مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «استرس» ثبت شده است

استرس یعنی پنج‌تا سوال رو اولِ امتحان اصلاً نفهمی چجوری حل میشه در حالیکه از ساده‌ترین سوالات بودن؛ و معجزه یعنی آخرِ ساعت همه‌ی سوالات رو نوشته باشی، درست یا نیمه‌درستش مهم نیست. مهم اینه که نوشته باشی! ممنونم خدا :)

+ دبیر ریاضی خودم نبود. دوتا دبیر، که اصلاً من رو نمی‌شناختن خیلی کمک و راهنمایی کردن. دستشون درد نکنه. آخرش که رفتم تشکر کنم از یکی‌شون، در حالیکه صدا و دستم می‌لرزید ، می‌خندید و می‌گفت اشکال نداره موفق باشی. این یعنی اخلاق :))

  • موافقین ۲۲
  • ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۵
  • Mr. Moradi

«ترکیب. جایگشت. 2 این سمت باشه با اون سمت فرق داره، پس جایگشته....» با خودم تکرار می‌کردم. درس‌های تکراری رو. سوال‌های آسون کتاب رو. بدون پیچیدگی. بدون درس خوندن. حال نداشتم. زندگی شاید همین لحظه‌های بی‌حالی باشه. که در این‌صورت من امروز زندگی کردم. دیشب از سر ناچاری گرفتم خوابیدم. ناچاری که نه. ولی از سر خستگی شاید! از زبان، حتی یک صفحه نخونده بودم. کلاس‌های کناری می‌گفتن امتحان سخته. و من یک‌صفحه نخونده بودم. ساعت رو پنج و نیم زنگ گذاشته شده بود. یادم نیست بیدار شدم یا نه. فقط یادمه وقتی خاموشش می‌کردم، با خنده در جواب اعتراض مادرم می‌گفتم باشه. خواب خوبی بود. یادم نیست چی بود. ولی خیلی خوب بود. هفت و ده دقیقه بیدار شدم. مستند فروشنده رو گذاشتم روی دانلود. هفت و نیم از خونه زدم بیرون. پیاده. روزهایی که امتحان دارم دوچرخه نمی‌برم. نمی‌دونم چرا! شاید فکر می‌کنم توی راه ممکنه درس بخونم. ولی، نشد. نمیشه. معمولا نمیشه. تخیل اجازه نمیده. همکاری نمی‌کنه. دیروز از شیش تا هفت توی تخیل غوطه‌ور بودم. خونه تنها بودم و از این سر خونه میرفتم تا آخر اتاق‌ها و برمی‌گشتم. شاید بیش‌تر از دویست‌بار این مسیر رو رفته باشم. فکر می‌کردم. تصور می‌کردم. تصوراتی که لحظه به لحظه‌اش می‌تونن به‌شدت مخرّب باشن. که من اثر تخریبی‌ـشون رو حس کردم. تجربه کردم. ولی درس نگرفتم انگار. که یک‌ساعت و نیم به ترسیم آینده‌ی خیالی‌ای پرداختم که محقق شدنش، هم تلاش می‌خواد و هم وضعیتِ فوق‌العاده روان و پویا، که حداقل من در کشور عزیزمون نمی‌بینم!! 

هنوز زنگ رو نزده بودن. ولی کلاس هم رفتیم. ساعت نزدیک هشت و بیست دقیقه بود که دبیر زبان اومد. بدون برگه. داده بود برای تکثیر. ساعت هشت و نیم نماینده کلاس خبر آورد که دستگاه گیر کرده! کلاس منفجر شد از خنده. هفته‌ی پیش هم بخاطر یکی دیگه که وقت کلاسمون رو گرفته بود، امتحان کنسل شده بود. این هفته نمی‌گرفت، دیگه نمی‌تونست. گفت شده زنگ بعد هم شده، امتحان رو میگیرم. آروم گفتم زنگ بعد زیست داریم، عمراً کلاسش رو بهت بده. کلاس باز هم منفجر شد، ولی ضعیف‌تر. هشت و سی و پنج نشده بود، که ورقه‌ها رسید. چهارصفحه. آسون بود. به‌نظر من آسون بود. تنها مشکل لعنتیش این بود که از کلمات ناشناخته استفاده کرده بود و اصلا هم پاسخگو نبود. راستی، کسی جرأت اعتراض هم نداره. من هم مغز خر نخوردم روز آخر برم باهاش در بیفتم و اعتراض کنم بهش!! جواب سوالم رو نداد. گفتم به درک. نگفتم خودکفایی مزخرفه!! خودم فکر کردم و همه رو جواب دادم. بیست نشم، نوزده رو میشم. 

امتحان زبان به‌اندازه‌ی کافی یاخته‌های عصبی‌م رو بهم ریخته بود. دستام می‌لرزید. بحث شده بود بین بچه‌ها که جواب فلان سوال چیه. من از دبیر پرسیده بودم. جوابم درست بود. حالا بچه‌ها هرچقدرم می‌خوان پروفسور باشن و بگن غلطه!! به من چه :| زنگ بعد از زیست، امتحان هنر داشتیم. امتحان هنر که چه عرض کنم. هم سوال و هم جواب رو داشتیم. کِیف میده اینجور امتحانات. وسط امتحان صدای زنگ گوشی اومد. آقای ر. انگار که محموله‌ی صدتنی مواد مخدر رو کشف کرده باشه، از اون سر، کنجکاو اومد این سر و گفت کی گوشی داره؟ بلندتر گفت گوشی کی بود؟ یکی گفت برای دبیر زبانه. خودش داشت از خنده میرفت هوا. برگشت. خندیدم. به‌نظرم اون اتفاق پتانسیلِ این رو داشت که کل سالن بره روی هوا. ولی فکر کنم بچه‌ها حواسشون به آقای ر. نبود. داشتن جواباشون رو چک می‌کردن!! 

نیم‌ساعتی بی‌کار بودیم و بعدش امتحان ریاضی داشتیم. امتحان ریاضی قرار بود آسون باشه. و آسون بود. ولی ریاضی همیشه همراه با استرس هست. حتی اگه قبلش صدبار همون سوال رو عیناً حل کرده باشی. بعد از امتحان اعصابی برام نمونده بود. باید پیاده میرفتم. رفتم. گرم بود. من خسته بودم. با خودم می‌گفتم راحت شدم. ولی زهی خیال باطل. تازه شروع شده بود. شما فکر کنید سختی‌های امتحانات رو میگم. ولی هر روز، پرونده‌های جدیدی برام باز میشه، که نمی‌دونم کِی بسته میشن. من باید تغییر کنم. این هر روز شروع شدنِ چیزی که دیروزش تمومش می‌کنم، خسته‌م کرده. از این همه خواستن و نرسیدن. از این همه خواستن و عادی نشدن. 

من از تموم شدن این سال تحصیلی بیش‌تر از هر سال تحصیلی‌ای ناراحت شدم. تقصیر خودم بود. تقصیر خودم بود که خودم هم نفهمیدم چرا تموم شد و من هنوز آدم نشدم.  

  • Mr. Moradi
امروز، ششصدمین روزی هست که اومدم وبلاگستان.کاری به اوایلش ندارم. ولی امروز، دقیقا ششصد روز از اون غروب مرداد میگذره، و من چقدر فرق دارم با اون روز. نود درصدِ تغییرات منفیه. متاسفانه! برای مثال، اعصابم داغون شده. ذهنم از هم پاچیده!! تخیلم کلافه‌ام کرده. تمرکزم از دست رفته یا خیلی کمتر شده. به خشونت علاقه‌ی بیش‌تری دارم :دی خیلی بدتر شدم. خیلی بدتر شدم. خیلی خیلی زیاد. متاسفانه. و هیچ‌کاری از دستم بر نمیاد برای جبران. فقط امیدوارم بتونم واقعا اختیار داشته باشم و انسان بشم :|
امروز دبیر جغرافی می‌گفت که آدم وقتی بخواد بره یکی رو بزنه، چهارنفر میان جلوش وایمیستن و به هرحال جلوش رو می‌گیرن، ولی وقتی آدم می‌خواد خودشو بزنه کسی دیگه جلوش نمی‌مونه و جلوش رو نمی‌گیره. می‌بینین چقدر خوب میگه؟ می‌بینید هربار دقیقاً طبقِ حال و احوال من حرف میزنه؟ اینا معجزه‌ست واقعا. خیلی برام جالبه این هم‌زمانی. به‌هرحال باید بگم که من خودم رو زدم و کسی جلوم رو نگرفت و وقتی به نفس‌های آخر میرسم دست نگه میدارم و باز روز از نو و روزی از ... باید خودم، خودمو بگیرم تا خودم رو نکشتم! 
فردا که مدرسه تموم بشه ان‌شاالله، میرم یه سالنامه‌ای چیزی میگیرم. ترکیدم اینقدر رمزی چیزی ننوشتم و یادداشت برنداشتم از روزهایی که گذشت :دی 
نه زیست رو خوندم واسه فردا و نه فیزیک رو! فیزیک رو که نمیفهمم:/ زیست هم نمیپرسه:/ ولی واسه زبان از هردوتا درسی که گفتم‌، بیش‌تر استرس دارم:/ خیلی الکی البته! نتیجه‌گیری : مثل آدم معلم باشید و مثل آدم معلمی کنید! باتچکر! 
  • Mr. Moradi

نمیدونم چرا! از هشتم و حتی هفتم ، ادبیات فارسی برام آنچنان مشکل‌ساز نبود. آنچنان سخت نبود. فقط هشتم نمیدونستم تاریخ ادبیات هم امتحان میاد ، اسم نویسنده‌ها رو ننوشتم و نمره‌ام شد نمیدونم چند! که اونم مستمر بود و مهم نبود و بیست شدم نهایتاً. امسال هم با اینکه برام آسون بود ، ولی از دو امتحان مستمر ، اولی رو یه کلمه اشتباه نوشتم بخاطر بارم بندیِ درشت!! یه نمره کم شد! و دومی رو هم که معنیِ شعرهاش رو توی راه خوندم ، 19/25!! که البته این 75 صدم غلط جوری بود که اگه یه هفته هم میخوندمش بازم این 75 صدم رو حداقل نیم نمره‌اش رو غلط مینوشتم! چون اصلاً انواع حذف رو نگفته بود! ولی میگفت گفتم تو ننوشتی :| موند امتحان ترم! نه که نخونده باشم! یا چی! ولی شما فرض کنین که من دیروز ساعت 5 بعدازظهر یادم اومده که عه! یه شعر دیگه هم باید حفظ کنیم!! که عه! من هنوز دو درس آخر رو هیچی نخوندم چون جفتش رو توی یه جلسه توضیح داده! که عه! حافظ قرن چندم بود!؟؟ حالا اینا رو فرض کردین؟ حالا اینو هم فرض کنین که من ساعت شیش یا هفت شب هم دستم بند بود و ساعت 7 تا 8 هم شام خوردم و ساعت 9 تا 10/5 پایتخت دیدم و ساعت 11/5 هم خوابیدم :| بازم میگم نه اینکه نخونده باشم!! از شعر دوم هیچی نیومد برای حفظ شعر و فقط دو تا بیتِ اولیه‌ی شعر اول رو خواسته بود که نخونده هم میتونستم بنویسمش!! بارم بندی عالی بود!! واقعا عالی بود! سوالات کوتاه جواب و کم نمره و کاملاً فهمیدنی و قابل حل! اصلاً سوالات عشق بودن! ولی بازم با اینکه بلدم با اینکه خوندم و با اینکه امتحان رو خوب نوشتم و در نهایت اعتماد به نفس ورقه رو تحویل دادم ، اما یه‌سری اشتباهات مسخره! کوچیک! و بیهوده نمیذارن که آدم خیالش راحت باشه!! مثلا جمله‌ای گذاشته بود که اجزای اصلی رو بنویسیم! بعد توی جمله فعل "گشت" بود من نوشتم "شد" :| بعد لابد از استرس اینکه جوهر خودکارم حیفه ، مسند رو کوچیک نوشتم و نمیدونم باید مینوشتمش یا نه! اگه آره چرا مثل آدم ننوشتم؟ و اگه نه ، مگه نوشتنش ضرر داره؟! :| و یا اینکه فعل امرِ "خواهند رفت" رو نوشتم "بروند" و هرچی با عقلم می‌سنجم میبینم درسته! ولی توی کتاب برای فعل مستقبل گفته امر ندارن :| یعنی مینوشتم امر ندارد؟ حالا "بروند" امر نمیتونه باشه برای آینده؟ مثلا نمیشه جمله گفت :"آنها ده روز دیگر از کاروانسرای من بروند بیرون" :| میشه که :/ پس چرا ندارن!؟ :| 

قس علی هذا! امتحان خیلی آسون بود! که امتحان عالی بود! ولی چرا روی این‌جور چیزا اشتباه میکنم؟! :| حیفه اینجوری نمره از دست دادن :/ 

  • Mr. Moradi

بعضی اوقات حال آدم بده و میخواد بنویسه تا آروم بشه ... من الان اونقدر حالم افتضاحه که دارم می‌ترکم ... نمیدونم چی بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ 

ورقه که گرفتم حس کردم که گیج شدم! نمی‌فهمیدم سوال‌ها رو ... چیزی حدود بیست‌دقیقه روی سوال اول موندم ؛ بیست و پنج دقیقه روی سوال دوم!! همش 12 تا سوال بود و معمولاً برای امتحان ریاضی ترم این تعداد کم محسوب میشه! ولی این 12 تا هوشِ من رو پروند! خیلی بده سر امتحان اینجوری شدن ... 

بذارید از دبیرم بگم!! دبیر من عالیه! باور کنید عالیه! من سعی کردم سوال‌های مهم ازش بپرسم اما تقریبا سرِ همه‌ی 12 تا سوال ازش سوال کردم :| من سر جلسه از بیش‌ترِ سوال‌ها هیچی نمی‌فهمیدم فقط بخاطر اینکه گیج شده بودم ؛ اگه راهنمایی‌های دبیرم نبود ، چهار پنج حتی شیش نمره از دست می‌دادم چون اصلاً سوال رو نفهمیدم که بخوام جوابی بنویسم ... مثلا بهم می‌گفت جواب این سوال ، تانژانتش میشه منفی سه چهارم ، بعد من می‌گفتم تانژانت کجایِ سواله؟! :|||| آخر جلسه درحالی که دست و پام میلرزید از استرس و واقعا سرم گیج بود ، ولی وقتی دیدم همه‌ی سوال‌ها رو نوشتم حس رضایتی بهم دست داد .. اما این احساس رضایت زیاد طول نکشید ...  اونقدر ورقه‌ام خط خطی بود که واقعا روم نمیشد همون رو تحویل بدم ، واقعا روم نمیشد :( ازم پرسید امتحان چطور بود؟ میتونستم بگم خیلی سخت بود ، میتونستم بگم هیچی از هیچکدوم از سوال‌ها نفهمیدم ولی خودم بهتر از همه میدونستم که امتحان خیلی آسون بود و تقصیر من بود که گیج شدم و نفهمیدم ... گفتم خیلی آسون بود ولی من گیج شدم ... خندید و به دبیری که داشت باهاش حرف میزد گفت :«مرادی امی بهترین دانش‌آموزه‌» ... مرادی بهترین دانش آموز ماست ... واقعا؟ معلومه که بقیه‌ی دبیرها هم اسم من رو زیاد گفتن وگرنه نمی‌گفت امی/ما ، میگفت می/من ... برای اینکه اینطور به‌نظر برسه که نشنیدم تا بیش‌تر از این شرمنده نشم ، الکی یه سوال پرسیدم که درست نوشته بودم ... اومدم بیرون ، واقعا دوست داشتم همونجا روی پله‌ها بشینم و بزنم زیر گریه!! از بس بچه‌ها گریه‌شون گرفته بود ، فضا شبیه مدارس دخترونه شده بود! ولی اونا میگفتن امتحان سخت بود و من میگفتم تقصیر خودم بود ، امتحان آسون بود :| تازه همین‌جاها بود که احساس رضایتم ناپدید شد ... تازه همینجاها بود که فهمیدم من چقدر خنگم!! که فهمیدم اگه دبیر همونجا پاسخ‌نامه رو هم میداد دستم بازم اشتباه رونویسی می‌کردم!! که من چقدر خنگم که توان اعدادِ پایه‌مساوی رو جای جمع ، ضرب کردم ، درحالیکه موردِ بعدیِ همون سوال رو جمع زدم! که من چقدر گیجم که کسینوس 60 و سینوس 60 رو کسینوس و سینوس 45 دیدم و هردوتا رو رادیکال دو دوم نوشتم!!!! آخه اینا چه غلط‌نویسی‌ای هست؟! :( اینجور نمره‌ از دست دادن خیلی بده!! وقتی همه‌ی سوال‌ها حالا یا با کمک دبیر یا به هرصورت نوشتی و میای بیرون و می‌بینی مثلا دو بعلاوه‌ی دو رو نوشتی پنج :| امتحان آسون بود. تقصیر خودم بود. 

  • Mr. Moradi

امروز دفاعی امتحان بود! از پنج‌تا درس ، دو درس رو حتی نگاه هم نکرده بودم :| خدا رحم کرد دقیقاً ... خطر خیلی نزدیک بود :| خداروشکر :) چیزی رو غلط ننوشتم و فکر نمی‌کنم زیاد نمره‌ام از دست بره :) صبح هوا خیلی سرد بود ... استرس هم شدید ... این دوتا اصلاً با هم سازگار نیستن!! نفس آدم بند میاد وقتی بخواد هردوتا رو تحمل کنه :|

:::

چرا من اینطوری‌ام؟؟؟ احمق بفهم ؛ تو همه‌ی اینا رو تابستون قدم زدی ؛ تو دقیقاً به اندازه‌ی همه‌ی تخیلاتت قدم زدی ؛ یاد بیار اون روزِ مضطربِ کذایی رو ... یاد بیار لامصب :| یاد بیار بینِ اون همه مسخره‌بازی ، ذهن‌مشغولی‌های بی‌دلیلت رو ... پس دوباره شروعش نکن :| دوباره روی واقعیت فکر و خیال نکن لعنتی ...

:::

یکی نیست به فُلانی بگه تو چرا اینقدر پیگیر شدی؟ مشکوک میزنه :| اصلاً فکرش رو نمی‌کردم اینقدر بخواد پیگیر بشه!! اَه :| اصن نمی‌تونم تشخیص بدم که چجوری به نفعم هست و چجوری نیست ... :| منم حق دارم این وسط یه ذره به فکر نفعِ خودم باشم خب :)) ولی دیگه از هیچی که بهتر میشه :| فقط یه راه وجود داره که همه‌چی بدتر بشه ، وگرنه بیش‌تر از یه راه هست که می‌تونه وضع رو پایدارتر و بهتر بکنه ... امیدوارم به همون یک راه محدود نشه :دی میدونید؛ با این سن‌ـم حسرت چیزایی رو دارم و واسه چیزایی هیجان‌زده میشم ، که کاملاً بدیهی هست :)) فقط اون زیادی پیگیر بودنش برام تعجب‌برانگیزه :)

+ میدونم که از بند آخر نمیشه چیزِ زیادی فهمید ... نوشتم که ثبتش کرده باشم فقط :دی

  • Mr. Moradi
من هنوز شعرهای فارسی و کلماتش رو نخوندم! خسته هم نیستم! نمیدونم چرا برق رو خاموش کردم!! یعنی بیام زیر نور لب‌تاپ بشینم بخونمشون؟! :))) 
ناراحت نیستم! قاعدتاً خیلی باید مضطرب باشم ، چون کاملاً آماده نیستم! همش رفتم سراغ درس‌های دیگه! حالا آیا ادبیات فارسی بر من چیره خواهد شد؟! الله اعلم! هر طور شده یه دور کامل دیگه باید تا ساعت 10 فردا بخونم! خدا کمک کنه ان‌شاالله :/
:::
این روزها از بابت راه خیلی سردرگم شدم! نمیدونم جز راهی که همه میرن ، راهی هست یا نه؟! آخرِ این راه که درس خوندن باشه ، اگه توی انتخاب رشته دانشگاهی فقط همون چیزی که فکر میکنم خوبه رو برای اولویت اول انتخاب کنم و بقیه رو خالی بذارم و همون رو قبول نشم یا بعد چندماه پشیمون بشم و بفهمم چیزی که فکر میکردم نبوده ، آیا راهی هست که عمرم و وقتی که برای کنکور گذاشتم به فنا نره یا اینکه از بین میره؟! حالا حتی اگه توی انتخاب رشته دانشگاهی چیزای دیگه‌ای رو بزنم اصلاً ده سال دیگه اگه زنده باشم ، راضی هستم یا نه؟! میدونم زوده از الان به اینجور چیزا فکر کردن ! اما با شرایطی که محیط‌ـم داره ، اگه از الان همه‌چی رو تعیین نکنم ، انگیزه‌ای واسه خوندنِ این همه درس ندارم!! هرچند که میخونمشون! 
:::
خب دوباره دعواشون شد! کم کم داریم میریم که داشته باشیم فازِ چهارم سلسه‌ دعواهای خاله‌زنکی رو! :|||
  • Mr. Moradi
up