مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۳۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بدبختی یعنی اینکه خوشبختیِ مردم به چشمت بیاد ... برات برجسته باشه و کاملا حسش کنی! بدبختی یعنی بقیه رو خوشبخت ببینی! نه اینکه فقط تو ببینی‌هااا! اینکه واقعا خوشبخت باشن!! 

:::

میگن که خانوما میتونن به دو مورد همزمان فکر کنن! کجان اونایی که اینو می‌گفتن؟ من الان به هفت مورد همزمان داشتم فکر می‌کردم! سردرد گرفتم از بس فکر کردم ‌... دوست دارم چند مورد رو بگم : 1- به ده تومنی که لازم دارم و نمیدونم از کدوم گوری بدستش بیارم 2- به اینکه آیا ارزشش رو داشت همه‌ی پولم رو برای ثبت نامش دادم؟! 3- به کاپشنی که تو مدرسه جا گذاشتم 4- به چگونگی در رفتن و شرکت نکردن توی کلاس تقویتی فردا 5- به چگونگیِ قانع کردن معاون درباره کلاس تقویتی 6- به اینکه فردا چجوری دوچرخه رو تحویل بگیرم؟! 7- و همون فکرِ همیشگی! بعلاوه اینکه ملت چجوری این حجم از خوشبختی رو تحمل می‌کنن؟ و من نیز چجوری این حجم از خستگی و بیچارگی و بی‌راه‌ِ حلی رو؟ 

*شاید مورد 4 و 5 شبیه به نظر بیان! ولی کاملا با هم فرق دارن!

:::

میدونم منظورم کامل نرسیده توی بند اول و یا تیکه‌ای از بند دوم، موردِ هفتم؛ ولی واضح‌تر هم نمیشه گفت...

+ التماس دعا 

  • Mr. Moradi

الان یک لحظه یادِ محرمِ پارسال افتادم ... روز به روزش ... لحظه به لحظه‌اش! تاسوعا و عاشوراش ... وایِ من! یعنی جداً یکسال شد؟ یکسالی که نتونستم کنترل ذهنم رو داشته باشم؟ محرم پارسال، شرمنده بودم! می‌دونم خیلی مسخره‌ست ... ولی حتی وقتی که توی مسجد بودم و وسطِ روضه، باز هم فکرم جایی نبود که باید می‌بود! من بد کردم ... به خودم ... خیلی زیاد ... به اندازه 300 و خورده‌ای روز! با انواع و اقسامِ شکنجه‌ها!! چه شکنجه‌ای بدتر از اینه که نتونی تمرکز کنی؟ که نتونی اختیارِ فکرت رو داشته باشی؟ من خیلی بد کردم ... 

میدونید؟ تصورش خیلی سخته که ببینین، پارسال تا امسال، ذره‌ای توی فکرتون تغییری ایجاد نشده! شاید جزئیات عوض شده باشه، ولی همون چارچوب! همون خواسته!همون اعتقاد ... خیلی سخته که ببینی پارسال دقیقا همونجایی بودی که الان هستی! فقط پیرتر شدی... فقط قلبت بیشتر تیر می‌کشه... فقط دردت بیشتر شده... هیچی هم عوض نشده ... خیلی سخته که تکون نخورده باشی از روی خواسته‌ات... چرا؟ واقعا چرا من اینقدر کله‌شق‌ـم؟ من چرا حتی اونقدر شجاعت ندارم که بخوام ازت خدا؟ پس چرا جرئتِ گفتن ندارم؟ وایِ من!

  • موافقین ۱۶
  • ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۱
  • Mr. Moradi

امروز باید انشا می‌خوندیم! این یه هفته هیچی ننوشته بودم! موضوع آزاد بود... دیشب شروع کردم و با موضوعِ "نوشتن" چهارصفحه نوشتم :| امروز که زنگ آخر رسید و شروع کردن به خوندنِ انشا، منم شروع کردم به پاکنویس و مقداری هم کوتاه کردنش! دونفر اول رو 17 داد! البته رعایت نکرده بودن یه‌سری چیزایِ مسخره رو! مثلا یکی یک خط رو محاوره میگفت و یه بند رو معیار و کتابی! کلا قاطی پاتی بودن :) یکی هم داد نوزده ... یکی هم به‌نظرم خوب نوشته بود و داد 20 ... منم تقریبا کارم تموم شده بود و تونسته بودم یه صفحه کمترش کنم و به سه صفحه برسونم :)) 

شروع که کردم به خوندن، بند اول رو کامل نکرده بودم که دبیر شروع کرد به توضیحِ اینکه :  «نگارش بهترین و مفیدترین درس شماست» و اندر فواید این کتاب گفت و گفت و گفت! البته بیش‌تر از کتاب، از نوشتن گفت و ضرورت‌هاش :) 
شروع کردم به خوندن و از اونجایی که بند به بند نوشته بودم، تسلط داشتم روی نوشته‌ام و حتی چند کلمه‌ای اضافه‌تر و یا بهتر از چیزی که نوشته بودم گفتم :)) دقیقا نمیدونم از کجای انشام خوشش اومد ... از کلمه‌هام یا کوتاهیِ جمله‌هام یا رعایت نکات نگارشی و یا شاید هم موضوعِ متفاوتش :)) به هرصورت بیست داد! الکی مثلا منم انشام خوبه :) ولی امروز فهمیدم کسی که زیاد نوشته باشه، انشانویسی‌ـش خودکار خوب میشه! حداقل بلد میشه که چجوری بنویسه که نمره‌اش رو بگیره :)) 
:::
کلاس تقویتی گذاشتن و میگن که اجباریه ... به آموزش پرورش قول دادن که رشدِ 20 درصدی داشته باشن =)) خدایا یه آرامشی به من بده و یه عقلی به اینا... 
خیلی از حرف‌زدنم با معاونا خوشم میاد! راحت دلیلاشون رو باطل می‌کنم :)) فقط می‌تونن بگن که :«این روشِ ماست و جزو برنامه‌ی ماست!» وگرنه از راه منطقی نمی‌تونن من رو قانع کنن! منم به این زودیا تسلیم نمیشم! یکی هم همون لحظه قیمتای تقویتی رو پرسید و معاونه گفت درسی چهل تومن، خب نمیدونم اینا چجوری اومدن دهم که ضربشون اینقدر ضعیفه! منم گفتم چرا باید بخاطر حل چارتا تمرین که خودمم می‌تونم حلشون کنم، صد و شصت بدم آخه؟ اصلا نیازی نیست! اصلا! برمیگرده میگه : «میدونی کلاسای بیرون قیمتش چقدره؟»! منم میگم که «خیلی زیاده! خیلی! ولی من که نمیرم!!» آخرش هم گفت که فعلا شرکت کن، بعدا درباره‌اش حرف می‌زنیم :/ من که شرکت نمی‌کنم! هرچه بادا باد :| والا! 
:::
یه دکه‌ای هست در چهار فصلِ سال موسیقی میذاره ... الان که به محرم رسیدیم، نوحه‌های قطری رو گذاشته ... فکر می‌کنید عکس‌العمل یک بچه (بخونید گودزیلا) در برابر این نوحه چیه؟ :| به‌نظرتون چقدر مسخره‌ست که با نوحه برقصه؟ بله، با نوحه می‌رقصیده ... اگه خسته نبودم، جلوی والدین‌ـش میزدم پسِ کله‌اش! :/ گودزیلاـگری هم حدی داره دیگه :|
  • Mr. Moradi

هیچ‌وقت نگفتم هورااا و هیچ‌وقت هم با این جمله "دست و جیغ و هورا" ارتباط نگرفتم! هیچ‌وقت هم نگفتمشون حتی امروز! فقط جا داره که بگم! 

نشونه‌های خدا برای من، همیشه زیاد بودن ... امروز از همون ثانیه‌یِ اول که راه افتادم، با خودم گفتم ای‌کاش بجای اینجور قرعه‌کشی‌ها یه قرعه کشی به‌خواست خدا برگزار می‌کردن که برنده‌هاش می‌تونستن مهره‌های زندگیشون رو خودشون بچینن... که برنده‌هاش اختیار داشتن انتخاب کنن ... که برنده‌هاش می‌تونستن خواب‌هاشون رو عملی کنن ... تک تکِ ثانیه‌ها رو به همین فکر می‌کردم! و اگه برگه نگرفته بودم شاید حتی حاضر هم نمی‌شدم ... امروز هم نشونه‌های خدا همه جا بودن ... نشونه‌هایی که بهم می‌گفتن حق داری حسرت بخوری! و نشونه‌هایی، از جمله کم‌شنوایی که کنارِ من بود و داشت توی گوشم فریاد می‌زد که چرا شکر نمی‌کنی؟ چرا؟ 

من شکر نمی‌کنم؟ قطعا نه به اندازه‌ای که لایق خدا باشه! نه اصلا! ولی فکر می‌کنم همین‌که تا الان در ظاهرم نشونه‌ای از حسرت دیده نمی‌شه، خودش یه نوع شکر عملیه! نه؟ همینکه تا عمر دارم خودم می‌سوزم و خودم می‌سازم، همین یه نوع شکر عملیه! همینکه هیچ‌وقت، هیچ‌کس من رو نمی‌فهمه و من تحمل می‌کنم، یه نوع شکرِ عملیه! من اینطور فکر می‌کنم! نشونه‌های خدا، همه‌ی لحظات بودن ... جلوی چشمام رژه می‌رفتن و من فقط فکر می‌کردم که ای کاش می‌شد کاری کرد... ای‌کاش بعضی ثانیه‌ها، بعضی روزها، بعضی گذشته ها و بعضی سرنوشت‌ها تغییرپذیر بودن... که نیستن .. و من راضی‌ـم و نمی‌تونم ناراضی باشم! 

هرچند گفته‌ی اصلی نوشته‌های بالا بودن، اما نکته‌ای که جا داره براش بگم هورااا، برنده شدنم هست در همایشِ پیاده‌روی‌ای که به مناسبت هفته ناجا برگزار شد و هرچند من خونه‌ام در مقصدِ پیاده‌روی بود و امکانش نبود به مبدأ برم و دوباره از اونجا برگردم همینجا، ولی برای اینکه دروغ نشده باشه، مقداری خیابون‌های اطراف رو در حد ممکن، متر کردم :)) و چی برنده شدم؟ دوچرخه :))) و جا داره که بگم من کلِ بچگی‌ـم و سن قبل از 11 سالم با دوچرخه گذشت و حتی تا 14 سالگی هم به عنوان یه تفریحِ سالم ازش استفاده کردم :دی ولی خب دوچرخه‌ای که داشتم دو سه سالی هست که لاستیکِ عقبش ترکیده!! و دیگه حس می‌کردم کوچیک هم شده و همین الان هم در انباری داره خاک می‌خوره و با خودش میگه : نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل‌آزار، یا یه همچون چیزی! :)) 

نمیشه گفت خوشحال نیستم... ولی امروز و نشونه‌هاش از جلویِ چشمم کنار نمیره... که چقدر می‌تونست لحظه‌ها بهتر باشه، حتی بدون دوچرخه!

+ جا داره یادی کنم از همشهریِ خوبم، که نمی‌دونم ایشون هم حضور داشتن یا نه :) 

++ الان تحویل ندادن! سیزدهم تحویل میدن :)

+++ همین الان هم بارون شروع شد و من حس می‌کنم همین بارون هم نشونه‌ایه که خیلی با آرامش داره بهم میگه : مبارکت باشه! فعلا به همین دلت خوش باشه، از اون چیزی که خودت میخوای خبری نیست :))) 

++++ امروز خیلی محسوس‌تر فهمیدم که چی می‌خوام و چرا! ولی دیگه نمی‌خوام توی ذهنم بسطش بدم [... بزرگش کنم] :)

  • Mr. Moradi

خوابی که دیشب دیدم خیلی پیچیده بود؛ یعنی طوری بود که الان دقیقا یادم نمیاد که فلانی چرا دیوونه شده بود و در اثر این دیوونگی، چه حرکتی انجام داده بود (چه چیزی رو فنا کرده بود یا از بین برده بود) که میخواستیم ببریمش تیمارستان(الان دقیقا یادم نمیاد تیمارستان بود یا جای دیگه! ولی تیمارستان مناسب‌ترین گزینه‌ست :دی)  و اون از ما پنج ساعت وقت می‌خواست! دیوونه بود دیگه! یک دقیقه‌ هم تخفیف نداد! اما قسمت خوبش وقتی بود که ما (یعنی من و تو!) رفته بودیم غذا بخریم! (کلا تو خواب‌هام یکی دوبار بیشتر غذا نخریدم!) و خب تو لج کرده بودی که نمیدونم فلان مدل ساندویچ  رو می‌خوای و خب قیمتشم شده بود پنج تومن! که فروشگاهش هم دوتومن ورودی داشت :))) نمیدونم چه مدلش بود که ورودی میگرفت! :| به هرحال آخرش هم اون ساندویچ رو پیدا نکردیم و حتی همدیگه رو هم گم کرده بودیم! گم شدن یا گم کردن توی خواب فاجعه‌ست :)) و من همچنان که بیخیالِ پنج تومنم شده بودم، داشتم با عصبانیت بر می‌گشتم ... آخرین تصویری که یادمه اینه که عصبی بر می‌گشتم! و خب خواب رو کاملا باور کرده بودم! اینکه تو راه تیمارستان بودیم :دی و حتی اینکه گرسنمه و در به در دنبال غذائیم! و کاملا باورم شده بود که هستی! وقتی بیدار شدم، نگاهم رو دیوار بود... با خودم گفتم الان حتما زندگی‌ـم عوض شده... الان دیگه معجزه‌طوری باید باشه! اما خوب شد جلوم ظاهر نشدی! چون آخرین حرفی که از خودم تو خواب یادمه اینه که : اگه دستم بهت برسه ... 

دوست دارم خواب‌هایی که اینطورین! که پیچیده‌ان... :) 

+ یه مدت خواب‌های تکراری می‌دیدم، ولی چند وقتیه که ورژنِ جدیدِ خواب‌هام رسیده :) بعضی‌ـشون خیلی ترسناکن :/ ولی بعضیاشون هم دوست‌داشتنی هستن :) 

++ از اون خواب‌های فانتزی بود! مثلا نوشابه می‌خوردیم ولی بجای نوشابه شکلاتِ آب شده توی بطری‌ـش بود :|| یه قسمت‌‌هایی هم یادم رفته ... 

+++ نمیدونم از خواب‌هام بنویسم یا نه! نوشتنش رو دوست دارم ولی منتشر شدنش رو نه :|

++++ توی این خواب، اتفاق زیاد افتاد، فقط چند دقیقه‌ی آخرش درباره‌ی چیزی بود که نوشتم! ولی چقدر همین قسمتِ کوتاه برجسته‌تر از بقیه بود! خیلی برجسته‌تر! 

  • Mr. Moradi

زنگ فیزیک که تموم شده بود و همه‌ـمون منتظر بودیم که زنگ ما رو هم بزنن و ما هم بریم، که دبیر فیزیک، گوشی بدست گفت امشب ده شب بارون شروع میشه ... خندیدم و گفتم شاید ... دوباره با گوشیش کار کرد و گفت امشب ساعت ده بارون شروع میشه تا پنج روز ... این بار شدیدتر خندیدم و گفتم ایشالا :)) همینجوری که سرش رو تکون می‌داد و منتظرِ زنگ بود، دوباره گفت از ده شب شروع میشه، تا پنج روز هم ادامه داره؛ این پنج رو با تاکید گفت و با دستش هم پنج رو نشون داد ... من که میدونستم از این نرم افزارای هواشناسیِ خارجکیه، این‌بار هم لبخند زدم و گفتم هوا هم که ابریه، حتما همینطوره :)) و خب زنگ هم خورد و ما هم اومدیم ... الان که دوساعت تا ده شب مونده بود، بارون شروع شده و شدید هم شده تا الان ... دارم دبیرم رو تصور می‌کنم که یه لیوان چاییِ داغ دستشه و با خودش میگه : امشب ساعتِ ده بارون شروع میشه تا پنج روز هم ادامه داره ... 

خدایا شکرت :)

  • Mr. Moradi

مثلا همه‌چی تموم شده باشه، مثلا دیگه نیازی نباشه که به خودم زحمت بدم تا بخوام داستان‌سازی کنم! زندگیم بشه داستان‌هایی که هم‌سنِ خودم، عمر دارن ... مثلا دیگه قرار نباشه که با خودم حرف بزنم ... که دیگه قرار نباشه راه برم تا بتونم بهتر فکر کنم ... که دیگه قرار نباشه با هرکسی یا هرچیزی یا هراتفاقی برخورد می‌کنم، اون رو تلنگری درباره‌ی تو بدونم ... یا مثلا دیگه تو وبلاگم نخوام با کمکِ ابهام، مخفی‌ـت کنم ... نخوام که اسم نبرم! نخوام که نباشی ... و یا مثلا دیگه هِی نگم چقدر خسته‌ام ... هِی نفس عمیق نکشم ... هِی حواسم سرِ کتاب یا مجله یا وبلاگ خوندن پرت نشه ... یا دیگه یادم نره که چی می‌خواستم بگم و بنویسم! یا مثلا همیشه ده تا پست برای یه روز داشته باشم!! دیگه از مدرسه ننویسم! در عوض تو، تکراری‌ترینِ روزهام باشی ... در عوض نقطه مشترک‌ِ همه‌ی پست‌هام ... در عوض نقطه مشترکِ همه‌ی خوابام ... و دیگر واقعا هیچ! هیچی نمی‌مونه که خواستنی‌تر باشه! هیچیِ هیچی! اینا توهم‌ـه؟ نمی‌دونم! ولی توهمِ خوبیه! توهمی که باهاش زندگی کردم! که یکساله که هیچ روزی نبوده که متوهم نباشم!!

:::
سنگ رو که پرت میکنم، رفیقم میگه : «دیوونه شدی‌هااا،ننداز بابا، میزنی به کله فلانی!» میگم : «اینجا بزرگه، اونقدری هم جاها هست که هرچی هم محکم بندازم، به کسی ضرری نمیزنه! ولی قشنگ عصبانیتم خالی میشه! همیشه که قرار نیست دستم رو بکوبم به دیوار! اصلا تو چه میفهمی؟» 
و خب پوکرفیس‌طور نگاهم کرد!  :)) جالبه که آدرس اینجا رو هم اتفاقی داره ولی خیلی وقته که نخونده! از حرفاش مشخصه که نخونده :دی
:::
+ مبهم شده باز دوباره :))
  • Mr. Moradi
up