مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

دوست داشتن چیزی، آدمی را کور و کر می‌کند

پنجشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۵۰ ب.ظ

گاهی تصوراتمان از خواسته‌هایمان، شدیداً دور از واقعیت است. آنقدر دور از واقعیت، که وقتی به‌دستشان می‌آوریم به خودمان نهیب می‌زنیم که این چه بود که می‌خواسته‌ای!؟ گاهی چنان تصوراتی از خواسته‌هایمان داریم، که وقتی با واقعیتش روبه‌رو می‌شویم، متحیر نگاهش می‌کنیم و نمی‌دانیم ما این را خواسته بودیم یا اینکه خواستار رویایمان بوده‌ایم؟! گاهی آنقدر تصوراتمان از خواسته‌هایمان ایده‌آل‌گونه است که از واقعیت‌ها و نواقصش غافل می‌شویم. چونان عاشقی که عیب معشوقش را نمی‌بیند ما نیز در دیدن مشکلات خواسته‌مان، کور می‌شویم! گاهی چنان در تصوراتمان غرق‌شده‌ایم، که در واقعیت زندگی کردن را برای خودمان، تلخ و ناخوشایند می‌کنیم. 

همانند سس خردلی که چندسالی بسته‌بندیِ خوش‌رنگش به دلم نشسته بود و امروز که برای نخستین بار چشیدمش، فهمیدم که نه این سس آن‌گونه است که گمان می‌بردم و نه خردل آن طعمی‌ست که دنبالش می‌گشتم! 

+ گهگاهی در شک فرو می‌روم که نکند تصوراتم از تو و او و همه‌تان اشتباه بوده باشد و تو نه آن او باشی و نه او چونان تو باشد. این شک بسیار عمیق است و اساسی. قابل تأمل است. اما هرچه در مصادیقم به‌دنبال نواقص تصوراتم از تو و او گشته‌ام، کمتر یافته‌ام. نمی‌دانم. شاید آنقدر در تخیلاتم غرق شده‌ام که دیدن عیوب برایم ناممکن شده باشد. وحشتناک است: هیچ‌چیز آنطوری نیست که ما فرض کرده‌ایم. چقدر ناامیدکننده است. 

  • Mr. Moradi

نظرات (۱۴)

  • آقای خاکستری
  • خوبه آقا.
    یقینی که از شک برسد نعمت است.
    یکبار که از بیخ به همه ی تصوراتت شک کنی معنای زلال بودن را حس میکنی...

    یقینی هم نمیرسه... فقط شک می‌مونه. 
    واقعا ادم و کور میکنه
    وقتی برمیگردی عقب رو نگاه میکنی فقط ردپای اون مشکل روتو زندگیت مبینی ویک لبخند تلخ میزنی به تمام اون تصوراتی که یه روزی با تمام وجودت اون(حس) رومیخواستی ...

    +دل من از موضوع خیلی پره:))
    :) 
    و عقل را به حاشیه می راند...

    +من هم بعضی وقتا به این موضوع فکر میکنم که نکنه دارم اشتباهی میرم یا راه رو گم کردم یا این که این اتوپیای ذهنم ساخته و پرداخته ی فقط ذهنمه و واقعیت و وجود خارجی نداره...
    نمیدونم این پست های ١٥سال بعد رو دیدید یا نه، برای من خیلی جالب بود که چقدر راحت میتونن درباره آینده شون خیال بافی کنن اما من به شخصه اینقدر دید مبهم و گنگی نسبت آینده م دارم که حتی برای ماه بعدم هم نمیتونم پیش بینی کنم...البته جدای از اون دورنمای تحصیلی م که اونم معلقه.. در این حین با خودم کلنجار میرم که نکنه این عشق ها و هدف ها و آرزوهای دور و درازم اشتباهین...شایدم هستن:/
    سعی میکنم درگیرش نشم و بگم توی این شرایط اینا بهترینن و من با قوه ی عقلم تصمیم میگیرم این گزینه ها بهترن بد و خوبش که بعدا مشخص میشه دیگه دست من نیست...اینطوری دارم خودمو قانع میکنم:| فکر کردن به این موضوع جنون آوره شما هم فکر نکنین:)
    + منم دید مبهمی نسبت به آینده دارم. و از طرفی هم هرچی که در گذشته نسبت به آینده - یعنی زمان حالِ فعلی - تصور کرده بودم، از بین رفت و واقعیت پیدا نکرد. با این حال و با همه‌ی ناامیدی نسبت به تخمین زدن آینده، همچنان علاقه‌ی زیادی به خیال‌بافی در زمینه‌ی سال‌های بعد یا امیدهای از دست‌رفته دارم. هرچند که هیچ فایده‌ای جز دامن‌ زدن به توهمات و تشویش‌های وابسته به تخیلات، نداشته و ندارن... خیلی داغانم دیگه :/ :)) 
  • آشنای غریب
  • نه تو آنی که همانی نه من آنم که تو دانی
    والاع! 
    در راستای عنوان پست، دوست داشتن «کسی» هم کور و کر می‌کنه آدمو
    نمیگم بده این کور و کر شدن
    دوست داشتن، خاصیتش اینه
    اتفاقا خوبه که به نحو احسن از این خاصیت استفاده کنیم
    وقتی چیزی یا کسی رو واقعا دوست داشته باشی، دیگه «خود»ی برات نمی‌مونه. کور و کر میشی و جز اون رو نمی‌بینی. همه چیز میشه اون و دوست داشتنی‌ها و علایق اون
    اون «چیزی» در عنوان، شامل «کسی» هم می‌شد در منظور من :) 
    ولی من میگم بده. وقتی آدم عیب‌های چیزی - یا حالا کسی - رو نبینه، و مدت طولانی‌ای بگذره، در واقع صرفاً تصورات خودش رو دوست داره، نه وجود خارجی اون چیز یا اون فرد رو. خیلی بده. در این صورت، حتی در صورت وصال به اون چیز یا فرد، جز شکست هیچی نصیب شخص نمیشه :| تلخه دیگه... دوطرفش شکسته! 
    + البته اینکه گفتین خاصیت دوست‌داشتن همینه رو قبول دارم. خاصیتش همینه که آدم جز اون و دوست‌داشتنی‌ها و علایق اون، چیزی رو نبینه. بد بودنش رو که گفتم، ولی از یه جهت هم خوبه. یک امید و انرژیِ شکست‌ناپذیرگونه‌ای میده به آدم که جداً بازدهی فرد و نتایج تلاش‌ها در مدت زمان کوتاهی چندبرابر میشه. 
    ++ خودمم نمی‌دونم چرا اینقده طولانی جواب دادم :|
  • آشنای غریب
  • تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی

    تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
    «من و تو» توی این شعر اصلا بهم نمیخورن. هرکدوم برن پی زندگیِ خودشون راحت‌ترن :|
    وصال؟
    آدما گاهی به چیزی و جایی و کسی می‌رسن که دوستش ندارن
    و گاهی به دوست‌داشتنی‌هاشون نمی‌رسن
    ربطی به هم ندارن اینا
    من اصن به وصال که بعد از دوست داشتنه فکر نکردم. ولی به معرفت که به نظرم قبل از دوست داشتنه چرا. دوست داشتن (عشق، مهر، محبت، مودت، و...) صرفا یه حسه. یه حس که «خود»یت آدم رو ازش می‌گیره و در تایید حرفتون کور و کرش می‌کنه
    اگه قبل از دچار شدن به این حس حواسمونو جمع کنیم، چیز بدی نیست به نظرم. اینکه با اختیاره یا بی‌اختیار و چه جوری حواسمونو جمع نکنیم هنوز برام حل نشده البته. ولی یحتمل با معرفت در ارتباطه
    نه نه. منظورم رسیدن به چیزی یا کسی بود که دوستش داشتن، منتهی چون مدت زیادی از دوست داشتن اولیه گذشته، صرفاً تصوراتشون ازش رو دوست دارن، نه خود واقعی و وجود خارجی اون چیز یا فرد رو. در واقع اینجا کاری به رسیدن به کسی یا چیزی که دوست‌داشتنی نبوده براشون و یا نرسیدن به دوست‌داشتنی‌ها مدنظر نبوده کلا. 
    قبل از دچار شدن به این حس، حواسمون رو جمعِ چی کنیم؟ که دچار این حس نشیم؟ یا اینکه اگه دچار شدیم کور و کر نشیم؟ یا اینکه حواسمون رو جمع کنیم که دچار یه‌چیز باارزش بشیم؟ خب نمیشه که. به‌نظرم اختیارمند نیست دچار شدن به این حس. اصن نمیشه روی حواس‌جمع‌بودنمون حساب کنیم! 
    خلاصه‌ی کامنتام اینکه به نظرم مشکل از معرفته
    معرفت از چی و نسبت به کی رو نفهمیدم. ولی خب هرچی هست، اون حس - عشق و مهر و محبت و مودت یا هر حس دیگه‌ای... - نوتیفیکیشن نمیده قبل اومدنش که بخوایم حواسمونو جمع کنیم. :)) 
    + رو بیش‌تر دوست داشتم یا بیش‌تر هم‌ذات پنداری کردم.

    همه‌ی پست برای رسیدن به همون بند آخر بود... :) 
    آدم از عشق کور و کر بشه عیبی نداره
    خدا کنه فقط عمری لال نشه........
    آ باریکلا. لال شدن هم بد دردسریه این وسط! 
    بدی ماجرا یکی ش اینه که هرچی هم میگذره این مسایل حل هم نمیشه. درون ادم هم اونقدرا فرق نمیکنه. امید بیخودی میبریم که بزرگتر! بشیم عاقل تر میشیم. هیچ پیشرفت درونی نمی کنیم و بعد بیست سال به عقب که نگاه میکنیم انگار که درجا زده ایم...
    بله متأسفانه. گاهی اینطوره.
    دوست داشتن منطقی و عاقلانه هیچ خسارتی نداره
    مداوم و پایدار میمونه
    دل که عقل و منطق سرش نمیشه... 
  • هانیه شالباف
  • یا خیلی دو رو شدیم؛ یا خیلی کلی‌نگر!
    چی بگم والا. 
    اتفاقا سرش میشه
    عقل عاشق 
    نه عقل ریاضی
    من صاحب تجربه هستم
    باشه... 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up