مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

بی‌آبرویی...

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۳۷ ب.ظ

این روزها همه‌ی آن‌هایی که می‌شناسم، رفته‌اند. رفیقم رفت. هیئت رفت. همسایه رفت. آشنایان وبلاگی رفتند. اینستاگرامی‌ها رفتند. جامانده‌ها هم لحظه آخر رفتنی شدند. این روزها با هر کلمه و عکسی که از آنجا می‌بینم دلم آتش می‌گیرد. یکی بود که هرروز از این پست‌های دل‌سوز می‌گذاشت و من هربار می‌گفتم خدا کند نتواند برود دلم خنک شود از بس دلم را خون کرده. اما رفت. آبرو داشت که راهش دادند. آن پست پیامکی را یادتان هست؟ که بعد از سخنرانی قرائتی گذاشته بودم؟ ساعت هشت‌وچهل‌وشش دقیقه‌ی شب. در حالیکه تمام سرم خیس آب بود و باد سردی هم می‌آمد و ارتفاعات تهران هم که سرمای شبش معروف است. دقایقی بعدتر بود که از ته دل خواستم تا وقتی آبرو ندارم مرا راه ندهد. راستش از خودم و از انسانیتِ ازدست‌رفته‌ام خجالت‌زده‌ام. شرمنده‌ام. اما گمان حالا اینطور به‌نظرم می‌آید که دروغگویی بیش نیستم. اما همان شب بود که از ته دل خواستم تا آبرومند نشده‌ام نروم. خواستم که با آبرو بروم. با وجدانی بیدار. با انسانیتی پابرجا. انسان بشوم و بروم. خوش‌به‌حال شماهایی که آبرومندید و رفتید. بد به حال من که نه آبرویی دارم و نه رویی. رو سیاه‌تر از کسی که می‌داند و عمل نمی‌کند، نمی‌شناسم. که آن منم. 

+ یادم می‌آید که سال قبل، همه‌ی نگرانی‌ام این بوده که نکند تیر برسد و من دیگر نتوانم اربعین را ببینم. نمی‌دانم چه شد که زنده‌ام. اما راستش ای کاش زنده نبودم. اینچنین زنده‌بودنی، هیچ است. دوسال قبل از خدا می‌خواستم که زنده نمانم. حس می‌کنم همه‌ی این بلاها، نتیجه‌ی همان ناشکری‌های بی‌موردی‌ست که همچنان هم ادامه دارد. مانده‌ام در پیچیدگی خلقت خدا. من دیگر چگونه موجودی‌ شده‌ام؟ کِی این‌قدر جابجا حرکت کرده‌ام؟ 

++ اما من نباید «خودِ واقعی‌ام» را از یاد ببرم. من همچنان دلتنگ «خودِ واقعی‌ام» هستم. اما راستش بیش‌تر از آن، دلتنگِ «زندگیِ واقعی‌ام» هستم. همان زندگی که هم امکانش بود و هم پتانسیل‌ش. همانی که نابودش کردند. همانی که نابودش کردم. 

  • Mr. Moradi

اربعین حسینی

up