مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

قوه‌ی تخیلم بهم مدیونه

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۱۱ ب.ظ

«ترکیب. جایگشت. 2 این سمت باشه با اون سمت فرق داره، پس جایگشته....» با خودم تکرار می‌کردم. درس‌های تکراری رو. سوال‌های آسون کتاب رو. بدون پیچیدگی. بدون درس خوندن. حال نداشتم. زندگی شاید همین لحظه‌های بی‌حالی باشه. که در این‌صورت من امروز زندگی کردم. دیشب از سر ناچاری گرفتم خوابیدم. ناچاری که نه. ولی از سر خستگی شاید! از زبان، حتی یک صفحه نخونده بودم. کلاس‌های کناری می‌گفتن امتحان سخته. و من یک‌صفحه نخونده بودم. ساعت رو پنج و نیم زنگ گذاشته شده بود. یادم نیست بیدار شدم یا نه. فقط یادمه وقتی خاموشش می‌کردم، با خنده در جواب اعتراض مادرم می‌گفتم باشه. خواب خوبی بود. یادم نیست چی بود. ولی خیلی خوب بود. هفت و ده دقیقه بیدار شدم. مستند فروشنده رو گذاشتم روی دانلود. هفت و نیم از خونه زدم بیرون. پیاده. روزهایی که امتحان دارم دوچرخه نمی‌برم. نمی‌دونم چرا! شاید فکر می‌کنم توی راه ممکنه درس بخونم. ولی، نشد. نمیشه. معمولا نمیشه. تخیل اجازه نمیده. همکاری نمی‌کنه. دیروز از شیش تا هفت توی تخیل غوطه‌ور بودم. خونه تنها بودم و از این سر خونه میرفتم تا آخر اتاق‌ها و برمی‌گشتم. شاید بیش‌تر از دویست‌بار این مسیر رو رفته باشم. فکر می‌کردم. تصور می‌کردم. تصوراتی که لحظه به لحظه‌اش می‌تونن به‌شدت مخرّب باشن. که من اثر تخریبی‌ـشون رو حس کردم. تجربه کردم. ولی درس نگرفتم انگار. که یک‌ساعت و نیم به ترسیم آینده‌ی خیالی‌ای پرداختم که محقق شدنش، هم تلاش می‌خواد و هم وضعیتِ فوق‌العاده روان و پویا، که حداقل من در کشور عزیزمون نمی‌بینم!! 

هنوز زنگ رو نزده بودن. ولی کلاس هم رفتیم. ساعت نزدیک هشت و بیست دقیقه بود که دبیر زبان اومد. بدون برگه. داده بود برای تکثیر. ساعت هشت و نیم نماینده کلاس خبر آورد که دستگاه گیر کرده! کلاس منفجر شد از خنده. هفته‌ی پیش هم بخاطر یکی دیگه که وقت کلاسمون رو گرفته بود، امتحان کنسل شده بود. این هفته نمی‌گرفت، دیگه نمی‌تونست. گفت شده زنگ بعد هم شده، امتحان رو میگیرم. آروم گفتم زنگ بعد زیست داریم، عمراً کلاسش رو بهت بده. کلاس باز هم منفجر شد، ولی ضعیف‌تر. هشت و سی و پنج نشده بود، که ورقه‌ها رسید. چهارصفحه. آسون بود. به‌نظر من آسون بود. تنها مشکل لعنتیش این بود که از کلمات ناشناخته استفاده کرده بود و اصلا هم پاسخگو نبود. راستی، کسی جرأت اعتراض هم نداره. من هم مغز خر نخوردم روز آخر برم باهاش در بیفتم و اعتراض کنم بهش!! جواب سوالم رو نداد. گفتم به درک. نگفتم خودکفایی مزخرفه!! خودم فکر کردم و همه رو جواب دادم. بیست نشم، نوزده رو میشم. 

امتحان زبان به‌اندازه‌ی کافی یاخته‌های عصبی‌م رو بهم ریخته بود. دستام می‌لرزید. بحث شده بود بین بچه‌ها که جواب فلان سوال چیه. من از دبیر پرسیده بودم. جوابم درست بود. حالا بچه‌ها هرچقدرم می‌خوان پروفسور باشن و بگن غلطه!! به من چه :| زنگ بعد از زیست، امتحان هنر داشتیم. امتحان هنر که چه عرض کنم. هم سوال و هم جواب رو داشتیم. کِیف میده اینجور امتحانات. وسط امتحان صدای زنگ گوشی اومد. آقای ر. انگار که محموله‌ی صدتنی مواد مخدر رو کشف کرده باشه، از اون سر، کنجکاو اومد این سر و گفت کی گوشی داره؟ بلندتر گفت گوشی کی بود؟ یکی گفت برای دبیر زبانه. خودش داشت از خنده میرفت هوا. برگشت. خندیدم. به‌نظرم اون اتفاق پتانسیلِ این رو داشت که کل سالن بره روی هوا. ولی فکر کنم بچه‌ها حواسشون به آقای ر. نبود. داشتن جواباشون رو چک می‌کردن!! 

نیم‌ساعتی بی‌کار بودیم و بعدش امتحان ریاضی داشتیم. امتحان ریاضی قرار بود آسون باشه. و آسون بود. ولی ریاضی همیشه همراه با استرس هست. حتی اگه قبلش صدبار همون سوال رو عیناً حل کرده باشی. بعد از امتحان اعصابی برام نمونده بود. باید پیاده میرفتم. رفتم. گرم بود. من خسته بودم. با خودم می‌گفتم راحت شدم. ولی زهی خیال باطل. تازه شروع شده بود. شما فکر کنید سختی‌های امتحانات رو میگم. ولی هر روز، پرونده‌های جدیدی برام باز میشه، که نمی‌دونم کِی بسته میشن. من باید تغییر کنم. این هر روز شروع شدنِ چیزی که دیروزش تمومش می‌کنم، خسته‌م کرده. از این همه خواستن و نرسیدن. از این همه خواستن و عادی نشدن. 

من از تموم شدن این سال تحصیلی بیش‌تر از هر سال تحصیلی‌ای ناراحت شدم. تقصیر خودم بود. تقصیر خودم بود که خودم هم نفهمیدم چرا تموم شد و من هنوز آدم نشدم.  

  • Mr. Moradi

استرس

امتحان

مدرسه

نظرات (۳)

شیعه بالاخره می رود
آدم می شود
تند و کندش دست خودش

می گذرد...
:) 
واقعا مدرسه از شیرین ترین دوره های زندگیه!
نه بابا :/
مدیونی فکر کنی دنبالت کردما D:
مخصوصا بعد از این همه مدت خاموش خونی D:
:)) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
up