مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

طعم شهریور گس است!

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۱۲ ب.ظ
گرمای هوا زننده است. نفس آدم را در دم خفه می‌کند. حال آدم را می‌گیرد. احساس خستگی مفرط می‌دهد. احساس بی‌حالی. 
به لحظه‌ی تحویل سال فکر می‌کنم. همان لحظه‌ی اولِ سال نودوشش. سخت است که شش ماه نه؛ پنج ماه گذشته باشد و هنوز هیچ تفاوتی با لحظه‌ی تحویل سال وجود نداشته باشد. نه‌تنها تفاوتی ندارد که حتی بدتر شده است. و این‌ها تقصیر من است.
تابستان سریع گذشت. دوماهِ اصلی، سریع گذشت. روزبه‌روزش قرار بود بهتر از چیزی باشد که گذشته است. قرار بود آدم باشم و خودم باشم و زندگی داشته باشم. اما نه. نه زندگی برقرار بود و نه آدمیت. و نه حتی همان دلخوشیِ کوچکی که در همه‌ی تابستان‌های عالم پراکنده است، ولی در تابستان‌های من، سال‌هاست که نیست. 
دلم گیر است. سرم درد می‌کند. پایم سست است و از یادآوری فردا حالم بد می‌شود. حوصله‌اش نیست. از همان اول تابستان به هر دری زدم که سرم شلوغ شود. هر کلاسی می‌شناختم برداشتم. بدترین ساعت‌هایش را. انجمن را حاضر شدم. هرکاری از دستم برمی‌آمد انجام دادم. اما این شلوغی‌های تصنعی هیچ‌چیز از این فکر لعنتی کم نمی‌کند. اصلا. اصلا. نمی‌دانم. در همه‌ی کارها جا زده‌ام. صدصفحه جزوه را باید تا هفته‌ی بعد بخوانم. چند کار باید تا همین فردا آماده کنم. اما هیچ‌کدامشان را نمی‌خواهم. از همه‌ی آن‌ها متنفرم. در لحظه‌‌لحظه‌ی همه‌ی این کلاس‌ها و وقت‌ها و جزوه‌ها و درس‌ها و مطالب و بحث‌ها، ذهنم جای دیگری بود. انگار که هیچ‌وقت خلاص نمی‌شوم. هیچ وقت.
  • Mr. Moradi

تابستان

up