مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

این عمر هم گذشت که گذشت!

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۰۹ ب.ظ
امروز، ششصدمین روزی هست که اومدم وبلاگستان.کاری به اوایلش ندارم. ولی امروز، دقیقا ششصد روز از اون غروب مرداد میگذره، و من چقدر فرق دارم با اون روز. نود درصدِ تغییرات منفیه. متاسفانه! برای مثال، اعصابم داغون شده. ذهنم از هم پاچیده!! تخیلم کلافه‌ام کرده. تمرکزم از دست رفته یا خیلی کمتر شده. به خشونت علاقه‌ی بیش‌تری دارم :دی خیلی بدتر شدم. خیلی بدتر شدم. خیلی خیلی زیاد. متاسفانه. و هیچ‌کاری از دستم بر نمیاد برای جبران. فقط امیدوارم بتونم واقعا اختیار داشته باشم و انسان بشم :|
امروز دبیر جغرافی می‌گفت که آدم وقتی بخواد بره یکی رو بزنه، چهارنفر میان جلوش وایمیستن و به هرحال جلوش رو می‌گیرن، ولی وقتی آدم می‌خواد خودشو بزنه کسی دیگه جلوش نمی‌مونه و جلوش رو نمی‌گیره. می‌بینین چقدر خوب میگه؟ می‌بینید هربار دقیقاً طبقِ حال و احوال من حرف میزنه؟ اینا معجزه‌ست واقعا. خیلی برام جالبه این هم‌زمانی. به‌هرحال باید بگم که من خودم رو زدم و کسی جلوم رو نگرفت و وقتی به نفس‌های آخر میرسم دست نگه میدارم و باز روز از نو و روزی از ... باید خودم، خودمو بگیرم تا خودم رو نکشتم! 
فردا که مدرسه تموم بشه ان‌شاالله، میرم یه سالنامه‌ای چیزی میگیرم. ترکیدم اینقدر رمزی چیزی ننوشتم و یادداشت برنداشتم از روزهایی که گذشت :دی 
نه زیست رو خوندم واسه فردا و نه فیزیک رو! فیزیک رو که نمیفهمم:/ زیست هم نمیپرسه:/ ولی واسه زبان از هردوتا درسی که گفتم‌، بیش‌تر استرس دارم:/ خیلی الکی البته! نتیجه‌گیری : مثل آدم معلم باشید و مثل آدم معلمی کنید! باتچکر! 

نظرات (۱۶)

  • هانیه شالباف
  • اسکار ترسناک‌ترین پست هم تعلق می‌گیره به این نوشته :D 
    حالا چرا ترسناک؟ :دی
    یعنی این ها با اومدن به وبلاگ  شده؟ اگر اینجوریه باید منشا رو که همون وبلاگه رها کنید.
    آره جالب بود حرفش!
    من گفتم با اومدنِ به وبلاگ شده؟ نه! صرفاً مقایسه‌ای بود بینِ امروز و شیشصد روز پیش. وبلاگ سهمِ کمی توی مسائل منفی داره :) 
    :) 
  • هانیه شالباف
  • هیچی! انگار می‌خواین برین یکیو به قتل برسونین :))
    نه بابا :)) 
    سال دوم دبیرستان یعنی؟
    چی سال دوم دبیرستان یعنی؟ 
    دلم مدرسه خواست :((((
    مدرسه به هیچ‌دردی نمیخوره :/ 
    میدونی وقتی هی به خودت بگی من بدم، بد و هی دارم بدتر میشم و ... این حرفا مطمئن باش بهتر نمیشی 
    به نظرت بهتر نیست بگی من قراره خوب بشم من قراره بهتر بشم و ... ؟!
    اگه بخوای تغییر کنی فک کنم این حرفا بهتر باشه !
    باشه. زین پس اینا رو میگم :)) 
  • آقای سر به هوا ...
  • من وقتی کنکوری بودم اومدم .
    سال 1386 :دی
    خیلی هم خوب :) 
    (فیلم باشگاه مشت‌زنی!) 
    ندیدم این فیلم رو :)) 
  • ماهیِ نفس کِش! :)
  • اگه اشتباه نکنم‌ شهریور سال ۸۸ یا ۸۹ بود ک با بلاگفا‌ شروع کردم!
    سال کنکورمم اومدم بلاگ بیان ! نزدیک یه سال و ۶ ماهه ک اینجام :)

    +جمله ی دبیر جغرافیتون :)
    +خب ب دلیل تغییرای منفیت فک کن!چرا؟واقعا چرا؟
    خیلی هم خوب :) 

    + :) 
    ++ خب دلایل متفاوتی داره :) 
    تیک ایت ایزی بوی :)
    آسون گرفتم که وضعیت شد این دیگه :)) 
    بله حتما :) 
    ممنون میشم خط آخر رو یه کمی واضح تر بگید همشهری :)
    :) 
    معلم شدین و به معلم‌ها حساس :)) من و نود و نه درصد کلاس از این دبیر زبان می‌ترسیم. انسان بدی نیست. ولی قطعا شیوه‌ی برخوردش خوب نیست. مثلا ترم اول به من میگه حدت همین هیجده‌ای بود که دادم!! در حالیکه نمره‌هامو میانگین می‌گرفت میشد نوزده و نیم! یا مثلا بچه‌ها بخاطر استرسِ امتحان یه‌حرفی میزنن، هرچند غلط، خیلی بد گیر میده! یعنی طرف رو میکشونه جلوی کلاس و اینقدر با عصبانیت میخواد ازش اعتراف بگیره که بگه حرفش غلط بوده! در حالیکه اینکار لازم نبود و همه میدونیم که فلانی الکی حرف زده. یا سوالات شفاهی پرسیدنش! که خب یا باید خیلی جمله‌سازی‌مون قوی باشه یا باید کل متن رو حفظ باشیم که بتونیم جوابش رو بدیم. نمره‌ی هیفده هیجده رو هم عالی میدونه. مثلا امتحان شفاهی میگیره و آخرش میگه عالی بود، بعدش می‌فهمیم که هیجده داده مثلا:/ کلا دافعه‌ش بیش‌تر از جاذبه‌ش هست.
  • قالب بلاگ رضا
  • دوست عزیز همه ما اینجوریم
    :) 
    شیشصدمین روزت مبارک اما... قول بده منو نزنی، خب؟ D:
    چشم چشم :))) 
    تابحال از معلم یا استادی نترسیدم.هرگز
    اما از یک مدیر مدرسه ای چرا..واقعا ترسیدم.کارورزی می رفتیم.اگر اسمش بگم متوجه میشید راحت. هرچند آخرش وقتی مارو شناخت (منظورم اخلاقیه) وگرنه خانواده م رو می شناخت، خیلی صمیمی شد :) 
    معلمی که سر نمره دانش آموز اذیت کنه، بی انصافه! همونطور معلمی که سر داشتن دقت، نظم، ادب و احترام کوتاه بیاد...

    البته ترس نه به اون معنا که جلوش کوتاه بیام یا حرفم رو نزنم. منظورم از ترس، استرسِ اضافه‌ای بود که موقع کلاس‌ها و امتحاناتش دارم. 
    مدیر هفتم من هم ترسناک بود :)) دقیقا روز آخرین امتحان خرداد، کاری کرد که زنگ بزنم اداره :)) بعد سر صف تهدید کرد و اینا :دی
    اوهوم :) 
  • •✿ آرورا ✿•
  • لایک به دبیر جغرافی تون :)
    واقعا لایک داره :)) 
    عی بابا، عوضش امیدوارم امسال 90 درصد تغییرات مثبت داشته باشی که با اون قبلیه خنثی شه :)))
    خدا کنه همینطور باشه :)) 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up