأکید داشت ... خداروشکر تا این لحظه غلطی از خودم پیدا نکردم و به هیچ‌کدوم از جوابام شک ندارم :دی 

وقتی اومدم خونه ساعت شده بود 3 :| یه کم استراحت و مطالعه‌ی شد 4 :| در واقع چهار و ربع ناهار خوردم :))‌ و تا چشمم رو بستم و باز کردم شد 6 :| خب من کِی دفاعی رو بخونم؟ کِی زیست رو بخونم؟! کِی واقعا؟! :|

  • Mr. Moradi

بخونید نوشته‌ی تصویر رو :) اگر بزرگتر میخواین ببینید تصویر رو : کلیک کنید

:::

صدای اخشابی ، صدای خاطره‌هاست برام! دوست‌داشتنیه بعضی از آهنگ‌هاش ... یهویی شنیدم و گفتم شما هم بشنوید! پس :

بشنوید

  • موافقین ۸
  • ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۰
  • Mr. Moradi

هر ولادتی برای من طعم و خاطره و شکل و شمایلی متفاوت از دیگری دارد ... ولادت صاحب الامر همیشه رنگ و بوی خانه‌ی همکاری را دارد که همیشه پسرکِ خانه در حال دویدن و بازی با هم‌بازی خودش است! یا ولادت امام علی علیه السلام طعم و شکل شمایل روزی از تیرماه را دارد که سال‌ها پیش رفته بودیم در مجلس و محفلی که شاید تصویر روشنی از مراسمش هم یادم نباشد! یا ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها همیشه یاد و خاطره‌ی روز مادری را دارد که برای یک هدیه‌ی دوهزار تومانی ، حدود پانزده هزار تومان ضرر زدیم! و اما ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه آله و امام جعفر صادق علیه السلام همیشه شکل و شمایل و زیبایی و استرسِ یک روز وسطِ امتحانات ترم اول و روز قبل امتحان علوم را دارد که رفتیم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و من فقط صحن را تماشا می‌کردم و سعی می‌کردم به امتحان فکر نکنم! که البته امتحان را هم بیست شدم!! تقریباً همیشه خاطرات این دو ولادتِ مبارک با امتحانات عجین بوده ؛ مگر قبل از مدرسه رفتنم که دقیقاً بخاطرم نیست.

عیدتون مبارک.

+ بشنوید

  • Mr. Moradi

برام جالبه! مطمئنم در هیچ‌جای دیگه‌ای این حجم از بی‌عقلی رو نخواهم دید و حتی شما هم نخواهید دید! خب خیلی خیلی بی‌فکریه این‌کارها!! خیلی بی‌فکریه! من اینجا واقعا روم نمیشه و راحت نیستم وگرنه می‌گفتم دور هم بخندیم :|

الان از اینکه فِلانی به فُلانی گفته یا حتی فرد دیگه‌ای به فُلانی گفته چیزی دستگیرم نمیشه و فایده‌ای نداره! اما اینکه فُلانی فهمیده و بجای موردِ دمِ دستِ خودش ، موردِ دیگه‌ای رو پیشنهاد داده دوتا دلیل می‌تونه داشته باشه : یک اینکه فِلانی از فُلانی خواسته باشه که به مورد‌های دمِ دستِ خودش فکر نکنه و به عبارتی دنبال یه موردِ دیگه بگرده و دوم اینکه فُلانی خودش دیگه حاضر نیست موردِ دمِ دستِ خودش رو پیشنهاد بده ... احتمالات روی اولی در صورتی بیش‌تر خواهد بود که فُلانی از موضوع اصلی خبر نداشته باشه ؛ اما اگه فُلانی از موضوع اصلی خبر پیدا کرده ، احتمالِ دلیل دوم بسیار بیش‌تر خواهد بود که این‌صورت و این‌ترتیب بیش‌تر در معرض پسند و تأیید من واقع میشه! درسته که ما انسان‌ها و من ، اکثر مواقع منفعت‌طلب هستیم و الان درصورتی که دلیل دوم بوده باشه ، به نفع من هست و منم بدم نمیاد که پس از سال‌ها مقداری توجه از روی"یکی" برداشته بشه :دی اما به‌نظرم بهتر بود که فُلانی اصلاً خبر پیدا نکنه ، هرچند این‌گونه آنچنان به سود من نمی‌شد :دی 

+ قرار نیست که از این پست چیزِ خاصی فهمیده بشه :))) خدا کنه خودم بعداً یادم بیاد فِلانی و فُلانی چه‌کسانی هستند و موضوع اصلی چی هست و "یکی" کی هست :| :دی

  • Mr. Moradi

داشتم قدم میزدم ؛ فکر می‌کردم و باورم نمی‌شد ؛ من چجوری اون رو غلط نوشتم؟! اصلاً اون چجوری غلط شد؟! من که اصلاً به اون سوال شک نداشتم! چی شد آخه؟! الکی یه نمره‌ام از دست رفت! زبان رو از 15 ، 14 شدم ... خیلی راحت می‌تونستم نمره کامل رو بگیرم اگه معنی یه کلمه‌ی لعنتی رو اشتباه نمی‌فهمیدم :|

:::

سر راه رفتم سمت آب‌سردکن ... گفتم حالا که اجباراً بخاطر درس عقب مونده‌ی زیست تقویتی رو باید بمونیم ، یه جرعه آب هم بخورم! فوقش پنج دقیقه دیر بشه! رفتم سر کلاس ... دیدم برگه‌های شیمی رو پخش کردن ... هنوز وارد کلاس نشدم که یهو خرخونِ شماره یک :دی[منم خرخونِ شماره‌ی دو اصلاً :دی] بهم گفت آفرین بیست شدی ... برق از سرم پرید ... گفتم برگه‌ام کو؟ رفتم برگه رو گرفتم و نگاه می‌کردم ... بغل‌دستی ندارم ولی اون زنگ یکی اومده بود کنار دستم نشسته بود که 5 شده بود ... یه نفر میخواست واسه‌ی نمره‌ی 19 خودش اعتراض کنه که مثلا 19/5 بشه ، بغل‌دستیم گفت اینو باش ، من پونزده نمره کم دارم ، این واسه نیم نمره داره حرص میخوره :)) هیچی نگفتم و بازم ورقه‌ام رو نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که سر امتحان چقدر سریع به ورقه نگاه کرده بودم که 63/5 رو 63/59 دیده بودم ... به یادم میارم که روز قبل رفتم به دبیر گفتم همچین چیزی رو چقدر کم میکنه؟ و گفت اشکال نداره و مهم نیست ... وقتی الکی دوباره پرسیدم گفت مهم نیست ... اشکال نداره ، زمزمه‌طور گفت بیستی دیگه ...

و امروز که هرکی میومد ورقه‌اش رو نشون بده و نمره‌اش رو بیش‌تر کنه ، وقتی حوصله‌اش سر می‌رفت می‌گفت به مرادی نشون بده اگه درست بود بیا نمره بدم ... :)) آخر زنگ هم برگه سفید آورد که هرکی پیشنهادی داره واسه روش تدریس و امتحان و اینا ، بنویسه ... منم نوشتم : "روندِ کاریِ موجود کافی و مناسب است. شخصاً مشکلی با شیوه‌ی ترم اول ندارم." و زیرش رو امضا زدم :دی

:::

دینی قاعدتاً باید تا آخر درس شیش درس می‌داد ولی تا امروز درس 3 بودیم و امروز نهایتاً تونست درس پنجم رو تموم کنه. قرار بود زنگ سوم و چهارم رو با هم بیاد که فقط تونست زنگ چهارم رو بیاد ، فلذا زنگ سوم بی‌کار بودیم که من سعی کردم بجای فکر و خیال توی این هوایِ فوق‌العاده ، سرم رو با دیدنِ فیلم‌های زبانِ اصلیِ کم کیفیتِ یکی از بچه‌های کلاس گرم کنم :دی 

:::

هوا عالیه! البته تا وقتی عالی بود که سرما نداشت! از تقریباً ظهر که سرد شد دیگه آنچنان دوست‌داشتنی نبود برام! ترسناکه! هوایِ سردِ بادی ترسناکه برام ... ولی قبلش عالی بود! بادهای تندِ بهاریِ خنک عالی بود! عالی! مثل دیروز پریروز که نشستم روی پله‌های بی‌استفاده‌ی یک در ورودی و با خودم می‌گفتم دل که شکستنش صدا نداره! مثل حالا که میگم دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ...

+ هیچ معلوم نیست فیزیک رو چند میشم! این‌بار مطمئناً افتضاحه! فقط امیدوارم خیلی افتضاح نباشه :|

  • Mr. Moradi
up