مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

در پست قبل، از زندگی‌بخشِ چشم‌هایتان پرسیدم. از آن چیزها و چیزک‌هایی که می‌توانند امید را بپاشند به چشم‌ها و گرمای زندگی بدهند. آخر همانطور که حتما تا به حال فهمیده‌اید، چشم‌ها زنده‌اند و زندگی دارند! 

البته پرسشم یک نکته‌ی انحرافی داشت. ابتدا باید از خودتان مفهوم زندگی‌بخش را می‌پرسیدید. آیا به هر امیددهنده و روشنی‌بخشی، می‌توان لقب گران‌قدر زندگی‌بخش، داد؟ اصلا همه و همه‌ی تلنگر آن کامنت تلنگردهنده‌ی مذکور در پست قبل، در همین نکته‌اش نهفته بود - حالا هرچند که فرستنده‌اش از آن نکته استفاده نبرده باشد! -. در واقع باید این سوال مطرح شود که وقتی از زندگی‌بخش، سخن می‌گوییم، دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنیم؟ از نظر نگارنده سطور، به هر چیز یا چیزکِ دلخوش‌کننده‌ای، یا به هر روشنی‌بخشِ امیددهنده‌ای، نباید گفت زندگی‌بخش. آن‌هایی که چشم‌هایشان مُرده باشد، می‌دانند چه می‌گویم! چشم‌های مُرده، به یک قدرت فوق‌طبیعی نیازمندند. به یک درک هیجانیِ نیرومند، که زنجیر‌های اوهام را از تار و پود چشم‌ها کنار بزند تا دوباره نور حیات به آن بتابد. تنها این‌گونه می‌شود چشم‌ها را زنده کرد. تنها همچون چیزی زندگی‌بخشِ چشم است. خلاصه‌اش همان است که می‌دانید! تا می‌توانید با چیزک‌هایی چشم‌هایتان را زنده نگاه دارید، که بعد مرگشان، آب حیات به‌سادگی پیدا نمی‌شود. 

حالا با این تعاریف، آیا این زندگی‌بخش‌ها، همچون قاره‌های جهان، نام بردنی‌اند؟ نه. هرگز! آن چیزی که نام می‌آورید، تنها روزنه‌ای از نور می‌دهد، آن هم به چشم‌هایی که هنوز زنده باشند! آن چشم‌هایی که دیگر خاموش شده‌اند را نمی‌شود با نام‌بردنی‌ها، جان بخشید. زندگی‌بخش‌ها، نباید گفتنی باشند! باید در دل و جان باشند. به‌گونه‌ای منحصربه‌فرد. باید ذخیره‌شان کرد برای روز مبادا. دردسرتان ندهم؛ چشم‌هایتان زنده باد! 

  • Mr. Moradi

نظرات (۱۰)

خوشحالم که هرگز تو نمیتونی برای دبیر ادبیاتمون انشا بخونی و یکی بیاد رو دست من.
بی‌تملق :|||
حسود! آقای مردانیان (؟) رو دیدم براش انشا میخونم :دی
البته انشاهات از انشاهای من بهتره :)) 
  • هانیه شالباف
  • نه... شما حداقل چهل سالت هست ... ;)

    آفرین آفرین... آفرین به این ذهن و قلم. 
    لطف داری... :) 
    با حقیقت عنوان شدیداً موافقم :)
    من نیز :دی
    آره آره مردانیان مفنگی :))))
    اه اه کچل دلم براش تنگ شده :)) 
    شاید انشای من از تو بهتر باشه [که نیست] ولی سبک نوشتنت دقیقاً همونیه که اون می‌خواد. به قول خودش من خیلی حاشیه میرم :-"
    D:
    مفنگی چیه دختر! معلمته ها -_- معلم‌ها دیگه ابهت هم ندارن :/

    خب دیگه شکسته‌نفسی بسه :دی
    بابا دیدی عکسشو که -_- مفنگی ِ خب. البته هنوز نفهمیدیم علاوه‌ بر سیگار چی می‌کشه "-"

    :: کوووووفت :دی
    ای بابا :|

    :)) 
  • سوشیانت زرتشتی
  • ؟؟؟!!!
  • ام اسی خوشبخت
  • قشنگ نوشتید. 
    چشم هایتان زنده باد :)
    متشکرم :) 
  • آقای سر به هوا ...
  • واقعا همینطوره ..
    دلخوشی زیاده ولی دلخوشی کمه !
    عجب :)) 
    واقعا همین‌طوره اون‌چیزهایی که برای هر فردی به صورت مجزا "زندگی‌بخش"محسوب می‌شن باید همون‌طور هاید بمونند چرا که با برمل‍ا شدن اون زندگی‌بخش به نظرم حسی که بازم قراره به‌مون منتقل کنه هیچ‌وقت مثل قبل‌ترش نمی‌شه چون این‌بار همه از رازش باخبرن :)
    البته چیزی که من گفتم فرق داره. حرف من این بود، که زندگی‌بخش‌ها قاعدتا اصلا برملاشدنی و گفتنی نیستن. در این حد یعنی :)) 
    قشنگ نوشتی
    واقعا 40 سالته؟
    ممنون. 
    همچین حرفی زدم؟ 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up