مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگستانی» ثبت شده است

دوسال از وبلاگ‌داری گذشت. داشتنِ وبلاگ، برخلافِ هر شبکه‌ی دیگری و هرنوعِ دیگری از ارتباطات، یک حسِ امنیت و آزادی و خشنودیِ فوق‌العاده دارد که هرگز با هیچ‌چیز، نمی‌شود قیاسش کرد.
مرور کردنِ دوسال و حدود هفتصد پست، نفس‌گیر است. نه از بُعد تعداد، که از بُعدِ هجوم خاطرات و دلتنگی‌هایی که برای دوران سلامت و آرامش ذهنی ایجاد می‌شود.

.

به بهانه‌ی دوسالگی وبلاگ، به خودم و به شما و به وبلاگ، قول می‌دهم که تا سال بعد ذهنی آرام و کنجکاو و پویا و سالم فراهم آورم و از این هیاهوی نفسانی رها بشوم. بی‌شک سه‌سالگیِ این وبلاگ را به جشن خواهم نشست به شرط حیات :)

  • Mr. Moradi

امروز نمی‌دونم چه خبر بود که چند نفری رفتن ، دو نفری رو می‌شناختم و یه نفر رو دورادور می‌شناختم و یه نفر رو هم نمی‌شناختم! دقیقاً متوجه نشدم تقصیر کی بود و یا چی شد ..و مهم هم نیست!! چرا؟ چون همه‌چی شده بازی!! نوشتن و خوندن شده بازی! وبلاگ شده بازی! طولانی نوشتن و ننوشتن شده بازی ... اصلاً همه‌چی شده بازیِ وبلاگی! من هم گِله دارم از اونایی که بد می‌نویسن و هم از اونایی که به هر طریق باعث میشن یه عده برن و هم از اونایی که میرن! اونایی که میرن راستش حق ندارن برن! مثلاً هرکدوم از ما ، حق نداریم هِی و هِی اینجا رو خلوت‌تر از قبل کنیم! حق نداریم واقعا! هرچند من به خودم این حق رو دادم و فکرهایی دارم ، ولی بقیه حق ندارن. می‌دونید کیا حق دارن؟ اونایی که عذرشون در حدی موجه هست که اگه با همچون عذری امتحان ترم رو غایب کنن ، نمره‌ی صفر بهشون تعلق نمیگیره! مطمئنین اینقدر عذرتون جدی و بزرگ و مهم و برجسته‌ست؟ هرچند من مطمئنم از لحاظ عذرِ خودم ، ولی به همه‌ـتون اطمینان میدم که عذرتون اصلاً هم موجه نیست! باور ندارین عذرتون و دلیلِ توجیه‌ـش رو بگید تا پدرِ عذرتون رو در بیارم و جلوی‌ِ چشم‌ـاتون بذارم :| اُفتاد؟

خب بچه‌های خوب! از این پست نتیجه گرفتیم که اینجا نیومدیم با هم بازی کنیم! نیومدیم همدیگه رو آزار بدیم و حتی نیومدیم که با آزارهای بقیه رنجونده بشیم! ما اینجائیم چون اینجائیم! ما می‌نویسیم چون دوست داریم بنویسیم! ما دوست داریم بنویسیم چون وبلاگی برای نوشتن داریم! ما وبلاگی برای نوشتن داریم چون اینجائیم! پس حق نداریم اینجا رو ول کنیم و نوشتن رو دوست نداشته باشیم و وبلاگی برای نوشتن نداشته باشیم! ما حق نداریم که این حق رو از خودمون سلب کنیم چون این حق رو بدست آوردیم! این حق رو بدست آوردیم چون اینجائیم!

  • Mr. Moradi

این پست یادتونه؟

الان همون متن رو در نظر بگیرید با این تفاوت که من الان لب‌تاپ پیشم هست و الان یادم اومده که توی همین چند روز به اندازه‌ی چندین مگ آلوده‌ شده و من حوصله پاکسازی ندارم!! {منظورم از آلوده ، مدارک و مستنداتِ مربوط به وبلاگ هست :دی} خسته شدم هِی هیستوری رو پاک کردم و هِی درایوها رو گشتم تا موردی ، اسکرین شاتی ، متنی ، چیزی جا نمونده باشه :| پسره‌ی لندهور! کجا میای آخه؟! :|

+ با توجه به محتوایِ کاملاً بی‌فایده‌ی بخش بالاییِ این پست ، جا داره به این موضوع اشاره کنم که "یک مترسک" الان دقیقاً یک ماه و چند ساعت هست که وبلاگش رو بروز نکرده :| 

بیست و دوم فوریه هم که با ناراحتی اینجا رو ترک کرد!

نفر سوم که خواهد بود؟ آیا ممکن است اینجا تعطیل شود؟ آیا مستر مرادی قصدی دارد؟ 

پاسخ به این سوالات ، امشب در گفتگوی خبری شبکه‌ی دو 22:45 :|

  • Mr. Moradi

از دیشب حس کردم که دوباره داره سرماخوردگی طرفم میاد و اشتباه فکر نکرده بودم! امروز امتحان شیمی داشتم ؛ هرچند درسته یه پنج‌شنبه و جمعه‌ی کامل وقت داشتم ، اما این دلیل نمیشه که وسط امتحان دقت‌ـم لنگ نزنه و 63/5 رو 63/59 نبینم و 9 صدم اضافه‌تر حساب نکنم و جوابم غلط نیاد!!! به همین شیرینی کوفتم شد!! حس می‌کنم بازم از این غلط‌های الکی و مسخره داشته باشم! :| 

دبیر شیمی خیلی خوبه ... دوست‌داشتنیه ... شاید برای بقیه مسخره باشه ، ولی توی همه‌ی جلسه‌ها یه غمی توی چشماش می‌بینم ، یه بغضی که شاید اصلاً وجود نداشته باشه! ولی نگاهش ناراحته! ولی در عینِ حال بیش‌تر از بقیه‌ی دبیرا شوخی می‌کنه و آدمِ خشک و گرفته‌ای نیست ولی فکر می‌کنم یه‌چیزی رو توی گذشته‌ها جا گذاشته :) من توی خیلی از سال‌های تحصیلی‌ـم می‌خواستم دو سه نفر رو بشناسم ؛ دقیق‌تر و کامل‌تر ... امسال دو سه تا دبیر هستن که میخوام تا آخر سال بیش‌تر ازشون بفهمم! هرچند که میدونم امسال و سال‌های دیگه میگذرن و چیزی نمی‌فهمم! ولی دنیای واقعی حتی از وبلاگ هم کمتر اطلاعات داره!! من با خوندن آرشیو یه وبلاگ خیلی خوب میتونم اطلاعاتی رو ازش بفهمم که شاید رفیقش هم ندونه! ولی توی واقعیت هرچقدر هم نوع حرف زدن ، راه رفتن ، برنامه‌ی کاری ، بررسی سوابق و خیلی چیزای دیگه رو هم چک کنم بازم نمیتونم به اندازه‌ی نصف اون اطلاعات رو بفهمم!! سخت شده فهمیدنِ آدم‌ها ؛ سخت شده :)

تا همین الان درگیرِ کسالت و اشتباهِ مسخره‌ی امتحان امروز بودم و از امتحان عربی و فیزیک فردا هیچی نخوندم و واقعا خسته‌ام!! فیزیک چندین جلسه پشتِ سر هم بخاطر تعطیلی‌های رسمی و غیره ، امتحانش عقب افتاده و درس‌های دیگه رو هم عقب هستیم و در واقع نمی‌دونم دقیقاً چیکار میشه کرد با این همه درسی که حال و حوصله‌ای واسه خوندنشون ندارم. 

+ باید اعتراف کنم! بعد از پست دیشب که نه جوگیر شدم نه مغرورم و نه هیچ چیزِ دیگه، ولی حتی نماز مغرب و عشاء! هم قضا شد و نمی‌دونم دقیقاً دارم به کجا میرم :| 

++ اونقدری بلاگستان داره خلوت میشه و روز به روز از اینجا میرن که  آدم هوس می‌کنه وبلاگشو این شکلی کنه : 

نرید دیگه :| اونایی هم که رفتن برگردن :|

  • Mr. Moradi

در حدودِ چهار هفته پیش بود که "یک مترسک" پستِ "نیم‌هزارتاییِ"وبلاگش رو نوشت! هیچی دیگه! فعلا که هِی از این وبلاگ به اون وبلاگ دنبالِ پست‌های مهمانش میریم :دی

+ چندین وقت پیش که تاریخش یادم نیست ، یه صدای ضبط شده‌ای از گیتارنوازیش گذاشته بود ؛ که قصد دارم تویِ پستِ پونصدونه‌ی خودم بذارمش :دی

بشنوید

*البته از اونجایی که این صوت مال من نیست ، رویِ فایل رمز گذاشتم و رمزش هم همون رمزِ ثابتِ وبلاگمه! هرکی هم نداشت و می‌خواست می‌تونه بگه تا بهش بدم :)

  • Mr. Moradi

امروز [سوم شهریور] از ساعت 9 صبح تا 9 شب ، در وبلاگ خانم میم  ، متنی که برایِ مسابقه‌ای که برگزار کردن نوشتم ، منتشر میشه :) 

متنی که نوشتم ، در وبلاگم هم منتشر کرده بودم‌ : من یک رویایِ واقعی میخواهم

:::

موضوعِ مسابقه‌شون ، توصیف‌کردن فردی حقیقی یا خیالی بوده ؛ هرچند که برای این مسابقه شروع کرده بودم به نوشتن ولی در وسط‌های متن ، مبهم شده و خب ، اکثراً چون در ماجرا قرار ندارن و نمیدونن که منظورِ من چی بوده ، احتمال میدم که متوجه منظورم نشن :) ولی ایراد و اشکالی هم نداره :))

:::

میتونید امتیاز خودتون رو از 1 تا 10 ، در رابطه با متنی که نوشتم ، در وبلاگ خانم میم ، از ساعت 9 صبح تا 9 شبِ 3شهریورماه ، اعلام کنید :دی

+ پیشاپیش بسیار ممنونم از دوستانی که امتیاز خودشون رو ثبت می‌‌کنن :)

  • موافقین ۸
  • ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۰۰
  • Mr. Moradi

پارسال ، همین روز و نزدیکای پنج بعد از ظهر بود ، که مثل همیشه ، به سرم زد که یه وبلاگ بسازم و بنویسم! البته به‌ هیچ‌وجه، هیچ آشنایی با وبلاگنویسی در حدی که امروز آشنام ، نداشتم! قصدم هم متفاوت با امروزم بود و اصلاً حرفِ نوشتنِ حرفایِ خودم نبود ... قبل از اینکه حرفایِ‌ درست و حسابی‌تر بزنم بذارید که خواهش کنم که الان نرید و آرشیوِ مرداد 94 رو زیر و رو نکنید!! اون موقع هیچ تجربه‌ای از این فضا نداشتم! تصورِ درستی هم نداشتم ؛ طبیعی بود که چرت و پرت بنویسم :دی و خودمم که الان می‌خونمشون حس خوبی نسبت بهشون ندارم[که این نشون میده خیلی عوض شدم نسبت به یکسالِ گذشته!!] :دی البته الانم کم چرت و پرت نمی‌نویسم :دی
دقیقاً یکسال گذشت ... سیصـد و شصـت و پنـج روز گذشت! تویِ این مدت ، خیلی خیلی خوبی دیدم از طرف شما دوستانِ گرامی ، دوستانی که رفتند و دوستانی که هستن ؛ خیلی یاد گرفتم و خیلی مسائل دستم اومد ؛ به هرحال بدی‌هایی هم وجود داشته! سختی‌ها و حرص‌خوردنایی که سخت بود و هست تحملشون! و حتی نمی‌تونم بگم که خوبی‌هاش بیشتر بوده یا بدی‌هاش! هم خوبی‌ها ، خیلی خیلی خوب بوده و هم بدی‌ها خیلی خیلی بد!! واقعاً قابلِ قیاس نیست ... نمیتونم بگم که اصلاً تصمیم به رفتن و کنار گذاشتنِ وبلاگ نگرفتم! دقیقاً سه‌بار خیلی جدی تصمیم گرفتم به معنایِ واقعیِ کلمه ، همه‌‌چیزایی که مربوط به وبلاگستانه رو بذارم کنار ، حتی وبلاگ خوندن رو ! ولی هیچوقت ، هیچوقت درباره‌اش پستی منتشر نکردم! تویِ هیچکدوم از پستام ، اشاره‌ای به رفتن نکردم تویِ این یکسال! و این یکی از افتخاراتمه :دی البته جدی‌ترین تصمیمـم مربوط به اسفند بود که حتی براش یه پست کوتاه هم به‌صورت پیش‌نویس نوشته بودم ولی منتشرش نکردم و فقط خانم بیست و دوم فوریه خبر داشتن ، و همین ایشون بنده رو منصرف کردن! ایشونی که اینقــــدر بهش گفتید/گفتند که چرا اینقدر میری و میای که واقعا می‌خواستن برای همیشه برن!!‌ خطاب به اون عده ‌ای که این کار رو با ایشون کردن : آخه مگه خوندن و نظر دادن اجباریه؟! خب یه بار نه دوبار نه سه‌بار نقد و نظرت رو گفتی! بسه دیگه! اصلاً اون قطع دنبال کردن برای همین مواقع هستش دیگه!! :/
مرور کردن نظرات خصوصی ، دقیقاً مثلِ ورق‌زدنِ یک دفترچه قدیمی و پرماجراست! نظراتِ خصوصی‌ای که تقریباً پشتِ هرکدومش یه داستانِ ده‌خطی هست و مربوط به یه ماجرایِ خاص! نظرات عمومی که به لطف شما دوستان ، اونقدر زیاد هست که قابل شمارش و کامل خوندن نیست! به هرصورت ، مرور کردنِ نظرات ، مخصوصاً نظراتِ خصوصی که هرکدوم مربوط به زمان و ماجرایِ خاصی هستش ، لذتِ بزرگیه تویِ وبلاگنویسی! :)
وقتی به نظراتِ افرادی می‌رسم که یه روزی وبلاگشون ، اصطلاحاً پاتوقِ من بوده و احتمالاً هیچوقت دیگه نمی‌تونم پیداشون کنم ، و یا بهتر بگم ، هیچوقت نمی‌تونم نوشته‌هاشون رو بخونم ، واقعاً ناراحت می‌شم ، واقعاً نمی‌فهمم چرا باید یه بلاگر با وبلاگش جوری خداحافظی کنه و بذاره بره که دیگه هیچ‌کس نتونه پیداش کنه!
البته به یه نکته‌ی دیگه‌ای هم رسیدم ، اونم اینه که چرا اینقدر تعداد خانوم‌ها زیاده؟! ://
روزایی بود که با کامنت‌گذاشتنِ بعضی ذوق‌زده می‌شدم و حتی چندساعت برای جواب‌دادنِ بهش وقت می‌ذاشتم!! هنوز هم با کامنت‌های بعضیا خیلی خوشحال می‌شم و به عبارتی بعضی‌ها [که یعنی تقریباً همتون] ، خیلی لطف می‌کنن با این کامنت‌هاشون :)
یکی از اتفاقاتی که تویِ این یک‌سال برام افتاد ، آشنایی‌م با گروهِ رادیوبلاگی‌ها بود که هرچند که خودم بدرد هیچی نمی‌خورم و عملاً کاری نمی‌کنم ولی همینکه کاراشون رو می‌بینم و می‌دونم که با چه امکاناتِ محدودی همچین کارهای جالبی می‌سازن برام لذت‌بخش و دوست‌داشتنیه :)
به هر صورت ، یک‌ساله که با همین آدرس ، دارم می‌نویسم و یک‌ساله که یک تجربه‌ی متفاوت و ‌دوست‌داشتنی رو تجربه می‌کنم :)

و امیدوارم که تا وقتی که هستم و می‌نویسم ، هیچکس از اینجا کناره‌‌گیری نکنه و همتون همیشه بنویسید :)

+ اینجا یکساله شد‌ :))

  • Mr. Moradi
up