بایگانی آبان ۱۳۹۴ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

در طی تشخیص نادرستی که برخی از دوستان با وجود این همه نشونه اعم از نوع حرف زدن .... نوع نوشتار ... تعریف از درس و مدرسه و... باز هم نتوانستند به آقا یا خانم! بودنِ بنده پی ببرند؛  تصمیم بر آن شد که باری این ابهامات آزاردهنده برای همیشه رفع گردد ...

در طی این تصمیم، ابتدا بخشی به نام "درباره من" در منوی اصلی وبلاگ ایجاد شد ... دومین موردی که در راستای ابهام زدایی انجام شد تغییر نام نویسنده(خودم) از "M.Moradi" به "Mr.Moradi" بوده که M مخفف اسم کوچکم به .Mr که نشانه "آقا" در دستور زبان انگلیسی میباشد انجام شد ...

اول از همه باید بگم که حسِّ تشخیص (حس ششم) برخی دوستان کمی دارای ضعف بوده که میتوانند با خوردن صبحانه کامل! آن را رفع کنند :)

آخر از همه هم باید بگم که .... خب چی باید بگم که نگفتم؟؟؟

+یاعلی

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴ ، ۱۰:۲۸
  • روز نوشت
  • نمایش : ۲۳۹
نظرات شما ( ۱۵ ) ۱۲ موافق

گاهی وقتا شده که یه جایی بری که شاید خیلی قدیم تر ها موقع بچگیت زیاد اونجا رفته باشی؟ تا حالا شده اون حس رو باز هم تجربه کرده باشی؟

یا اصلاً عطر و بو و حسی رو که در بچگی احساس کردی رو دوباره احساس کنی؟؟؟ 

من ایمان دارم که هرچیزی و هرجایی و هر انسانی حسّ و عطر و نشونه ی[اثر] خاصِّ خودش رو داره ... هرچقدر بیشتر یه جایی باشی بیشتر اون حس و عطرش رو درک میکنی ... هرچقدر بیشتر با یه چیزی [وسیله ای] باشی بیشتر این حسِّ عجیب رو درک میکنی و یا حتی حس و حال خودت رو بهش منتقل میکنی... انسان هم همینطور ...

یه چیزایی هست و که خودت میدونی و خدات ... یه حسّایی هم هست که فقط خودتی که میتونی درکشون کنی ولاغیر ...

فقط و فقط یه عطر و حس خدایی میتونه آرامش بده ... [ الا بذکر الله تطمئن القلوب ]

ما یه مادربزرگ داریم که اصلا عجیب یه حسّ و حالی داره .. نه تنها خودش بلکه وسایلش هم حسّ و حال دارن ... اصلاً غیرقابله وصفه  ... 

مطمئنم هرکسی میتونه یه همچین حس هایی رو دور و برش پیدا کنه ...

من یه تسبیح از خونه والده محترمه پدرم برداشتم که هنوز هم عطرش محفوظه ... عطری که ارمغانی به بزرگی آرامش رو به همراه خودش داره ...

تسبیحی هستش که از مکّه آورده بود و یه نسخه هم ما داشتیم منتها دیگه مجهول الهویه شده و ناپدید ... 

تسبیح مذکور

+واقعا درک این حسّ و حال ها خیلی خوب و زیباست :)

++زندگیتون پر از حسِّ آرامش ...

  • Mr. Moradi
  • جمعه ۲۹ آبان ۱۳۹۴ ، ۱۴:۴۶
  • دل نوشت
  • نمایش : ۲۱۵
نظرات شما ( ۱۷ ) ۹ موافق

یکی از امکاناتی که من به شدت منتظر بودم و از بس که پیگیری کرده بودم مسئولین دیگه جوابم رو نمیدادن! امکان نمایش فهرست دنبال کنندگان بود! :)

تعداد دنبال کننده های وبلاگم [37] یه مقدار به نظرم زیاد بود و کلاً دوست داشتم بدونم چه کسایی خوانندگان و دنبال کنندگان خاموش وبلاگم هستن! (37 تا دنبال کننده و به طور میانگین 10 نظر واسه هر مطلب؟؟!) بالاخره امشب ساعت 8:30 به طور رسمی از این امکان فوق العاده پرده برداری کردن ...

باورم نمیشد! بعضیا دنبالم میکردن که من فقط یه بار به وبلاگشون رفته بودم! یعنی اینقدرررر با معرفت؟؟؟؟ 

از این 37 نفر تا 10 نفرشون مخفی بودن! یعنی من هم نمیتونم متوجه بشم چه کسانی هستن O_o 

ولی به هر حال خیلی وقت بود که منتظر بودم این امکان فعال بشه که خوشبختانه فعال شد :)) چقدرم پیگیری کرده بودم! این اواخر دیگه جواب هم نمیدادن :دی

+جعبه دنبال کنندگان رو اولش به دلیل اینکه یه مقدار زیبا نبود و جاگیر بود نمیخواستم بزارم  امّا فعلا میزارم و ان شاالله در جای مناسب تری قرار خواهم  داد ...

++صد البته من برای دل خودم و آرامشم دست به قلم[کیبورد] میبرم و دوستان عزیز هم به بنده تا امروز خیلی لطف داشتن که ازشون تشکر میکنم ... 

+++پیشنهاد میکنم حتما یه سر به این بخش از طریق منوی "ارتباط" از منوی اصلی مرکز مدیریتتون بزنید 

++++شب شیک .... :)

  • Mr. Moradi
  • پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴ ، ۲۱:۱۴
  • روز نوشت
  • نمایش : ۲۳۴
نظرات شما ( ۱۶ ) ۹ موافق

یه شعری رو دیدم که شاعرش قافیه ها رو خیلی خوب تونسته بود تنظیم کنه ... کلاً ریتم و معنی شعر خیلی قشنگه به نظرم ... احتمالاً هم یه چند بیتی از اون رو خونده باشید ... 

****

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که ستاره هم پیر می شود

گاهی که برگ از درخت سیر می شود

انسان چه زود اسیر تقدیر می شود

 ****

گاهی چه زود دیده درگیر می شود

گاهی دلی نمک نخورده نمک گیر می شود

گاهی هوای دنیا چه دل گیر می شود

گاهی چه زود غصه فراگیر می شود

گاهی چه زود دیر می شود

 ****

گاهی که انتظار تقصیر می شود

کاهی که از خیانت تقدیر می شود

گاهی چه زود سیل اشک سرازیر می شود

گاهی که دل از دست دیده دلگیر می شود

گاهی چه زود پرنده اسیر می شود

گاهی که طعمه نصیب شیر می شود

****

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که دل زنجیر می شود

گاهی که عشق تفسیر می شود

گاهی چه زود شعله خاموش می شود

گاهی چه زود قصه فراموش می شود

گاهی که خورشید رنگ سیب می شود

گاهی که گرگ زمانه نجیب می شود

****

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که سکوت تدبیر می شود

گاهی که نیاز تقصیر می شود

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که خدا نزدیک می شود

گاهی که لطف عجیب میشود

****


+گاهی چه زود؛ دیر میشود ...

++هر چقدر گشتم شاعر مشخصی پیدا نکردم ... شاید جناب قیصر امین پور باشه شاید هم ایشون نباشه ... 

+++یه مقدار مطابق زندگی خودمونه :(:

++++برگرفته از: دختر مهتاب

نظرات شما ( ۲۳ ) ۱۳ موافق

اینقدر از دیدن کسایی که میخوان به دلایل پوچ و توجیهات مسخره از ایران فرار یا به قول خودشون مهاجرت کنن به نفرت می افتم که حد و مرز نداره ...

دیدم کسایی رو که برای تحصیل رفتن و کاری هم ندارن موفق هستن یا نه ( که اکثراً هستن)

اما از کسایی که هی میگن ایران جای موندن نیست! و از این خزعبلات به هم میبافن و به سراغ فرار از ایران میرن و همش دلایل پوچ و واهی خودشون رو تکرار میکنن و هی میگن انسان آزاده تصمیم بگیره و انسان میتونه طبق میلش زندگی کنه بدم میاد که اصلا نمیتونم توصیفش کنم ...

اگه ایران جای موندن نیست چرا شش قدرت جهان حاضر به مذاکره با این کشوری که  به نظر تو جای زندگی نیست شدن؟؟ 

اون کشور هایی مثل امریکا و فرانسه و استرالیا که تو قصد مهاجرت[بخوانید فرار] بهش رو داری چجوری الان اینقدر قوی شدن؟؟؟ چیکار کردن که اینقدر برای شما محبوبن؟؟؟؟ چرا همش میخواید وضعیت فعلی امریکا رو با ایران مقایسه کنین تا بگید امریکا برتره؟؟؟

اگه جوونای اون کشور ها هم مثل جوونای ایران (بلا نسبت جوونای درست و حسابی و خوبش)‌ اینقدر از کشور خودشون فراری بودن مطمئنی که اونا الان وضعیتشون بد تر از ما نبود؟؟؟

قصدم شعار نیست ...

یه وبلاگ رو میشناختم که همش در مورد مهاجرت به امریکا و راه های رفتن قانونیش تبلیغ میکرد که کم کم دیگه حالم بد میشد از مقدار شعور بعضی ... یعنی طرف علنی داره به کشور خودش و کشورمون جوری توهین میکنه که اصلا نمیشه در برابرش ساکت موند و در عوض داره کشور امریکا و شهروندانش رو انسان هایی رویایی و عالی جلوه میده که من نرفته مطمئنم اینطوری نیست ... وبلاگ این شخص فیلتر شد و هنوز هم فیلتر هست اما تازگی ها متوجه شدم که یه وبلاگ دیگه با همون اسم اما یه تغییر کوچیک ایجاد کرده و تمام مطالبی که در اون وبلاگ بود رو به اینجا منتقل کرده و مطالب جدیدتر و مزخرف تری هم اضافه کرده ... واقعا تعجب میکنم که چجور انسانی هستش؟! 

مهاجرت یا فرار؟؟؟ مسئله این است!

+به نظرتون فرار از کشور بخاطر مشکلات درسته؟

++واقعا متاسفم برای بعضی ها ... 

+++اللهم عجل لولیک الفرج

نظرات شما ( ۱۷ ) ۹ موافق

یه گوشی تو خونمون هست که با قدمت ترین گوشیه ماست! فک کنم حدود 11 سالی عمر داشته باشه ....

از قضاء این گوشی مشکل پیدا میکنه و ما یه گوشی جدید میخریم! البته فروردین 94 این اتفاق میفته ... بعد از تموم شدن خرداد و مرتّب کردن وسایل برای اینکه این گوشی گم نشه و از بین نره من گذاشتمش تو کیفم و کیفمم که تابستون باهاش کاری نداشتم! 

حدود شش ماهه که این گوشی تو کیفمه و خودمم تقریباً بی خبرم!(یه چند باری میخواستم بر دارم که یادم میرفت!)

در این مقطع تحصیلی که ما هستیم بعضی ها اینقدر حماقت دارن که گوشی هایی که فلان قدر پول خوردن رو با خودشون میارن مدرسه !  تو مدرسه هم که ممنوعه یعنی اگه ازشون بگیرن حتماً یه بلایی سرش میارن .... 

و اونایی که میاوردن راست راست میچرخیدن و عکس سلفی مینداختن و گوشی شونم سالمه سالم و هیچ کس هم کاریشون نداشت!

بالاخره رسیدیم به امروز صبح که اومدن که کیف بچه ها رو بگردن (من کاملا با این کار مخالفم اما اونا دیگه چاره ای هم ندارن برای پیدا کردن گوشی و جلوگیری از آوردنش!)... من هم یکدفعه یاد این عتیقه افتادم!‌ اونایی که گوشی آورده بودن رو نتونستن پیدا کنن! اکثراً جوری مخفی سازی میکردن که هیچ کس نمیتونست پیداش کنه ولی من همه مخفی گاهاشون رو بلدم :)) ... رسید به کیفم این قراضه رو دیدن! البته نه باتری داشت و نه سیم کارت! گرچه میدونستم باهام کاری ندارن و چیز مهمی نیست(به علت خراب بودن گوشی مذکور و نداشتن هرگونه تجهیزات!!!) اما برام جالب بود ... ماجرا رو که تعریف کردم دیگه واقعا حوصله ام سر رفت و آخرش گفتم: نخواستیم .. مالِ خودتون و در جواب استماع نمودیم که بیا بگیرش این عتیقه رو...

                                                               موبایل عتیقه                                                                  

یاد اون خبر افتادم که بدهکاری های بسیار کوچیک بعضی ها رو تو روزنامه نوشته بودن در حالی که کاری به اون بدهکار های بانکی کلّه گنده نداشتن و حتی اسمشون رو مخفف میگفتن!!! کاری به گوشی اونایی که راست راست تو کلاس سلفی میگیرن نداشتین و یا نتونستید پیدا کنین ولی مالِ من رو که بدرد نمیخورد رو در سدد توقیف بودید ...

+یه مقدار پر حرفی کردم که معذرت میخوام...

++ بالاخره لو میدم اونایی که گوشی آوردن رو :)) چقدر بی قانونی :)) [شوخی]

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۴ ، ۱۶:۰۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۲۴۳
نظرات شما ( ۱۶ ) ۸ موافق

بعد از استرسی که بهمون تحمیل شد و  اوراق بهادار در کلاس تصحیح شد نتیجه جبران خودمون رو هم دیدیم ... دقیقا همونی که حدس میزدم ...

بد نیست ... خوب هم نیست ... اما از هیچی بهتره ... 

اما با همه ی این استرس ها و تنش ها و واکنش ها ؛ علیرغم میلم ؛ همچنان زنده ایم و مقداری از اکسیژن و جهان رو در مصرف خودمون نگه داشتیم :(

این روزا اصلا فرصتی ندارم ... کلاً نه ماهی که مدرسه میریم هیچ وقت نفس راحت نمیکشیم...

البته صبح امروز یه اتفاق جالبی افتاد که ان شاالله در پست دیگری به اون موضوع و اتفاق میپردازم...

+موفق باشید :))

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۴ ، ۱۳:۳۰
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۸۵
نظرات شما ( ۹ ) ۶ موافق

صفحات دیگر

up