مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

آخرین مطالب
مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

بدون شرح

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۱۲ ب.ظ

1. یکی از وبلاگ‌ها را باز می‌کنم. کامنت را تایپ می‌کنم. پاک می‌کنم. دوباره کامنتی تایپ می‌کنم و دوباره پاک می‌کنم. وبلاگ دیگری باز می‌کنم. پست آخرش را می‌خوانم. کامنتی می‌نویسم. پاکش می‌کنم و دوباره می‌نویسم. این بار صفحه را می‌بندم. تلگرام را باز می‌کنم. بین مخاطبین می‌گردم. یک شماره‌ی آشنا پیدا می‌کنم. می‌نویسم و ارسال می‌کنم. قبل از اینکه بخواند پاکش می‌کنم. باز در مخاطبین می‌گردم. دیگر کسی را پیدا نمی‌کنم. خسته شده‌ام. اینجا را باز می‌کنم. می‌نویسم اما هنوز پاک نکرده‌ام. نمی‌دانم چه باید بگویم. خسته‌ام. هم از درس‌هایم بدم می‌آید و هم عرضه‌ی هیچ‌کاری را ندارم. راستش هیچ‌کدامِ این‌ها درد من نیست. ولی نمی‌توانم از غبطه‌های روزانه‌ام حرفی بزنم. من صراحتاً خودم را سانسور کرده‌ام!

2. خواب‌هایم یادم نمی‌ماند. ولی پریشان‌اند. نمی‌دانم چجور پریشان‌اند. اصلا یادم نمانده‌اند. اما صبح‌ها به همان خواب‌های پریشان و گاهاً استرس‌مند بیش‌تر علاقه نشان می‌دهم تا بیدار شدن در پریشانی این دنیا. نمی‌دانم. کاملاً جدی سردرگمی‌ها اذیتم می‌کنند. درس خواندنم لنگ می‌زند. وسواس‌های فکری رهایم نمی‌کنند. تخیلات دست از سرم برنمی‌دارند. دلم می‌خواهد به‌اندازه‌ی یک کتاب سیصدصفحه‌ای فقط بنویسم:‌ «به هیچ خیالی بها ندهید مگر آنکه در واقعیت نمونه‌ای از آن را کسب کرده باشید.»

3. خودکشیِ دانشجوی حقوق شهیدبهشتی را احتمالاً شنیده‌اید. خبر شوکه‌کننده‌ایست. خودکشیِ کسی که کنکورش را به خوبی گذرانده و یک رشته‌ی به اصطلاح ما تاپ را در یکی از بهترین دانشگاه‌ها قبول شده است. احمق‌ها می‌گویند دیگر چه می‌خواست؟ اما آن‌هایی که کمی عاقل‌ترند می‌فهمند که نه رشته‌ی تاپ و نه رتبه‌ی عالی، به آدمیزاد انگیزه نمی‌دهد. به آدمیزاد زندگی نمی‌دهد. به آدمیزاد جان نمی‌بخشد. به آدمیزاد امید نمی‌دهد. او نه اولین نفر است و نه آخرین. چشم‌هایمان را باز کنیم. می‌ترسم از روزی که این کشتی سوراخ شود! - از سینمایی بادیگارد وام گرفته‌ام جمله‌بندیِ آخری را -

4. بدترینِ دوران‌ها از همین روزها شروع شده است. از همین سال‌ها. بدترینِ دوران، همین دورانی‌ست که در آن مدرنیزه شده‌ایم و انزوا را به همدیگر تحمیل کرده‌ایم. از همدیگر غافلیم و به خودمان نیز رحم نمی‌کنیم. نمی‌دانم چقدر زمان داریم برای برگشت. برای اینکه به عقب برگردیم. هرچه این خط مستقیم‌تر برود، عاقبتش تیره‌تر است. 

  • Mr. Moradi

نظرات (۱۴)

بعله بعله .. و چقدر سر این پاک کردن ما رو حرص میدی و باید یه کتک درست و حسابی بخوری =)))
نه اونا فرق داره. اونا مزه میده. :دی
آدم باید یه جایی داشته باشه که خودش رو بدون سانسور بنویسه، بعد یه نگاه به کل تفکراتش بندازه و یه بار از اول همه رو بررسی کنه. اشتباهات رو دور بریزه و یه دیدگاه نسبت به آینده پیدا کنه. مثلا بدونیم به چه تجربه هایی نیاز داریم. همیشه باید جایی خصوصی تر از وبلاگ باشه برای رو راست بودن با خود خودمون.

اون طرف کنکور، بعد از پایان تحصیلات هیچ چیز خاصی نیست. باید اهداف روشن تر و با ارزش تری برای زندگی انتخاب کرد. متاسفانه از این اخبار ناگوار توی دانشگاه ها ( بین جوونا زیاده).. 
شما ولی امیدوار و پر تلاش باش.
هرچند منظورم این نبود از خودسانسوری در پست. من در ذهن خودم، با خودم روراست هستم. منطورم صرفاً این بود که در موضوع مذکور، در این پست خودم رو سانسور می‌کنم به دلایلی. همونطور که همیشه همه‌جا و در برابر همه‌کس خودم رو سانسور کردم درباره اون موضوع مشخص - نه همه‌چیز و نه همه‌ی موارد -.
امیدوارم که فرصت باشه که برگردیم.. یا که، درست ادامه بدیم.
این میون، شاید تنها چیزی که اراده ی ادامه دادن رو به من میده، باورهامه.
امیدوارم. امیدوارم...
باز خوبه باورهاتون بهتون اراده میده. هرکسی لازم داره که یه چیزی بهش امید و اراده بده. ولی هرچی می‌گردم این «یه‌چیزی» رو پیدا نمی‌کنم...
  • میم جیم ‌‌
  • سلام...
      کلی حرف دارم که بزنم، اما خب ننوشته بودم‌شون پس نگران نباش که پاک شده باشن!! و این رو هم اضافه که کنم که اینا خیلی بداهه نیومدن! چون از وسطای پست داشتم به این فکر می‌کردم که اول کامنت‌م این‌طور باشه... از آخرای کامنت‌م (که تا الآن نوشته‌م‌ش!) دارم به این فکر می‌کنم که این وسط و اول و آخر (فکر داره هم‌این‌طور ادامه پیدا می‌کنه!) دیگه داره لوس می‌شه :) خب بریم پاراگراف دوم دیگه بسه!!
       اما نه به این خاطر ننوشتم‌شون که باید کامنت‌م رو باید اون‌طور شروع می‌کردم، بلکه به این خاطر ننوشتم‌شون چون خیلی بودن، چون هنوز اون کادوی یادم‌ نیست به چه مناسبت رو هنوز ندادم و بابت‌ش خجل‌م و تازه الآن که دارم کامنت می‌ذارم به یادش افتادم. (البته از حق نگذریم وقتایی هم که می‌خوام توی تله‌گرام به‌ت پیام بدم که با هم حرف بزنیم (و باز هم از حق نگذریم برای از تنهایی در اومدن خودمه! و این که لایق دیگری توی اون زمان نمی‌بینم!) هم یادش می‌افتم!) و خیلی چون‌های ذهنیِ دیگه! به احتمال خیلی زیاد هم همه‌شون ممکنه از یادم بره! و این که برات بگم‌شون هم احتمالیِ که نمی‌دونم چند درصده! (چون ممکنه بدونم چند درصد احتمال این که به‌ت نگم‌شون هست! (نود و نه درصد) اما نمی‌دونم چند درصد می‌تونم به‌ت بگم! شاید پنجاه درصد و اینا! (قوانین ریاضی خرن، می‌دونی که؟ (فرض این که ندونی!) باید بگم قوانین ریاضی واقعن خرن!))
        خب دیگه بیش‌تر از این ادامه نمی‌دم. چوون باید یک‌م فرصت برای خودم بذارم که با این ویژه‌گی جدید بلاگ! بلاک‌م نکنی :))

        الآن کامنت‌م رو قبل از این که ببینی پاک کردم، نه به این خاطر که تو پیامای تله‌گرام‌ت رو قبل از دیده شدن پاک می‌کنی، بلکه به این خاطر که متن رو جاستیفای نکرده بودم و باید می‌کردم‌ش!

    هشتگ ماندگار کامنت!
    سلام 
    عاغا خیلی معمایی شد :))) 

    خجل هم نباش. منم یادم نیست بابت چی باید بهم کادو میدادی و چه بسا که کادویی هم نباید میدادی و اشتباه گرفتی :دی ولی من باید بهت یه یادگاری میدادم - عکس قدیمی - که پیدا نکردم عکس قابل‌انتشار و الان هم که سیستم پیشم نیست کلا :)) 

    آره بابا. قوانین ریاضی خرن اصن :دی
    کلا بلاک نمی‌کنم :دی
     :)) 
    رضایت، رضایت!
    رضایت از همه چیز مهم تره در زندگی. چه بسا کسی در رشته‌ای تاپ در یکی از بهترین دانشگاه ها قبول شود ولی، ولی، ولی به رضایت نرسد..
    بله درسته... 
  • هانیه شالباف
  • خودسانسوری، درد همه‌ی ما! :(

    اومدم یه‌چیزی بنویسم که شاید کمکت کنه؛ دیدم خودم خسته‌تر از این حرفام... دیدم چاره‌ی درد من که نبود؛ پس برای بقیه هم درمانی نیست...
    ما نسل خسته‌ایم... :|
  • هانیه شالباف
  • شاید هم سوخته و جزغاله! این نسل ماشینی!
    اوهوم. شاید. 
  • آشنای غریب
  • زیاد خودتو اذیت نکن 
    منم خیلی وقتا مینویسم و پاک میکنم
     همین الان خیلی حرف توسرم میپیچه ولی میدونم که اگه بنویسم قبل ارسال پاک میکنم

    ولی انصافا قلم خوبی داری
    بله... :) 

    لطف داری... 
  • فاطمه سیدموسوی
  • دقیق نمی دونم ولی حس میکنم اگه کنکور رو خوب بدیم بعدش نباید زندگی به تلخی الان باشه...یعنی دوست دارم اینجوری باشه!
    همه‌مون همینطور تصور می‌کنیم. یعنی همه‌مون دوست داریم اینجوری باشه! 
  • ماهی کوچولو
  • اینکه آدم دچار خودسانسوری بشه خیلی بده ان شاء اللّه حال و روز این روزاتون خوب شه 
    همیشه دچار خودسانسوری بودن در واقعیت خیلی بدتره حتی... ممنونم :) 
  • ماهی کوچولو
  • شما منو الگو قرار بده
    خودتو سانسور نکن هر کی هم خوشش نیومد مشکل خودشه 
    مشکل همینه که خودم خوشم نمیاد :|
  • ماهی کوچولو
  • شمام مثل رفیق گرامی زیادی خوبی زیاد خوب بودن خودش بده
    نه عاغا. کجاش زیادی خوبم :| سوءتفاهم شده :)) 
    سلام
    من هم با مشکل خودسانسوری نزدیک دوساله که دست وپنجه نرم میکنم.دقیقا از وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم.انگار توی زندگی اصلی هم داره اثر میذاره.توی تیپ زدنم .تن صدا.معاشرت.خیلی وحشتناکه شرایطم.اگه راهی پیدا کردی یه خبری بده.دارم منزوی میشم.
    مرسی
    سلام. 
    البته من خودسانسوری رو از دنیای واقعی همراه خودم داشتم و وبلاگ تأثیری در ایجادش در من نداشته... 

    منتهی انگار که وضعیت شما خیلی بحرانی‌تر از بنده‌ست :| دیگه‌ توی تیپ و تن صدام خودسانسوری ندارم من :|
    جای زندگی واقعی دلخوشیم به یه سری سرگرمی ها. به قول یکی از اندیشمندان گرفتاریم به زندگی عاریتی!
    اوهوم. همینطور شده متأسفانه... 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up