مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۳۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

اینکه دوزنگ دبیر نداشته باشم و زنگ آخر هم یه دبیری شیک‌طور بیاد یه سری حرف‌های شیک بزنه [و حوصله آدم رو سر ببره] و بعد هم که زنگ بخوره با یه دلیلِ بی‌دلیلی یه ربع تو مدرسه بمونم و بعدش راه بیفتم بی‌دلیل نیست! اینا همه‌ـشون واسه این بود که وقتی دارم میام،  با چشم‌های خودم ببینم و با خودم بگم واقعا حاضر بودم؟ واقعا ترجیح میدادم؟ واقعا؟ و چندمتر جلوتر هم کیفم رو بندازم گوشه پیاده رو و تکیه بدم به درخت و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم ... 

هرکدوم از این موارد اگه چند لحظه حتی، جابه‌جا میشدن، من الان به این موضوع فکر نمی‌کردم... و هیچ‌وقت این تصویر رو توی ذهنم ذخیره نمی‌کردم ...
  • Mr. Moradi

الان اونقدری حالم گرفته هست که اگه شروع کنم به نوشتن و مبهم‌نویسی، حداقل بیست خط راحت می‌نویسم! [انگار که انشاـست :)) ] پس شروع نمی‌کنم و می‌پردازم به یکی از موردها و عقیده‌هایی که شدیدا اذیتم می‌کنه :) 

خیلی‌ها فکر می‌کنن، تجربی، فقط پزشکی هست! خیلییی‌ها! برای مثال همه‌ی کادر مدرسه و دبیرانش و اینا، همه بر این موضوع متفق‌القول هستن! ما چهارتا کلاس تجربی داریم و دو تا ریاضی و بیچاره ریاضی‌ها :))) کلا توجه نسبت به تجربی‌ها خیلی بیش‌تر به نظر می‌رسه ... 

مثلا هرکدوم از معاونین یا مدیر در این مورد حرف میزنه اینطوری میگه که : "در کنار زندگی‌تون، در درس، همه‌ی تلاشتون رو بکنید، تا در نهایت، به هدف اعلی، که پزشکی هست برسید"  :|| یا مثلا دبیر فیزیک بدین شکل گفت : " از الان باید سعی کنین که پزشکی قبول بشید، دیگه غایت و نهایتِ آرزویِ هرکسی پزشکیه دیگه؛ البته نشدید هم نشدید دیگه، چیکار میشه کرد، چیزای دیگه هم رفتین خداروشکر"  :| طوری که انگار همه‌ی دنیا یکطرف قرار داره و پزشکی طرفِ دیگه! ...  یا حتی دبیر عربی ... یا معاون پرورشی! و حالا نه تنها بین این افراد مدرسه؛ که حتی توی افراد جامعه هم اینطوری جا افتاده که تجربی فقط پزشکیه ... که پزشکی بالاترینه! البته نمیخوام بگم پزشکی بد هست و بالا نیست! ولی تجربی فقط پزشکی نیست ... که شغل فقط پزشکی نیست!

 کنکور امسال (95) فقط یک‌نفر رتبه خوبی تونست بیاره از این دبیرستان؛ که 898 کشوری شد!! که این اصلا با ادعاهای مدیرش مطابقت نداره! اینکه فقط یه نفر رتبه بیاره و اونم همچین رتبه‌ای، خلافِ شهرتِ مدرسه‌ست! حداقل اینطور برای من به‌نظر میاد...  بار اول که دیدم فکر میکردم با این رتبه تقریبا نهصد، فوقش می‌تونه داروسازیِ گیلان بره! دانشگاه گیلان خوبه، داروسازی هم؛ ولی در نظر من این رتبه، نمی‌تونست بیش‌تر از این قبول بشه! اما وقتی شنیدم پزشکیِ گیلان قبول شده، خیلی تعجب کردم! اصلا فکرش هم نمی‌کردم با همچین رتبه‌ای بتونه پزشکی گیلان قبول بشه! ولی شد :) به خودم امیدوارتر شدم :)) به خودم که پزشکی گزینه‌یِ اولم نیست! 

اگه شما هم فکر می‌کنید که پزشکی، حتی اگه شد دانشگاه آزادِ شهرک صنعتی!، اولین و آخرین گزینه‌یِ تجربیه، به نظر من اصلا اینطور نیست! از شغل‌های انسانی خوشم نمیاد! وگرنه انسانی آسون‌تر هم بود! چه کنم که نمیشه آینده شغلی رو نادیده گرفت :) 

+ یه کمپین باید راه بیافته با عنوانِ : "نه به پزشکی" :))

  • Mr. Moradi

بی‌تو ای صاحب الزمان ... 

بی‌قرارم هر زمان ... 

از غمِ هجرِ تو من ، دل‌خسته‌ام ... 

:::

+ ای کاش دل‌خستگی‌ـم از غمِ هجرِ صاحب الامرمون بود :(

++ بشنوید

  • Mr. Moradi

روز اول مدرسه، اگه اول ابتدایی نباشی، اونقدرا هم تازه نیست! مخصوصاً برای من که 9 تا از این روزهای اول رو تجربه کردم! بعلاوه امروز 10 تا :)
تویِ همه‌ی این نُه سالی که گذشت، هرگز و هرگز زودتر از شیش و ربع و شیش و نیم سراغ ندارم که بیدار بشم! پارسال که هفت و بیست دقیقه بیدار می‌شدم :)) اما امروز، دیگه مثل قبل نبود :/ ساعت پنج و نیم، بااقتدار بیدار شدم! پنـــج و نیـــم!! نماز رو که خوندم، همینجوری به دیوار و سقف نگاه می‌کردم و آخرین ثانیه‌های تعطیلی رو با تمامِ وجودم، حس می‌کردم :)) بالاخره هفت راه افتادم!
یه اخلاقی که دارم، پول تاکسی و اینجور هزینه‌ها برام قابل قبول نیست! نمیدونم چرا! ناچار باشم میدم ولی کلا بدم میاد بابت راهی که میتونم نیم ساعته برم، تاکسی سوار بشم!
آستینِ گشاد و یقه‌ی مزخرفِ بازِ پیرهن، ناراحت‌کننده‌ترین بخشِ روزِ اول بود! آخه چرا وقتی هزینه‌ش رو میدیم، اینقدر جنسِ مزخرف تحویل می‌گیریم!
بیشتر از شیش ماه بود که هفتِ صبحِ آسمون رو ندیدم :)) هرچند همش به خودم می‌گفتم که الان همون هشتِ قدیمه دیگه! هفت کجا بود :))
بچه مدرسه‌ای‌های ابتدایی و مخصوصا اول و دوم، خیلی دیدنی‌ان! اینقدر با ذوق و شوق راه میرن آدم دوست داره توی همون سن، نگهشون داره تا این لحظاتشون از بین نره :)
جالب‌ترین تصویری که از امروز دیدم، مربوط میشه به لحظه‌ای که یه دبیرستانی منتظرِ پر شدنِ اتوبوس بود، قرآنِ جیبیِ خودش رو داشت می‌خوند و واقعا چه صحنه‌ای از این قشنگ‌تر؟ ای‌کاش عکاسی اونطرفا بود که این صحنه رو ثبت می‌کرد :)
بیست دقیقه بیش‌تر طول نکشید مسیرم :) ، عطر خاصی هم چند لحظه‌ای به مشامم رسید که حس کردم، همین عطر رو چندین سال پیش، همون اول ابتدایی، شنفته بودمش! هرچند که نمیدونم مالِ عطرفروشیِ سر خیابون بود یا مال لباس بچه‌ای که از اون طرف رد می‌شد :) هوا هم عالی بود اون ساعت! عالی :)
وقتی رسیدم، تنها چیزی که توجهِ آدم رو جلب می‌کرد بوی تند فلافل و کتلتی بود که داشتن درست می‌کردن تا در زنگ‌های بعدی بفروشنش!! خوب هم فروش دارن این بوفه‌های مدارس!!
یکساعت بعد از اینکه رسیدم، زنگ رو زدن!! یه‌سری مراسم اجرا کردن و یه‌سری افراد از جمله شهردار و عضو شورای شهر رو که توی همین مدرسه درس خونده بودن، دعوت کردن که بیان و حرف بزنن که بعد از حرف زدنِ یکی دونفر، به لطفِ بارش رحمت الهی، از خیرِ حرف زدنِ بقیه کوتاه اومدن و ساعت و نه و نیم، بعد از یه ربع گشتن، کلاسم رو پیدا کردم! درحالی که دونقطه خطِ‌صاف‌طور به میزِ ردیفِ اولی نگاه می‌کردم که در نهایتِ تعجب، هیچ‌کس تصاحبش نکرده بود! من و رفیقم تصاحبش کردیم :))
بخاطرِ یه‌سری ساخت و ساز و بازسازی‌ها، مقدار زیادی خاک و گچ در هوا غوطه‌ور بود! که این اصلا مهم نیست! ولی اینکه همه‌ی میز و زمین و صندلی، پر از خاک شده، اصلا جالب نبود :|
یه نفر هم تو کلاس بود که اسمش "فاران" بود! من که تا حالا نشنیده بودم همچین اسمی رو! :|
یه زنگ که هیچ‌کس نیومد و ما بیکار بودیم کاملاً ... زنگ بعد دبیر فارسی اومد که آدم خوبی به‌نظر میومد و روشِ نامعقولی برای تدریس و امتحان نداشت :) دبیر ریاضی هم همینطور :)
در کل روزِ اول، بد نبود! :)

+ البته دیگه حرفی از دل‌دردهای استرسی‌م نزدم که جوِّ پست عوض نشه :|

  • Mr. Moradi

طبق دعوتِ بهار، چالشانه‌طور، این پست رو نوشتم :

بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!
:::
اولین خاطره‌ای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بود! که ساعت هشت شب که دیگه اون موقع پاییز بود و تاریک بود هوا، داشتم با دوچرخه و مامانم از پارک میرفتیم خونه، که خب سخت بود سرعتِ خودمو با بقیه که پیاده بودن یکی کنم، داشتم جلو جلو میرفتم که یه آقایی که توی تاریکی حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم، بهم گفت آرومتر برو با مادرت بیا [یا یه همچین چیزی] :| آخه یکی هم نبود بگه به تو چه :/ خب از اون موقع دیگه یه فوبیایی دارم اونم اینه که توی تاریکی و حتی غیرتاریکی از یه جای خلوت بدم میاد رد شم! نمیترسما:/ بدم میاد :| [شما بخونید : میترسم :دی]
یه خاطره‌ی دیگه هم یادمه که خیلی قدیمیه، چون قبل از اینکه مدرسه هم برم، خیلی اوقات بهش فکر می‌کردم؛ اونم اینه که با خانواده رفته بودیم شهربازی؛ داداشم که چندسالی بزرگتره اونقدر اصرار کرده بود که این سفینه رو سوار بشه که بالاخره بابام راضی شد باهاش بره ... مامانم مثلا من رو گول زده بود و من رو برده بود، برام بستنی قیفی خریده بود، بستنی‌ش هم صورتی بود و فکر کنم با طعمِ توت‌فرنگی :)) خب من که حسم قوی بود و می‌دونستم که چه خبره، ولی خب بستنی‌ش خوشمزه بود :| چیزی که یادمه و آزارم میده اینه که وقتی میخواستیم برگردیم و من فهمیدم، مقداری از بستنی که باقی مونده بود رو پرت کردم کناری [که این قسمتش خیلی واضح یادمه که با دست راست پرتش کردم سمتِ چپ!] کلا بچه مزخرفی بودم :|| خودمم بدم میاد از بچگیم! [الان که به این خاطره فکر می‌کنم می‌بینم من با اون بستنی خیلی بیشتر سود کرده بودم تا داداشم با اون سفینه! سفینه‌ای که جز سرگیجه و حالت تهوع، سودی براش نداشت :دی]
:::
یکی از گزینه‌های چالش هم این بود که آتیش زدنِ مدرسه در ازای دوماه نتِ مفتی! الان این نتِ مفتی رو صاب‌چالش تضمین می‌کنه؟ :)) اگه مدرسه‌مون در این حد قدیمی نبود که حتی ویکی پدیا هم داره، حتما این گزینه رو انتخاب می‌کردم :)))
:::
اینم عکس از پنل مدیریت :

* بعضی از دوستان، وقتی از پنل عکس میذارن، همه‌ی جعبه‌ها رو می‌بندن به جز آمار :)) چی بشه خب؟! البته واضحه نظرات خصوصی باید بسته باشه! 

  • Mr. Moradi

دیشب آخرین شبی بود که میتونستم بدونِ دغدغه بخوابم، هرچند که نخوابیدم! دیشب آخرین شبی بود که میتونستم بدونِ استرس، به آهنگ‌هایی که نُت به نُتِش برام تکراریه رو برای بارِ صد و یکم، گوش بدم و باهاش تو دلم، بی‌صدا‌، گریه کنم! دیشب آخرین شبی بود که می‌شد گوش سپرد به رادیو و داستان‌های شبانه‌اش رو همراه شد. دیشب آخرین شبی بود که شب بود! که می‌شد با آرامش باشه! هرچند که نبود!
امروز صبح، آخرین صبحی بود که می‌تونستم بیش‌تر بخوابم! که هرچند نخوابیدم! که می‌تونستم به خوابی که دیدم، بجایِ تو راهِ مدرسه، بجایِ راهروهای مدرسه، بجای وسطِ پله‌ها، همینجا توی اتاق، فکر کنم؛ فکر کنم و خودم رو آزار بدم و تک به تکِ ثانیه‌ها رو همراه بشم با خیالِ همیشگی‌م! امروز آخرین صبحی بود که می‌تونستم خوب شروعش کنم، هرچند که هیچ‌کدوم از این صبح‌ها رو خوب شروع نکردم ... امروز آخرین روزی بود که می‌تونستم با خیالِ راحت، یه مجله باز کنم و بخونم و بخونم و بخونم! هرچند که نخوندم!
امروز آخرین روزی بود، که می‌تونستم دوساعت راه برم و فکر کنم و هِی راهِ خودم رو دورتر کنم تا شاید بتونم بیش‌تر برای خودم، داستان‌سازی کنم! امروز آخرین روز بود!
آخرین روز، خداحافظ!
:::
نفس به نفسم با بغض همراهه! نه فقط برای اینکه مدرسه‌ها فردا رأس ساعتِ 7:30 شروع میشه! بلکه برای اینکه هنوز با خودم، درگیرم! برای اینکه هنوز نمی‌تونم حواسم رو جمع کنم! برای اینکه هنوز دو دو تایِ من، چهارتا نمیشه! شاید هیچ‌وقت هم نشه! شاید هم نیازی نباشه چهارتا بشه ...
تسلیت به همه مدرسه‌ای‌ها :دی
هنوز دفتر نخریدم! فقط چهارتا شصت برگ گرفتم و یه هشتاد از پارسال ... شاید هم واسه این نخریدم که نمیدونم کدوم دبیرا دفتر میخوان و کدوما نه :دی

+ الان که اینترنت درستی ندارم، میفهمم 26 تا وبلاگِ نخونده یعنی چی :دی حالا همشونم چالش میذارن :/

  • Mr. Moradi
up