مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

بازم حس می‌کنم زنده‌ام

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۲۰ ب.ظ

گفتم نیم‌ساعت دیگه تحویله. گفت خب باشه. میای؟ گفتم بریم. رفتیم. ساعتم باتریش ضعیف شده. ولی می‌دونستم بیست‌دقیقه عقبه. ساعت، به ساعتِ ساعتِ من، یک و بیست دقیقه بود. که در واقعیت می‌شد یک و چهل دقیقه. یعنی هیجده دقیقه تا تحویل. با خودم اینا رو می‌گفتم که رسیدیم. نگاه می‌کردم. میگفتم نه. بدرد نمیخوره بریم. طول کشید. بیش‌تر رفتیم و به‌طبع برگشتن طولانی‌تر شده بود. ساعتم رو بیخیال شدم. به ساعتِ شهرداری نگاه کردم. یادم بود که اونم پنج‌دقیقه عقبه. حساب کردم دیدم هفت دقیقه مونده به تحویل. گفتم بریم، مهم نیست. ولش. داریم. بریم. پنج دقیقه مونده بود. رفتیم. سرِ کوچه وایستادیم. بازم معطلی! ساعت رو نگاه کردم. دو دقیقه. یک دقیقه و چهل ثانیه. یک دقیقه و ده ثانیه. یک دقیقه. بالاخره به‌راه افتادیم. وسطِ راه‌پله بودیم که بمب ترکید. سال تحویل شده بود. ساعتم ده‌ثانیه عقب‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.
نمی‌دونستن چرا ماتم برده. می‌گفتن چه قشنگه. می‌گفتم باشه. رفتم تو اتاق. ساکت بودم. عادت ندارم چیزی رو به زبون بیارم. ماتم برده بود. با خودم می‌گفتم باید عوض بشه. تو دلم می‌گفتم باید عوض بشه این لعنتی. راه می‌رفتم. اتاق رو متر می‌کردم. می‌رفتم تا ته و برمی‌گشتم. هیچی قرار نبود عوض بشه. همه‌چی همون‌شکلی بود. همه‌چی. تلفن زنگ خورد. عمه بود. گفت میاید؟ گفتیم میایم. بابام بهمون گفت : تَرسِه اَمان علی و سعید اَمارِه برخوُرد بوکونیم. هَسِه اینگار چی ایسَنِه. تو دلم گفتم هیچی نیستن. لعنتیا هیچی نیستن و گند زدن به همه‌چی. برام مهم نبود. قبلا چرا. ولی دیگه برام مهم نیست. رفتم ناهار. وسطِ غذا میگفتن بخور دیگه. میگفتم باشه. ساعت دو و بیست دقیقه شده بود. بیست دقیقه! سال تازه شده بود. ولی من که هنوز همونم. هنوز همون. همون. همون.
تلویزیون برنامه سه‌ستاره‌ی احسان علیخانی رو داشت. ساعت هنوز به سه نرسیده بود. یه‌دختره رو آورده بودن داشت حافظ رو می‌خوند. به‌جایی رسیده بود که علیخانی می‌گفت جونِ بابات دیگه چیزی به ذهنت نرسه که بخونی. اما خب بچه بود دیگه! البته ما هم بچه بودیم!! یه شعر ترکی هم خوند. عید رو هم ترکی تبریک گفت. انگلیسی هم. علیخانی رو دوست دارم.
آماده شده بودم. ساعتم عقب بود. دیگه نمی‌دونستم چقدر! برام مهم نبود. کاپشن رو برنداشتم. گرم نبود. سرد هم. ولی حالم بد نبود. از یادم رفته بود. حوصله نداشتم بهش فکر کنم. شیرِ آب رو یکم باز کردم. کفش‌ـم رو پاک کردم. رفتم دوچرخه رو نگاه کردم. اونجایی که لاستیکش ترک خورده بود. خواستم از توی شیشه‌ی تابلوی اعلانات یه‌عکس از خودم بگیرم بذارم تو استوری اینستا. پشیمون شدم. ماشین رفته بود بیرون. رفتم در رو بستم. البته پشیمون نشده بودم. یادم رفت. وگرنه ایده‌ی جالبی بود.

از این خیابونی که همش یادم میره اسمش رو نگاه کنم رفتیم. رسیدیم پشتِ چراغ قرمز. همونجایی که روبه‌روش بانک صادرات بود، سال‌ها! تعطیل بود همیشه ولی حداقل بود. خاطراتم هم با همون رنگِ آبیِ سر درش بود. سر درِ خاک‌گرفته‌ش که خاطراتم رو خاک کرد با خودش. چراغ سبز شده بود. به میدون هم رسیده بودیم. داشتم نگاه می‌کردم ببینم ماشینِ آشنایی نیست؟ نبود. خب به درک! پیاده شدیم. زنگ رو زدیم. در باز شد. داخلِ پارکینگ ماشین بود. بابام رفت ماشین رو از روی پل جابجا کنه. به در نگاه کردم. و به حیاط. البته پارکینگ! حیاط محسوب نمی‌شد. برقِ راه‌پله رو زدم. رفتیم بالا.

راه‌پله‌هاش عطرِ خاطره گرفته بود. خاطره‌ی اون روزِ بارونیِ عصبانی که شارژرم گم شده بود و همش تقصیرِ مامانِ بابام بود. خاطره‌ی اون روزِ آفتابی که از سایپا زنگ زدن و گفتن ماشین آماده‌ست، بیاین تحویل بگیرین و بابام منو نبرد و مامانی منو با شیشه‌های ادویه‌جاتِ دوست‌داشتنی‌ش داخلِ کمد‌های دوست‌داشتنی‌ترش و چراغ‌قوه‌ی نوکیا 1100 مشغول کرد. آره. داشت یادم میداد که چراغ‌قوه رو چجوری خاموش کنم که بابا زنگِ آیفون رو زد. بعدش بابام هرچی از پشتِ پنجره، ماشینو بهم نشون میداد من نمی‌فهمیدم کدومه! هی به پیکان‌ها اشاره می‌کردم میگفتم اون؟ اون؟ اون؟ میگفت نه! این؛ این؛ ایناهاش. حالا میریم پایین می‌بینی. البته مامانی فقط چیزایی رو از نوکیا بلد بود که بهش میگفتن. مثلاً من با اون دکمه قرمزه گوشی رو خاموش کردم، همه فکر میکردن گوشی رو خراب کردم. منم قهر بودم حاضر نبودم روشنش کنم. و اونا بیش‌تر فکر می‌کردن که گوشی خراب شده.

رسیده بودیم طبقه سوم. پله‌های اون ساختمون طوری بود که انگار رسیدیم طبقه چهارم. یا حتی پنجم. داداشم اول رفت تو. عمه‌م و مامانی. عمه‌م با اینکه خیلی با ده سال پیش فرق می‌کرد اما هنوز همون‌شکلی بود. کنار مامانی نشستم. همونطور گرم و دوست‌داشتنی. ولی چه‌فایده. دورانی که نباید، گذشت. بابام هم اومد بالا. در رو باز کردم. مامانی تعارف زد که بابام کنارش بشینه. بابام متوجه نشد. پا شدم که بابام بشینه. ولی دوباره دستِ تقدیر منو برگردوند همونجا. نشستم کنارش. سرش رو تکون می‌داد. می‌خندید. دیگه یادش رفته بود بگه «قَدِ قدِ قوربان». ولی هنوز همونطور مهربون بود.

عمه‌م شروع کرد به حرف زدن. بابام همراهی کرد باهاش. انگار نه انگار که همین چند روز پیش داشتیم درباره‌ش بحث می‌کردیم. میدونید؟ حس کردم همین الان علی هم بیاد کنارش بشینه ، باهاش حرف میزنه. حتی باهاش پاسور بازی می‌کنه. هیچ‌وقت حرفای پشتِ سری رو ملاک قرار ندید. توی فکرای خودم بودم. ساعتم رو نگاه کردم. هنوز ساعت سه بود. یعنی همون ساعتی که علیخانی برنامه داشت. حوصله نداشتم برگردم و ساعتِ واقعی رو نگاه کنم. اهمیتی هم نداشت. ساعتی بود که باید می‌گذشت. ناراحت نبودم. یادِ سه چهار سال پیش افتادم. شاید هم چهار پنج سال پیش. از قم اومده بودیم. اولین بار بود که مهمونِ عمه می‌شدیم برای چند روز. البته با احتسابِ اون‌دوره‌ی چندروزه‌ی تهران میشه برای بار دوم. رفتارش جوری بود که حس نمی‌شد مهمونی اومدیم. مامانی هم بود. مامانی هرجا باشه کسی اونجا احساس ناراحتی نمی‌کنه. البته اگه مامانی روی حالتِ دیفالتش باشه. که بود. معمولاً بود. مگه اینکه اون ذلیل‌مرده‌ها تنظیماتش رو بهم میریختن. یادِ یه‌چیزایی می‌افتادم و خجالت می‌کشیدمو ناراحت می‌شدم. من عادت دارم هرجایی برم، خاطراتِ ناراحت‌کننده‌ش رو به‌یاد میارم. یادمه دوسال پیش، وقتی واسه اولین‌بار داشتم می‌رفتم خونه‌ی خاله‌ام، به این فکر می‌کردم باید چه خاطره‌ای رو بخاطر بیارم اونجا؟ خب ناچاراً بی‌خیالِ مکان می‌شدم و سعی می‌کردم هر خاطره‌ی ممکنی رو بخاطر بیارم. وقتش شده بود گوشی‌ـم رو در بیارم و یه‌عکسی بگیرم. داداشم گیجه دیگه! وگرنه تبلتش بهتر عکس می‌گیره. خودش باید اقدام می‌کرد. یه‌عکسِ ساده از دست‌های مامانی گرفتم. یادم افتاد هفت هشت سال پیش که مامانی اومده بود خونه‌مون؛ آره، اون موقع‌ها هنوز می‌تونست راه بره، و تصمیم‌های خوب و بد بگیره؛ آره، اومده بود خونه‌ـمون و من دست‌هاش برام جالب بود. بچه‌ بودم دیگه. با دست‌های خودم مقایسه می‌کردم. از مامانم پرسیدم مامانی چرا دست‌هاش اینجوری شده؟ گفت بخاطر سنشه. سن که بره بالا اینطوری میشه. به خودش نگی‌ها. ناراحت میشه. سن! با خودم گفتم سن. مقوله‌ی عجیبی باید باشه. البته اون‌موقع‌ها که کلمه‌ی «مقوله» رو نمی‌شناختم. احتمالاً جاش با خودم گفته بودم چیز! چیزِ عجیبی باید باشه، سن. تا به خودم بیام داداشم دستش خورده بود و چایی‌ـش ریخته بود. تکون نخوردم. واکنش نشون ندادن بهتره! چایی ریخته بود توی کاسه‌ی آجیل و بعدش روی میز. و بعدش هم زمین. بابام گفت ریخته روی کاشی، بعدش گفت روی فرش. عمه‌م گفت مهم نیست که. هرجا بریزه. تی سَرِه فیدِه [فدا سرت].

نخودچی‌ها از دستِ من دور بودن. میدونستم عمه‌م نخودچی دوست داره و میگیره. یا حالا بخاطر کم‌شیرینیش یا کلاً دوست داره. اما جز یکی دوتا، بیش‌تر نصیب‌ـم نشد. نگاه‌ـم روی فرش بود، شاید هم روی نخودچی‌ها. یهو بابام به مامانی گفت : مار خاهی بوخوسی؟[مامان میخوای بخوابی؟] مامانی حواسش نبود. مامانم بی‌توجه به جوابِ داده‌نشده‌یِ مامانی گفت بیا اینور بشین شاید میخواد بخوابه. اومدم کنار داداشم. بابام دوباره سوالش رو تکرار کرد. این‌بار مامانی گفت نه زای، نخاهام بوخوسم.[نه. نمی‌خوام بخوابم]. کار از کار گذشته بود. یه‌فکری درِ سرم رو زده بود. عمه‌م پا شده بود که بیاد پتو مسافرتیِ‌ روی مبل رو برداره که راحت بشینم. پیش‌دستی دستم بود. گفتم مرسی مرسی، خودم بر میدارم. برداشته بود. گذاشت کنار مامانی. پیش‌دستی رو یه‌جایی گذاشتم. فکرش اومده بود به‌سرم. تلویزیون رو می‌دیدم. شبکه باران بود. داشت آهنگ محلی پخش می‌کرد. صداش پایین بود ولی سعی می‌کردم بفهمم چی می‌خونه. فکرش توی سرم بود. کنار مامانی نشسته بود. توی اون خونه بود. کنارِ پنجره. فکرش بدجور شیطونی می‌کرد. خوب نیست فکرها شیطونی کنن.

پیرهنم رو صاف کردم. توی دلم گفتم پس کو عیدی؟ عمه بی‌عیدی نمیذاره که. دوسالی بود که عمه لقمه‌بزرگ می‌گرفت. صد تومن، برای منی که کلِ عید‌ی‌های دهه اولِ زندگیم به پنجاه نمی‌رسید، مبلغ سنگینی بود. من به همون صدتومن قانع بودم. هنوز فکرش توی سرم بود. هنوز کنار مامانی بود. هنوز شیطنتش داغِ داغ بود. سعی می‌کردم به پوسته‌ی شکلاتی که خوردم دقت کنم. قبلاً این مدل شکلات رو خیلی دوست داشتم. فرمند بودن اونا. اسمش رو نفهمیدم. ولی فرمند نبود. هیچی دیگه اون‌شکلی نبود. همه‌چی عوض شده بود. حتی فکری که توی سرم بود.

مامانی خسته شده بود. به زندگی‌ـش فکر می‌کردم. زندگیِ رویِ مبلی! نمیدونم. ولی به‌نظرم سخته براش. هر روز، تکرار و تکرار و تکرار! این تکرار برای من سخته چه برسه به مامانی. بابام پا شد. عمه اول رفت قابلمه‌ی آشی که قبلا براش برده بودیم رو آورد. حواسم به قابلمه نبود. وگرنه همون موقع میتونستم حدس بزنم توش یه‌بسته شکلات گذاشته. ولی حواسم به این بود که رفت قرآن بیاره. حالا نه اینکه واسه عیدی اینقدر ذوق داشته باشما! نه! ولی خب مزه میده! سعی می‌کردم به فکری که توی سرم وَرجه ووُرجه می‌کنه توجه نکنم. کاپشن نداشتم. گوشی‌ـم توی جیبم بود. پس چیزی جا نمونده بود. به مامانی نگاه کردم. چقدر خوب بود. چه ‌قدر می‌شد حسرت رو از نگاهش خوند. عمه‌م سر رسید. اولش پنجاه‌تومنی رو از طرفِ خودش داد. بابام عجله داشت. یا شاید عمداً عجله می‌کرد. گفتم اینکارا چیه عمه. روبوسی کردیم. مامانی با نگاهش بهم می‌فهموند چیزی نیست که. آخه اون‌موقع‌ها که اینو می‌گفت همینجوری نگاه می‌کرد. عمه دوتا پاکتِ کاغذکادو گرفته، بیرون آورد. گفت سورپرایز و گذاشتش توی دستِ مامانی که بده به ما. مامانی محبت داشت. حقیقتش من اون محبت رو به اون پاکت ترجیح می‌دادم. نمیدونستم توش چیه. گفتم کارت پستالی یا یه همچون چیزیه! نگاه نکرده گرفتم توی دستم، بی‌اهمیت. با مامانی روبوسی کردم. دوستش داشتم. ای‌کاش پاکتی در کار نبود. رفتم بیرون. خم شدم و کفشم رو پوشیدم. خواستم بلند بشم گفتم آخ. چیزی نبود. خسته شده بودم فقط. عمه‌م گفت چی شد؟ گفتم هیچی. گفت گفتی آخ. گفتم سردی گرمی شده. مامانم بیش‌تر ترسید :| گفتم چیزی نیست. رگ به رگه دیگه. مهم نیست. بیاید بریم خب! چی‌شده مگه. بالاخره رفتیم. توی راه‌پله سعی کردم پاکت رو باز کنم یا حداقل داخلش رو ببینم. کاغذ بود. نه پول بود. نه تراول بود. نه یکی نبود! بیخیالِ فکرِ پشتِ سرم شدم و گفتم یا ابالفضل! :)) رفتیم توی ماشین. بابام بیش‌تر تعجب کرده بود. من خوشم نیومد. کارش درست نبود. مامانم شُمرد. نفری بیست‌تا تراول پنجاهی. بابام زد روی ترمز. درسته عمه همه‌ی تلاشش رو کرد که بهمون بفهمونه پولِ مامانی‌ـه. ولی حرکتِ عمه بود. درسته پولِ مامانی بود. ولی حرکتِ عمه بود. بابام از حرکتِ خواهرش تعجب کرده بود و ما از حرکتِ عمه‌ـمون. بالاخره راه افتادیم. نمیدونم چرا یه‌لحظه به‌شدت حس کردم چه بی‌اهمیت. چه مسخره. چه غلط! آره خودشه. غلط. زندگی رو غلط جلو بُردن. غلط تصمیم گرفتن. غلط رفتار کردن. غلط دعوا گرفتن. غلط پول رو بالا کشیدن. حالا میخوان با بیست‌تا کاغذپاره سر و تهِ قضیه رو هم بیارن. این غلطه. رفتیم تا دانای علی. سلام دادم. فکرم جای دیگه‌ای بود. عجیب بود. به پول فکر نمی‌کردم. خسته بودم. هیچی جای خودش نبود. فکرم دیگه شیطنت نمی‌کرد. انگاری که ساکت و آروم روی نیمکت‌های جدیدِ شهرداری توی دانای‌علی، نشسته باشه.

نظرات (۱۲)

قطعا طلای محبت به پاکت صناری می ارزد که: نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود...زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
بله :)
این پست رو بخاطر جمله های کوتاه و داستان روانش خیلی دوست داشتم :) مرسی که نوشتیش. 
یکی از بدی‌های اینترنت اینه که حوصله‌ی خوندنِ متن‌های بلند رو از آدم میگیره.  و توی این زمونه دیگه هیچ‌کس حوصله‌ی خوندنِ این‌جور متن‌های بلند رو نداره. در واقع باید بگم مرسی که خوندی :))
دستای مامانیتون :)  [تو اینستا دیدم ]
خیلی خوب توصیف کرده بود ..میشد تصور کرد!
:))
ممنون.
اولش پستو دیدم گفتم ماشالللله :)))
بعد جمله ی اولو خوندم و تا به خودم بیام دیدم رسیدم به آخرش :)

:: مامانی...دستای مامانی...
مادربزرگ مامانم رو امروز دیدم...خونه ی مادربزرگ خودمه(مامانِ مامان)...امروز گاه و بیگاه نگام می رفت رو دستاش...برا همین حس اون لحظه رو درک کردم...دستایی که کلی خاطره و رنج و... پشتشونه...کلی محبت :)

:: اون چند خط ته پست هم...یه آه بابتش...نه که همچین چیزیو تجربه کرده باشم...نه...ولی زیاد دیدم... و این حال آدمو خراب می کنه... می فهمم حس اون لحظه رو...
:))) گاهی لازم دارم اینجور طولانی نوشتن رو. یه‌جزئیاتی توی این‌جور پست‌ها نوشته میشه که هرگز نمیشه حفظشون کرد :) 
چه جالب ^__^

+ دوست‌دارم این دست‌ها رو :)

++ گذشته‌ای که اشتباه چیده شده باشه، خیلی آه‌برانگیزه... همش بخاطر حرص و طمع و بُخل و حسادت و کم‌بینیِ چند نفر.

مرسی که خوندین :)
اوهوم...من اینطور جزئیاتی رو تو دفتر خاطراتم میارم...واقعا لازمه ثبت بشن...تا یاد آدم بمونن و با خوندنشون بری تو همون لحظه...حتی بعد از سال ها :)

:: دوست داشتنی ان...و خب...من دلم می گیره...بخاطر چروک دستاشون...بخاطر رفتن اون همه جوونی و نشاط و...هییممممم..

:: درسته...واقعا همینطوره...هعی...

خواهش می کنم. جدا تشکر لازم نیست. از بس که همه حوصله ندارن پستای طولانی بخونن بلاگرا می ترسن پست طولانی بنویسن...وقتی هم می نویسن و یکی میخونه تشکر می کنن...این کلا غلطه... تو وبلاگ باید نوشت...کوتاه...بلند...اونی که باید میخونه :)
من وقتی دست به خودکار می‌شم نمی‌تونم اینطوری بنویسم. با تایپ راحت‌ترم :)‌ از طرفی هم می‌تونم توی ورد بنویسم. ولی خب؛ میام اینجا ثبتش میکنم :)) اوهوم. لازمه یادآوریشون گاهی...

آره. تجربه و عمر قیمت داره. جوونی و نشاط رو می‌گیره. همه هم باید تجربه‌ش کنن در حالت طبیعی. 

هعی ...

حقیقتش اینه که من نمی‌ترسم از بلند نوشتن. ولی اینجور بلند نوشتن خیلی با فشارِ من بازی می‌کنه :)) گهگاهی میتونم اینجوری بنویسم و می‌نویسم. قبول دارم که تشکر لازم نیست. ولی خب؛ شما کنکوری هستین، یکی دیگه درس و دانشگاه داره، یکی کار و زندگی؛ به‌هرحال دلم نمی‌اومد تشکر نکنم :))
من هر وقت میخوام مثلا یه چیز ادبی بنویسم باید بیام پشت سیستم...اصلا با دست نمیشه انگار :|
ولی تو دفترخاطرات خب میتونم..اونجا دیگه نمیذارم هیچی تو ذهنم بمونه...همه چیزو می ریزم وسط با هرکلمه ای :))
البته اینجا امن تره تا حدودی...مثلا ممکنه سیستم ویندوزش بپره و همه فایلا حذف شه...ولی نت بهتره...کم پیش میاد اینطور مسائلی :)

:: اوهوم...

:: باشه قبول :))
من مطالب طولانی رو نمی‌تونم با دست بنویسم. کلاً با دست سخته چیزِ خاصی بنویسم :))
دفتر خاطراتِ خاصی ندارم. یه سالنامه هست که قفل و رمز که نداره!! هرکسی میتونه بره سرِ وقتش :دی :)) اونجا رمزطورانه و با کُد و اینا می‌نویسم که کسی آنچنان نفهمه منظورم رو :دی
ویندوز بپره که ورد حذف نمیشه :) ورد رو توی درایوهای دیگه [غیر از درایوی که ویندوز نصبه و معمولاً C هست :)] ذخیره میکنم خب :) اما بلاگفا رو ببینید چطوری نابود شد؟ :| اینجا از اون لحاظ که آشناهای حقیقی بهش دسترسی ندارن، واقعاً امنه :))



:))
آره اینم یه مصیبته! اینکه همه می تونن دفترو بخونن...من مجبورم قایم کنم دفترامو :| :))

:: یه بار ویندوزم پرید...آه از اون یه بار...همه چی حذف شد همه چیییییییییی...من نمی دونم چطور شد که اونجوری شد ولی دار و ندارم حذف شد و من وقتی بردم پیش آشنامون و درستش کرد و باز کردم و دیدم سیستم خالی خالیه...اون شوک...من هیچ وقت تو زندگیم اونطوری ماتم نبرده بود! انگار یه بشکه آب یخ خالی کرده بودن روم! یه ربع بدون حرف زل زده بودم به درایوای خالی...اصلا از شد شوک گریه ام هم نمی گرفت...در این حد :|

اتفاقا داشتم می نوشتم یاد بلاگفا هم بودم...
می دونین دفتر از این لحاظ که نوشته هاش پاک و گم نمیشن خوبه ولی امنیت کمه...مگه اینکه بذاری تو صندوقچه قفلش کنی کلیدش هم بندازی گردنت :|

آره...عدم دسترسی آشنا...از این لحاظ کلی امنه :))
من جایی برای مخفی‌سازی ندارم آنچنان :دی

ای وای :( چه بد :(

آره :))

همینش خیلی خوبه :))
منم ندارم! برا همین هی جای دفترامو عوض می کنم! از کشوی میز تحریر تا زیر تخت و هزارتا سوراخ سمبه ی دیگه! به هرحال دوتا بچه تو خونه باشن کار آدم سخت تر میشه :)))
بچه ها رو میشه گول زد ولی :))
نه بخدا! اینا رو نمیشه گول زد من که موفق نشدم به اینکار T_T
ای بابا :))
خلاصه اندرمکافات آبجی کوچیکه داشتن...اونم دوتا :))
تازه اول عید اومدن عین زورگیرای محله تو فیلمای ایران قدیمی، ازم عیدی می خواستن :||| :دی
فکر میکردم یکیش پسره! :دی
عه عه عه! عیدی بچه رو بدید خب! :))
چقدر خوب،زیاد می‌نویسی! :)) :|
:))
دخترن هر دو :))

ندادم :| عای عم بدجنس! گفتم من خودم عیدی شمام عیدی میخواین چیکار :| 
نباید بچه ها رو مادی بار آورد(شکلک لبخند دندون نما)
:))

خسیس :| بگین بیان نفری پنجاه تومن از من بگیرن :دی به شرطی که همشو پفک نخرن البته :دی 
بچه عیدی میخواد خب :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
up