مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

شرفی که گم شده‌است...

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ

1.  اول باید اینو بگم که من عادت دارم کامنت‌های پست‌هایی مثلِ پستِ قبل رو می‌بندم. منظورم اینه که دنبالِ تشویق‌کننده نمی‌گردم :)) - اشاره به ناشناس‌ها :دی -. حواسم نبود و عجله داشتم و کامنت‌ها باز موند :) ممنون از کامنت‌های خوبتون :) دوم هم اینکه، اتفاقِ خاصی نیفتاد. ساعت هفت غروب، اومد زنگِ در رو زد. آیفون رو برداشتیم شروع کرد به فحاشی. بابام، داداشم رو گرفته بود :| و خب نرفتیم پایین. سر کوچه داد زد. عربده کشید. بعد از یه ربع رفت و تا حالا خبری از لشش نداریم. اما چندتا مسئله بود که نظرم رو جلب و مشغول کرده. یک اینکه این یارو با زنش اومده بود. دخترش رو فرستاد کلاسِ تهِ کوچه، و با زنش اومد دم در. چقدر بی‌غیرت و بی‌وجود هست آخه!؟ جلوی ناموست فحش می‌دی؟ حالا اونقدر پَست هستی که زن و بچه مردم برات مهم نیست، زنِ خودت چی؟ جلوی زنت فحش می‌دی؟ زنت رو آوردی که چی؟! که اگه کسی اومد بزنه، جیغ بکشه و مانع بشه؟ همینقدر بی‌غیرتی؟ همینقدر بی‌وجودی؟ همینقدر بی‌شرفی؟ کدوم احمقی برای فحاشی و دعوا، زنش رو میبره؟ هرچند این دوتا، دقیقاً لنگه‌ی هم هستن :|

2. من ماجرای بنیتا، و دزدیده شدنش رو که شنیدم، بیش‌تر از هرچیزی، از این ترسیدم که چرا جامعه‌ی ما داره وحشی میشه؟ چرا داره زامبی میشه؟ آخه چطور دزد، دیده بچه توی ماشین هست و بیخیالِ ماشین نشده؟ چطور ماشین رو وِل نکرده؟ چطور بچه رو تحویلِ جایی نداده؟ چطور «جان بچه» براش اونطور که باید، مهم نبوده؟ چرا؟‌ سرِ ماجرای آتنا هم همینطور. چطور طرف با خودش نگفته این یه بچه است فقط؟ چطور با خودش نگفته طفل معصومه؟ چطور با خودش نگفته؟ شرف و وجودش کجا رفته؟ مردم چرا اینطوری شدن؟

اینم همینطور. چی شده که «فحش» رو صراحتاً «قدرت» و «افتخار» تلقی می‌کنه؟ من دوبار فایل صوتیِ تماسش رو گوش دادم. هرچند بدنم می‌لرزه موقع گوش دادنش از شدتِ حرص! - چرا که فحش میده و من نمی‌تونم جوابشو بدم! و مهم‌تر اینکه، نمی‌تونم بزنمش :| - ولی دوبار دقیق گوش دادم. صراحتاً و خیلی واضح، فحش رو قدرت میدونه. میگه:«من به همه دارم فحش میدماااااا. برای من مهم نیست کیه، به همه فحش میدم.» :| اصلا با همین یه جمله، طرف روانیِ زنجیره‌ایه. والا به خدا :| به همه فحش میدی؟! خب که چی!؟ مگه فحش اسلحه‌ست؟ مگه تیره؟ از آمریکا یاد گرفتی فکر کردی حرف زدن هنره؟ خب طرف نتونه اعصابش رو کنترل کنه، میاد جوری میزنه که نتونی بلند بشی. آخه احمق، ما سه نفریم و تو یه نفر. اگه دوتا بزنی، شیش‌تا می‌خوری. دیگه این که قاعده‌ی دعواست :/ البته فکرِ اینجاش رو هم کرده بود. زنش رو آورده بود که چوب نخوره. هرچند بابا هم مانع شد و نرفتیم پایین کلاً. 

چرا به اینجا رسیدیم، که عده‌ای فحش رو قدرت می‌دونن؟ فحش رو افتخار می‌دونن؟ و فکر می‌کنن با فحش دادن، با داد زدن خیلی بزرگن؟ چرا واقعا؟! آخه لامصب عددی هم نیست. خونه‌ش رو پدرزنش داده. قبل از اون، اجاره‌ش رو پدرزنش میداد. آخه آدم که اینقدر بی‌وجودِ بی‌غیرت نمیشه که. اینقدر بی‌شرف نمیشه که.

3. اصلا داغون شدم. من از اولش، نسبت به این زن - که حالم بهم میخوره بهش بگم خاله - بدبین بودم. می‌دونستم آدمِ بی‌شعوریه. اثباتش رو هم بچگی‌م و در طول زمان دیده بودم. ولی واقعاً و واقعاً فکر نمی‌کردم اینطور، صریح و روشن، حرمت بشکنه. ولی حالا که شکسته، خُردش می‌کنم. لهش می‌کنم. تف هم نمی‌ندازم کف دستش. 

4. حالا فکر می‌کنید همه‌ی اینا سرِ چیه؟ هیچی! دقیقاً سرِ هیچ و پوچ. به‌نظرم فقط بهونه کرده. همراهِ بیمارِ کناری، به ما گفت دیشب کسی پیش حاج‌آقا نبود. ما هم گفتیم پس این یارو نرفته دیگه. من خونه نبودم. مثلِ اینکه بابام زنگ زده به مامان‌بزرگ و قضیه رو گفته. اوجِ حرفش هم اینه که:«این پسره که یه خونه ازتون گرفته، دیگه چرا اینقدر ادا در میاره؟ زشته. حالا نمیخواد بره حداقل می‌گفت یکی دیگه می‌رفت.» حالا این هیچ! مامانم که دیشب به این زن - همون بی‌شعوری که حالم بهم میخوره بهش بگم خاله - زنگ زده، خیییلی آروم و با خونسردی حرف زد - موقع این تماس خودم شاهد بودم. - جوری که من تعجب کرده بودم که چرا اینقدر داره آروم حرف میزنه؟ من خودم توقع داشتم که یه آشغال یا عوضی، تهش بذاره :)) ولی نه. کاملا آروم. از اونطرف هم توجیه کرده بودن که رفته توی راهرو :| در حالیکه خبرآورنده، تا حیاط هم رفته برای هواخوری ولی ندیده این یارو رو. حالا توجیه‌ش به‌درک! ما هم گفتیم اگه رفته که خودش میدونه و خودش. اگه نرفته هم خودش میدونه با وجدان و خدای خودش! این حرفی نیست که طرف اینطور رَم کنه بخاطرش. آخه چیزی نگفتیم ما. یا این زن پیازداغش رو زیاد کرده. یا طرف دنبال بهونه بوده. وگرنه اینطور رَم کردن نداشت. دردم می‌گیره وقتی به این فکر می‌کنم که کمتر از سی‌روز قبل، همین یارو، زنگ زده بود که به بابام تسلیت بگه. آخه آدم چقدر می‌تونه بی‌شرف باشه؟ چقدر می‌تونه ظاهر و باطنش فرق کنه؟

5. خودمونیمااا. ولی همه‌ی اینا، از یه «غیبت» شروع شد :)) حالا اون خانم، نمی‌گفت که دیشب کسی اینجا نبوده، چی می‌شد؟ :))

+ بابام میخواد شکایت کنه. دردسر داره. ما هم بالاخره یه آشغال و پدرسگ گفتیم پشت تلفن دیگه. حالا فحشِ اون رکیک‌تر بود درست. تهدید کرده درست! ولی اونم شکایت می‌کنه و دردسرمند میشیم کلاً -__-

++ چرا داریم اینطوری میشیم؟ چرا همه دارن بد میشن؟ چرا دارن وحشی میشن؟ آدم نیستیم مگه؟

  • Mr. Moradi

فوامیل

نظرات (۷)

1. مراد ، دادا بیام کمک ؟ دار و دسته هست ها بدم خدمتتون ؟ :))))))))

2. حرفی ندارم ، چون حرف بزنم به همه کلا فحش میدم که اینقدر بی‌وجود شدیم و داره روز به روز هم بیشتر میشه ..

3. آدم چی میشد تنها میشد ؟ تنها بوجود میومد ! تنها هم از بین میرفت .. راحت بودیم ..

5. امان از غیبت -__- سبزی بدم خدمتتون ؟ :)))))))

+ داداش این آیکنِ بغل که میزنی میره بالا ، انگار آپلودش کردی فایل از بین رفته .. دوباره آپلود کن لینکش رو بزار جاش :)
1. نه قربونت. بزن‌بهادر، زیاده تو رشت. مخصوصاً مدارسش :))
2. هعی!
3. والا :|
5. :)))))

+ آره. چند روز هستش که اینطور شده. ایشالا یه‌وقت حوصله کنم درستش می‌کنم. مرسی که گفتی :)
  • یک دختر شیعه
  • حالتون خوبه الان؟: ))
    من نگران شمام با این حجم از عصبانیت ی بلایی سر خودتون بیاریند:دی
    نه زیاد :دی
    نمیشه عصبانی نبود که. من که درجاتِ عرفانی و تقوا رو طی نکردم =) یه بشرِ معمولیِ ممکن‌الخطا هستم. :))
  • یک دختر شیعه
  • طی کنید خوب =))
    ای بابا اگه الان طی کرده بودین همه چی درست شده بودا : ))
    نه دیگه. همه‌ی فامیل باید طی میکردن که درست بشه که ممکن نیست اصلا :)))
  • פـریـر بانو
  • دنیا خیلی وقتا زشت میشه... با کارای آدماش زشت میشه :((

    :: میگم... حالا سعی کن اینقدر عصبانی نباشی حرص نخوری. والا اون آدم بی ادب هیچیش نمیشه ولی شما اینقدر حرص بخوری یه بلایی سرت میادااا خدای نکرده! آدمای فاقد شعور که اینطور رفتار می کنن و برای دعوا زنشون رو هم میارن ارزش اینهمه حرص خوردن ندارم...

    وقتی گفتی خاله هم همراهش اومد من یاد یه حرف بابام افتادم... بابا تو مسیر برگشت به خونه یه یارویی ازش سبقت گرفت و بعد جالبه خودش داد میزد فحش میداد... بابا رفت جلو بهش گفت الان زن و بچت تو این ماشین نشستن. من یه فحش ناموسی بدم میخوای چیکار کنی؟ شرمت نمیشه؟ خجالت نمیکشی از زنت؟

    اینو گفت طرف لال شد رفت. الان مثلا شوهرخاله هم فکر نکرد ممکنه یهو وسط دعوا یه فحشی چیزی داده بشه که کلا ارزش زنش بیاد پایین؟ وسط دعوا که حلو خیرات نمی کنن. حتی با ادبم باشی ممکنه یه چیزی از دهنت در بره. اینکه فکر اینجاشو نمی کنه یا دست کم این براش ارزش نداره آدمو غصه دار می کنه :(

    :: شکایت :( دردسر... حالا نمیشه با یه سلام صلواتی قائله رو تمومش کنین؟ به دردسرش نمی ارزه :/

    :: ایشالله که ختم به خیر شه...
    اوهوم. خیلی خیلی!

    ارزش ندارن. ولی خب. نمیشه حرص نخورد. یه حالتی هست که نمیشه عصبانی نشد یا حرص نخورد...

    شما باید بری خدا رو شکر کنی که فردِ مقابلِ باباتون، شرم و حیا سرش می‌شد! این یارو خودش فحشِ ناموسی میده. جلوی زنش. جلوی دخترش. اصلا شرم و حیا سرش نمیشه - که البته پشتِ تلفن به این مسئله‌ی بی‌حیاییِ خودش اذعان و گاهاً افتخار هم می‌کنه - :| دیگه صداش ضبطه دیگه.
    حالا بابای من فحش ناموسی بهش نداد. در حدِ «آشغال و عوضی و کثافت» جوابش رو میداد :)) وقتی هم اومد دمِ در که اصلا باهاش همکلام هم نشدیم :)) ولی آره! ممکنه از دهنِ آدم در بره. مخصوصاً وقتی طرف مقابل مثل نقل و نبات ازش استفاده کنه.

    چی بگم والا. بابا که شکایت رو حتماً میخواد انجام بده. به‌هرحال باید یه‌جوری جوابش رو داد دیگه. نمیشه هرغلطی دلش می‌خواد بکنه که.

    ایشالا.
  • سوشیانت زرتشتی
  • سلام پسر جان
    اول از همه صبرو شکیبایی که بزرگان همه بهش اشاره کردن یعنی صبر در یه همچین موقعیتهایی( می دونم سخته و خود من هم نمی تونم کنترلش کنم) ولی باید سعی کرد
    دوم از همه شما دیگه هیزم آتیش رو زیاد نکن(البته منظورم این نیست داری دعوا راه می ندازی ها) منظورم اینه در چنین موقعیتهایی که قلب پدر و مادر بخاطر بی حرمتی کسی شکسته تو باید سنگ صبورشون باشی، جلوشون حتی به ظاهر بگو طوری نیست (از کوزه همان تراود که دراوست)، بخدا لذت آروم کردن و دور کردن ذهن پدر و مادر خودت از این قضایا خیلی بیشتر از زدن و له کردن اون طرف جلو اونها داره
    و سوم اینکه بهترین چیزی که پدر و مادر می تونن به فرزند یاد بدن مهر و عطوفت هست، قطعا اون شخص این نعمت رو نداشته و شاید بی تقصیر در این امر باشه

    به هر حال زندگی در جریان هست و می گذرد فقط یه جمله: بیشتر هوای پدر و مادر خودت رو داشته باشه و گوری بابای طرف بی ادب

    وسلام داداش
    سلام
    صبر خوبه. خیلی خوبه. ما هم دیروز صبر کردیم. اما سکوت خوب نیست. سکوت در برابر یکسری از ظالم‌ها، که شرم و حیا هم ندارن، باعث گستاخیِ بیش‌ترش میشه. 
    خب من نمی‌تونم همه‌ی ابعاد رو توی نوشته‌هام بنویسم که :)) بله اینو خودم بلدم. من به بقیه میگم ولش کنید و به‌درک و مهم نیست و اینا. البته اونا باور نمی‌کننا؛ میدونن مهمه و با حرفِ من کلاً آروم و تند نمیشن :))
    هیچ آدمِ «فحاش» و «عربده‌کِشی» بی‌تقصیر نیست. هیچ‌وقت دیگه اینو نگین :| کسی که کنترلِ دهنش رو نداره، مطلقاً تقصیرِ خودشه! تازه اونم نه یه جوان بیست ساله! یه آدمِ زن و بچه دار، به هیچ‌وجه حرکتش قابلِ توجیه نیست...

    بله.

    دوباره سلام.
    1.حیف شد دعوا نشدا:|(از اون نظر که شاید یکم به خودش میومد)هنوز باورم نمیشه خالتونو آورده:|||
    2.احتمالا یادمون رفته که آدم هستیم هنوز!
    3.فامیلی که بد باشه مکافاته واقعا:|پدر آدمو درمیاره.
    4.کاملااااا مشخصه که دنبال بهونه بوده این آدم!کاملا هم موافقم که نمیشه سر این جریان حرص نخورد:|
    5:))))
    1. من باورم نمیشه که این زن - که حالم بهم میخوره بهش بگم خاله - همچین کاری کرده...
    2. شاید...
    3. خدا لعنتشون کنه :|
    4. اوهوم...
    5. :))
  • بهار پاتریکیان D:
  • ینی خیلی دیوونه‌م که با بعضی جاهای پست خندیدم؟ :/
    نه. خودمم یه جاهاییش رو میخندیدم :| 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up