مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

سوسک‌کُشِ تضمینی!

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۵۵ ب.ظ

تا جایی که یادم میاد، همیشه سوسک همراهِ همه‌ی خونه‌های ما بوده! جزو لاینفکِ همه‌ی خونه‌هایی که دیدم :دی از همون خونه‌ی اولی که یادمه توی علی‌آباد! یادم میاد اونجا یه سوسک‌کُش زدیم و رفتیم انزلی برای اینکه چندساعت خونه خالی بمونه. وقتی برگشتیم قدم به قدم سوسکِ مُرده بود :| می‌دونم خیلی چندش‌آورِ تصورش! ولی اون موقع صحنه‌ی خوشحال کننده‌ای بود و بعد از اون تعداد سوسک‌ها کمتر شده بود. حدودای سالِ 88 که جمع کردیم و اومدیم سعدی. فارغ از اینکه فکرش رو کرده باشیم که چنان نوسانی میفته به بازار مسکن!! حالا بحث قیمت‌ رو کاری ندارم :دی ولی خب؛ اینجا هم سوسک داشت. یادم نیست از دستِ سوسک ها عاصی! شده باشیم توی این خونه. ولی یادم میاد که اینجا هم یه‌بار سوسک‌کش زدیم و رفتیم انزلی برای چندساعت خالی بودنِ خونه، ولی این بار بی‌اثر و حدوداً کم‌اثر بود. از جمله تصویرهایِ سوسکی‌ای که از سعدی به‌خاطر دارم، اینه که ساعت حدود یازده شب بود و داشت نابرده‌رنج میداد. بعد یه‌سوسک رو دیوار بود و هیچ‌کس حالش رو نداشت که بُکُشه! تا آخرِ سریال همونجا روی دیوار موند. ولی بعد از تیتراژ پایانی دیگه یادم نیست دیده باشمش :دی

بعدش دوباره نمی‌دونم فازمون چی بود که جمع کردیم رفتیم قم. البته خیلی خوب می‌دونم فازمون چی بود!! ولی قم، با اون فازِ رویایی‌ای که ما برای همدیگه ساخته بودیم، نه‌تنها تفاوتِ بسیار داشت، بلکه میشه گفت کوچکترین شباهتی هم نداشت. در بدوِ ورود به خونه‌ی قم، من بدونِ اینکه از وضعیتِ بحرانیِ سوسک‌زده‌ی خونه خبر داشته باشم، دویدم توی خونه! از اون اتاق به سالن و از سالن به راهرو و از راهرو به آشپزخونه و دوباره به اتاق و سالن! راستش دلم خیلی درد می‌کرد و این دویدن درد رو از خاطرم می‌بُرد و تنها دلیلم همین بود، وگرنه با اون دل‌درد هیچ ذوقی برای داشتن، نداشتم! وقتی رسیدم به سالن، خیلی سریع نگاهم به دورِ خونه افتاد. درِ تراس باز شده بود و گرد و خاک و برگ‌های خشک‌شده‌ی درخت‌ها بود که اومده بود داخل. روی هرچیزی، خاک و برگ و از همه مهم‌تر جنازه‌ی سوسک نشسته بود. دور تا دورِ خونه، پر از جنازه‌های سوسک‌های درشتی بود که تا به‌حال با نصفِ قد و هیکلِ اون‌ها هم سر و کار نداشتیم! من اونقدری دلم درد می‌کرد که توجه‌ای نکردم و رفتم تراس. هوا نسبتاً تاریک شده بود و سال‌های بعدش فهمیدم که وقتی هوا تاریک میشه، اگه بری توی تراس، ناگزیری که حداقل هفت، هشت تا سوسکِ بزرگ رو از دیده بگذرونی! کولرهای آبی، وسایل جدیدی بودن که بلد نبودیم باهاشون کار کنیم! و من که دلم درد می‌کرد و می‌خواستم همینجوری یه‌بادی بهم بخوره، کولر رو روشن کردم. موتور رو روشن کردم ولی پمپ رو نه! و نمی‌دونستیم تا پمپ رو روشن نکنیم و شیلنگش وصل نباشه و پوشالش خیس نشه، چیزی جز باد گرم نصیبمون نمی‌شه. بادِ گرم خوردیم و خوردیم و خوردیم! الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم حجمِ رویایی که از قم برای خودم ساخته بودم واقعا بزرگ بود!‌ وگرنه با دیدنِ اون حجم از سوسک‌های غول‌پیکر در دَم باید افسردگی! :دی می‌گرفتم :| از روزهای اول قم نمی‌خوام بنویسم چون بزودی سالگردِ سه‌ساله‌ش میرسه و اونوقت می‌نویسم ازش! ولی قم رفتن، شروعِ حرکت مجاهدانه‌ی جهاد با ابَر سوسک‌ها بود :| سوسک‌های مناطقِ خشک، بسیار بزرگ هستن. اصولا بسیار زشت و کریح و وقیح! خب شما فکر کن که میری حموم یا دستشویی! بعد یکی از این سوسک‌های درشتِ زشتِ وقیحِ کریح! جلوی در قرار می‌گیره! یعنی به‌معنای واقعیِ کلمه ترجیح میدی از راه دودکش بری بیرون ولی از راه در نه! عملیات‌های سختی بودن از این دست عملیات‌ها! هم اونی که پشت در گیر افتاده بود تحتِ خطرِ سکته قرار داشت و هم ناجی‌ای که از این سمتِ در می‌خواست حمله کنه از موقعیتِ جغرافیاییِ دقیقِ سوسک اطلاعِ کافی نداشت و هر لحظه این امکان وجود داشت که سوسکِ پیشکسوت در این امور، پاچه‌ی شخصِ ناجی رو هم بگیره! یا برای مثال عملیاتِ سختِ کشف لانه‌ی جاسوسی سوسک‌ها که به‌نظر میرسید از اونجا دیدبانی می‌کردن و اگر وضعیت مناسب بود، به وسایل آشپزخونه دستبرد میزدن، از افتخارآمیزترین عملیات‌های دورانِ سه‌ساله‌ی جهادِ تکمیلی با سوسک‌ها بود. بدین شرح که در بالای لوله‌ی گازِ آشپزخونه، سوراخ و حفره‌ی بزرگی وجود داشت، که بعد از مراقبت‌ها و تحت‌نظر گرفتن‌ها، کشف شده بود که این حفره، لانه‌ی سوسک‌ها و معبرِ امنِ سوسک‌ها در روز هست! حفره در ارتفاعِ بالایی قرار داشت و  دسترسی به اون از سخت‌ترین بخش‌های جهادگرانه‌ی والدینمون بود! صندلی روی صندلی جواب نمی‌داد ولی فکر کنم صندلی روی میز جواب داد. من با اسلحه‌ی کمریِ ساچمه‌ایِ دوهزارتومنی سوسک‌ها رو مورد هدف قرار می‌دادم تا از جاشون تکون بخورن و توسط نیروی وسیله‌ای پلاستیکی شکار بشن که این وسیله‌ی پلاستیکی تنها تجهیزاتِ ما در برابرِ سوسک‌های تا دندان چندش‌آوری بود که از این سوسول‌بازی‌ها! هراسی نداشتن و مقتدرانه به امرِ دیده‌بانیِ خودشون ادامه‌ میدادن. عملیات تا به اینجا ناکام مونده بود. ولی وقتی نصف سوسک‌کشِ تار و مار رو توی لانه‌ی کثیفِ سوسکی‌شون خالی کردیم و حفره‌ رو با ابر پُر کردیم، به‌نظر می‌اومد که موفق شدیم اون‌ها رو محبوس و منزوی کنیم! هرچند این مهم در پرونده ذکر نشد که لوله به لوله راه داره و سوسک‌ها محتاجِ یک معبرِ امن نیستن! از دیگر عملیات‌های شجاعانه‌ای که در دوره‌ی سه‌ساله‌ی قم انجام شد، مراسم سوسک‌کُشون در تراس بود! بدین شرح که با همون وسیله‌ی پلاستیکیِ سابق، که از بس به خونِ سوسک‌ها آلوده شده بود، از رنگ صورتی به رنگِ قهوه‌ایِ سوسکی و قرمزِ خونی در اومده بود. بسیار چندش‌آورتر از سوسک‌های زنده حتی! خلاصه با همون سوسک‌کُشِ‌ معروف شبانه دل به تراس زده میشد و تا می‌تونستن سوسک‌ها رو کشته می‌کردن :دی صد البته که هر جا می‌نگریستی سوسک بود و سوسک! و با این حرکاتِ نمایشی و  کشتارهای ظاهراً بزرگ، از دیده نهان نمی‌شدن. پیدا شدنِ سوسکِ مرده‌ی خشک شده توی جوراب و یا بشقاب به‌دست فرار کردن از دست سوسک و یا حتی داخلِ پشه‌بند خوابیدن از ترسِ سوسک و نه پشه؛ از سری مواردی هست که به تعداد زیاد برای ما اتفاق افتاده.

اومدیم رشت. ولی خلاصی داشتن از سوسک هرگز! گفتیم کابینت‌ها قدیمی و پر از سوسکه، زدیم شکوندیم همه رو. سوسک‌کش زدیم، ولی انگار نه انگار. کابینت جدید زدیم دیدیم سوسک‌ها بیش‌تر هم شدن! به شکلی شده بود که آشپزخونه از ساعت 10 شب به بعد، جزو مناطق ممنوعه می‌شد! پا رو که میذاشتی یه‌جایی باید نگاه می‌کردی مسیر سوسک‌ها رو مختل نکرده باشی خدای‌ناکرده :)) دست به دستگیره‌ی یخچال می‌خواستی بزنی، شیش بار باید اینو و اونورش رو میدیدی که مبادا سوسکی آرمیده باشه اونجا. دست به شیر آب بردن که از دَم خطا بود :دی پارچ و لیوان و بشقابی توی آشپزخونه نبود که مورد اعتماد باشه!! شخصاً هر لیوانی رو سه بار آب می‌کِشیدم و شب و روز هم نداشت برام هنوز هم این عادت رو دارم! دو تا مبلی که سمت آشپزخونه بودن، عملاً صندلی داغ محسوب می‌شدن! کسی روش می‌نِشست باید این رو هم می‌دونست که اگه یهو یه سوسکی اومد از بالای سرش و بهش سلام کرد نباید شوکه بشه :دی برای همین هم اکثر اوقات مهمون‌ها رو این طرف نمی‌نشوندیم :دی عادت هرشب شده بود که جاروبرقی رو آماده‌باش نگه داریم و نصفه شب‌ها بیایم سوسک‌کُشون راه بندازیم :| اصلا شنیدن صدای جاروبرقی توی نصفه شب عادی شده بود، به‌طوریکه چند شبی هست که نبودش رو احساس می‌کنم!! لای مبل‌ها و میزها معبر امن سوسک‌ها بود و با این کشتارها هم تمومی نداشتن. خلاصه اینکه سوسک‌ها اونقدر تعدادشون زیاد شده بود که اگه مثلا سه یا چهار صبح برق آشپزخونه رو روشن می‌کردیم دیگه رنگ سفید اپن معلوم نبود! اما خداروشکر با همه‌ی تلاش‌های سوسکانه‌ی این موذی‌ها، محدوده‌شون به آشپزخونه محدود شده بود و فراتر از اون فعالیت گسترده‌ای نداشتن. در روزی از روزها توسط تبلیغات تلویزیونی، و البته مستندی از شبکه مستند، با سوسک‌کُشی آشنا شدیم که زندگیِ سوسکیِ آشپزخونه‌ی ما رو متحول کرد. محصول امحاء، واقعا و واقعا مؤثره :)) هرچند یه بسته‌ی کوچیکش هشت هزار تومنه :)) ولی می‌ارزه. با مصرف یک بسته‌ش، و گذشت بیست‌روز، دیگه سوسکی نمی‌بینیم، حتی در اعماق ساعت‌های شبانه! به هرکسی که می‌دونین با سوسک‌ها مشکل اساسی داره هم بگید! سوسک‌کُش امحاء ،تأثیر خیلی چشمگیری داشته... برخلاف‌ سوسک‌کش‌های تار و مار و اتک و امثالهم که اصلا تأثیری ازشون ندیدیم...

+ سوسک ‌کُشِ‌ امحاء رو حتماً در مسیرِ رفت و آمد سوسک‌ها قرار بدید...  

  • Mr. Moradi

سوسک

نظرات (۲۷)

و اُه :| تله پاتی سوسکی  O_O
عجب تصادفِ سوسکی‌ای! :))))
حالم بد شد خدایی :| نه اینکه حساس و لطیف باشم ها ولی هر خط سه تا سوسک داشت توش :))) منم قوه ی تصورم خیلی فعاله :| 
+ علی آباد نقی اینا ؟ 
به هر حال پیشنهادِ یه محصول نیاز به گفتن پیش‌زمینه‌ها و تجربه‌ش هم داشت دیگه :))) منم خوشم نمیاد از متن های سوسکی :دی ولی خب؛ لازم بود :دی
+ نه! علی آبادِ رشت. یه خیابونه :)
هیچ چیز بدتر از دیدن 3 4 تا سوسک پردار باهم نیست
موقعیتِ سختیه :دی
ماهم با سوسکای محل زندگیمون ماجراهای زیادی داشتیم حتی وبلاگ قبلیم به افتخارشون پست هم گذاشتم :)))
اما طی یک سمپاشی عظماء در اتاقک زیر آسانسور برای همیشه نسلشونو توی ساختمون منقرض کردیم و الان راحتیم شکر خدا 
شکر خدا :))
سلام وای خدا پدر ومادرتو نگه داره که گفتی😭😭😭
از کجا خریدید؟؟؟
نجم داره؟
سلام :))
نجم فکر نمی‌کنم داشته باشه. ما کارون خریدیم؛ داروخونه کارون. سوسک‌کشِ امحاء :)
بنظرم پست باحالیه اما با دهن روزه حال ندارم:))اسکرین شات میگیرم با اجازه بعدا بخونم

باوشه :)
مرادی برو تو کار تبلیغات.. خیلی خوب بود :))

من هم از وقتی که اومدم اینجا زیاد سوسک دیدم. اولش یکم می ترسیدم و برو بالای مبل و یکی رو صدا کن بکشتش و اینا.. بعد دیگه عادی شد. تار و مار می پاچی تو صورتش، جمع میشه دست و پا میزنه و تمام.
حالم بد شد :|
از اونجایی که خودم در عمرم بیش‌تر از سه چهارتا سوسک نکشتم، تونستم بدونِ یادآوری صحنه‌های چندش‌آورِ مرگشون بنویسم و همین باعثِ نوشتنِ این پست شد :دی

تار و مار اینجا اصن اثر نداشته :دی :))
  • لــوراخــ ‌‌‌ــس
  • ما تو مدرسه‌مون یه زمین بزرگ داریم که نه چیزی توش کاشتن و نه ساختن
    قرار بوده سالن ورزشی ما بشه ولی ما هم از سالن ورزشی پسرا می‌استفاده‌ایم :/ 
    بعد اینجا که راه می‌ری واحد شمارش سوسک و مارمولک n بر قدمه رسمن:/
    اون اولا یکم جیغ میزدیم ولی اخیراً یه تیکه‌ش که سیمان کشیدن پاتوقمون شده میریم سوسک میکشیم :||
    روز امتحان دفاعی هاله بهم می‌گفت تو بزرگ‌ترین خطری برای اکوسیستم مدرسه :||
    ما حتی موش هم داریم توی مدرسه، خودم دوتاشو دیدم و یکیشو هم به زحمت با رفیقم گرفتیمش که نشون هرکی دادیم گفت این کریه‌المنظر چیه بعد خودمونم نگاهش کردیم دیدیم واقعاً زشته و هر لحظه ممکنه گازمون بگیره هار شیم ://
    بعد راستی کریه با ه دو چشمه، کریح آخه؟ همیشه با کراهت حفظش کن :/
    معلومه هر کاری میکنم زیست نخونم یا بازم خاطره تعریف کنم؟ :|||
    :||||| 
    ندیده بودم دخترهای لوسی به این شجاعی :دی

    + بابت غلط املایی گرفتن ممنون :دی 
    ++ من بودم با زیست همچین شوخی‌ای نمی‌کردم :دی
  • مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
  • حالا از همه ی اینا که بگذریم من نمیدونم چرا از سوسک نمیترسم؟:/
    راستش منم نمیدونم :دی
    خدایی کل این پستو خودت تنهایی تایپ کردی؟!!!! :/
    من از عهده‌م خارجه خودم تنهایی بخونمش!!! :))))
    آقااا حواست به فالورهای شیرازی هم باشه خو!! :)))
    بله همه رو خودم تایپ کردم، اونم با زبون روزه :دی 

    :))
    داروخانه ی کارون دارید ؟ دو نقطه: پلک
    آره :)) اولین داروخونه‌ی شبانه‌روزیِ ایران هستش که توسط آرسن میناسیان ایجاد شد :دی [کلیک]
  • ام اسی خوشبخت
  • این پست منو یاد خونه ای انداخت که هرگز حاضر نیستم برگردم توش, سوسک های سه الی چهار سانتی بالدار. اولین روز که رفتیم اونجا و در یه زیرپله رو باز کردیم با یه فضای سیاه مواجه شدیم, یه اتاقک پر سوسک مرده. اون خونه وحشتناک ترین خونه ای بود که دیدم.
    خیلی ممنون برای معرفی این محصول مفید. امیدوارم سوسک های خونه ما رو هم بکشه.
    خونه‌ی وحشتناکی بود جداً :| 

    ان‌شاالله برای خونه‌ی شما هم اثر کنه :)
    عالی بود! :)) کلی خندیدم! 
    خداروشکر :))
    خداروشکر ما کلا سوسک نداریم :))

    +امتحان خوب بود؟
    خداروشکر :)) 

    + بد نبود. ان‌شاالله که خیلی بد نشده باشه!
    ینی تا حالا تبلیغ به این مفصلی ندیدم :)))

    وای خدا! اصن نمی دونم چی بگم!!! من از سوسک نمی ترسم و اتفاقا تو گرفتن سوسکا و پرت کردنشون بیرون از خونه مهارت دارم ولی دیدن این حجم از سوسک واقعا تن و بدن آدمو می لرزونه :||

    خداروشکر از شرشون خلاص شدین :))

    و اینم بگم خیلی خوب نوشتین و کلی لبخندای گنده گنده نصیبمون شد :))
    :دی

    من می‌ترسم ولی :دی

    خداروشکر :))

    بازم خداروشکر :))
    ما همه چی کارون داریم 
    فلافلی کارون، سوپر مارکت کارون، لوازم یدکی کارون، کالای خانگی کارون، پاساژ کارون و ... فکر میکردم فقط خودمون داریم نگو بقیه ام دارن :))
    من وقتی اسمِ کارون رو می‌شنوم، قبل از اینکه یادِ رودِ کارون بیفتم، یادِ این داروخونه میفتم :))
    علی آباد تو رودبار؟ دوستم دبیره الان اونجا :) 
    نه. همین رشت :) خیابون معلم-علی آباد-روبه روی بانک صادرات :)))
  • نیمه سیب سقراطی
  • طبق تجربیاتم شمال کلا حشره مشره ریز میز زیاد داره ، هر وقت ما میاییم مسافرت حتما حشره کش و سوسک کش هم میاریم :)) 
    توی کویر نه ، تهش دو سه تا سوسک یا مارمولک هست، آآآ اندازه کف دست :)) انقدر ابهت داره یعنی :)) 
    :))

    ترسناک‌تره اینجوری که :دی
    یکی از اصول تبلیغات اینه که خیلی موجزو مختصر یه عنوان رو بتونی به خوبی و اثرگذاری مطرح کنی تا در ذهن ها بمونه...
    به نظرم این روش تبلیغیه شما برای سوسک کش امحا خوب جواب میده، چون ملت اولاشو میخونن، بعد وسطاش ول میکنن چون طولانیه ببینن آخرش چی میشه، خط اخر و که میخونن میبینن پیام بازرگانی سوسک کش امحاست ... 
    خوب تو ذهن میمیونه این روش، هم روشیه ....
    :)))
    :))
    واای چه خبر بوده -_-
    :))
    ولی من به همه همین سوسک کشی که استفاده کردین معرفی میکنم:دی
    اره دیگ مناطق خشک ، تعداد کم ولی سخت بار میان:/
    :))

    :دی
    تعدادشون هم کم نبود لامصب :دی
  • سامان احمدی
  • با دمپایی باید همشونو گشت :)))   ایده شات

    میگم با جارو برقی تموم نمیشن میگی دمپایی؟! :))
    دست به قلمت خوبه
    نظرت چیه باهم شریک شیم بزنیم تو کار تبلیغات ؟؟؟
    تو بنویس منم با صدای این مجری خفنا می خونم؟؟؟

    :|
    موقع خوندن پستت بستنی میخوردم.خواستم کم نیارم مثلا! ولی تا به تهش برسه کوفتم شد :))
    به نظرم میتونی این پستت رو به امحا بفروشی. تبلیغ ازین بهتر و عمیق تر گیرشون نمیاد.

    ای بابا :))
    :)))
    بنزین سفید بریزین حله
    سلام
    سلام :)
    بنزین سفید؟! چی هست!؟ کجاها میشه گرفتش؟ کجا بریزیم؟! :))
    یا ابوالفضل ^__^
    این همه در مورد سوسک نوشتین ؟:/
    انتظار نداری که من با این زبون روزه بخونمش که :دی 
    فقط امیدوارم سوسک رو کشته باشین :دی 
    همین دیگه من برم :))



    +
    سلام 
    طاعات و عباداتت هم قبول :)
    :)

    + سلام. ممنون :) طاعات و عبادات شما هم قبول :)
    اِهِم ..
    نوعی فوبیا هم بنده دچارم بهش که همان فوبیای سوسک پردار است :|
    ما نیز به این فوبیا دچاریم! :)
    دیگه من نمیدونم تو یه کانال علمی خوندم:|
    گفتم اطلاعاتمو به رخ بکشم :|
    :)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up