مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دروغ ؛ تدبیری بود که با آن امّــید می‌دادند ...

+ همیشه یک دروغ شیرین بیشتر از یک حقیقت تلخ طرفدار داره ...

  • Mr. Moradi

1- از شروع سال جدید! از همون اولِ سال ، به طرز بدی در نوشتن انگیزه‌ای نداشتم! نه اینکه  دوست نداشته باشم یا موضوعی برای نوشتن نباشه! اینطور که نبوده هیچ! حتی میتونم بگم برای مثال خرداد پر از سوژه و مورد برایِ نوشتن های عریض و طویل بود! اما این ماه ، چهارمین ماهِ رکود تویِ نوشتن هست ؛ طوری که حتی روزی یک پست هم نذاشتم! تازه این چهار ماه 31 روزه بوده :/ ... در حالی که هر روزش میتونست یه پستی بشه و یه نوشته که حداقلی‌ترین فایده‌اش آرامشِ خودم بود ... این اواخر هم که هرچی نوشتم ، حداقل برای خودم مورد توجه نبود و دوستش نداشتم! [ نه اینکه تویِ نوشتن برایِ خودم اجباری قائل بشم یا از این حرفها! نه! صرفاً نمیدونم چرا موردِ نوشتن هست و هیچی نمی‌نویسم! اینطوری اذیت میشم خب :)]

2- فکر میکردم تابستون که بیاد ، راحت میشم و صرفاً بیکار نیستم و هزار نوع فکر تویِ سرم بود! همینطور هم میتونست باشه! در اصل همینطور هم باید باشه! ولی نیست! یک احمق مثلِ یک بختک افتاده دقیقاً رویِ راحتیِ تابستان! تکان هم نمیخورد لعنتی! از یه طرف دیگه ماجرایِ تهران رفتن!! و باز از یه طرفِ دیگه تحملِ چندین و چند ساعت غر غر و غرغری‌جات!! طوری شده که اصلاً نمیتونم استرسِ این مدت رو با استرسِ زمان امتحانات مقایسه کنم ؛ یکی از یکی بدتر!‌ :/ عاغا خسته شدم به خدا! 

3-  این آلبوم امیر بی گزند که یه مدت خیـــلی رویِ بورس بود رو نخریدم! یعنی کلِ آلبوم رو نخریدم!‌ سه تا از آهنگاش رو همون موقع‌ها خریدم : امیر بی گزند و شرمساری و دل من! ... از این سه تا امیر بی گزندش رو از همون اول دوست داشتم! شرمساری رو اولش دوست نداشتم و رفته رفته بهش علاقه‌مند شدم! طوری که فقط امروز چند بار شنیدمش :) و اما دلِ من! از همون اول ازش بدم اومده و هنوز هم که هنوزِ ازش خوشم نمیاد :/ ولی بد هم نیست :)

3.1- با پیشنهاد آقای آووکادو دو آهنگ "متصل" و "جنگ زده" رو هم خریدم و هردوتاشون خوب بودن :))

3.2- به پیشنهاد خانم شباهنگ ، آهنگ شیدایی رو هم از این آلبوم خریدم و از خرید خودم راضیم :) خوب بود :)

  • Mr. Moradi

این روزا که اینجا بارونه بخاطر شرجی بودن هوا، آدم واقعا گیج میشه که سردِ یا گرم؟! هم گرممون میشه هم سردمون! هم میخوایم سرما بخوریم هم سرماخوردگی نمیاد بهمون :/ اصلاً وضع بدجور خرابه :/

امروز که پرونده‌م رو گرفتم به یکی دیگر از نبوغ‌های سیستمِ آموزشیمون پِی بردم :/ انتخاب رشته‌ی خودمون کشک بود ! خودشون ( احتمالا اتومات‌طور) طبق یه سری آزمونایی که وسطای سال یهویی  میگرفتن و با تاثیر پذیری از نمرات ، رشته ها رو اولویت بندی کردن! 

یکی که هر سه سال معدلش 20 بوده ، تجربی براش افتاده اولویت هفتم!!! نمیدونم کی بود ولی خدا بهش رحم کنه!

خداروشکر تجربی اولویت اولم شد و ریاضی اولویت دوم و انسانی اولویت سوم!! قابلِ ذکره که من ریاضی فیزیک رو اولویت چهارمم گذاشته بودم! اینقدر ازش میترسم یعنی‌ :))

+ با این نبوغِ سیستمِ‌ آموزشی الان دیگه میشه بجایِ "انتخابِ رشته" گفت "رشتهِ انتخاب شده" :/

++ خیلی وحشتناکه اینکه بفهمی یکی از افرادِ فضایِ واقعیت ، آدرسِ وبلاگت رو پیدا کرده! و وحشتناک‌تر میشه وقتی بفهمی که تقریباً همه مطالبت رو خونده! و وحشتناک‌تر تر میشه وقتی بفهمی خودت بهش آدرس دادی (واقعا یادم نمیاد کِی همچین حماقتی کردم):/ .. الان من یه همچین بد شانسی‌ای آوردم :(‌ ... همینجوری که خیلی حرفام رو فیلتر میکردم! الان دیگه کلاً باید بیام بنویسم : سلام ، خوبین؟ وبلاگستان خوبه؟ :دی

+++ سلام احاض! ( احاض: اسمِ مخففی که خودش برای خودش انتخاب کرده که حتی مخفف هم نیست! هیچ معنی‌ای هم نمیده! یعنی یه همچین رفیق اسم‌شناسی دارم من :دی)

  • Mr. Moradi

لذت بردن از زندگی یا داشتن خوشبختی هایِ کوچولو و یا دلخوشی هایی خودساخته ، بدست آوردنش برای من و امثال من ، قطعاً خیلی راحت هست ... بعضاً دیدم کسایی رو که از بس وضعش خوب بوده یا مثلاً مشکلِ زیادی نداشته ، برای خودش ناراحتی درست کرده! یا خودش رو زده به دلگرفتگی و دلتنگی!! انگار که فکر میکنن با کلاس به نظر میرسن! اصلاً یه جورایی حس میکنم غمگین بودن تویِ ایران ، مُد شده و یا برای کلاس گذاشتن از این حالتِ شِبهِ افسردگی میخوان استفاده کنن!!

کم کم به این نتیجه دارم میرسم که به زودی اینطوری میشم! وقتی از این جهت بهش فکر میکنم خنده‌ام میگیره :)) والا :))

+ انتخاب با خودِ ماست که شاد باشیم یا غمگین! افسرده باشیم یا نه! فکر نمیکنم اکثریت اونایی که میگن "دلم گرفته" یا میگن که "برای موضوع و مسئله‌ای ناراحتن" ، واقعاً موضوعی برای ناراحتی واسشون وجود داشته باشه ... میشه دلخوش بود در کنار هر مشکلی! امیدوارم این حرفم شعار نمونه و بتونم باهاش همراه بشم و عملی‌ـش کنم :)

+ از صبح داره بارون میاد، شدید هم میباره :)) فضا خیلی شبیهِ زمستون و امتحانات و درس و مدرسه و صبح بیدار شدن‌ها و استرس و اضطراب داشتن؛ شده :/ میترسم از این فضا و حسی که بهم میده ...

  • Mr. Moradi

دیروز هم که یکی از پر فکر و خیال‌ترین روزها بود ؛ داشتم به این فکر میکردم که گاهی پیش اومده بود که چیزی رو بخوام یا منتظر اتفاقی باشم، ولی تا وقتی که بهش فکر میکردم اون اتفاقِ نمی‌افتاد و یا به اون چیزی که میخواستم دست پیدا نمیکردم! یعنی تقریبا تا از فکرش در میومدم و یه جورایی بیخیالش می‌شدم ، جلوم ظاهر می‌شد یه جورایی!!

با خودم میگفتم من که تویِ این همه سال به یک موضوعِ در کلیّات واحد و در جزئیات متفاوت فکر میکنم ... حالا اگه بر فرض فکر نمیکردم و کلاً بیخیال می‌شدم ، ممکن بود که وجود داشته باشه؟! نه واقعا ممکن بود؟ 

اما خب! خیلی سریع مثال نقضِ مسخره‌ اما درستی براش میارم! : "مگه پارسال همین موقع چیزی رو میخواستم و بدستش نمی‌آوردم و حالا هم که نمیخوام ، باز هم بدست نیومده!!" 

شده ماجرایِ همان چرا ها !‌ که هرچه میگم چرا؟ سریع جواب محکمی براش به ذهنم میرسه که بیشتر انگیزه ادامه دادن رو بالا میبره تا انگیزه کنار گذاشتنش رو! 

  • موافقین ۴
  • ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۰
  • Mr. Moradi

ماه رمضان همیشه از همان اول برایم شیرین بوده .. چه روزهایی که روزه میگرفتم و چه روزهایی که نه! همیشه خوب بوده ... هرچند گاهی هم خوب نبوده!

ولی امسال ، باید اعتراف کنم که پر اشتباه‌ترین ماه رمضانی بود که تجربه کردم! متاسفانه، متاسفانه، متاسفانه وقتی به 29 روز فکر میکنم ، حداکثر کمتر از 10 روز را خوب بودم! بقیه‌اش را معمولی هم نبودم! معمولی هم نبودم ... معمولی هم نبودم ... اگر تا سال آینده زنده نباشم بزرگترین اشتباهم ، همین بوده و هست ... خدا حلالم میکند دیگر؟ نه؟

::::

+ یک نکته هم که دوست داشتم درباره "ماه عسل" بگم اینه که ، اولاً من این برنامه رو واقعا قبول دارم!! حتی اگه موضوعی رو دوست نمیداشتم ، بازم براش احترام قائل بودم! چون حتماً این معضل و موضوع برای اشخاصی مهم بوده که آورده‌اند برای عبرت!! مثالش هم برنامه خانم صالحی که درباره اعتیاد بود ، که اصلاً قبولش نداشتم! که اصلاً نمیتونستم اختیارِ‌ پدر پرستو  و امیر را ندید بگیرم! اما باز بد نگفتم! میدونید چیه؟ صرفاً همینکه برنامه‌ای 10 سال ، همه‌ی شب‌های ماه رمضان، رأس ساعت 19 پخش میشه ، اون برنامه رو قابل احترام و حتی قابل دوست داشتن میکنه! صرفاً همین سابقه ... 

  • Mr. Moradi

دو سال پیش ، همین موقع‌ها یعنی تیرماه بود ... بعد از یه سال تحصیلیِ سخت! و یه اسباب‌کشیِ‌ واقعا طاقت فرسا ، به یه آرامش خیــــلی موقتی! در حد یه ماه رسیدیم ... خب خیلی کارا بود که میخواستم شروع کنم! اما یه چیزی که تو ذهنم بود [که یقیناً یه موردِ بیهوده به نظرتون برسه] دیدنِ خواب اختیاری بود و از اون بالاتر داشتن اختیار تویِ‌ خواب! مطمئنم براتون سخته که بتونید درک کنید که چرا برام مهم بوده ، پس کلاً چرایی و چگونگی رو نمیگم که فایده‌ای هم نداره ،‌صرف نظر از اینکه نمیخواستم بگم :))

خیلی روشِ مدوَّنی هم نداشتم! اما خب یه فکرایی رو برای خودم داشتم که میتونستم این مورد رو عملی کنم! فکر کنم فقط و فقط یک یا دو بار تونستم کاملاً مختصر تجربه‌اش کنم ... خیلی مختصر البته! و باز هم باید بگم که بعد از این یکی یا دوبار کلاً این حرفه ظریف! رو ادامه ندادم و کلاً به هدفم هم نرسیدم!

یه بار خیلی رویِ یه خوابِ کاملا ساده و خیلی خیلی بدونِ فضاهای خاص کار کردم و اونقدری برنامه‌اش رو خوب چیده بودم که حداقل بتونم انگیزه‌ای واسه ادامه دادنش داشته باشم ... ماه رمضون بود ... خیلی ساده و راحت ؛ فکر میکنم یازده و نیم شب خوابم برد و خب یه چیزایی رو تونستم بر اساسِ چیزی که میخواستم پیش ببرم و تا یه جایی میشه گفت دقیقاً همونی شد که میخواستم!! اما بخشِ جالبش تازه از جایی شروع شد که خوابی که میخواستم ببینم برنامه‌اش تموم شده یود و کلاً برای بقیه‌اش فکری نکرده بودم! طبیعیِ‌ که ذهن خودش بقیه رو برنامه‌ریزی کنه ... برنامه و کارِ از پیش تعیین شده‌ام تموم شده بود و داشتم همینجوری تویِ یه خیابونی راه میرفتم که یه پیکان گوجه‌ای دیدم و که پشت چراغ قرمزه .. خیلی ناخودآگاه و بدونِ‌ اینکه بدونم کجا میخوام برم سوارش شدم! همون موقع چراغِ سبز شد و اینم راه افتاد! یه لحظه راننده رو نگاه کردم ، به معنایِ واقعیِ کلمه شوکه شدم!! چه ذهنِ فعالی داشتم واقعا ؛ فکر میکنید این راننده کی بود؟ :))) احمدی نژاد :)))) باور کنید تا هفت روز  قبل از این خواب نه اسمِ‌ احمدی نژاد رو شنیده بودم نه دیده بودم و نه حتی گفته بودم!!! بعله ؛ راننده احمدی نژاد بود و دقیقا یادم نمیاد که چه دیالوگی بینمون رد و بدل شد [صرفاً یه جمله از من بود و یه جمله از اون که الان دقیقاً نمیدونم چی بود] ... از این خیابون که رد شدیم ، به صورتِ عجیبی فضایِ شهری تموم شد و یه جاده سرسبز با یه پیچ به چپ رسیدیم ... پیچ هم که تموم شد یه ماشین اومد جلوش و جفتشون پیاده شدن و احمدی نژاد! به در پیکانِ گوجه‌ایش تکیه داده بود و نمیدونم سرِ چه چیزی داشتن بحث میکردن که من یه هزاری انداختم روی داشبورد و پیاده شدم و پیاده برگشتم به سویِ‌ فضایِ شهری!‌!  :))  همین موقع‌ها بود که برای سحری بیدار شدم و برای چند دقیقه شوکه بودم که این احمدی نژاد بود واقعا؟!‌:)) ساعت رو که نگاه کردم دیدم فقط برای کمتر از 4 ساعت تونسته بودم ، برنامه‌‌ریزی شده خواب ببینم!! 

بعد از این خواب ، به دلایل نامعلومی دیگه این موضوع رو ادامه ندادم ...

ولی خیـــلی خاطره خوبی شد :))

یک ماه بعد وقتی برای اولین بار فیلم اینسپشن رو دیدم با خودم گفتم اینا چرا از رویِ ایده من فیلم ساختن؟! فقط مثل اینکه نمیدونستن باید چیکار کنن از یه سری وسایل الکی و یه سری خزعبلات استفاده کردن :))‌ ولی ایده کلّی فیلم از من بود :دی

  • Mr. Moradi
up