مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : دیگری
مُنَقَّش

مُنَقَّش؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات
=

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۵ ب.ظ

اینکه نمی‌توانم تعریفش کنم، تقصیرِ خودم نبود. اینکه مبهم مانده، برای این است که «حاضر» نیست. هیچ‌وقت حاضر نبود. همیشه یک «غ» برای «غیبت»ـش می‌خورد. در همه‌جا. حتی در آن شب‌های سرد و برفی، که زیرِ پتوی آبی، به‌فکر صدای عجیبِ پارکینگ می‌افتادم و زیر زیرکی می‌ترسیدم. به هرحال! آخر می‌دانید؟ آدم‌ها تا وقتی از هم دورند، جذاب نشان می‌دهند. بدبختی اینجاست که آدم‌ها وقتی که حتی نیستند، باز هم جذاب هستند. و مشکلِ اصلی‌تر آنجاست که اگر حاضر شوند، هیچ جذابیتی که ندارند هیچ! بلکه حتی تکراری می‌شوند. البته من متنفرم از این مسئله. و فکر کردن درباره‌ی تکراری شدنِ او، برایم بی‌معنی‌ست. هرچقدر هم که واقعی و ملموس باشد و لازم، ولی من نمی‌خواهم باور کنم. اما برای همیشه از خدا ممنون خواهم بود، که به قیمتِ یک عمر خستگی و به قیمتِ یک عمر حسرت، خاطرِ او را در ذهنم تکراری قرار نداد. از خدا ممنونم که بی‌توجه به دعای یکسانِ همیشگی‌ام، به من اثبات می‌کرد، تناقضاتِ حرف‌هایم را و من باز هم می‌خواستم. و واقعاً از خدا متشکرم که با این حرکتِ خوبش، مرا چندین سال از فکر اشتباه حفظ کرد و کاری کرد که او هرگز برایم عادی نشود. شما هم اصلاً گمان مبرید که این جملات را با دلی گرفته و حسرتی بر این ناشناخته ماندن، نوشته‌ام!

:::

دیشب خوابِ پست دیده بودم. خوابِ نامه، یا بهتر است بگویم بسته‌ای که برایم پُست شده بود. اما از آنجایی که تا به امروز، هیچ پُستی نداشته‌ام، این خواب کاملاً خیالی بود. دلیلِ دوم اینکه جملاتِ نامه، جملاتی عادی و تکراری بودند. شاید جملاتش یادم نباشد، اما تیترش، نشان از آن داشت که فکرِ من مشغولِ چیزی‌ست که نباید. بسته هم نمی‌دانم در آن چه بود. البته بهتر است بگویم که یادم نیست چه‌چیزی داخلش وجود داشت. اما می‌دانید؟ من صلاح می‌بینم یادم نیاید و با خود فکر کنم که ربطی به او داشته؛ بگذارید کمی خواب‌هایم را مرتبط بدانم حداقل! بعد جالبِ خواب آنجایی بود که دریافتِ بسته از پستچی سخت‌تر از هیجانِ پُست داشتن بود! خب میدانید؟ وقتی صدنفر منتظرند بپرسند از که بود و چه بود و چه نبود، همین می‌شود دیگر!

:::

تا آنجایی که دیده‌ام مردم دو دسته شده‌اند : یا آنهایی که بلدند و با داشته‌هایشان زندگی می‌کنند و یا آنهایی که بلد نیستند و چیزهایی را می‌خواهند برای ادامه‌ی زندگی! این عده همش چشم‌ـشان دنبالِ داشته‌ی دیگری‌ست! و فکر می‌کنند دیگری که آن‌چیز! را دارد خوشبختِ دو عالم است. ولی زهی خیالِ باطل! چون آن‌شخص که آن‌چیز را دارد، حس می‌کند که باید فلان‌چیز را که فردِ دیگری دارد را هم داشته باشد تا بتواند زندگیِ خوبی داشته باشد! این‌ها هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنند.

:::

هوا پس است! بهار می‌آید ولی دل به‌جا نیست. نمی‌دانم که تقصیرِ من است که نمی‌توانم مشکلم را حل کنم یا این‌جور مشکلات بینِ نوجوان‌های این‌سنّی رایج است! ولی می‌دانم که یک مشکلی خارج از حیطه‌ی اختیاراتِ من وجود دارد که فقط خدا باید کمک کند تا حل شود. یک چیزی که شاید بدخیم شده باشد و راهِ درمانی برایش نباشد. و البته خداوند حلّالِ مشکلاتِ بزرگ و به‌ظاهر بزرگ، است. به هرحال من واقعا چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی. 

+ بشنوید

نظرات (۶)

مرسی که مبهم نویسی رو تگ میکنی!!!! وگرنه من خیلی واسه خودم نگران میشدم!! :)))

+یادته گفتم دارم برات؟!! تو این فایل صوتی که گذاشتم این کارو کردم! :))
پیشنهادِ دوستان بود :))

+ من تسلیم :))
  • پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • همیشه همینطوره انگار 
    آدمها از دور قشنگن :(
    آره انگار ...
    عنوانت :(((

    شاید باورت نشه ولی هنوز تو شوکَم :|
    توی شوکِ فوت افشین یداللهی؟ خب آره. شوکه کرد من رو هم. یهویی بود. ولی خب؛ خدا رحمتش کنه... اشعار و شعرهای آهنگ‌شده‌ش یادگاری‌هایِ خوبی هستن ازش :)
    هر قدر دورتر باشی جذابیتت بیشتره. اینو موافقم. وقتی یکی هی جلو چشم و دم دستت باشه اینقدر عادی میشه که آرزو میکنی هزاران کیلومتر ازت دور باشه. من این آروز رو داشتم و دارم.
    در مورد دو دسته بودن مردم: آما کل دنیا رو داشته باشن، بازم فکر میکنن هیچی ندارن و راضی نیستن.
    تقریبا همینطوره متاسفانه :/

    امان از این نارضایتی ...
  • فاطمه (خط سوم)
  • پاراگراف اخر دقیقا حس و حال منه
    +
    چندسالتونه شما؟! سبک نوشتنون به یک دانش آموز نمیخوره
    :)

    + بهتر از یه دانش آموزه یا بدتر؟! :)) دوم دبیرستانم...
    این «عاشق چشمت شدم» من رو برد به سال‌های دبیرستانم؛ تیتراژ سریالی عالی از حضرت استاد حسن فتحی و صدای آسمانی علیرضا خان قربانی و شعر محشر زنده یاد دکتر افشین یداللهی... چقدر این «زنده یاد» برای این اسم سنگینه و کاش هنوز در قید حیات بود... روحش شاد
    واقعاً آهنگِ خاطره‌انگیزیه. 
    خدا رحمتش کنه.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up