مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

معمای سی‌تیرماه هیچ‌وقت حل نمی‌شود

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۳ ق.ظ

روزنامه را خریده بودم و فاتحانه به سمت خانه برگشتم. آن‌روزها روزنامه بزرگترین رسانه و سرگرمیِ من بود. بعدازظهر، به بهانه‌های دیگری، شاید بستنی شاید نان، زده بودم بیرون. تمامِ میدان معلم تا بیستون را بخاطر دکه‌ای که روزنامه داشت دویده بودم. سربالایی بود. نفس‌گیر بود. دویست‌تومان روزنامه خریدم و برگشتم. از قم آمده بودیم مثلا تعطیلات. یک هفته دو هفته، در خانه‌ی عمه. خودِ عمه نبود. کلید را نمی‌دانم به چه دلیلی، داده بود به ما، که هروقت خواستیم بیاییم و از خانه استفاده کنیم. بی‌تعارف می‌گفت از وسایل یخچال استفاده کنید، ولی ما نه تنها از آن‌ها استفاده نمی‌کردیم - چرا که می‌دانستیم خودِ عمه برایش سخت است خرید! - بلکه قبض برقش را هم می‌دادیم و من چقدر دلم می‌خواست که هرباره و هرباره همین‌گونه می‌بودیم. وسط اتاق نشستم و روزنامه را باز کردم. تیترش را نگاه کردم. تاریخش را. سی‌اُم تیرماه. حالم بد شد. گریه‌ام گرفت. به دلایلِ مجهولی دلم تنگِ نمی‌دانم چه، شده بود. خوابیدم روی تخت. به زبریِ پرده و نرمیِ رنگ‌روغنِ دیوار دست کشیدم. آخ که چقدر این صحنه‌ها واضح از جلوی چشمِ من می‌گذرند. چقدر واضح زبریِ پرده و نرمی دیوار به یادم مانده و حس می‌کنم‌شان. دلم گرفته بود که سی‌اُم تیرماه شده است. ناراحت بودم از اینکه تیرماه گذشته است و هنوز هیچ کاری انجام نداده‌ام. البته نمی‌دانم منظورِ خودم از آن همه گرفتگی و ناراحتی چه بود. بعد از آن و بازگشت به قم هم کارِ خاصی انجام نداده‌ام آخر! خلاصه آن روز ثبت شد. آن روز که در آن اتاقِ هشت نُه متریِ خاطره‌انگیز، تمامِ دلم گرفته بود و در سالن و آشپزخانه، عطرِ کوکو می‌آمد و مامانی قرآن می‌شنید و زمزمه می‌کرد. 

حالا چهارسال از آن روزها می‌گذرد. روزهایی که قرار بود خوب باشند و نبودند. می‌توانستند خوب باشند و نبودند. گاهی تقصیرِ من بود و لج‌بازی‌هایم. گاهی تقصیر زمانه‌ای که من را اینطور کرده بود و گاهی تقصیر فلانی و فلانی و فلانی که گند زده‌اند به زندگی‌‌ِ ما بچه‌ها. نمی‌دانم از که باید گِله کنم که من هنوز دلم در آن روزهای چهارسالِ پیش مانده است. دلم پیشِ روزهایی که می‌توانست عالی باشد، مامانی باشد، فلانی باشد، ما باشیم، مانده است. دلم تنگِ روزهایی که هنوز امیدی به «خانواده‌بودن» باقی مانده بود، بدجور مانده است. 

زبریِ پرده‌ی نارنجی‌اش منظور بود. عکس برای همان تاریخ نیست. احتمالاً یک یا دوسال بعد از آن سی‌تیر باشد.

+ ای کاش یک حقِ مالکیتی هم برای نوستالژی قائل می‌بودند. من میخواهم این خانه را یک‌جا ببلعم. باور کنید! 

++ چشم در چشمِ خیابان معلم و نمای خانه که می‌شوم، می‌خواهم زمان را بِکِشم عقب و در صورتِ همه برای یک‌بار، داد بزنم که آدم باشید! مطمئنم فرقی ایجاد نمی‌کند! نرود میخِ آهنین در سنگ...

+++ البته جمله‌ی بالا شاملِ بچگی‌های من نیز می‌شود. اما من همان بچه بودنم توجیه و عذرِ مناسبی‌ست! 

  • Mr. Moradi

خانواده

مامانی

نظرات (۷)

سی تیر ماه امسال برام خییییلی جالبه! چون متوجهش شدم. قبلنا انقدر تابستون برام زود میگذشت که اصن نمیفهمیدم کی رفته کی اومده، چیکار کردم و چیکار نکردم و چی شده و چی نشده! بعدشم مدرسه و دغدغه هاش شروع میشد و دیگه فکر آزادی برای اندیشیدن به این سوالها نمی موند عملا :))

امسال تابستون به طرز شگفت آوری کش اومده:)) هنوووز 2 ماه مونده! میتونی باور کنی؟
:)))
آفرین. آفرین. 
آره متوجه ام :دی
با اینکه امسال بیشتر هر سال دیگه ای فعالیت داشتم، ولی برای من آنچنان کش نیومده. ایشالا دوماه بعدی کش بیاد :دی
شاید ته دل منم بگه از تیر ماهی که گذشت راضی نیست و باید شلوغ تر می بود ولی منطقم میگه راضیه. کافیه. کمیت مهم نیست. مهم نیست چقدر کار کرده باشی، چقدر فعالیت مهم و سنگین و بزرگ و تو چشم و ...، مهم اینه کار با کیفیت و درست انجام داده باشی. فایده ای هم برای بقیه داشت که بهتر. تجربه میگه کیفیت رو دریاب. حتی اگر در کل عمرمون یک کار انجام داده باشیم.
از اینکه تیر ماه میره ناراحت نیستم. خدا رو شکر ازش خوب استفاده کردم. لب خند. 
خب من همون کارهایی که انجام دادم نه‌تنها با کیفیت نبوده، بلکه حتی گاهاً درست هم نبوده - البته امسال رو عرض می‌کنم! -

ان‌شاالله همیشه از عمر و وقت و فرصت‌هاتون خوب استفاده کنید :)
یعنی به این نتیجه رسیدم که فقط ما نیستیم که نمیدونیم منظورت چیه، بلکه خودتم نمیدونی!! :)))
دلم تنگ نمیدانم چه بود! :)
از کجا باید یادم بیاد که چندسال پیش، اصلِ دل‌گرفتگی برای چی بوده؟ :دی
ضمناً؛ اگه اساساً دل‌تنگی و دل‌گرفتگی مبهم نبود که عصر جمعه و روزِ آخرِ سال و این چیزا به‌وجود نمی‌اومد :دی
  • خانم الف..
  • به نظرم آدم هر زمانی رو که باید قدر میدونسته و ندونسته و کارایی که باید تو اون برهه انجام میداده رو نداده باشه، حس همین سی ام تیرماه بهش دست میده. تقریبا میفهمم چی میگید :(
    هعی ...
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • سلام این حس و من هم دارم. همه دارن. این حس بلعیدنی که گفتید و من نسبت به خونه ی قدیمیه پدریم دارم که یه عده آدم غریبه در اون زندگی میکنن. نمیدونم منظورتون از سی تیر و غیره چی بود ولی حسی که منتقل شد به من، برام آشنا بود....
    سلام
    منظور خاص و عمومی‌ای نسبت به سی‌تیر نداشتم... همون حسِ آشنایی بود که بهتون منتقل شد :)
  • فروردین دخت
  • در پاسخ به پست بعدی..

    این خیلی خوبه که آدم فکر کنه روزای خوب هنوز نرسیدن و برای رسیدن بهش تلاش کنه...حداقل من اینطور فکر می کنم...ولی بعضی وقتا اون حسرته باعث میشه دلم ب درد بیاد...
    :)
  • احمد قادری


  • سلام خوشحال میشم  بهم سر بزنی.
    سلام.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up