مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

برادران علیه برادران

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ

چند روزی‌ست که اعصاب‌خرابی‌هایم را، سرِ رکاب‌های بیچاره خالی می‌کنم. چند روزی‌ست که امیدوار شده‌ام. چند روزی‌ست که در پی بهتر شدن رفته‌ام. چند روزی‌ست که به فراموشی علاقه‌مند شده‌ام. چند روزی‌ست که دیگر حوصله‌ی این را ندارم که بگویم : «خدایا همین الان هم منو بکشی راضی‌ام...»

کتاب خواندن، هیچ‌وقت نتوانسته ذهنِ من را از حالتی که در آن است خارج کند. اگر شلوغ باشد، همان می‌ماند. و اگر خلوت، همان. اما اینکه غرقِ کتابی بشوم، کمک می‌کند به اینکه دور شوم از شلوغی‌های ناخواسته‌ای که تمام نمی‌شوند. کتاب‌های داستانی و سیاسی و تحقیقاتی و دینی و تحلیلی، فرقی نمی‌کند. چاپ نودوشش با هفتادونه، تفاوتی ندارد. فقط باشد. فقط باشد. تنها امیدم به همین‌هاست و کلاس‌هایی که قرار است شروع شوند و پنج‌شنبه‌های انجمن و سرشلوغی‌های کاریِ سازمان. تنها امیدم این است که مشغله‌های مداوم، مرا از آنچه نمی‌خواهم، گمراه کند و راهم را راست و یادش را فراموش. سخت است تنها امیدِ آدم، مواردی باشند که امتحانشان را پس داده‌اند. سخت است امید نداشتن، به اراده. به خود. سخت است. سخت است عادی نبودن.

چرخ را برداشتم. در راه آقای ر. را دیدم. موقعیت را برانداز کردم و حدس زدم که از کجا می‌آید. خودش هم وسطِ صحبت گفت. از کلاس زبان می‌آمد. می‌گفت خیلی سخت است برایش یادگیری. می‌گفت به‌زووور با نمره هفتادوشش این ترم را قبول شده است. می‌گفت تا وقتی مجردی هرچه میخواهی یاد بگیر که بعدش - می‌زند زیر خنده - بچه نمی‌گذارد. وسیله‌ی داخل دستش را نشان می‌دهد که بچه شکانده و آورده نمایندگی برای تعمیر! گفتم همین است دیگر آقا. زندگی همین است دیگر. - در دلم گفتم خیلی هم خوب است که. - گفتم زبان به چه دردتان می‌خورد؟ گفت می‌خواهد دکتری بگیرد و باید انگلیسی و عربی را تخصصی بلد باشد. تافل داشته باشد. می‌خواهد هیئت علمی شود و این‌ها. می‌گفت آموزش‌وپرورش فوقش یک‌ونیم می‌دهد. هیئت علمی حداقلش چهار است. راست می‌گوید. سخت است یک‌ونیم در این زمانه. آموزش‌وپرورشی بودن در این سال‌ها، نمی‌ارزد. آقای ر. به خیلی از آدم‌های این دوره زمانه، شرف دارد. خیلی بیش‌تر. از فیزیک هم گفت، از اینکه بچه‌ها تجدید شده‌اند. از اینکه اولیا آمده گفته: بچه‌ام هم تابستون اومده و کلاس‌های درس و هم تقویتی. بعد آقای گ. برگشته گفته که بچه‌ات گیج است دیگر :)) بعد می‌گفت که اسم من و مومن را زیاد می‌آورد. در دلم گفتم، نوزده‌ونیم دبیر را اگر بکنیم هجده، باز هم اسمم را می‌آورد؟ فکر کنم با این وضعِ تجدید‌ی‌ها، پانزده هم زرنگ باشد. ر. می‌گفت برای ثبت نام سر و دست می‌شکنند انگار بهشتی چیست. گفتم میدانم به‌درد نمی‌خورد آنچنان. فقط سر و صدا دارد و اسم! البته این‌ها را اول گفت و آن‌ها را آخر. جابه‌جا نوشته‌ام! به هر حال من رفتم به سمتِ انجمن و او هم رفت نمایندگی تا ببینید باید چه کند. 

داخلِ ساختمان که شدیم ساکتِ ساکت بود. اعصابم خرد شده بود. هم از بدقولی و هم بدزمانیِ انجمنی‌ها. البته برای من اهمیتی نداشت، ولی از اینکه خانم‌ها - بخش خواهران :| - بخواهند در را باز کنند، خوشم نمی‌آمد. برق‌ها را روشن کردم و رفتم در کتابخانه‌اش. بعد از گشتن‌های بسیار و روشن کردنِ چراغش، لوازم پذیرایی را دیدم و با خود گفتم تبعیض تا به کجا؟! چایی و شکلات و شیرینی!؟ به ما یک شربتِ کم‌شکر دادند جلسه‌ی اول و دیگر هیچ. والا خب!

نشستم به خواندن. آمدند و بعد از مقدمات، PES بازی کردیم و بقیه هم گل‌کوچیک در داخلِ همین ساختمان! و خب نمی‌دانم این انجمن، به این شکل، چه کمکی می‌کند به بچه‌ها جز مثلاً روحیه‌دهی و تفریح؟! چرا هیچ‌کس کمی جدی‌تر عمل نمی‌کند در این مملکت!؟ 

یکی از بچه‌ها، یک‌هویی مثلاً می‌خواست پیشنهاد بدهد، بعد گفت که با بخش خواهران - ایشان از بس در همین سه جمله‌ی خودش خواهران و برادران گفت که بنده رسماً حس کردم سرِ فیلم‌برداریِ فیلمی بسیجی هستیم! - بله داشت می‌گفت که با بخش خواهران به اردو رفته است ؛ که خب هنوز جملاتش تمام نشده بود که همه‌مان با خنده به باقیِ صحبت‌هایش گوش فرا دادیم :| خوب خودش را سوژه کرد :)) (داخل پرانتز بگویم که انجمن اصلا از این‌کارها نداردها. فکر بد نکنیدهااا :دی این‌یکی فامیل بود با آن‌ها. لابد با همه‌ی دخترها :/ به خودش مربوط است اصلا :دی )

وسایل PES را مشاهده می‌کنید در گوشه‌ی تصویر! بعلاوه‌ی کتابخانه‌ای که نصفِ کتاب‌هایش آنچنان به‌درد نمی‌خورد و تفصیلی و توضیحی‌ست و منبری! ولی بد هم نیست. کارِ مرا، همانی که در بالاتر گفتم، راه می‌اندازد!

.

این هم، تجهیزاتِ مصرف شده‌ی بخش دخترانه - بخش خواهران :| - است، مقدارش که بیش‌تر بود و روی زمین پخش‌وپلا! راستش می‌خواستم بگویم چقدر تبعیض آخر؟! اما بعد با خود گفتم که خب خودشان می‌آورند دیگر. ولی؛ بستنیِ تهِ فریزر را هم خودشان آورده بودند؟! چقدر تبعیض آخر؟! :|

.

از شوخی که بگذریم، باید بگویم ظرفیت، مکان و توانایی‌اش، محیا و آماده است. منتظرم که ببینم چه روزی جدی‌تر کار می‌کنند و قدرِ وقت را می‌فهمند؟ می‌رسد روزی که کارِ جدی ببینیم؟ کار فرهنگی مثلا؟! - چیزی که ادعایشان است - کاری فراتر از سالن فوتسال - که من نمی‌روم - و بازی PES و گعده‌های تفریح‌وار؟! 

+ عنوان هم شوخی است! وگرنه بخش برادران، فقط تنبل‌اند! وگرنه ما هم قرار بود عصرانه داشته باشیم. والا خب! اصلا باید به همان پسر که در بخش خواهران - :| - برو و بیا دارد بگویم که سفارش عصرانه بدهد که همان‌ها برای ما هم درست کنند. شاید این‌گونه دردِ تبعیضی که در میزانِ تجهیزاتِ آن‌ها و ما هست، کمی کمتر شود... :))

++ خودم هم نمی‌دانم این پُست چه شد! اولش ناراحت نوشتم و آخرش فازش را برعکس کردم که غمگین به‌نظر نیاید. مخلوط هم مزه‌ی خودش را دارد دیگر!

  • Mr. Moradi

آقای ر.

انجمن

نظرات (۱۵)

  • بهار پاتریکیان D:
  • این چه انجمنی عه؟ 
    از این هیات هاس؟ شهر ما یدونه داره خیات صاحب الزمان عه که واسه احیا هم رفته بودم و چند وقت پیش واسه هیات بوک مارک قرآنی درست کردم :/
    اینجور محیطا واسم جالبن، به استثنای بعضی آدماش البته :دی
    انجمن اسلامی. در واقع هیئت انصارالمهدی. توی حرفاشون اشاره کردن که دبیرخونه انصارالمهدی توی شهرکرد واقع شده. منم یادم اومد توی یکی از پست‌هات به انصارالمهدی اشاره کردی. پس فکر کنم آشنا باشی باهاش!

    خداروشکر اینجا تا جایی که من دیدم اون «بعضی آدما» رو نداره :))
  • بهار پاتریکیان D:
  • عههههه همونه؟
    خیلی عالی ان بچه هاش! ^_^ ماهن ^_^ عصن دختراش اینقدر ماهن که حقتون بوده خوراکی هاشون فرق داشته با شما :/
    اره تازه بیست و دوم هم میرن مشهد، 
    سه شنبه عصر هفته ی دیگه میخوام ریاضی فیزیک نرم برم حسینیه اسم بنویسم برم باهاشون اگه بطلبه آقا..
    ^_^
    عهههه آره :دی
    نخیرم. کوفتشون بشه ایشالاع! شوعر گیرشون نیاد به حق پنشتن. :| ولی آره، وضعیتشون - برادران و خواهران :| - خیلی بهتره نسبت به بچه‌های عمومی مدارس و محافل دیگه...
    برای ما میخوان شهریور ببرن. اگه اون مقدار هزینه‌اش جور بشه میتونم برم و الّا نه. چند ساله نرفتم مشهد. نمی‌دونم چرا اینا اینقده هزینه‌شون بالاس. بالا که نه. ولی خب، برای من بالاس :| 
  • بهار پاتریکیان D:
  • بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    تایید کن کامنت منو *** *** نت مامانمو باید تحویلش بدم D:
    [وی یک فوضول بالفعل بود]
    بعله:|
  • بهار پاتریکیان D:
  • بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    همش تقصیر توعه من با گوشی اومدم الان قبضم نجومی میاد مامانم دهنمو سرویس میکنه :)))))
    راستی اصلا حواست بود؟ کامنت *** *** دار تایید کردی =)))))
    اره خیلی خوبن، فقط مشکلشون اینه که اکثرن مذهبی ان فقط ، درس مهم نیست براشون ولی حال و هوای باحالی دارن، ادم احساس آرامش داره تو جمعشون :)))
    خب نیا! مجبوری مگه؟! :)))
    بله که حواسم بود. ثانیه‌ای پس از تأیید سانسور شد. :دی
    اسمشون هیئته. عنوانش انصارالمهدی! توقع داشتی غیرمذهبی باشن؟! :دی البته ما غیرمذهبی داریم. یه خرخون هم داریم که امروز نیومد ولی هفته‌ی اول فقط داشت درس می‌خوند سرِ جلسه با اینکه امتحانات تموم شده بود! المپیاد میخوند به گمانم :|
  • پسر انسان
  • انشالله همه ی غم ها به شادی ختم شوند
    مثل شروع و پایان این پست!
    البته دل که بدهیم به خالق به شادی ختم می شوند همه ی غصه ها

    +تنبلی اصلا سرجهاز مرد محسوب میشه:))
    ایشالاع!


    + صددرصد! :دی
  • بهار پاتریکیان D:
  • هی من میام دوباره کامنت بذارم هی تو یه کاری کن من تحریم کامنتی بشم دبگه حرف نزنم :/ 
    خجالت بکش :/ "خب نیا"؟  اینه برخورد تو با تنها عامل صلح جهانی؟ با عامل تابیدن خورشید با کتانژانت زاویه صدو دوارده و نیم درجه؟ واقعاً که مراد :| 
    نه منظورم این بود که بعضیاشون دیگه خیلی مذهبی ان. عصن اینا مذهبی نیستن، مذهبی ایناس :|
    وقت مطالعه‌س آقا، همه می‌خونن..
    از خطِ قرمز رد نشو خاب! کامنت‌های *** *** دار نذار :)))
    منظور این بود که با نتِ مامانت، با نتِ گوشی که قبضش نجومی میاد، نیا. والاخب. مجبوری مگه؟! :دی
    :|
    خرخونن دیگه :|
  • بهار پاتریکیان D:
  • بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    میشه با *** **** *** دیگه صدا بزنم؟ 
    ***** *** ***** *** ******* **** *** حتی می‌تونم بگم ********* =)))))))))
    یه جور غیر قابل وصفی مزه میده این کارا عصن :))))
    الانم با نت خواهرم اومدم که قبض اون نجومی بیاد -_-
    آره خب مزه میده :/ گودزیلا :/

    چقدرم همتون نت‌هاتون جدا از همدیگه‌س... :|
  • بهار پاتریکیان D:
  • مرااااااااد -_- چرا منو سانسور می‌کنی؟ 
    پست می‌ذارم به همه معرفی‌ت میکنم‌اااااا ^_^
    بس کن خاب :|
  • بهار پاتریکیان D:
  • مراد چجوری از ابرا عکس می‌گیری؟ 
    من هرکاری می‌کنم ابرا قشنگ نمی‌افته :| البته من عکاس فوقولاده‌ای عستم. فقط ابرامون زشتن، 
    عصن مث ابرای شما نیستن -_-
    با گوشی پنج مگاپیکسلی! تو با اون دوربینت نمی‌تونی؟! 
    همه‌جای ایران و دنیا‌، یه روزایی ابرها شکل قشنگی پیدا می‌کنن. تهران هم بودم دیدم. قم هم بودم ابرهای خوب دیدم :دی کلا همه جا پیدا میشن، به جز وسط کویر و بیابون :)) 
  • بهار پاتریکیان D:
  • خب ما بیابونیم، کویریم حتی به همین برکت D:
    نچ. یه بار صدای بارونِ شهر رو گذاشته بودی توی وبلاگ :|
    چرا از اینکه خانم‌ها بخواهند در را باز کنند خوشت نمی‌آید؟!!!! :/
    خیلی هم دلت بخواهد!! :پی
    نه. اینجا موقعیتش جوری بوده که خوشم نیومده دیگه :دی دوست ندارم تشریحش کنم :دی
    انحمن اسلامی مختلتم باحاله ها:)
    مال شهر ما که من پارسال مجری برنامه روز دخترش بودم یکیش اینوره شهره یکیش اونور:دی

    درباره کتاب خوندن هم کاملا درک میکنم.کاملا.
    مختلط نیستا. مختلط بود که دیگه هیچی!! دخترها قبل از ما هستن. کلاً ما اونا رو نمی‌بینیم، و اونا هم ما رو نمی‌بینین. ولی خانم‌های مسئولشون گاهی بیش‌تر از ساعت کاری (!) می‌مونن :|

    :))
    شرمنده که حوصله ندارم این همههههه بخونم
    کجاست اینجا؟!؟!
    خواهش می‌کنم.
    انجمن اسلامی :)
    چه جای جالبی.... 
    چه دور همیای خوبی :) 

    :)
  • پنجره دو جداره
  • آخه انقدر تبعیض!!
    اما حسابی حسودیتون شده هااا :دی
    آره حسابی!! :دی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up