مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیروز صبح [جمعه] برف تازه شروع شده بود. هنوز همه جا سفید نشده بود و برف هم پراکنده‌تر بود ، اما پیش‌بینی‌ها درست از آب در اومد و برف شدیدتر شد. باد از برف، بوران ساخته بود و همه‌جا و نه تنها زمین، سفید دیده میشد. در مسئله‌ی نشستن برف ، مسئله‌ی اصلی تداوم محسوب میشه. برفی که مداوم بباره، واقعا خیلی خوب میتونه تعطیل‌کننده باشه :دی مسئله‌ی دیگه‌ای که مهم هست اینه که شب باشه!! برف توی شب جورِ دیگه‌ای میشینه که شاید بخاطر رفت و آمدِ کمترِ آدمیزاد و ماشین‌هاشون باشه. در واقع اونقدری که توی دیروز نشست، دوبرابرش دیشب زمین رو سنگین کرد.

سفید بودنِ همه‌جا نقطه‌ی مشترکِ روزهای برفی هست. و چقدر دیدنیه برفی که جمع شده یکجا، صاف و یکدست، بدونِ تیرگی. :)

بارشِ شب دیدنی بود. آسمون قرمز شده بود، آدم دلش میخواست همیشه همین‌رنگی بمونه. یه‌جورِ خاصی امیدبخش بود. کوچه یکسره سفید شده بود و دیگه ردِ چرخِ ماشین‌ها دیده نمیشد. ماشین‌ها دیگه زمین‌گیر شده بودن و راهی برای فرارِ از کوچه نداشتن.

دیشب خوب بود. آروم بود. دوست‌داشتنی بود. سرد بود. گرم می‌شد. تاریک نبود. دلگیر نبود. می‌شد کتاب خوند و از خوندنش لذت برد. می‌شد به تعطیلی فکر کرد و نخوابید. می‌شد زل زد به برفی که سریع می‌نشست رو زمین و بادی که هِی جابجاش می‌کرد. دیشب خوب بود.

صبح کم کم دیگه برف نیومد. دیگه وقتش بود که بره. رفت. اما خیلی نشسته بود. روی زمین. روی سقف. روی دیوار. روی ماشین. توی حیاط. توی خیابون و توی خونه‌های ویلاییِ خراب شده! ساعت یازده رفتم بیرون ولی نمی‌دونم چرا همش حس می‌کردم صبحِ زود هستش :/ بعضی کوچه‌ها خلوت بود و سراسر سفید و این خیلی خوب بود. یه‌دور زدم و یه‌مسیرهایی رو رفتم. سعی کردم از صعب‌العبورترین مسیر برم :دی خیلی وقت بود همچین ارتفاعی از برف رو ندیده بودم :)

عکس‌ها هم در ادامه ... 

  • Mr. Moradi

ای کاش میشد بعضی احساسات رو از بین برد. ای کاش میشد بی تفاوت بود. ای کاش ای کاش ای کاش... 

ای کاش امروز بعدازظهر بیرون نمی‌رفتم. ای کاش ای کاش ای کاش ...

  • موافقین ۱۴
  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۱
  • Mr. Moradi

نمیدونم چرا با تماس رابطه‌ی خوبی ندارم. پشتِ تلفن فاجعه حرف میزنم. اگه آشنا نباشه دیگه بدتر!! 

زنگ‌خورِ گوشی‌ـم سالی چهار پنج تاست کلاً! الان یکی زنگ زد، از طرف کانون جوانان رضوی که چند روز پیش امتحان گرفتن برای قرعه‌کشیِ سفرِ مشهد! از اونجایی که حوصله نداشتم هِی به بقیه توضیح بدم که تماس‌گیرنده کی هست و چیکار داشته و اینا ، اولاً که با وولوم بسیار پایین حرف زدم که هیچ! -صوتِ تماس‌ها رو به دلایل ذخیره می‌کنم.- بعد الان من دارم هِی از اول پخش می‌کنم میبینم همون اولش گفته سلام علیکم!! در حالی که من از اول تا آخرش سه بار گفتم بله، دوبار گفتم بفرمایین، دو بار گفتم باشه، دو بار هم گفتم مرسی و یه‌بار خسته نباشید :| چرا سلام نکردم؟! :/ هوووف :| 

  • Mr. Moradi

ببینید :

+ حس کردم امروز رهبری عصبانی بود! از دستِ یک مشت... لا اله الا الله! :| 

  • Mr. Moradi

صبح بخیر ایرانی!

.

بشنوید / نسخه کم حجم‌تر

  • Mr. Moradi

چیزی ندارم بگم. هرچقدر مسخره و بی‌معنی باشه، خسته‌م. گیج شدم. نمیدونم واقعا!

بعضی وقت‌ها باید زندگی رو تقسیم بر دو کرد. بعد ضربدر سه. بعدش فقط باید نشست و نگاهش کرد تا تموم بشه. 

یه عهدِ نانوشته‌ای برام حکمفرما شده بود که تا وقتی واقعاً داغون نشدم ، سراغ این آهنگ نرم! یه قولِ نانوشته بود انگار! اصلاً سمتش نمی‌رفتم. همین چند دقیقه‌ی پیش یادش افتادم. پخشش کردم. داغون بودم؟ نمیدونم.

+ هیچ‌وقت فیلمی رو که نباید ببینین، نبینین! وقتی میدونین نباید ببینین نبینین! همه و همه‌ی اون یکساعت و بیست و هشت دقیقه‌ی دیروز داشتم دیوونه می‌شدم. داشتم می‌ترکیدم. خیلی لعنتی‌طورانه یادم می‌آورد هرچیزی رو که نباید! 

  • موافقین ۸
  • ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۸
  • Mr. Moradi

زنگ اول دبیر فیزیک نیومد. یکی از رفیقام چهارشنبه رفته بود قم. همه خبر داشتن و میگفت گفته بهم ولی من اصلاً یادم نبود بهم گفته باشه!! مدلش خیلی متفاوته! اصلاً به رفتارهای ظاهری و روزمره‌ش نمیخوره :دی ولی تفکرِ درست‌تری نسبت به بقیه داره. میخواد بره حوزه :دی توی این سفرش به قم، رفته بود حوزه‌های قم رو دیده بود. در موردشون پرسیده بود و اینا ... حجره‌ها میگفت نصفِ کلاس ماست و سه نفر توش زندگی میکنن! بعد گفت دوتا فرش شیش متری میگیره :| خیلی خوبه که! خوابگاه‌ها یه دونه فرش نه متری فوقش میگیرن، چهارنفر توش هستن! حس میکنم بزرگتر از خوابگاه‌هاییه که دیدم. از شرایط پذیرش و ایناها گفت. آینده‌ی کاری و ایناهاشم گفت. میگه میخواد بره قضاوت :دی قضاوت سخته! من که علاقه‌ای به قضاوت ندارم. ولی کارِ خوبی داره میکنه. میگه درس‌های اونجا سخت‌تره ولی خب حداقلش از شر زیست و فیزیک راحت میشه :دی تازه دبیر انشا هم که باهاش لج‌ـه بهش داده 18 :دی میدونم قمی‌های خوبمون از اینجا رد میشن وگرنه راجب به مردمش هم حرف زدیم :)))) خوبیش اینه که کاااااملاً اتفاقِ نظر داریم و حرفِ هم رو می‌فهمیم درباره‌ی خلق و خوی مردمانش :دی حتی یکی دیگه از رفیق‌هام خاله‌ش قم زندگی می‌کنه و مُهرِ تاییدِ معتبرِ دیگه‌ای به حرف‌های من زد :دی

یه کتابی داده بودن که بعد ازش امتحان بگیرن و بعدش قرعه کشی کنن و 25 تا اسم رو برای سفر مشهد انتخاب کنن. با توجه به اینکه معاون هم حتی سهم میخواد که بیاد :دی الان که فکرمیکنم حس میکنم اولاً که مشهد رفتن با آشنا جماعت کلاً به مذاقِ من خوش نمیاد! و به عبارتی هربار کوفتم شده به طریقی! دوماً مشهد رفتن با هم‌سن و سال جماعت، مخصوصاً که هم‌فکر هم نباشن، فاجعه‌ی بزرگتریه زیرا که نمونه‌های کوچکترش رو توی اردوهای مثلاً دانش‌آموزی تجربه کردم. فلذا اگه بخوان اینطوری ببرن، اسمم هم در بیاد نمیرم :| صدالبته که توفیقِ همون اسم در اومدنِ خشک و خالی رو هم ندارم :)

زنگ دوم عربی بود. وسط کلاس فهمید گوشیش رو گم کرده، شماره‌ش داد یکی بره از دفتر زنگ بزنه ببینه کجاست گوشی :دی نمیخواست شماره‌ش لو بره ولی خب من تخت اول بودم شنیدم :دی شماره‌ی رُندی هم داره :دی نمیدونم آخرش گوشیش رو پیدا کرد یا نه :دی

زنگ آخرمون هم انشا بود. نصفِ انشایی که نوشته بودم تقریباً مثل همون پیش‌نویسی بود که دوهفته‌ی پیش تو کلاس نوشتم ولی نصفه‌ی دومش دیشب به ذهنم رسید و بدونِ چک نویس کردن، نوشتمش. نمیدونم چرا اینقدر متعجب میشه از انشاهام :| پرسید هفته‌ی بعد ورقه A4 بیارم سر کلاس میتونی تو یک ساعت همچین انشایی بنویسی؟! :/// گفتم اینو تو پنج دقیقه نوشتم، آره میتونم :/ ولی کلاً دبیرانِ محترمِ انشا باید به این امر دقت کنن که آدمیزاد هرساعتی حوصله و ایده‌ی نوشتن نداره. خب من توی این دو هفته هیچی به ذهنم نرسید ولی دیشب یهو یه چیزایی یادم اومد و آوردمش روی کاغذ. ولی معلوم نیست هفته‌ی بعد زنگ سومِ یکشنبه، همینقدر حوصله برای نوشتن داشته باشم یا نه!! بیست داد ولی :)

  • Mr. Moradi
up