مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : زندگی...

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

شب دیگه بدونِ پتو نمیشه خوابید ؛ صبح با صدایِ گرفته بیدار میشی ؛ هنوز ساعت 19:20 هم نشده که خورشید، آفتابش رو ازمون میگیره ؛ ساعت‌ها رو هم امشب باید یکساعت بیاریم عقب! ؛ اینا همه‌اش داره این رو نشون میده که پاییز اومده ؛ که مهر اومده ؛ که مدرسه شروع شده :( نفسم تنگِ تنگه! من هنوز حسابم رو با خودم صاف نکردم! من هنوز تابستونم رو سَر نکردم :(

غروب تا مدرسه‌ام پیاده رفتم که ببینم چقدر طول می‌کشه ؛ دیدم یه پوسترِ بزرگ چسبوندن برای معدل‌های برترِ پارسالشون :/ چه دوم دبیرستانی‌هاش چه پیش‌دانشگاهی ؛ هیچکدوم معدلشون 20 نشده بود :/ بالاترین معدلشون 19/72 بود :// قشنگ یه حسی بهم گفت که دبیرای اینجا همه‌شون از این دبیرای مسخره و بیشعورن :/ امیدوارم اینطور نباشه! [حس می‌کنم فقط میخوان یه مشت خرخون تحویلِ جامعه بدن!!]

:::

امسال که ما تهران نمیریم ، دوتا از فامیل‌هامون ما رو دعوت کردن :// یکی‌شون که بی‌تعارف میگه بیاین یه هفته بمونین :// اون یکی هم میگه پنج‌شنبه و جمعه بیاین که بیکارم ، خوش میگذره :|||| لازمه که بگم تا حالا خونه‌شون نرفتیم؟ :))) البته همین خرداد، یه روز رفتیم خونه همین اولی که میگه بیاین یه هفته بمونین :)) خدایی خوش گذشت! ؛ لامصب دقیقاً همین الان که در جنگ که نه! در حالتِ آماده باش به سر می‌بریم باید دعوت کنن؟! :دی هرچــــند هرکی ندونه ، من می‌دونم که چرا دعوت کردن و متنفرم از دلیلشون :| ولی بازم خوش میگذشت به هر صورت :))

:::

+ همین دیگه! :)

  • Mr. Moradi

از پیامبر (ص) حدیث داریم که : "زمین هیچگاه از حجت خدا خالی نخواهد بود، و هرکس که امامِ عصرِ خود را نشناسد، به مرگ‌ِ جاهلیت مرده است"، با این حدیث؛ حضرت زهرا سلام الله علیها، که بعد از پیامبر زنده بودند، اعوذ بالله، بعد از فوت پیامبر صلی الله، امام عصر خودشون رو نشناخته بودند؟ یا اگر، امام، کسی غیر از علی بود، پس چرا هیچ بیعتی توسط حضرت انجام نشده؟ 

[بخشی از سخنان حجت‌الاسلام والمسلمین فرحزاد در برنامه دیروزِ سمت خدا] [نقل به مضمون!] 

مثالِ قشنگیه :) 

عیدتون مبارک باشه :) 

  • Mr. Moradi

+ اگه بود، همه چی بهتر که نه، خیلی بهتر می‌شد! 

_ مثلا چیکار میخواست بکنه؟ چی رو میتونست تغییر بده؟ چطوری همه چی بهتر می‌شد؟ 

+ خود به خود!... همه‌چی "خود به خود"  بهتر که نه، خیلی بهتر می‌شد ... همه‌چی خود به خود خیلی بهتر می‌بود ... اینطور نیست؟ 

_ چرا، همینطوره :|

::::

مکالمه‌ی نیمه‌شبیِ خودم با خودم :/ چقدر منطقی قانع می‌شم که باید می‌بود :|

+ همه‌چی آرومه! من چقدر خوشحالم! :/

  • موافقین ۳
  • ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۳
  • Mr. Moradi

من در یک زمینه، البته نه فقط همین یک زمینه! الان که فکر میکنم می‌بینم توی چندتا مورد، خود درگیری، شایدم خود آزاریِ شدید دارم ... طوری‌که وقتی با چیزی اذیت میشم،  دوباره خودم رو در معرضش قرار میدم، یعنی باز هم میرم سراغش، دیگه فرقی هم نداره یک متنِ وبلاگی باشه یا یک فیلمِ دوساعته و یا حتی یک مکان! همینطوری خودم رو عذاب میدم با خوندن و دیدن و شنیدن و راه رفتن حتی ... :| انگار یه‌طورِ مخصوصی دنبالِ راهِ چاره میگردم بینِ این هزارتو ... ولی زهی خیالِ باطل! من همینم که هستم! فقط همین! حتی اونقدر که هستم هم نیستم! 

:::

بیکار بودم، هوا هم خوب بود؛ یه پیرمردی رو چند وقتی دیده بودم که قیافه‌اش خیلی عجیب هست، یعنی ریشو کلاهی که میزاره، یه‌جورِ عجیبیه؛میشه گفت درویش‌طور به‌نظر میاد :| ... با خودم گفتم تعقیبش کنم :)) قبلا هم به این فکر کرده بودم که بعضی از این آدما رو تعقیب کنم، هم هزینه‌ای نداره هم بیشتر میشه سبکِ زندگی و شایدم یه جورایی سبکِ فکریِ آدما رو فهمید... بد نبود ... یعنی تجربه‌ی خوبی بود :) البته نه جایِ خاصی رفت نه کارِ به‌خصوصی انجام داد ... همینجوری الکی چرخیدم تو شهر و محله‌هاش :|

:::

همه‌ی کتاب‌ها رو گرفتم ، فکر کنم همه‌اش رو قراره خودم بخونم،  مگه نه؟ :/ سخت به نظر میان :| 

+ ای کاش ، تکراری‌هایِ زندگیمون رو ، می‌تونستیم انتخاب کنیم! مثلا من فقط تو رو انتخاب می‌کردم و تو فقط من رو! :) 

++ عنوان از آهنگی گرفته شده که به دلایلی ازش متنفرم :| پس لینکی ازش نمیذارم ... 

لذا، شما رو به شنیدنِ آهنگی دعوت می‌کنم که انگار یه انباری، پر از غم و حسِ قدیمی رو تویِ خودش جا داده :| از این بهتر دیگه نمی‌تونستم توصیف کنم :|


دریافت

  • Mr. Moradi

حالا من نمیخوام فکر کنم، هرچی می‌بینم، هرچی می‌شنوم، حتی هرچی می‌خونم در همین موضوعه ... حالا من دست برداشتم ، مثالات و امثالاتش دست‌بردار نیستن ... تلویزیون نگاه می‌کنی، وضع همینه؛ وبلاگ میخونی همچنان یادت میندازن چقدر اوضاعت برعکسِ فکرِت هست ... هرکاری می‌کنی فقط همونو یادت میارن ولاغیر ... 

اینم یه جور قانون جذبه دیگه! به هرچی فکر کنی همون رو جذب میکنی!! نمیدونم چرا من فقط و فقط میتونم نمونه‌هاش و امثالاش رو با فکرا و خیالایِ مسخره جذب کنم ... من فقط همینم که هستم!

  • Mr. Moradi

این روزها ، که انگار می‌خوام چیزِ باارزشی رو از دست بدم ، دارم تند تند غصه می‌خورم! :| انگار که دیگه وقتی باقی نمی‌مونه برای فکرکردن! که انگار با اومدنِ این مهرِ دوست‌نداشتنی ،‌ باید همه‌چی رو کنار بذارم! نه برای درس! که برایِ حضورِ ذهن داشتن و تمرکز! این روزها که اصلاً نمیتونم درست رویِ موضوعی فکر کنم! یا اگه متنی رو میخوام بخونم باید سه چهاربار تکرارش کنم تا بفهمم چی میخواد بگه! ذهنم قدرتِ پردازشش اومده پایین! 

برای همین ، دارم با عجله ، غم و ناراحتی‌هام رو یکجا جمع می‌کنم تا بعداً یادم نره که چقدر برام مهم بود ... که یادم نره چقدر میتونست بهتر باشه این اوضاع ... و اینکه حالا که دیگه قرار نیست چیزی عوض بشه ، پس من ناچارم خودم همه‌چی رو همینجور ادامه بدم ... و دیگه به هیچی فکر نکنم!! گفته بودم که به هرچی فکر می‌کنم ، دیگه محاله که اون مورد اتفاق بیفته؟ آره ، دقیقاً همینطوریه! به هرچیزی که فکر کنم دیگه محاله که اتفاقی با اون راه و روش بیفته!! یه مثالِ کوچیک میزنم : یه روزی داشتم به راه‌هایی فکر می‌کردم که ممکنه باعث بشه امتحانِ ریاضی گرفته نشه! از نیومدنِ دبیر و خرابیِ ماشینش تا تعطیل بودنِ مدرسه به علتِ برف! حتی به این هم فکر کرده بودم که ممکنه یکی از دانش آموزا مثل اون روز تویِ کلاس چهارم ، یه اتفاقی براش افتاده باشه و دبیر راضی بشه که اون روز امتحان نگیره!! اما میدونید چی شد؟ هیچکدوم از اینا که اتفاق نیفتاد هیچ! حتی خراب بودنِ دستگاهِ کپی و نبودِ ورقهِ A4 ـهِ سفید هم نتونست مانعِ امتحان بشه!! به هر شکلِ عجیبی که بود ، امتحان رو گرفت! :))) یعنی اصولاً‌ به هر راه‌حلی که فکر کنم ، دیگه محاله که مسئله با اون راه ، حل بشه ... در عوض به هر راهی که فکرنکنم ، دقیقاً همون اتفاق میفته! در مثالِ بالا به هیچ عنوان ، به خرابیِ دستگاهِ کپی و نبوده ورقه فکر نمی‌کردم! ولی اتفاق افتاد؛ هرچند که نتونست جلویِ امتحان رو بگیره :)

::::

اینکه دارم پشتِ سرِ هم از این پست‌های مبهمِ دوست‌داشتنی[:دی] میذارم ، تنها دلیلش همینه ؛ که میخوام دیگه کمرنگش کنم! خیلی کمرنگ! چون اصلاً پاک شدنی نیست! مثلا رویِ یه ورقِ سفیدِ کاغذ ، چندتا خطِ بزرگ و سیاه بکشید و هِی رویِ اونها رو پر رنگ‌تر کنین! در حدی که کاغذ بخواد پاره بشه! حالا اگه یه پاک‌کن بردارید و بخواید پاکِش کنین ، آیا کامل پاک میشه؟ معلومه که نه! سیاهیِ کمرنگی که همیشه یادآورِ اون خط‌های درشت و سیاه بودن ، باقی می‌مونه ؛ برجستگی‌های کاغذ که یادآورِ شدتِ کشیدنِ مداد رویِ کاغذ هست ، برای همیشه ، باقی می‌مونه ؛ حتی از پشتِ کاغذ هم، سیاهیِ مداد ، مشخص هست و هیچ‌وقت از بین نمیره! این دقیقاً وضعیتِ من هستش! شاید در واقعیت اون کاغذ رو بریزید دور و یکی دیگه بردارید ؛ ولی کاغذِ فکریِ من ، از بین نمیره ... مخصوصاً برجستگی‌های پشتِ کاغذ ، همیشه با من می‌مونه ...

حالا که قرارِ بمونه پس سریع‌تر پاکش میکنم ، تا فقط همون حدِ کمرنگ شده‌اش بمونه ؛ سریع‌تر ؛ ولی نه اونقدر سریع ، که کاغذ هم پاره بشه!

::::

یه آهنگی هست که محشره کلا ... حال و هوایِ تک تکِ کلماتش رو می‌فهمم! و تک به تکِ کلمات و موسیقیِ پس‌زمینه‌اش رو دوست دارم ... 

دریافتِ آهنگِ منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست ... از حسین کشتکار بوشهری

  • Mr. Moradi

هرچقدر که بخوای خوب باشی ، هرچقدر سعی کنی که دیگه به چیزایی که نباید، فکر نکنی ، هرچقدر هم بخوای زندگی رو آسون بگیری و همینجوری بری جلو ؛ هرچقدر که بخوای آدم باشی و به زندگیِ بقیه بی اعتنا باشی ؛ هرچقدر تلاش کنی که نبینی و نشنوی و حتی نخونی ؛ نمیشه ... شده از در و دیوار فکرش رو بیارن تو سرت میارن ؛ ولی تموم نمیشه ... با کوچکترین حرکتی ، بغضت میگیره ؛ با کوچکترین صدایی،  قدم هات رو تندتر میکنی.. با کوچکترین چیزی، فکرت مشغول میشه ... دوساعت راه میری، به گفته ی نرم افزار قدم شمار،1763 قدم برمیداری ، هیچی تغییر نمیکنه ... کوچکترین موردی عوض نمیشه ؛ اما در عوض ، از در و دیوار ، نمونه و مثال میاد جلوی چشمت ... میخوای ولی نمیتونی! میخوای ولی نمیشه! میخوای ولی هرگز!

مگر اینکه هیکی کوموری1 باشی! فقط یک هیکی کوموری1 ، میتونه این وضع رو تحمل کنه ...

بعضی اوقات نمیشه، ترک کرد ... یعنی اصلا نمیشه درک کرد تا بخواد ترک کرد ... پس فقط باید کنار اومد ... کنار اومد با سرنوشتی که رقم خورده ... باید کنار اومد با گذشته ای که گذشته ... باید کنار اومد و به این فکر کرد که چرا اینقدر این هوا ، اکسیژن رو کم داره؟

.

1- هیکی کوموری (به ژاپنی: ひきこもり or 引き籠もり, Hikikomori) واژه‌ای ژاپنی است که به افراد به شدت گوشه‌گیر گفته می‌شود. هیکی کوموری در لغت به معنی کناره گرفتن و محصور شدن است. کسانی هستند که به طور کامل از جامعه خود بریده‌اند و در تنهایی و انزوای اتاق خود به یک فعالیت سرگرم‌کننده مثل بازی‌های رایانه‌ای مشغولند. این افراد به وسیله یک پدر نسبتا ثروتمند و پول‌ساز و یک مادر بیش از حد دلسوز پشتیبانی می‌شوند. تعداد مردان هیکیکوموری بسیار بالاتر از زنان است.

  • Mr. Moradi
up