مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

از رنجی که می‌برم!

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۹ ب.ظ

دل که آرام نگیرد، حال خوش نمی‌شود، آسوده نمی‌شود، ذهن اذیت می‌کند. امروز با دیگر امتحانات فرقی داشت. نمی‌دانم چه بود. نمی‌دانم. تا سحر بیدار مانده بودم که وجدانم درد نگیرد که چرا در حد کافی نخوانده‌ای! دیروز روز بسیار بدی بود. من انسان بودن خودم را هم نادیده گرفته‌ام و گاهی یادم نمی‌آید آخرین تاریخی را که زندگی می‌کرده‌ام. نمی‌دانم چه می‌شود کرد و چه نمی‌شود انجام داد. نمی‌دانم راه‌حل را چگونه باید اجرا کرد که از زیر دست و پا، در نرود! نمی‌دانم دیگر چه‌کار می‌توانم انجام بدهم که از شر خود راحت شوم. جغرافیا دوست داشتنی نبود. هیچ‌چیز بدتر از این نبود که انسان، خودش هم دوست داشتنی نباشد برای خودش. توضیح ندارد. همین هست که هست. تغییرش دست من نیست. نه اراده‌ای برای تغییر هست و نه انگیزه‌ای. انگیزه پیدا کردن را یاد گرفته‌ام. یک‌جوری از زیر بار نبودنِ لعنتی‌اش خلاص می‌شوم. اراده جبران ندارد. اراده، صرفاً نبودِ تنبلی نیست. وقتِ مشغول می‌خواهم. سرِ پر درد. مشغله می‌خواهم. و این تنها راهی‌ست که شاید بتواند مرا نجات دهد. یعنی امیدی هست؟ به این تابستان؟ من که چشمم آب نمی‌خورد. اما اگر نشود، خوب نمی‌شود. بد می‌شود. برای من. آینده‌ام. زندگی‌ام. وجدانم. تفکرم. و خودم. 

+ گرسنه‌ام. راه که می‌روم سرم گیج می‌رود. چشمم سیاهی می‌بیند. باورم نمی‌شود تا این حد ضعف داشته باشم و هنوز هفت ساعت باقی مانده باشد! چه می‌کِشند آن‌هایی که دوازده ماهِ سال را در این وضعیت‌اند؟ 

  • Mr. Moradi
up