مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : فقط خدا ازمون بگذره...
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه
دوست داشتم بالاخره این تصمیم رو بگیرم که تا حرف‌زدن رو یاد نگرفتم ننویسم. من این روزها واقعا کلمه کم میارم. منظورم هیچ‌جوری نمیرسه. هیچ‌جوری... دلم کیبورد می‌خواد. تا سحر کیبورد هم میرسه ان‌شاءالله :دی
:::
من هروقت یک‌جایی رو، یک‌چیزی رو، یک فردی رو حتی، خوب و درست و حسابی و مناسب و اصطلاحاً ایده‌آل تصور کنم، به بدترین شکل ممکن یا حداقل بدترین ظاهرِ بیرونیِ ممکن ظاهر میشه. تصوری که از محلی که امروز عصر رفتم داشتم، چیز خیلی بهتری بود. اما در واقع، در جهنم‌دره‌ای‌ترین مکان ممکن، جایی که جز تعمیرگاه ماشین‌های سنگین و سبک و گالری خودروهای خارجی و کارواش، چیزِ دیگه‌ای پیدا نمی‌کنید، در یک ساختمونِ مسکونی-تجاری، در طبقه‌ی سوم با آشپزخونه و غیره! مشغول به فعالیته! :| 
فقط از اینکه پرسید تخصصی مهارتی چیزی داری؟ و من در حالیکه می‌تونستم از وبلاگ و نوشته‌هام مایه بذارم، مصرانه گفتم نه، پشیمونم و حس کردم که طرف فکر کرده با یه آدمِ احمقِ بی‌سوادِ عقب‌مونده‌ی بی‌عرضه طرف شده :| :))) ایشالا بدردم بخورن با همه‌ی بدمسیر بودن و عجیب‌وغریب بودنشون :/
+ ای‌کاش همه‌ی خودروها رو جمع می‌کردن. چیه این آهن‌های قراضه‌ی دودزایِ گرمادهِ بی‌مصرف؟ گاری‌های آهنی :| فقط واسه مسافت طولانی خوبه، نه درون‌شهری. 
++ مکان مذکور، جهنم‌دره نیست و محله‌ی بدی نیست و منظورم توهین‌آمیز نبود. فقط واسه مکانی که اونا بودن نسبت به کارشون و حرف‌هایی که ازشون شنیدم، جهنم‌دره محسوب می‌شد. ‌
  • Mr. Moradi

نظرات (۹)

  • پـــــر ی
  • چی شده حالا؟ 
    فک کنم با گندم موافقم که مبهم می نویسی :)
    چیزی نشده که.  :) 
  • میم جیم ‌‌
  • سلام...
     یک وقت‌هایی آدم نمی‌تواندِ مثلِ الآن خودِ من! مهم نیست نتوانستن! مهم نیست نشدن! مهم نیست شکست خوردن و اشتباه کردن و پشیمان شدن! تموم می‌شه!

    هشتگ کامنت بی‌ربط!
    سلام
    ولی مهمه که چجوری تموم میشه. و از اونجایی که همه‌ی این عوامل در چگونگیِ پایان گرفتن، تاثیر دارن، پس مهم هستن :) 
    « من هروقت یک‌جایی رو، یک‌چیزی رو، یک فردی رو حتی، خوب و درست و حسابی و مناسب و اصطلاحاً ایده‌آل تصور کنم، به بدترین شکل ممکن یا حداقل بدترین ظاهرِ بیرونیِ ممکن ظاهر میشه. »

    این اتفاق گمونم واسه خیلیا میفته. و بدترین حالتش به نظرم تو ارتباطمون با آدم هاست. که فردی رو از دور خیلی آدم خوب و موجه و عالی بدونیم، اما وقتی نزدیکش میشیم متوجه میشیم که نه تنها اینا نیست، که حتی میشه یه چیزی درحد هیولا در نظر گرفتش :|
    من خیلی از این ضربه خوردم. خیلی..
    آره. کنترل ذهن و ذهنیات واقعا مهم و موثره.
  • الیــــ ــــوت
  • منم کلمه کم میارم. میخوام دایره لغاتم رو افزایش بدم ولی نمیدونم چجوری واقعا :(

    خب چرا گفتی هیچ تخصصی؟! ازش میپرسیدی مثلا در چه زمینه ای منظورتونه. دیگه word و تایپ و اینجور چیزا که بلدی شاید به دردشون میخورد. برخورد اول تاثیرگذاره.



    منظورم دایره لغات نبود البته ...

    والا :دی
    تازه من میخوام پیشت شاگردی!!! یعنی چی نمیدونی چجوری بنویسی؟؟؟؟
    نومودونم دیگه :|
    در تمام این سه سال به مدرسمون میگفتیم جهنم دره :| :)))
    :)))
    سلام
    الان پشیمان هستید از بلاگتون مایه نذاشتید؟
    درسته ظاهرش رو نپسندیدید ولی خب شاید باطنا دوست داشته باشید اونجا روالبته اگر ماندگار باشید.

    سلام
    نه. منطورم مستقیماً وبلاگ نبود، آدرس مستقیمِ اینجا رو که به هیچکس نمی‌دم :دی
    بستگی داره اونا چجوری تا کنن! والا من ظاهرش رو هم دوست داشتم، فقط محلِ قرارگیریش عجیب‌وغریب بود :)
    منم روز اول خیلی خورد تو ذوقم. همیشه میخوره. بس که پروانه ای فکر می کنم.
    سخت نگیر.. 
    باشه سخت نمی‌گیرم و باز هم سر میزنم ببینم خوبه یا نه :)
  • پوریا یارمحمدی
  • گاری های آهنی ... !!!
    چه قشنگ نوشتید ...
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up