مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : میگن کربلا هم گرم بود
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

برسد به دست مشاورِ کار درستِ شهر!

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۲۲ ب.ظ

این تابستون، تصمیمم بر این بود که تا می‌تونم سرم رو شلوغ کنم. از هر طرف، هر کار و موضوعی که به‌نظرم می‌اومد می‌تونه وقتم رو بگیره و صرفه‌ی اقتصادی هم داشته باشه و مخصوصاً اینکه خسته‌ام کنه رو برداشتم. البته الان که نگاه می‌کنم می‌بینم هیچ‌کدومش خسته‌ام نکرد. ولی از لحاظ تعداد، کار و اینا زیاد برداشته بودم. مخصوصاً در مقایسه با سال‌های گذشته. 

یکی از کارهایی که برداشتم، کلاسی بود که مدرس‌ـش، چندی پیش‌تر توی مدارس، در حد پنج دقیقه حرف زده بود. بعضی کلاً چهره‌ی کاریزماتیکی دارن. کلاً از همون اول، یک جاذبه‌ای دارن. خیلی خوبه ها. خیلی خوبه آدم اینطوری باشه. قاعدتاً وقتی کلاسش بهم پیشنهاد شد بدم نیومد! به‌عنوان ناظر، به کلاسش می‌رفتم. - یکی اومده بود توی خصوصی گفته بود که: «هی ناظر ناظر نکن. اینقدرررر کلاس نذار بچه» :)) خب چی بگم جای این کلمه؟ بگم توی کلاس بودم و جزو کلاس نبودم؟! خب باید بگم ناظر دیگه! :| -. هفت‌تا ساعت، کلاس بود و هر کلاس سه‌ناظر. هیئت‌های نظارت هم - 21 نفر - در کلاسِ جداگانه‌ای که کلاسِ هشتمش می‌شد همون دوره رو می‌گذروندن. نمی‌گم موضوع کلیِ کلاس چی بود، که بعد سخت میشه توضیحش که چرا درباره‌ی مسائل دیگه‌ای حرف می‌زد پس! یه کلاس راحت بود که درباره‌ی انواع مسائل حرف می‌زدن. و خب، گاهاً نتیجه‌های فوق‌العاده‌ای گرفته می‌شد. که فقط دو سه جلسه این‌شکلی بود. 

و اما دوست دارم نظرم رو درباره‌ی مدرّس بگم. آدمی که، بد نیست. ولی اونطور که می‌خواستم و توقع داشتم ازش هم نبود. یعنی توی گفتار اشکالاتِ موضوعی داشت به‌نظرم. توی رفتار، اشکالاتی به از بالا به پایین نگری‌ش وارد بود. نهم شهریور، خیلی حرف می‌تونستم ازش بنویسم. ولی خب نشد. چهره‌ی این آدم، از مثبت، به سمتِ خیلی خنثی میل می‌کرد برام. تجربه‌های فوق‌العاده‌ش برام خیلی جالب بود. موضوعات و مواردی که مطرح کرد، نظرم رو درباره‌ی سودمندی‌ش به‌عنوان آدمی که در آینده باید از تجربه‌ها و دانسته‌هاش استفاده کنم، قطعی کرد. ایده‌آلِ خودم همین هست که توی اون سن، یه‌خورده بیش‌تر پخته و فهمیده باشم. همین‌قدر از مردم بدونم و همین‌قدر تونسته باشم اقتدار خودم رو حفظ کنم. و این آدمیزاد عالی هست در این زمینه‌ها. از خیلی از مسائلش من چیزی نمی‌دونم. نمی‌دونم چجور زندگی رو گذرونده و چجور به اینجایی که هست رسیده. برام خیلی عجیبه. چرا که واقعا به‌نظرم نمیشه بدونِ وجود یک‌سری موارد، این همه امتیاز به‌دست آورد و این همه خوب موند. ساده ولی عالی. بی‌تکلف ولی با جدیت. راهِ مستقیمِ بدونِ پشیمونی. هیچ‌وقت وقت نشد بهش بگم اینا رو. که مثلا بهش بگم چجووووووووووری واقعا آخه؟ :)) 

اما یک‌سری رفتارها، واقعا درست نبود. یک‌سری مسائلِ ریز هستن، که وجهه‌ی آدمی رو برعکس می‌کنن - که البته به هیچیش  هم نیست این حرفِ من :دی -. ولی هستن به‌هرصورت. مثلاً اومد توی مدارس و به رایگان بودنِ این کلاس تأکیدِ ویژه داشت. ولی وقتی اومدیم به بچه‌ها گفت که ده تومن باید بابت جزوه بدید که راحت بشید. بعد گفت باید یه وسیله‌ای بگیرید که اونم ده تومن بود. بعد گفت باید پونزده تومن به حساب اداره واریز کنید. بله قبول دارم این موارد لازمه و دستِ این آقا نبوده. ولی درستش این نیست که تنها تأکیدِ جدی توی کلاس، روی رایگان بودن باشه و حالا، پنجاه تومن خرج بیاره واسه دانش‌آموز. بیست تومن هم که پولِ اردو رو گرفت. جداً گاهی از فرطِ عصبانیت با لحن خودش توی دلم می‌گفتم: «آدم که اینقدر آشششغال نمیشه.» :|

یا مثلاً، مغلطه‌های گاهاً بسیار زشتی که داشت. یعنی اینکه موضوعِ مربوطه رو دقیقاً جوری طرح کنه که به جوابی که دوست داره برسه، و اکثر دانش‌آموزها به جوابِ قاطعی مسلح نباشن. و این خیلی زشته. یک موردش که یکی دیگه بهم گفت اینه که از دختری پرسید: تو دختری یا پسر؟ مردی یا زن؟ گفت خب دخترم. بهش گفت ثابت کن. یک مِن و مِن ای کرد و گفت خب از فیزیکِ بدنم. تا اینو گفت، گفت بشین. خطاب به همه گفت «ببینید فطرت رو؟ این مقصر نیستا. ده سال توی آموزش‌وپرورش درس خوندید. شعور رو داشته باشید. اولین بحثی که به‌ذهنش اومده شرایط جسمی‌شه... مگه ما حیوانیم؟ نر بودن با مرد بودن فرق داره. ماده بودن با زن بودن فرق داره.» حالا بقیه‌اش مهم نیست؛ شاید نتیجه‌ی حرفش عالی باشه؛ شاید منظور فوق‌العاده‌ای باشه. ولی متوجه شدید مغلطه‌اش کجا بود؟ شاید همین الان خیلی‌هاتون بگید نه دیگه. درست میگه خب. ولی نه. یه مغلطه داشت. یه نامردی زد توی سوالش. «جنسیت» رو پرسید. نه صفت رو. از جنسیت سوال کرد. جنسیت، به‌صورت مطلق برمی‌گرده به فیزیک بدن و کاملاً درست بود جواب. از «زنانگی» و «مردانگی» نپرسید. از جنسیت پرسید. از «نوع» پرسید نه از «ویژگی». نوع، تغییرپذیر نیست. ویژگی تغییرپذیره. برخی از خانم‌ها، خیلی شیرزنن. و برخی از آقایون، مردانگی ندارن. این خیلی فرق داره با سوالش. مغلطه‌ی خیلی خیلی زشتی بود. 

و یا مغلطه‌ی دیگری که داشت، این بود که پرسید کسی هست که یه آدم موفق - به زعم ایشون کنکور - توی آشناها داشته باشه؟ من دست بلند کردم. گفت بعد از موفقیتش خیلی اعتبار و احترام داره، درسته؟ گفتم آره. گفت قبل از موفقیتش چقدر بهش احترام می‌ذاشتن؟ گفتم همونقدر :)) گفت منو باش از کی می‌پرسم. تو که کلا فرق داری. :))) از یکی دیگه پرسید و به‌جوابِ موردنظرش که همون احترام صرفاً با وجودِ موفقیت امکان‌پذیر است، رسید. مغلطه‌ چی بود؟ استفاده از سن. مطمئناً یک شخص بیست‌وسه‌ساله بیش‌تر موردِ توجه هست تا یه شخصِ هیفده‌ساله. شکی داره کسی؟ حالا موفق هم شده باشه. آیا دلیلی بر این هست که قبل از موفقیت - که به زعمِ ایشون کنکوره - مورد احترام نباشه؟ آیا شخص، شخصیتِ مستقلی نداره یا نمی‌تونه داشته باشه؟ آیا افرادِ زیر هیجده‌سالی نیستن که شخصیتشون احترام‌برانگیز باشه؟ بله مطمئناٌ توجه‌ای که به بیست‌وسه‌ساله میشه به هیفده نمیشه. ولی دلیل بر بی‌احترامی و بی‌شخصیتیِ فرد هم نیست.

و یا مثلاً، ابتدا تأکید و تأکید و تأکید می‌کنه که برای کلاس‌های تخصصی و منفردانه‌ تنها اندازه‌ی پنجاه‌نفر وقت و جا داره. - کسی که اینقدر جا داره، چرا میاد به حدود چهارصدنفر خبر میده؟ چرا؟ خب خودش پنجاه‌نفر انتخاب می‌کرد خیلی سنگین‌تر بود -. طوری تأکید و تفضیل می‌کنه وقت نداشتنش رو و محدودیت‌های مکانی و زمانی جلساتِ تخصصی رو، و از اون طرف هم طوری دهنِ همه رو آب میندازه و وسوسه می کنه که اگه نتایج کارش رو ندیده بودم، می‌گفتم یک مشاورِ بی‌ارزش و احمقه که دنبالِ جذب یا حتی کسبِ مشتری‌ـه. و حتی حرکتِ عجیبی که در آخرین جلسه‌ی کلاسش میزنه و اعلام می‌کنه پنج‌روز در هفته رو خالی کرده (!!) تا بتونه نزدیک سیصدنفر رو از این کلاس‌ها برداره. جداً با این حرکت یه لحظه گفتم یه مشاورِ بازاریه! حیف نتایجِ کارش رو دیدم. :/ - من از حضور در کلاس های تخصصی‌ـش به دلایلِ غیرقابل نقلی، انصراف دادم :دی -

و یا مثلاً، بیش‌ترِ وقت‌های کلاسی رو به تشریح خاطرات می‌گذرونه. نمی‌گم بد یا اشتباهه. نه. هرگز. خیلی هم خوبه. منتهی با گفتار ایشون، نوع و زمان بیان، و خاطره‌های مذکور، دقیقاً همین تلقی ایجاد میشه که می‌خواد بگه من چقده خاصم. و البته که این رو نمی‌خواد بگه. مشخصه. واضحه. خاص هم هست. ولیکن بهتر می‌بود که زمان کمتری رو به بیان خاطراتش صرف کنه. بهتر می‌بود. 

اشتباهِ دیگه‌ای که نظامِ آموزشیِ ما اون رو از خیلی قبل‌تر کلید زده و همه با هم، از جمله ایشون و تیم‌شون، دارن با انرژی ادامه‌ش میدن، «تک‌بُعدی» و «تک‌ارزشی» شدنِ زندگیِ دانش‌آموزی هست. به‌طوریکه دانش‌آموز بعد از مدتی سر کردن با این سیستم، به‌ناچار، وارد راهی میشه که جز خوندنِ درس‌های نسبتاً بی‌هوده راهِ دیگه‌ای رو نمیشناسه و خودش رو ملزم و مجبور می‌بینه که در این بازار سیاه و اشباع‌شده‌ی کنکور غوطه بخوره و دو یا سه سال از بهترین‌ سال‌های عمرش رو، رنگِ خوشی و فکر و اندیشه و تخیل و اظهارنظر و تصمیم‌گیری رو نبینه. از بسیاری از مسائل اجتماعی و ارتباطی دور باشه و خودش رو در چندین هزار صفحه کتاب درسی و کمک‌درسی غرق کنه. کاری که در نهایت، نتیجه‌ای جز پرورشِ به‌ظاهر دانشجویانی بی‌اندیشه‌ی مستقل، نداشته و نداره. از این لحاظ هم من به این جناب و به همه‌ی مشاوران تحصیلی و ناشران کتب کمک‌درسی ایراد وارد می‌دونم.

رتبه‌ی نوزده کنکور انسانی رو برای مثال آورده بود اردو. - البته من قبل‌تر نتایجِ دیگه‌ای از کارش رو دیده بودم. مثلا رتبه‌های 24 و و 152 و... که همشون با معدل‌های پایین‌تر از 16 به این رتبه‌ها و معدلِ دیپلمِ بالای نوزده رسیدن -. و وقتی می‌خواست از این رتبه - البته نه در حضورش - تعریف می‌کنه می‌گفت می‌بینید چقدر خوب حرف میزنه؟ :| در حالیکه حتی خوب هم سخنرانی نمی‌کرد که صدالبته بخاطر تجربه‌ی کمترش هست. مثلا در حرف‌هاش از مثلث موفقیت می‌گفت، درحالی‌که به‌نظرم موفقیت اگه شیش‌ضلعی نباشه، دیگه مثلث هم نیست :دی ولی این همون تک‌بُعدی و تک‌ارزشی شدن هست. اینکه خوب حرف زدن یا حتی خوب درس‌خوندن رو تعمیم بده به همه‌ی انسان و خوب بودنش و اینو مثل یک «معیارِ»بسیار مهم ببینن. یکی دیگه از افرادشون، از دانش‌آموزی می‌گفت که شبانه‌روز توی اتاقش داره درس می‌خونه و دوساله که مادربزرگش رو ندیده! و حتی بیرون هم نمیره و... . وقتی ازش پرسیدم آیا این درسته؟ آیا باید اینطور باشه؟ توی جواب دادن مکث کرد. به شدت تلاش می‌کرد که حمایتِ خودش رو از این روش مخفی کنه و سعی کنه که این مُدل آدم بودن رو طبیعی نشون بده، و تنها گفت که بله این نوع زندگی از نظر ما طبیعی به‌نظر نمیاد ولی از نظر اون همه‌چی طبیعی و درسته!! - و آیا درست بودنِ یک سبکِ زندگی در یک اجتماع، بر اساس نظریات شخصی تعیین میشه؟ آیا به سوی تنهایی رفتنِ جامعه، یک خطرِ جدی نیست؟ انزوا، در بزرگسالی پیامدهای جبران‌ناپذیری نداره؟ -.

یک مشکل رفتاری هم که می‌بینم، اینه که حرکاتِ خودش رو کاملاً درست و منطقی و جسورانه و هوشیارانه می‌دونه. خیلی عادیه این. منتهی این میزان از اعتماد به نفس، این میزان از اعتماد به خود، خیلی هم نمی‌تونه وجهه خوبی داشته باشه. مثلا مدعی بود که هیچ‌کس نمی‌تونه این‌همه آدم رو برداره بیاره اینجا اردو! البته رضایت‌نامه گرفته بود از همه. پرسید کی پدرش حاضره همچین‌کاری کنه؟ گفتم من :)) گفت به‌خدا نمی‌تونه. :)) خب این اعتماد به نفسش خوب نیست در واقع! این دیگه میشه اعتماد به خودِ بیش از حد. در حالیکه همین چهارشنبه یعنی دیروز، سازمان بیست‌ودونفر دانش‌آموز رو بدونِ رضایت‌نامه‌ی کتبی از والدین، برد جایی اردو، و بدونِ اینکه یک ریال بابت اردو دریافت کنه صبحانه هم داد! حالا پدرم که مسئولیت اجرایی نداره، ولی مسئولین این «سازمان» هم حتی جرئت داشتن این‌کار رو انجام بدن با اینکه ممکنه و تنها ممکنه که اتفاقی بیفته و مسئولیتِ سازمان اون هم بدونِ رضایت‌نامه مطمئناً سنگینه! پس اعتماد به نفسش در این‌باره و موضوعات مشابه‌ش بی‌خوده. 

و شاید براتون جالب باشه که من هیچ‌کدوم از این ایراداتِ اساسی رو بهش نگفتم، و با این حال، به یک آدمِ «گیر دِه» و «معترض» شناخته شدم در نظرش :))) یادم نمیاد اعتراض‌هام رو ولی :دی البته مثل همه‌ی دبیران و معاونین و افرادی که من رو بیش‌تر از سه چهار جلسه دیدن، نظر مثبتی درباره‌م داره، مثبت اما معترض :دی البته جالب اینجاست که ندیدم هیچ‌کدوم از بچه‌ها به این موارد کوچک‌ترین توجه‌ای داشته باشن. حتی تنها کسی که فکر می‌کردم متوجه‌ی این اشکالات و اشکالاتِ واضح‌تر بشه هم، مجذوبشه متأسفانه :دی 

+ وقت نشد ازش درباره‌ی نوشته‌های روی کاغذِ دخترها بپرسم. خودم هم بررسی نکردم کاغذها رو متأسفانه :| لیکن توی روز اردو اشاره‌ی ریزی کرد به این موضوع. رویِ هم حدود چهارصدتا دانش‌آموز داره، هم دختر و هم پسر. جمله‌ای که گفت این بود: «از 380، 400 تا، بیش‌تر از سیصدوپنجاه‌تا واسه مسائل جنسی بود.» این تنها جمله‌ای بود که می‌تونم ازش این برداشت رو داشته باشم که هر دو جنس، درگیرِ این مسائل هستن، در میزانی به‌ظاهر برابر. 

  • Mr. Moradi

سد مهتی

نظرات (۱۵)

  • یک دختر شیعه
  • انصافا خیلی طولانی بود😱
    آره خب.
  • فروردین دخت
  • 1)  الزاما کسی که خوب حرف میزنه و تو تحمیل عقایدش مهارت داره مشاور خوبی نیس
    2) اون اگر مشاور خوبی نمیومد تو مدرسه دنبال شما! ....مشاور خوب کسیه که برای دیدنش وقت بگیری! کم نبودن مشاورایی که اومدن مدرسه مون و از خودشون تعریف کردن...خدا رو شکر که به هیچ کدوم اعتماد نکردم! حتی یکیشون بعد از این که رتبه ها بیاد  علنا به من گفت بیا تو تیم مشاوره ما اسمتو بزنیم یه درصدی هم بهت بدیم! حالا جالب اینجاست که رتبه ی من اونقدرام خوب نبود! :دی
    3) در مورد کنکور موافقم ...به نظرمن ادمایی امثال این آقا باعث میشن که چنین افتضاحی تو رشته تجربی پیش بیاد...یه جوری با آب و تاب در مورد رشته ها و رتبه های تاپ صحبت میکنن که دانش آموز بدبخت فکر میکنه چه خبر هست ! کم نیستن کسایی که میرن دانشجوی پزشکی میشن اما بیهوده میشه زندگیشون...به پوچی میرسن!  اینا واسه اون پزشکیه درس نخوندن...واسه پزشکیه تلاش نکردن!واسه نجات جون  آدما سختی نکشیدن! واسه اون اسم و رسمه خودشونو کشتن! فکر میکردن که پزشک شدن بهشون قدرت میده! بخاطر همین هم هست که بعضی از دانشجوهای پزشکی بیشتر سرگرم مشاوره دادن هستن تا درس خوندن!
    4) برای کنکور خوندن این نیست که آدم دو سال مادربزرگشو نبینه!  درسته کنکور آدمو محدود میکنه اما اون محدودیت هم حدو حدودی داره! ...الان اون بچه که دوساله مادربزرگشو ندیده بعدا از لحاظ روحی چه مشکلاتی رو تجربه خواهد کرد؟!
    5) شما توی درس خوندن بهترین مشاوری برای خودت! 

    برای خودتون پیش‌فرض نسازید دیگه! آیا من گفتم با چه سِمَتی اومد مدرسه؟ آیا گفتم درباره‌ی چی توی مدرسه حرف زد؟ آیا گفتم موضوع کلاس‌های تابستانه چی بود؟ ایشون سه‌تا تخصص داره. که یکی‌ـش مشاوره‌ست. اون مواردی که بخاطرش کلاس برگزار شد و یا اومد مدرسه، مربوط به دوتا تخصصِ دیگه‌ش بود. قاعدتاً من نمی‌تونستم همه و همه‌ی جزئیات رو بنویسم. پس بهتره به همون حرفم اکتفا بشه. مطمئن باشید من که همچون نکات ریزی که هیچ‌کس بهش اشاره هم نکرد رو گرفتم، منتظر یک نکته‌ی کوچیک بودم که بگم مشاور بدیه. ولی نیست. در حیطه‌ی مشاوره، واقعاً تأثیراتِ مثبتِ مشهودی گذاشته. 

    3. این آقا مشاوره‌ی تحصیلی نمی‌ده. من اشتباه کردم وسطش نوشتم تحصیلی. در واقع درباره‌ی درس و چگونه درس خوندن حرف نمیزنه. با ذهن کار می‌کنه. اونم نه ذهن من. با ذهنی که با مسائل و مواردِ مزخرفی - خانوادگی و اعتیاد و جنسی و غیره - پر شده و این‌ها اجازه‌ی فعالیت به ذهن رو نمیده. 
    4. اون بچه البته خودش این راه رو انتخاب کرده و تحمیلی نبوده و حتی شاید اینشتین هم بشه! حرفی درباره‌ش نیست. لیکن سیستم همچین مسیری رو در برابرش قرار داده. من مخالفِ این سیستمم.
    سلام...
      به نظر من اگه فکر می‌کنی که این اعتراضات‌ت وارده، پس به‌دون شک باید پرینت بگیری و ببری بدی به‌ش. مسلمه که می‌تونی. هر سختی‌ای رو که بخوایم در نظر بگیریم در هر حال می‌تونی. در نهایتِ نهایتِ نهایتِ نهایت (البته به عنوان مثال طنز :)) باید بگم اگه هیچ جوره نتونستی بدی به‌ش، می‌تونی یه آدم بکشی و بعد انگیزه‌ت رو از قتل ایشون معرفی کنی، و بعد اینا رو بدی به‌ش.5  :دی! نهایتن این مثال برای این به ذهن‌م رسید که دی‌روز یکی از دوستان خبر قتل یک پسری را فوروارد کرد.
      و در نهایت چیزی رو که از اول متن یادم اومد که بگم. هیچ آدمی به‌دون نقص نیست متأسفانه. خیلی از آدم‌ها رو دیدم و شیفته‌شون دیدم اما در نهایت همه دارای نقص بودن.

     پ.ن: من همیشه توی کلاسای راهنمایی اکثرن یه آدم معترض بودم. اما هیچ‌وقت یه معترض مثبت نبودم متأسفانه. و در نهایت تصمیم گرفتم که خودم رو تغییر بدم  و بگم اینا که گوش نمی‌دن چه فایده فریاد زدن؟ ولی بازم معترض شناخته می‌شم :دی! و گاهن هم مثبت. که اون گاهن‌ش نادره!
    پ.ن پ.ن: اینو یادم اومد که وقتی چنین آدمی تأثیر منفیِ آموزش و پرورش رو می‌دونه، چرا باهاش هم‌کاری می‌کنه؟! خب می‌دونی من‌م یه استاد این‌طوری داشتم. ولی خب این سوال رو هم می‌شه پرسید که کلِ این سیستم سیاسی کثیف! (نکننم تو گونی صلوات!) اما مردم چرا دارن توش به زنده‌گی ادامه می‌دن در صورتی که همه‌شون می‌دونن باید یه کاری بکنن. تنها دلیل عقلی که تونستم برای اون معلم‌مون پیدا کنم. این که حس کرده که این می‌تونه راه به‌تری باشه برای خودش و بقیه. این توانایی رو در خودش ندیده که بتونه کل سیستم آموزشی رو از کار بندازه، و سیستم به‌تری ارائه بده! اما این رو در خودش دیده که بتونی در این سیستم آموزشی کثیف حداقل یک نفر رو به طوری که خودش می‌خواد و درست می‌دونه تربیت کنه! و می‌تونم بگم که دقیقن هم این کار رو کرد! #پ.ن بزرگ‌تر از ن!
    پ.ن پ.ن پ.ن:‌ غلط املایی و دستوری داشت ببخش اصلن حوصله‌ی چک ندارم!!
    سلام
    اعتراضاتم وارده. ولی نمی‌تونم برسونم بهش. دلایلش مفصله.


    البته حالا من اعتراضی هم نکردم آنچنان! منتهی اون یکی دوباری که اعتراض کردم ریشه رو زدم :دی واسه همین به این خصلت شناخته منو :| 
    نمی‌دونم تأثیرِ منفیِ آموزش‌وپرورش رو می‌دونه یا نه. اونجایی که درباره آموزش‌وپرورش گفت، در واقع داشت شعورِ طرف رو نفی می‌کرد، نه آموزش‌وپرورش رو. اینو باید لحنش رو شنید تا متوجه شد، نمیشه توی نوشته نشونش داد :دی
    فکر کنم ایشون هم اگه از تأثیرِ منفی آگاه باشه، همین دلیل رو داشته باشه. 

    نه‌بابا. اشکالی نداره که :)
    الآن تحت عنوان برام سوال پیش اومد که ینی فرستادی براش؟!
    نه. نفرستادم.
    چه همه چیز غیر قابل بیان وجود داشت دی:

    * به نظرم آدمهایی که میخوان تک بعدی بار بیارن مردم رو (حالا چه دانش‌آموز یا هر چی...) خیانتکارن در این زمینه. اینقدر از رشد کاریکاتوری و تک بعدی خوردیم که حد نداره.... ولی خب حالا رشد تک بعدی بهتره یا کلا رشد نکردن؟ نظر خاصی ندارم (:

    * متاسفانه یا خوشبختانه در کشور ( و حتی دنیایی) زندگی میکنیم که آدم‌های با اعتماد به نفس و پر سر زبون، نفوذ بالایی دارن. اگه باهوش و کاربلد هم باشن که دیگه هیچی :) در کل فضا داره به سمتی میره (و بهتره بگم رفته)  که آدمی که خیلی مطلع باشه ولی نتونه خوب صحبت کنه، به جای خاصی نمیرسه یا حداقل، سخت میرسه... به هرحال انتخاب جامعه‌س.

    * دو ساله مادربزرگشو ندیده؟:/// من میرم تو افق به فنا برم:/ البته مام مورد داشتیم که دو ماه دو ماه میرفته حموم که نکنه رقیباش ازش جلو بزنن =|

    * ما هم از این مشاورا داریم، خیلی هم خوب و عزیز هستن و به جز اعتماد به نفس بالا، ویژگی‌های نه چندان خوب دیگه رو ندارن.... ولی دوره برای دانش‌آموزا برگزار میکنن ۲۰۰ هزار تومن... که خب زیاده واسه دانش‌آموزی که این پولو والدینش باید تامین کنن و این خودش یه پروسه رضایت گیری از والدین رو میطلبه... پس در مجموع خوش به حالتون که با پنجاه تومن، میتونید جلسات خوبی رو داشته باشید :) کلاهتونم بندازید هوا حتی (:

    در پایان، حوصله‌تون رو برای متن طولانی تحسین میکنم و ایضا حوصله‌ی خودم رو برای ننوشتن یک کامنت کامل و درخور پست، تقبیح !

    همین (:
    :دی

    کلاً رشد نکردن، وجود نداره به‌نظرم. منفی رشد کردن چرا. و تک‌بُعدی رشد کردن به این معنی هست که بُعدهای دیگه در جهتِ منفی دارن رشد می‌کنن و به‌نظرم فاجعه‌ست.

    آدم خیلی مطلعِ بی‌زبون، خیلی کمه. ندیدم من :دی


    نه نه. این کلاس‌ها، اصلا ربطی به مشاوره نداشت. اصلا مربوط به یک حوزه و موضوعِ دیگه‌ای بود. کلاس‌های مشاوره‌ش، به‌صورتِ دوره و چندین نفری نیست - که اگه اینطوری بود مطلقاً مزخرف بود! -. به صورت تک‌نفره و انفرادی هست. این کلاس‌ها، اصلا ربطی به مشاوره نداشت.
    الان من کلشو خوندم تقریبا ولی حوصله نوشتن نظر ندارم واقعا:/ حال داشتم میام می‌نویسم
    خواهش می‌کنم. طوری نیست :)
    اول بگم منم ببرید نظارت دوست دارم ، قشنگم بلدم نواقصشو دربیارم:دی
    من از اینجور‌آدما دیدم اتفاقا در مدارسمونم دیدم، مثلا معلمی بود که البته هیچوقت معلم ما نبود اما میتونم بگم نصف بیشتر مجذوب و شیفته حرفاش میشدن خیلی هم تاثیرگذار بود اما خب عمیق که در بطنش میرفتی میفهمیدی چقدر این آدمی که داره روی دیگران اثر میذاره حرفاش اما خودش پر ایراده.
    خب میدونید بخشی از رفتارهای این شخص در اغلب مدرسین هست،منظورم بازارگرمی برای کارشونه که خودشونو اینجوری تبلیغ میکنن که تعریف کرده باشن( اشاره به اینکه کلاس فقط پنجاه تا جا داره و بعد سیصد تا جا داره و وقت نداره و بعد پنج روز خالی میشه و کی میتونه ببره اردو و ...)، من از معلم و استاد و حتی غیر این سمت ها هم دیدم اصولا همه به نوعی درگیر تبلیغ کردن خاص بودن خودشونن مگر اونایی‌که اونقدر متواضع باشن که تعدادشون اندکه...
    از مغلطه متنفرم، از جواب توو دهن بقیه گذاشتن متنفرم...
    اما خب با همه اینا نتیجه میگیریم که گل بی عیب خداست:دی
    :دی


    آخه تا جایی که می‌شناسمش، اصلا و اصصصصصصلاً نیازی به بازارگرمی و تعریف از خودش نداره. نه نیاز اقتصادی داره و نه شهوتِ شهرت :دی دوتا حوزه‌ی دیگه هم به‌راحتی می‌تونه درآمد کسب کنه - و می‌کنه - علاوه بر مشاوره. و اصصصصلاً فکر نمی‌کنم بخاطر بازارگرمی باشه. ولی این حرکتش، که در عرض چندروز، پنج روزِ ماه‌های آینده‌ش رو داد به یکی دیگه و به‌اصطلاح خالی کرد و نزدیک سیصد نفر رو قبول کرد، خیلی متناقضه. نمی‌دونم والا. من آدمی نیستم که بازی بخورم با این ادا و اطوارا! ولی این یکی اصلا نیازی به ادا و اطوار نداره آخه :دی
  • فروردین دخت
  • بله...خب مثل اینکه من اشتباه متوجه شدم ...
    معذرت :)
    طوری نیست. خواهش می‌کنم :)
    متن‌تون طولانی بود اما قلم شیرین‌تون ارزش خوندن رو داشت ؛)
    اون قسمتی‌ش که راجع به کنکور و دیدتون به‌ش و آدم‌های درگیر با این موضوع صحبت کردید خیلی موافق بودم اما می‌شه گفت قسمتی از این وقایع و تنها بودن و خود رو حبس کردن رو خود فرد انتخاب می‌کنه به دلیل این‌که فکر می‌کنه منی که در این موقعیت قرار گرفتم و بعدها می‌خوام خودم رو فرد موفقی ببینم باید در راستاش تلاش کنم و تلاشش رو توی تنها بودن و بیرون نرفتن می‌بینه،از این وضعیت دفاع نمی‌کنم هرچند می‌تونم اعتراف کنم به چنین وضعی دچارم و هنوز نتونستم به خودم کمک کنم ازش خارج بشم،اما نِگاه‌ها و قضاوت‌های سایر رو قبول ندارم شاید منی که توی اتاق خودم رو حبس کردم و ان‌ماه هم هست که فامیل رو ندیدم همین طوری که به درس خوندن‌م در حالت عادی مشغولم فعالیت‌های جانبی‌م رو هم داشته باشم منتهی با بیرون رفتن و بودن در جمع موافق نباشم اما نِگاه‌ها این‌طوری هست که خودش رو با کتاب خفه کرد فـُلانی :)) یعنی می‌خوام بگم همه‌چیز لزوما شبیه دید بیرونی نیست و جای اون افراد هم نیستیم اما در مقابل افرادی‌م هستن که شبیه به همین دید بیرونی‌ن و واقعا دارن خودشون رو با کتاب لِه می‌کنند که البته بازم با قضاوت این دسته موافق نیستم چرا که زندگی خودشون هست و دل‌شون می‌خواد این‌طوری بگذرونن و حتی گاها از شرایط‌شون لذت می‌برن چرا که لذت هاشون رو از بقیه جدا کردن.
    لطف دارید. :)

    بله. فعالیت‌های جانبی رو دارن. ورزش رو دارن. شاید تفریح و استراحت کافی هم داشته باشن. اما آیا این سبک زندگی می‌تونه درست و موفق باشه؟ آیا این می‌تونه اجتماع رو در بلندمدت، از آفات و بلایای انزوا حفظ کنه؟ آیا این ضربه‌ی بزرگی به اخلاقیات و عواطف و احساسات و روابط آدمی نیست؟ این مسیری که جامعه‌ی مدرن دنبالشه، و من اسمِ انزوا رو روی اون می‌ذارم، به‌صورت یک زندگیِ اجتماعی مقبول نیست؛ حتی اگه در کوتاه‌مدت توسط افراد، پذیرفته شده باشه...
    اینکه زندگیِ خودشون هست، شکی نیست. اما اینکه عضوی از جامعه هستن و بابتِ این عضوی از جامعه بودن، مسئولیت‌ها و وظایفی دارن هم جای خودش رو داره.
    آخه بحث نیاز و‌علاقه فرق داره خیلی ها ثابت شده هستن و جایگاه خودشونو دارنو همیتجوری ام بالا هستن! و نیازی ندارن به قول شما برای تعریف ازخود ، اما دوست دارن و علاقه دارن این بالا بردن خودشونو کلاس گذاشتن رو به عبارتی! به نوعی حس غرور میده! 
    آره. حسِ غرور هم که هست. چی بگم والا. نمی‌دونم چه لزومی داره وقتی یکی بالا و ثابت‌شده هست و همه هم اینو میدونن، باز هم بخواد خودنمایی کنه. عجیبه برام :))
    کاملا حرف‌تون درستِ اما این محبوس بودن رو برای مدتِ کوتاهی انتخاب می‌کنند و بعد از همین تلاش هاشون نتیجه رو می بینن و وارد اجتماع می‌شن و با دیدشون از خودشون وظایف‌شون رو پیش می‌برن این‌طوری فکر نمی‌کنم مشکلی رو پیش بیاره به اون صورت :)) اما اون محبوس بودن و با نت کل روز رو سپری کردن چرا مشکل‌ها رو چندین و چندبرابر می‌کنه.
    هیچ‌کس بعد از یک انزوای چندساله، سالم و عادی و طبیعی وارد اجتماع نمیشه. حتی احتمال اینکه از اجتماع بدش بیاد - و یا حداقل یک تصور اشتباه داشته باشه - و از هر کار گروهی فراری باشه هم وجود داره. مخصوصاً اینکه این چندسال، از بهترین سال‌های عمر و مهم‌ترین‌ها و تأثیرگذارترین‌هاشون هم بوده باشه. 
  • ام اسی خوشبخت
  • هیچ انسانی کامل نیست, ایشون هم انسان هستن و حتما اشکالاتی دارن.
    نمیدونم وظیفه نظارتی شما شامل چه مواردی بوده اما اگه وظیفتون بوده خب بهشون میگفتید, بالاخره هر حرفی تاثیری داره.
    آره خب.
    نه. نظارت من محدود به حوزه‌ی کاریِ کلاس میشد که در اون زمینه کارش رو درست انجام داده قاعدتاً. این اشکالاتِ رفتاری، جداست.
    او مای گاد :|
    :|
    عزیز تبریک میگم وبلاگ برتری رو
    فقط یک جمله و اونم اینکه متنفرم از این آدما!
    آدم تنفربرانگیزی نیست!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up