مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

مرزهای گمشده و نقش‌های بی‌پایان

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۰۵ ب.ظ

فکر می‌کردم فقط تیکِ عصبیه. سر تکون دادنِ مامانی‌ـمون رو می‌گم.-مادربزرگِ پدری- اینکه سرش رو تکون می‌ده. پشتِ سرِ هم، متناوب، سریع. دیروز که داشتم خفه می‌شدم، مثلِ تک تکِ ثانیه‌های دیگه، دیدم تیکِ عصبیه خوبیه. فهمیدم بالاتر از یه تیکِ عصبیِ ناخودآگاهه. آدم رو آروم‌تر می‌کنه! البته الان پشتِ مانیتورتون سرتون رو تکون ندین! قرار نیست شما رو آروم کنه! و قرار نیست همیشه آدم آروم باشه.

دارم به کیبورد نگاه می‌کنم. که چقدر ناتوان به‌نظر میرسه در برابرِ این حجمِ از نوشتن! در برابرِ این همه حرفی که نوشته نشده، پاک میشه. و چقدر سخته نوشتنِ چیزی که نیست.

چند وقتی هست که مرزِ واقعیت رو پیدا نمی‌کنم. شاید براتون خنده‌دار باشه. ولی نمی‌دونم کدوم حرفم/حرکتم/خنده‌م/ گریه‌م/فکرم واقعی هست و کدوم نقش بازی کردن! کدوم الکی. کدوم بی‌قصد و کدوم پیش‌بینی نشده. کدوم آگاهانه و کدوم ناخودآگاه. نمیشه تشخیص داد. تشخیصش سخت شده. من نمی‌دونم حتی ناراحتم یا نه. من واقعاً نمی‌تونم بفهمم چی به چی شده که اینجور شده. و چقدر سخته همه‌چیز با ابهام همراه باشه. همه‌چیز اونقدر پیچیده باشه توی هم که نشه جداش کرد. چقدر سخته آدم بودن!

  • Mr. Moradi

مامانی

up