مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : ماهی‌های کوچولو
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

از دوست درد ماند و از یار یادگاری

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۲۷ ب.ظ

زنگ اول دبیر فیزیک نیومد. یکی از رفیقام چهارشنبه رفته بود قم. همه خبر داشتن و میگفت گفته بهم ولی من اصلاً یادم نبود بهم گفته باشه!! مدلش خیلی متفاوته! اصلاً به رفتارهای ظاهری و روزمره‌ش نمیخوره :دی ولی تفکرِ درست‌تری نسبت به بقیه داره. میخواد بره حوزه :دی توی این سفرش به قم، رفته بود حوزه‌های قم رو دیده بود. در موردشون پرسیده بود و اینا ... حجره‌ها میگفت نصفِ کلاس ماست و سه نفر توش زندگی میکنن! بعد گفت دوتا فرش شیش متری میگیره :| خیلی خوبه که! خوابگاه‌ها یه دونه فرش نه متری فوقش میگیرن، چهارنفر توش هستن! حس میکنم بزرگتر از خوابگاه‌هاییه که دیدم. از شرایط پذیرش و ایناها گفت. آینده‌ی کاری و ایناهاشم گفت. میگه میخواد بره قضاوت :دی قضاوت سخته! من که علاقه‌ای به قضاوت ندارم. ولی کارِ خوبی داره میکنه. میگه درس‌های اونجا سخت‌تره ولی خب حداقلش از شر زیست و فیزیک راحت میشه :دی تازه دبیر انشا هم که باهاش لج‌ـه بهش داده 18 :دی میدونم قمی‌های خوبمون از اینجا رد میشن وگرنه راجب به مردمش هم حرف زدیم :)))) خوبیش اینه که کاااااملاً اتفاقِ نظر داریم و حرفِ هم رو می‌فهمیم درباره‌ی خلق و خوی مردمانش :دی حتی یکی دیگه از رفیق‌هام خاله‌ش قم زندگی می‌کنه و مُهرِ تاییدِ معتبرِ دیگه‌ای به حرف‌های من زد :دی

یه کتابی داده بودن که بعد ازش امتحان بگیرن و بعدش قرعه کشی کنن و 25 تا اسم رو برای سفر مشهد انتخاب کنن. با توجه به اینکه معاون هم حتی سهم میخواد که بیاد :دی الان که فکرمیکنم حس میکنم اولاً که مشهد رفتن با آشنا جماعت کلاً به مذاقِ من خوش نمیاد! و به عبارتی هربار کوفتم شده به طریقی! دوماً مشهد رفتن با هم‌سن و سال جماعت، مخصوصاً که هم‌فکر هم نباشن، فاجعه‌ی بزرگتریه زیرا که نمونه‌های کوچکترش رو توی اردوهای مثلاً دانش‌آموزی تجربه کردم. فلذا اگه بخوان اینطوری ببرن، اسمم هم در بیاد نمیرم :| صدالبته که توفیقِ همون اسم در اومدنِ خشک و خالی رو هم ندارم :)

زنگ دوم عربی بود. وسط کلاس فهمید گوشیش رو گم کرده، شماره‌ش داد یکی بره از دفتر زنگ بزنه ببینه کجاست گوشی :دی نمیخواست شماره‌ش لو بره ولی خب من تخت اول بودم شنیدم :دی شماره‌ی رُندی هم داره :دی نمیدونم آخرش گوشیش رو پیدا کرد یا نه :دی

زنگ آخرمون هم انشا بود. نصفِ انشایی که نوشته بودم تقریباً مثل همون پیش‌نویسی بود که دوهفته‌ی پیش تو کلاس نوشتم ولی نصفه‌ی دومش دیشب به ذهنم رسید و بدونِ چک نویس کردن، نوشتمش. نمیدونم چرا اینقدر متعجب میشه از انشاهام :| پرسید هفته‌ی بعد ورقه A4 بیارم سر کلاس میتونی تو یک ساعت همچین انشایی بنویسی؟! :/// گفتم اینو تو پنج دقیقه نوشتم، آره میتونم :/ ولی کلاً دبیرانِ محترمِ انشا باید به این امر دقت کنن که آدمیزاد هرساعتی حوصله و ایده‌ی نوشتن نداره. خب من توی این دو هفته هیچی به ذهنم نرسید ولی دیشب یهو یه چیزایی یادم اومد و آوردمش روی کاغذ. ولی معلوم نیست هفته‌ی بعد زنگ سومِ یکشنبه، همینقدر حوصله برای نوشتن داشته باشم یا نه!! بیست داد ولی :)

  • Mr. Moradi

نظرات (۱۱)

  • منطقاً بهار هستم D:
  • مراد اهنگ عنوانو هم لینک میکردی دیگه مومن -_-
    الان موقعیتِ معرفی آهنگ نبود.
  • منطقاً بهار هستم D:
  • [سر به زیر افکنده میرود پست را بخواند]
    :)
  • منطقاً بهار هستم D:
  • مرسی بابت لینک :|
    :|
    بیست انشا ؟! :|
    :|
    ینی چی خاب ؟! :|
    :|
    اره دبیرای انشا اصلا باورشون نمیشه ادم میتونه سریع بنویسه و یه گاهی وقتا عصن نمیتونه بنویسه :|
    خدایی بیست ؟! :|
    و خب ترجیح میدم از قمی ها چیزی نگم :|
    :|
    به یه بیت مسخره که اومد تو ذهنم اکتفا میکنم : 
    بازار قم از نقل لبت رو به کسادیست ، بیچاره مکن حاج حسین و پسران را :||||||
    :||||
    اخه بیست ؟! :|||
    ایش -_-
    خواهش میکنم.

    یعنی هیجده میشدم خوب بود عایا؟! :|

    که چنین پوکرفیس چرایی!؟

    چه سوهان‌ها که از حاج حسین و پسران نخریدیم :دی

    :| 
  • منطقاً بهار هستم D:
  • بعد راستی معرفی اهنگ مگه موقعیت میخواد ؟! :/
    چه باکلاسی عانه رفتار میکنی با وبلاگت :دی
    آره دیگه :دی تازگیا موسیقی پیشنهاد دادم :دی 
    ضمنِ اینکه الان حس و حالم! شبیه آهنگ نبود :)
  • منطقاً بهار هستم D:
  • نامبرده کادر ارسال نظر را رها کرده و در کادر خویشتن محو شد :|
    []
    نه این کادر کوچیکه! رد نمیشی :|
  • منطقاً بهار هستم D:
  • نه حالا هیژده هم نه ، یه لحظه ارزو کردم معلم انشات مردانیان بود :| 
    بعد خودم پشیمون شدم :| 
    یه مدت من عصن خودمو تحریم کرده بودم اینجا چیزی نمیگفتم ، بسکی افکار خبیث میان تو ذهنم :|
    مثلا من عضو کلاس مردانیان تصورت کردم از کلاسم بیرونت کردم پروندتم دادم دستت =)))))
    آدم است دیگر ، گاهی خبیث میشود #_#
    دبیر انشام خیلی ریزگیر هست البته :| واسه قشنگی جایِ مفعول و فعل رو عوض کردم [که واقعاً جمله می‌طلبید که اون شکلی نوشته بشه به نظرم] گفت چرا اینجوری کردی؟ دیگه اینجوری ننویس. همین الان هم جمله رو درست بخون :|

    :)))

    حسود هرگز نیاسود و اینا :دی
  • منطقاً بهار هستم D:
  • رد میشم -_-
    اون علیه که رد نمیشه ،
    کادر علی مخصوصه اینه => [           ]
    من رد میشم -_-
    :)))
    حالا تلاش کن شاید رد شدی :دی
  • منطقاً بهار هستم D:
  • کامان -_- دبیر ریزگیر ؟! :|
    ریزگیرو دقیقاً از کجا آوردی ؟! :)))
    باز خوبه میخونین و نمره میگیرین ، تا حالا نخونده هیژده نشدی -__- نشدی مومن -__-
    من ؟! من حسود ؟! نــــه >___<
    ریزگیر جزو کلمات نیست!؟ :)) زیاد دقت میکنه به نوشته‌ها خب :)

    نخونده بیست هم شدم :دی 
  • پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • قضاوت سخته، بعنی من همیشه می ترسم که اگه حق و‌ناحق بشه چی
    برا همین حقوق نخوندم
    حق و ناحق نمیشه معمولا. ولی خب سخته.
    مگه خوابگاه فرش هم داره؟؟ فرش داره؟ واقعا فرش داره؟؟
    کاری که همیشه با من می کردن حتی تو کلاس های غیر مدرسه ای! خودت نوشتی ؟؟ الان هم برگه بدمت همین جوری می نویسی؟ :| من خیلی ناراحت می شدم!
    خوابگاه رو نگفتم که فرش داره. اندازه‌ش رو تقریباً گفتم اندازه‌ی فرش 9 متری میشه. 
    منم ناراحت میشم ولی بروز نمیدم :|
  • آقای سر به هوا ...
  • زمان ما خدارو شکر موبایل نبود :دی
    خداروشکر!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up