مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

در راستایِ بی‌شعور نباشیم!

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ق.ظ

چند وقت پیش رفته بودیم برای اصلاح نمره‌ی ورزش. من و خرخون شماره یک. رفتیم توی دفتر برای یه‌کاری! بعد دیدیم دبیر ورزش داره نمره وارد می‌کنه. به خرخون شماره یک گفتم نکنه نمره رو اشتباهی وارد کنه؟ گفت «حالا که اومدیم بیرونِ دفتر! چجوری بریم ببینیم چند مینویسه نمره رو؟» در زدم و رفتیم داخل. الکی اسمِ لیگِ علمی رو آوردم. معاون اشاره کرد به آقای ر.! نگاهم سمتِ دبیر ورزش و دستش بود و می‌رفتم سمتِ ر. خودش شروع کرد به گفتن! که اسم شما دوتا رو دادیم! اگه می‌خواین باید پونزده تومن بعلاوه پولی که برای کتابش هست رو بدید!! من و خرخون شماره یک اصلاً حواسمون نبود چی میگه و چی میخواد! همینطور که نگاهمون به دستِ دبیرِ ورزش بود، گفتیم فکرامون رو میکنیم و تا پنج‌شنبه بهش می‌گیم! اومدیم بیرون! بدونِ اینکه نمره‌ی ورزشمون رو ببینیم و مطمئن بشیم بابتش! خرخون شماره یک گفت نمی‌خواد و می‌خواد انصراف بده. گفتم به‌جای منم انصراف بده. یادم رفت! تا چند روز بعد بهش گفتم انصراف دادی؟ و گفت آره! منم گفتم خب، خوبه :)

گذشت و گذشت تا این دوشنبه! آقای ر. اومد و به ما دوتا گفت که جمعه، یعنی امروز، ساعت هشت و نیم صبح بریم مدرسه که به‌عنوانِ پایگاهِ آزمونه! با چشمِ باز نگاه کردیم و گفتیم؟ چی؟! گفت لیگ علمی! شروع کرد به توضیح دادن که جهانیه و فلانه و بیساره ، که من و خرخون شماره‌ی یک گیج‌ناک بهم نگاه می‌کردیم! آروم گفتم مگه تو پونزده تومن رو دادی؟! من که ندادم! اونم گفت که نداده :)) سه تا اسمِ دیگه هم گفت که گروهِ ما بودن! از این گروه‌ِ پنج‌نفره ، سه‌نفرمون همکلاسی بودیم ولی اون دو نفر رو حتی نمی‌شناختیم!

امروز صبح رفتم. با یکی از بچه‌ها که می‌شناختم[همونی که فیزیک رو شونزده شده و بالاترین نمره کلاس :دی] حرف زدم تا یه‌نفر دیگه هم اومد. رفتیم بالا. پیش‌آزمون رو گرفتیم. داشتیم برگه رو نگاه می‌کردیم که چشمم افتاد به اسامی! مومن، نخل‌کار، قربانی‌پور، قربانزاده! اب...راهیم؟ اب...را...هیم زا...ده؟ مرادی کو؟ گفتم مومن اسمِ منو اینجا میبینی؟ :)) گفت عه! نه. چرا اسمت نیست؟ گفتم خودشو گیر آورده این یارو!! بعد زدیم زیرخنده :)) به پیش‌آزمون نگاه کردم! یَک عنوان‌های عجیب و غریبی داشت و یَک مطالبی داشت که اصلاً نخونده بودیمش :)) هیچ‌کس نخونده بود :)) همین مومن پدرش دبیرِ شیمیه! ولی اونا رو بلد نبود :دی ما هم که بلد نبودیم :)) گفتم من دیگه پاشم برم دیگه! گفت بمون حالا. منتظر موندم ببینم بقیه میان یا نه. خرخون شماره یک هم اومد. ولی هنوز دونفر از گروهِ دبیرستانمون کم بود. یکیش رو نمی‌شناختم، یکی رو هم اسمش جای من بود! یعنی نمی‌دونم چرا اسمش جای من بود! این آقای ر. اسمِ من رو گفت! نه اونو :| برام مهم نبود، ولی کارش خیلی زشت بود! فکرش رو بکنین! اسمت رو بگه ولی بری سرِ جلسه، اسمت نباشه. خیلی مسخره‌ست. هنوز دونفر نیومده بودن و احیاناً اگه می‌موندم کسی هم نمی‌فهمید! چون کارتِ ورودی وجود نداشت! ولی خب اگه به احتمالِ یک درصد اون دونفر می‌اومدن، یا به احتمال یک درصد می‌فهمیدن اسمِ من نیست؛ خیلی بدتر می‌شد! :) اومدم بیرون. داشتم می‌رفتم سمتِ دوچرخه‌م، که کم کم بهم بر خورد! شروع کردم به فحش دادن. ر.ـی‌ِ فلان فلان شده! بیشعور. نفهم!‌ حواست کجاس مردک؟ :)) وسط راه وایستادم و پست قبل رو پیامک زدم! البته چون احتمال می‌دادم که پست ثبت نشه، کوتاه‌تر نوشتم. ساعت هنوز هشت و نیم بود. با خودم گفتم برم خونه که چی!‌ رفتم دور زدم. سرپایینی‌ها خیلی خوبن! :)) ساعت 9 رفتم نشستم روی صندلی‌های پیاده‌راه. اصلاً شبیهِ این داستان‌ها نبود که میگن «نشستیم و یهو دیدم سه ساعت گذشته!» یا «نفهمیدم چجوی دوساعت گذشت!»... یک‌ساعت بعد به ساعت نگاه کردم ولی فقط یک‌ربع گذشته بود. خسته بودم. پا شدم و یه‌دور دیگه هم چرخیدم و بعدش برگشتم خونه. اولش نگفتم اسمم نبود. ولی بعدش گفتم. کسی شماره‌ی آقای ر. رو نداره؟ هنوز نیاز به غرغر دارم :))

+ هوای مِه‌آلود عالیه! عاشقِ مِه هستم بنده :دی

دو تصویر در ادامه...

هرچند این عکس نمی‌تونه مِه رو به‌درستی نشون بده ولی از هیچی بهتره :)

:::

اسمِ من نیست واقعا :| عکس گرفتم که بعداً نگن اسمت بود و تو الکی رفتی :دی

:::

و این چنین بود ماجرا :دی

  • Mr. Moradi

نظرات (۸)

انقدر سختِ با همچین آدمهایی معاشرت کنی
درک می کنم
چاره ای جز تحمل نداره آدم :|
حدود یک یا دو روز رو تخمین می زنم طول بکشه تا کاملا غرغرهات ته نشین بشن :))
آدمِ خوبیه! ولی اینقدر سرش شلوغه، همه‌چی رو قاطی می‌کنه با هم :))


اگه دلیلِ درستی برای توجیه نداشته باشه، تا یک هفته هم میتونه طول بکشه :))
عجب :| چقدر بیشعورانه :/
بعد پونزده تومن چی شد این وسط ؟ =/

واای منم مه دوس دارم :)))) خیلی خوبه اصن :)))
چی میشد منم رشت باشم خب :(
من که پونزده تومن رو ندادم و اسمم هم نبود :)) خرخون شماره‌ی یک هم نداده ولی اسمش بود :|

خیلی عالیه :))
:دی
عجب! هدفِ آقای ر چی بوده دقیقاً؟! :/

به به عجب هوایی :))
حواسش پرت بوده حتما :/ ولی این حواس‌پرتی بعضی وقت‌ها گرون تموم میشه :/

عالی :))
  • حوراء رضایی
  • یه سوال کاملا بی ربط پرسم؟
    سمت چپ عکس جلوی پراید چیه؟
    موتور سیکلت :))
    واقعا من متاسفم:|
    #شبیه سه راه حاجی آباده
    هعی :)
    آره. همونجاست :) اون ساختمونِ بلند هم ساختمونِ بیمه ایران هستش :)
    موفق و پیروز باشید :|
    مِه بَس عالیست ...
    ممنون :|
    بلی :)
    یه ساعت بعد نگا کردم دیدم فقط یه ربع گذشته!!! این جمله عالی بود!! :))))))
    عینِ حقیقت بود! والا :)))
  • نفس نقره ای
  • صب جمعه الکی پاشدی یعنی :)))))
    آره :))) 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up