مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فوامیل» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Mr. Moradi
    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
      • Mr. Moradi

      1. دیروز ساعت ده صبح، با زنگ پستچی بیدار شدم. امروز ده صبح با خبرِ اینکه مامانی ...

      2. مامانی رفت. دوران بچگی، شاید شیش هفت سالگی، با پسرخاله‌ام نشسته بودیم توی ایوونِ خونه‌ی مادربزرگِ مادری. مجید برگشت بهم گفت: «امروز صبح از خاله پرسیدم من رو بیش‌تر دوست داری یا محمد رو. اونم گفت من رو بیش‌تر از تو دوست داره.» با اینکه دوران بچگی بود و اقتضا می‌کرد که من ناراحت بشم، ولی خوب یادمه که هیچ احساس ناراحتی نمی‌کردم. فقط حس کردم باید جوابشو بدم. فقط همین. یه پوزخندی زدم و گفتم در عوض من دوتا مامان‌بزرگ دارم و تو یکی. اون مامان‌بزرگم من رو خیلی دوست داره. یه خنده‌ی تلخی هم توی دلم کردم. چون می‌دونستم اون مامان‌بزرگم هم منو خیلی دوست نداره. یعنی اون موقع که ... خلاصه مجید اشک تو چشماش حلقه زد. آخه مادربزرگِ پدریش تازگی‌ فوت شده بود؛ به روایاتِ همون موقع‌ها، هر روز مجید رو می‌برد پارک و براش خوراکی می‌خرید و مجید خیلی باهاش خاطره داشت. نمی‌دونم حرفِ من خیلی نامردی بود یا حرف اون. من هم عمدی نگفتم و صرفاً می‌خواستم یه جوابی بدم... مامانی من رو پارک نبرده بود. آنچنان هم خاطره‌سازی نشده بود. ولی من هنوز دلم تنگه واسه «قدِ قدِ قوربان» گفتنش. من هنوز امیدوارم بودم این سه چهار ماه، که بالاخره یه بار این تیکه‌اش یادش بیاد و بگه و از صداش بشنوم. مامانی کوه آرامش بود، اگه می‌خواست. که اون‌موقع که باید نخواست و این شد که شد. 

      3. تا ما برسیم بیمارستان، یه لشکر، دقیقا با همین وصف! یه لشکر آدم رسیده بود. از پیرترین. تا میانسال و جوان. از دورترین فامیل تا نزدیک. از کسایی که حتی یک‌بار هم ندیده بودم تا اونایی که فقط یکبار دیده بودمشون. بعد با ده تا ماشین افتادیم دنبال یه آمبولانس. تا برسیم صومعه‌سرا، با خودم فکر می‌کردم که این لشکر، چجوری این همه پتانسیلِ خوب بودن، جمع بودن و انسان بودن رو نادیده گرفته؟ همشون هم که پول و مال و منال دارن لعنتی‌ها، چرا مثل کبک سرشون رو کردن زیر برف؟ چرا؟ اینا پیرِ فامیل هستن خیر سرشون. اعصابم از دست تک‌تکشون خرده و هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه چرا.

      4. از همه بیش‌تر صدای گریه‌ی عمه‌ام بود. یعنی تنها صدای گریه بود. بقیه آروم و بی‌صدا. حالا بر فرض که ساختگی باشه - که نیست -، واقعاً وقتِ این نشده بود که یه مقدار بیش‌تر از پیش‌ترها باشیم؟ نمی‌دونم.

      5. یکی دوسال پیش شوخی شوخی، با خودم گفته بودم که آخرش این فک و فامیل رو باید سر ختم ببینیم. و همین شد!

      6. دلم یه‌جا خیلی سوخت. عمه‌ی بابام خیلی پیر بود. وقتی بابا رو دید با یه حالتِ ناراحت‌کننده‌ی وحشتناکی گفت: «می آرزو بو تِرِه بیدینم حمید.»

      7. برای سلام به اونایی که من رو میشناختن پیش‌قدم نشدم. متنفرم از این سلام‌وعلیکِ ده‌سال یکبار. حتی با سهیل هم گرم نگرفتم. با هیچکس. شاید من - ما - غریبه‌ترین آدم‌های اونجا بودیم! شاید هم نه. ولی نمی‌تونم این همه توانی که وجود داشت رو نادیده بگیرم. این همه آرامشی که می‌تونست باشه و نبود و نذاشتن باشه. 

      8. مامانی. خیلی خسته بود، خیلی. سخته چندین سال روی مبل بشینی و تنها کاری که می‌تونی انجام بدی اینه که زل بزنی به فرش - تازه اگه بینایی کمک می‌کرد - و یا فوقش تا آشپزخونه قدم بزنی - که باز اگه پاها خسته نبود -. این زندگی خیلی سخته. پونزده روز توی سی‌سی‌یو - یا آی‌سی‌یو - بود. حالش خوب نبود. نمی‌دونم. راحت شد. خدا خودش می‌دونه که دیشب ازش می‌خواستم من رو راحت کنه. ولی نکرد. نمی‌دونم تا کِی دووم میارم با این همه ناآرامی. 

      9. همش یادِ آخرین‌باری که رفتیم پیشش و هنوز خونه بود میفتم. سختمه تصور کنم که اون خونه دیگه مامانی رو نداره. حتی اگه همه‌ی عالم بگه اون خونه‌ی عمه‌ست، ولی برای من همیشه خونه‌ی مامانی بوده و هست. اگه روزی اون خونه رو خراب کنن، بزرگترین ظلم رو کردن، حتی اگه خودشون نفهمن که چه کردن. 

      10. یه فاتحه‌ی کوچیک بخونید خواهشاً. نماز وحشت (؟) که بخونید عالی میشه.

      • موافقین ۳۳
      • ۰۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۳
      • Mr. Moradi

      دیروز آخرین کاسبیِ عید رو هم بدست آوردم. دقیقا همونقدر که به بچه‌ش داده بودیم :دی
      اینجا همونجایی بود که پارسال هم وقتی رفتیم، بچه‌ش وقتی دید مامانش بهمون عیدی داد، بلند گفت مامان دارن پولمونو می‌برن :))) این‌بار هم گفت، ولی خیلی آروم‌تر... بچه‌ی خوبیه. هرچند از من  و همه فرار می‌کنه و یه‌جورایی هیولا! محسوب میشه ولی خوبه. یه چهار پنج ساعتی وقت لازم داره تا یخش آب بشه. ولی خب ما که همش یه ساعت یا حداکثر یکساعت و نیم می‌شینیم، اونم تقریبا سالی یه‌بار :دی دیروز هم همینطوری نشسته بودیم. تلویزیون داشت سریال پخش می‌کرد. آی‌فیلم. با این شبکه توی قم آشنا شدیم. همون موقع که تازه گیرنده‌دیجیتال خریده بودیم. یادش بخیر. قبلش فقط پنج‌تا کانال داشتیم. یک و دو و سه و چهار و پنج که همون استانی بود. شبکه‌ای که همش سریال بذاره غنیمت بود توی تابستون نود. دقیق‌ترش میشه مرداد نود... داشت سریال می‌داد و می‌داد و می‌داد! سریال رو می‌شناختم ولی ندیده بودم. قدیمی بود. سال هفتاد و هفت ساخته شده بود. حواسم سه‌نصف شده بود. نصفش سرِ حرف‌ها بود و نصفش سر سریال و نصفش سرِ نخودی که توی دهنم خیس می‌خورد! سریال تموم شد. تیتراژ سریال‌ها بعضی‌وقت‌ها واقعا خوبن. می‌دونید؟ من رو یادِ چیزهایی می‌انداخت که نباید.

      اهورا دقتش زیاده. به چیزایی دقت می‌کنه که من وقت نمی‌کنم دقت کنم. خوبه. حافظه‌ش هم خوبه. مثلا مامانش می‌گفت چندین وقت پیش که رفته بودیم شهرِ شوهرم، مادرشوهرم غذا رو خوب درست کرده بود ولی اهورا دوست نداشت. این‌بار که رفتیم، هنوز یادش بود و بهش می‌گفت عزیز اونطوری درست نکن :دی یا از جملات قصارش اینه که به مادربزرگم گفته بود که این چروک‌های دستت واسه پیر شدنه؟ ناراحت نباش منم دارم پیر میشم :))) بعد که مادربزرگم بهش گفته تو پیر نمیشی، تو جوون میشی داماد میشی؛ بهش گفته من دوست ندارم داماد بشم، دوست دارم عروس بشم :)))
      حرف از کلاهبرداری شده بود. که فلانی پولمون رو نداره بده و چک‌هاش برگشت خورده افتاده زندان. البته قبل از اینکه بیفته زندان، انگاری که می‌خواست از الکی مثلا عمو‌‌ـم پول قرض کنه. بعد این شوهرخاله‌م می‌فهمه و با خودش میگه این‌ که پولی نداره که به این مرادی پس بده، پس چه خوبه که ما زنگ بزنیم به این مرادی و بهش بگیم که به این فرد پول نده :| هیشکی هم نبود بهش بگه آخه تو فضووووولی؟ :/ به تو چه عموی من ضرر می‌کنه؟ آخه به تو چه جعفررررر؟ :/ هیچی دیگه! همین یه‌بار هم که خدا می‌خواست بزنه پسِ کله‌ی عمو‌ـم، اوشون نذاشت! و حالا مامانم داشت ثابت می‌کرد که عمو‌ـم یه‌ریال به کسی نمیده، چه برسه به دویست میلیون. و هی من می‌خندیدم و می‌گفتم ولش. ثابت کردن نمی‌خواد که... و با خودم فکر می‌کردم که این پول چیه واقعا؟ که این‌همه، همه‌چی رو عوض کرد؟ که همه‌چی رو ازمون گرفت؟ آره. این منم دلواپسِ بود و نبود.
      تلویزیون می‌خوند واسه خودش. مامانم بدش میومد از صدای تلویزیون. خاله‌م دنبال کنترل بود. اهورا کم کم داشت یخش آب می‌شد. و من توی دلم می‌گفتم تا به کِی از آرزوهامون جدا؟
      + بشنوید

      • Mr. Moradi

      نه حوصله‌ی نوشتن هست و نه حوصله‌ی سکوت. نه می‌تونم بی‌حرف بمونم و نه حرفی دارم. نه میدونم چی می‌خوام بگم و نه می‌تونم حرفم رو نزنم.

      من بلد نیستم چیزی رو با قاطعیت بگم. تا به حال هرچی رو قاطع گفتم، خدا نشون داده بدتر از اون هم هست. ولی خب نوروز 96 میتونه یکی از نامزدهای پیچیده‌ترین نوروزهای عمرم باشه. با اون شروعِ دور از انتظارش، با اشتباهاتِ مداومِ من، با فکرهای اشتباه و ادامه پیدا کردنِ بیکاری!

      ببینید؛‌ تمام توانتون رو بکار بگیرید که بد نشید. نمی‌دونید تغییر از «بد» به «خوب» یا حتی «عادی» چقدر سخته، باور کنید نمی‌دونید. هیچ‌وقت بد نشید. هیچ‌وقت به خودتون اجازه ندید. به هر قیمتی که شده اجازه ندید!

      :::

      مثل اینکه دیروز یکی از همسایه‌ها به بابام گفته بود که ماشین رو نذار تو فضای باز که فردا باتری‌ـش کار نمیکنه و روشن نمیشه و اینا ... بعد امروز که بابام میخواست بره بیرون، دیده ماشین استارت نمیخوره :))) باتری خراب شده :))) عجب لفظی داشت واقعاً :دی 

      :::

      امروز یه‌جوری مامانم اقدام کرد برای رفتن خونه‌ی مامان‌بزرگ که مشکوکم کرد :دی گفتم مهمونی سیاسی؟ مهمونی سیاسی؟ آره؟ آره؟ :دی :))) رفتم. از اول تا آخرش غیبت و بحثِ اینو و اونو کردن :| آخرش ولی بد نبود. نمیگم خوب بود، چون نبود. چون میتونست باشه و نبود. مهم نیست. ولی خب آخرش بد نبود. آره بد نبود. 

      • Mr. Moradi

      دیروز ساعت هنوز به چهار نرسیده بود. روی همین صندلی نشسته بودم. رفته بودم داخلِ پنل و می‌خواستم یک‌پستِ کوتاه بذارم. که بعداً یادم بیاره چقدر استرس داشتم. که چقدر فشارم بالا پایین می‌شد. می‌خواستم توی پُست از خودم بپرسم من حق دارم؟ حق دارم استرس داشته باشم؟ حق دارم فشارم بالا و پایین بشه؟ حق دارم نگران بشم؟ حق دارم دلم بخواد گذشته اینطوری نبوده باشه؟ حق دارم؟ یا اینکه حق ندارم؟ همین سوال‌های بی‌جواب رو از خودم می‌پرسیدم و تایپ می‌کردم. نگران بودم. و حوصله‌ی تایپ رو نداشتم. روی همین صندلی نشسته بودم و پشتی‌ـش رو تا جایی که خم می‌شد، خم کرده بودم. کلید‌ها و کاغذ‌های توی جیبِ شلوارم، تعادل لپ‌تاپ رو روی پام بهم می‌ریخت. چشمام بسته می‌شد و حوصله‌ی فکرکردن نداشتم. همه‌ی نوشته‌ها رو پاک کردم و زدم روی انصراف. چندباری که پنل رو رفرش کردم مرورگر رو بستم. رفتم سراغ آهنگ‌ها. هندزفری چند متری ازم فاصله داشت. اما مثلِ این می‌موند که کیلومترها ازم دور شده. حوصله نداشتم خم بشم و یا بلند بشم و برش دارم. بی‌خیالِ آهنگ شدم. لپ‌تاپ رو خاموش کردم. با اینکه هنوز روی همین صندلی نشسته بودم ولی صندلی یه‌کم جلوتر از الان بود. کنارش هم صندلیِ دیگه‌ای نبود. برخلافِ میلم از روی صندلی بلند شدم. لپ‌تاپ رو گذاشتم سرِ جاش. گوشی‌ـم رو که زده بودم به شارژ نگاه کردم. من واقعاً چه نیازی به شارژ داشتم؟ اولش سی و هفت درصد داشت و الان شده بود چهل و نُه. نشستم کنارش. می‌خواستم حداقل به پنجاه برسه. خودم هم دقیقا نمی‌دونستم چه نیازی ممکنه به گوشی داشته باشم. وای فای رو روشن کردم و دوباره پنلم رو رفرش کردم. انگار که توی این کمتر از یک‌دقیقه چه اتفاقی ممکنه توی وبلاگم افتاده باشه! رفتم اینستا. رفرش کردم. عکس‌هایی که جدید نبودن رو نگاه کردم. اومدم بیرون. یادم نیست نگاه کردم چند درصد شارژ داره یا نه. ولی حتماً به پنجاه رسیده بود. گوشی رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم. کاپشن‌ـم رو هم برداشتم. داشتم فکر می‌کردم که آیا جزوه‌ی نهج‌البلاغه رو هم بردارم یا نه؟ برداشتم و گذاشتم توی جیبِ کاپشن‌ـم. یه‌جوری بود. حقیقتش نمی‌خواستم اونجا بخونمش. فقط می‌خواستم حواسِ یکی رو پرت کنم! آره والاع! ولی دیدم یه‌جوریه. برداشتمش. انداختمش روی تپه‌ی کتاب‌هام. سه‌تا شکلات توی همون جیبِ کاپشن‌ـم گذاشته بودم. نمیدونم چی فکر کرده بودم با خودم! ولی حتماً فکر کرده بودم که نیاز میشه. خودکار رو هم گذاشته بودم. رفتم جلوی ساعت. ساعت هنوز چهار نشده بود. اما از اونجایی که باتریِ ساعتم ضعیف بود و عقب می‌اومد، تنظیمش کردم روی چهار. چهار تمام.
      هوا بارونی بود. سرد و ابری و ترسناک. من ناراحت بودم. حوصله‌ی تکرارِ دیروز رو نداشتم. تازه دیروز جوری نشسته بودم که هیچی و هیچ‌کس توی زاویه‌ی دیدم نبودن. هرچند هیچ‌کس نفهمید که من تلویزیون رو نگاه نمی‌کردم! بلکه در واقع از توی آینه‌ی ویترین حواسم به همه‌جا و همه‌کس و همه‌چیز بود. و هرازگاهی به خودم یادآوری می‌کردم که اجسام و حتی اشخاص از آنچه در آیینه می‌بینید به شما نزدیکترند! اینو وقتی بیش‌تر فهمیدم که بقیه راه می‌رفتن. و من چقدر احمقانه با دوسالِ پیش مقایسه می‌کردم همه‌چی رو. توی این دوسال چه بلایی سرِ هم آورده بودن که دیگه هیچ نگاهی نبود؟
      دمِ شیرینی‌فروشیِ‌ خاطره‌انگیزم نگه داشتیم. با اینکه سردر و ویترین و شکل و شمایلِ مغازه رو عوض کردن، ولی هنوز جعبه‌هاش همون‌شکلی‌ان. در عینِ حال که از خدام بود که از اینجا بخریم و برای چند لحظه بیش‌تر، این جعبه‌های دوست‌داشتنی رو ببینم، ولی گفتم بریم یه‌جای دیگه. رفتیم اونجا و شیش‌تومن کمتر ضرر کردیم! توی مسیر بودیم. افتاده بودیم توی جاده‌خلوت! البته دیگه خلوت نبود. اون‌موقع‌ها که تازه ساخته بودنش، من اینجا رانندگی می‌کردم. گاز و فرمون دستِ من بود. چه خوب بود. توی این فکرها بودم که مامانم حرفی رو زد. یه‌حرفی که داداشم، وقتی رفته بودیم شیرینی‌فروشی، بهش گفته بود. زبونم بند اومده بود. هنوز به میدون نرسیده بودیم. دیگه نفهمیدم چجوری به میدون رسیدیم و دور زدیم و رفتیم توی کوچه. می‌دونید؟ نمی‌دونید که! حرفی رو زد که خیلی‌وقت پیش‌ها هم باید می‌زد. هرچند یکم دیر، ولی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه! بگذریم! همین‌الان هم همون «هرگز نرسیدن» هست! حرف هم بادِ هواست و اثری نداره.
      نزدیک بودیم. پیچیدیم توی کوچه. از همونجا ماشینِ فرودگاه رو دیدم. تا حالا ندیده بودم ولی وقتی نمره 44 رو دیدم، مطمئن شدم. این همون فُلانی بود. این که گفته بود نمی‌خواد امسال بیاد؟!‌ برام مهم نبود. تهِ دلم رو نگاه کردم. نه! واقعاً دیگه برام اهمیتی نداشت. اونطرف رو نگاه کردم. پرایدِ نقره‌ایِ نمره 99 نشون از این داشت که یکی دیگه هم اومده. هردوتا خاله بودن. ولی خب! اون‌یکی خاله‌تر بود شاید. ناراحت نشدم. خوشحال هم نشدم. ولی برای این‌یکی یه «به‌درک» گفتم و واسه پراید نقره‌ایه نه. فرقشون همین بود.
      زنگ شیشم رو زدیم. طبقه سوم. یادش بخیر! اون‌موقع‌ها که تازه خونه رو ساخته بودن یادمه. حیف شد اون خونه‌ی ویلایی.
      پله‌ها رو می‌رفتیم بالا. این پله‌ها هیچ خاطره‌ای با خودش نداشت. لعنت به تک تکشون.
      هرجایی، تقریباً بدترین جا برای نشستن به من میرسه. حالا گاهی بدترین هم نباشه، ولی آخرین جایِ ممکن هست. این‌بار هم همینطور. دیدم اینطرف جا نیست. ولی اونطرف یه‌تک‌نفره هست. گفتم برو تا ازت نگرفتنش همینو! گفتم از کدوم‌ور برم اون‌ور؟ شاید دیشب ده‌بار این قسمت رو ویدئوچک زده باشم! بقیناً باید از همین‌ور میرفتم اون‌ور. ولی چرا عجله کردم؟ که پام بخوره به اون میزِ کوچیک؟ چرا تند رفتم؟ چی باعث شده بود که عجله کنم؟ می‌دونید؟ من نمی‌بخشم اونایی رو که کاری کردن که وقتی من به اینجا رسیدم، عجله کنم. و عمراً شما نمی‌تونید منظورِ من رو بفهمید!
      همین‌که نشستم به عجله‌ام فکر کردم. هنوز توی فکرِ عجله بودم، که گفتن کاپشن رو در بیار، گرمت میشه. شاید اگه اونجا عجله نمی‌کردم، یا اگه اینجا به اون‌عجله‌ی ناخودآگاه فکر نمی‌کردم، میگفتم نه خوبه راحتم. ولی تکرارِ یه‌اشتباه مثلِ این می‌مونه که خودت باعثش شده باشی. وقتی خودت باعثش نشدی، پس نباید تکرارش کنی!! کاپشنی که سه‌تا شکلات داخلِ جیبش بود رو در آوردم و گذاشتم کنارم. نگاهم می‌چرخید. نمی‌تونستم چشمم رو کنترل کنم. قرنیه‌ام می‌لرزید. شاید از عجله بود!
      همچنان ناراحت بودم. به این فکر می‌کردم که حق داشتم که همه‌چی رو بهتر ببینم؟ فکرم سرِ این بود که اگه یه‌چیزایی بینِ آدم‌ها نبود، چی می‌شد؟ مثلاً اگه «پول» نبود. یا مثلاً «دورویی» حتی. داشتم به این فکر می‌کردم که اگه صفاتِ سلبیِ خدا، از بنده‌هاش هم سلب شده بود، دنیا چه شکلی می‌شد؟ حالا نه به اون صورت! ولی ای کاش یه‌مقداری سلب می‌شد از این بنده‌های گمراه.
      چایی آورده بودن. چایی رو گرفتم. داغ بود. تا نعلبکی رو بردارم و بذارم روی میز و تا بخوام چایی رو بذارم روش، دستم می‌سوخت. حداقل درد داشت. شاید اگه سه چهار سال پیش بود، یا شاید شیش هفت سال پیش، چایی رو ول می‌کردم و می‌ریخت رو فرش. ولی حالا؟ نه. دستم می‌سوخت و همچنان چایی رو نگه می‌داشتم. این همه‌ی فرقِ من بود با چندسال پیش. همه‌ی همه؟ نه!
      نوشتن از واقعیت، اونطور که دلت بخواد، سخته! حتی توی ورد. حتی جایی که هیچ‌کس نمی‌خونه. یه‌چیزایی باید بمونه و آدم برای خودش تکرار کنه. اونقدر تکرار کنه تا هیچ‌وقت یادش نره. اونقدر که بمیره.
      نمی‌دونم ساعت چند بود. حتی نگاه نکردم ساعتِ خودم رو. در زدن. صاحبِ دوتا ماشینِ پایین بودن. پا نشدم. ولی چاره‌ای نبود. آخرش که چی؟ دوتا نکته داشت اون لحظات. یک اینکه وقتی کسی ازتون دور هست، دستش رو نگیرید و نکشید جلو! چون اون وقتی نمی‌خواد روبوسی کنه، حتی اگه شده بزنه زیر میز و سینیِ چاییِ داغ رو بریزه روت، روبوسی نمی‌کنه! حیف که من دهه هشتادی نبودم خاله‌‌ فُلانی!! نکته‌ی دوم هم این‌که یک کیلو کِرِم نزنید به صورتی که می‌خواید باهاش روبوسی کنید. :|
      :::
      همه‌ی این‌ها گذشت. هیچی نمی‌مونه. از ته دلم امیدوارم، یه‌روزی همشون پشیمون بشن. از اینکه اینقدر همه‌چی رو از همه‌چی جدا کردن و اینقدر برای خودشون سیاست‌بازی در آوردن و بخاطر هیچ و پوچ، این‌همه مدت، این‌همه سال، این‌همه عُمر رو به هدر دادن. حس می‌کنم هنوز وقتش نرسیده، وگرنه چهارشنبه و پنج‌شنبه می‌تونستن نشونه‌هایی از این پشیمونی باشن. حیف که نیستن. و همه‌چی موند که سالِ بعد، شاید هم دوسال بعد، دوباره تکرار بشه.
      حالا من موندم و این‌که آیا حق دارم همه‌ی دیروز و امروز و فردا رو خرجِ فکر و خیال کنم؟ نه که ندارم. لیکن چه چاره با بختِ گمراه؟

      • Mr. Moradi

      یه دلگرفتگیِ خاصی دارم. که میدونم بخاطرِ چیه. ولی هیچ‌غلطی واسه رفع شدنش نمی‌تونم انجام بدم. 

      :::

      امروز همه‌چیزش خوب بود، از اون روزهایی که بود که دیگه قرار نیست تکرار بشه. همین یه‌مورد می‌مونه تا چندسال. به‌واقع باید ثبتش کرد توی تاریخِ خانوادگی. ولی فقط اونجایی که شوهرخاله‌م بعد از فیض بردن از استعداداتِ فوقِ پیشرفته‌ی برادرم [که به همه‌ش اشاره کردن جز اینکه آدمِ الاغی تشریف داره :دی] رو به من گفت خب شما چه استعدادی داری؟ درسته که اونجا خندیدم و گفتم درس خوندن، ولی دوست داشتم بعد از این بهش بگم خودت به‌جز گداییِ «خونه» از پدر زنت چه استعدادِ دیگه‌ای داری؟ :| طرف خونه‌ش رو هم با گریه و زاری و مظلوم‌نمایی از پدر زنش گرفته ، اونوقت به من میگه چه استعدادی داری!! فضولچه! البته نظرِ شخصِ من اینه که این مورد رو نباید به روش آورد و بحثش رو کرد بعد از چندسال. ضمنِ اینکه یقیناً به قصدِ دعوا نرفتم مهمونی!! ضمنِ اینکه‌تر این‌که زشت بود جلو بچه‌ش ضایع بشه. ضمنِ اینکه‌تر تر این‌که لطفا فضول نباشید :| 

      + حالا نه اینکه من استعدادی نداشته باشم. همین بلاگری استعداده :/ والاع :/ :دی

      • Mr. Moradi
      up