مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

شرحِ تفصیلیِ چند بخشِ مرتبط در چند روزِ متفاوت

دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۲۰ ب.ظ

دل تو دلم نبود. گوشی برده بودم. داشتیم میز‌ها رو برای امتحانات می‌چیدیم. سرم که گرم بود خوب بود! طول و عرض راهرو هوس برانگیز بود برای متر کردن. یکی دوبار رفتم تا آخر و برگشتم. وسطاش چندتا صندلی هم جابجا کردم و چهارتا دستور هم دادم که اینطوری بزار و اونطوری نزار ؛ نکنه میخوای تقلب کنن؟ ... راهرو تموم شده بود. رفتیم دنبال نردبون. در رو خواستم باز کنم که دستگیره کنده شد. دستگیره رو نصفه نیمه فرو کردم توی جایگاهش. رفتیم بیرون. داشتیم میرفتیم سمت درِ دفترِ دوم ، که بچه‌ها از پنجره گفتن مراااااااادی ، آقای ر. کارت داره ؛ کار فوری. تصویرِ مغازه‌های "عکس فوری" از ذهنم گذشت. دیدم آقای ر. داره میره سمت دفتر. سرعتم رو زیاد کردم و بلند گرفتم آقای ر. برگشت و گفت نهج البلاغه قبول شدی. شماره موبایل هشتاد، هفتادو؟ نگاه کردم. نفهمیده بودم. دیدم شماره ناقصه. گفتم هشتاد هفتادو چهار. نوشت. رفت. به این فکر میکردم که هشتاد هفتادو چهار یا هفتادو چهار هشتاد؟ ده سال این قسمتِ شماره شبهه میندازه تو ذهنم. متقاعد شدم که هشتاد هفتادو چهارـه. رفتم بالا. بچه‌ها داشتن میرقصیدن و از خودشون فیلم میگرفتن :/ قبلاً پسرا نمیرقصیدن! دخترا میرقصیدن :| حالم از دانش‌آموزهای مزخرف بهم خورد. اومدم پایین. داشتم به چهارتا سوالِ نهج البلاغه فکر می‌کردم. مگه کسی هم اون چهارتا رو غلط زده بود که من قبول شدم؟ معلوم بود آقای ر. میخواست من رو بفرسته. خیلی معلوم بود.

:::

گند خورده بود به معدل!! زبان داده بود نوزده. شاید شده بودم نوزده. ولی نوزده؟ یک نمره؟ به درک! زیست خیلی لطف کرده بود. ولی نه در مقایسه‌ی با بقیه. نوزده و نیم. نوزده و نیم؟ اما نُه بشه سیزده؟ باشه! به درک! به درک! به درک! یه دلستر گرفتم. خسته بودم. خسته شده بودم. یکی بهم گفت شبیه این خارجیایی شدی که همه‌چیشون رو از دست دادن و میرن مست میکنن. خندیدم. درست حدس زده بود. ولی نمیدونست همه‌چیم رو از دست دادم. نمیدونست.  لباس ورزشی یادم رفته بود. بدتر از من وجود نداره. من میدونم چرا یادم رفته بود ، میدونم فراموشی‌ـم بخاطر چی بود. حقم بود. چوب خدا بود. صدا نداشت. حقم بود. تا حالا از کسی لباس! قرض نکرده بودم. بلد نبودم. چجوری باید میگفتم؟ نگفتم. منفی گذاشت. آدم خوبی شاید باشه. ولی منفی گذاشت. نمره‌ی ترم؟ نمیدونست. نوزده هیجده! گفتم مقاله؟ گفت باید ترمِ قبل میاوردی. از الان میشه برای ترم دوم. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی قبلِ امتحانات. یعنی لباس نمیاری. یعنی نوزده. یک حساب سرانگشتی کردم. حدوداً به اندازه‌ی همه‌ی صدم‌هایی که بخاطر درس‌های دیگه کم می‌شد ، ورزش یک‌تنه همونقدر کم میکرد از معدل. نمی‌شد گفت به درک! می‌نویسم. یه‌جوری باید نمره بده. ولی حقمه. چوب خداست. صدا نداره. آقای ر. برای هنر اومد. گفت جزوه‌ی نهج البلاغه رو داری؟ گفتم نه. گفت برو دفتر بردار. برداشتم. اومدم خونه. عصبانی بودم. از خودم. جزوه اشتباه بود.

:::

در زدم. گفتم آقای ... بعد از چند لحظه گفتم ر. زبونم قفل شد. نمیتونستم حرفم رو شروع کنم. زل زده بود بهم. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا عادت دارم اول بگم آقای؟ بعد اسم رو بگم؟ آیا جدا از هم شنیده؟ آیا ناراحت شده؟ به ذهنم گفتم خفه شو! حرفم رو شروع کردم خیلی سریع گفتم. متوجه نشد. دوباره گفتم. گفت واقعا جزوه اشتباهه؟ گفتم آره. تأمل کرد. گفت باشه. گفت اینجا که ندارم. گفتم باشه برای شنبه. گفت نه دیر میشه! انگار مثلاً من چقدر پنج‌شنبه جمعه جزوه رو خوندم؟! پا شد. رفتیم و از همون در که همیشه برام مبهم بود که به کجا باز میشه رفت تو. چقدر پرونده‌ی قدیمی. به هر چندتا یه بند وصل بود و تهِ بند کد نوشته بود. مثلا 32/الف7 ... چقدر قدیمی بود. چقدر قدیمی بود. اون اتاق همه‌ش پرونده بود. از یه در دیگه وارد شد. فهمیدم همون دبیرخونه‌ست. که پرونده‌ها رو بایگانی میکنن. نمیدونم اونایی که اونجان دقیقاً شغلشون چیه. یا چقدر کارشون سخته. ولی خوب بود. نور ملایم آفتاب افتاده بود توی لیوانِ چایی‌شون. پشتِ کامپیوترهای احتمالاً متصل به نت. می‌چسبید خوندنِ کتاب توی اون سکوت. نشست پشت یه سیستم. یه سی دی خام برداشت. فایل رو از تو در تو های درایوِ کامپیوتر بیرون کشید. ویندوز اکس‌پی بود. سعی میکردم به یاد بیارم روزهای اکس‌پی رو. سی‌دی رو گذاشت و فایل رو کپی کرد توی سی دی. ولی رایت نمی‌شد. دوتا سال چهارمی که اون روز کلاس نداشتن اومدن تو. آقای ر. گفت این چه لباسیه؟ چه سر و وضعیه؟. خنده‌م گرفت. گفتن باید تابع مد باشیم دیگه عاغا. خندیدم. آقای ر. هم همینطور و بقیه‌ی کارکنان. تابع مد. فکر می‌کردم دیگه کسی از این ترکیبِ ابلهانه استفاده نمیکنه. عملیات رایت میرفت روی نود و نُه درصد و می‌موند. رفتم پشت سیستم. فایل رو ریخت رو فلشش. رفت پشت یه سیستم دیگه و یه سی‌دیِ دیگه برداشت. متوجه شدم که سی دی سوخت [غیرقابل استفاده شد] سعی کردم رایت کنم. نمی‌شد. سوخته بود. گفت بیا ، اونو بیخیال. سی دی رو کشیدم بیرون. بهش دادم ولی نگفتم سوخته. سی دی رو گرفتم. یکی از همون کارکنانِ اون محیطِ بزرگ و ساکت بلند شد. خواست بهم پاکت بده برای سی دی. گفتم نمیخوام. گفت بیا ، پول نمیخوام که. خندیدم. گفتم باشه. پاکت رو گرفتم. آقای ر. گفت چون میشناسمت از همین در برو. وقتی خواستم برم بیرون خوب نگاه کردم ، اون اتاقک هیچ دوربینی نداشت. حال میداد برداشتنِ یکی از اون پرونده‌قدیمی‌ها. رفتم سر کلاس. درِ کلاسِ ما دستگیره نداره. محکم بسته شده بود. در زدم. کسی باز نکرد. با دست محکم فشار دادم. همراهِ در به کلاس پرتاب شدم. کلاس رفت رو هوا. شدید خنده‌م گرفت. خندیدم. دبیر دینی از پایینِ عینک نگاهی به کلاس انداخت. کلاس ساکت شد. 

:::

عربی داشت درس می‌داد. بچه‌ها یکهو شروع کردن مرادی مرادی آقای ر. کارت داره!! گفتم کجا؟ گفتن از پشت پنجره. تو حیاطه!! میگه صدات کنیم. بیا کارت داره!! نرفتم. شخصِ معتمدی قسم خورد که خودشه و بچه‌ها راست میگن. نرفتم ولی بلند شدم به دبیر گفتم بچه‌ها چی میگن؟ پشت پنجره؟ گفت بشین ، خودش میاد بالا. نشستم. اصلاً کارش درست نبود. از پشت پنجره؟ نیومد بالا. زنگ بعد دبیر نداشتیم. کیف بدست ، ساختمون به ساختمون دنبالش گشتم. نبود. یعنی بود ولی پیداش نکردم. رفتم خونه. نفهمیدم دقیقاً چکاری داشت. ولی فرداش پیگیرِ کارنامه آینده‌سازان شد. گفتم دارمش. فلشم رو زدم به لب تاپ. رتبه 63 کشور. معترف بودم که من خوب نزدم ، بقیه بد زدن. توجه‌ای نکرد. پرینت گرفت. رفتیم پیشِ مدیر. مدیر احسنتِ غلیظی رو به چهره‌ی بی‌تفاوتم گفت. اومدم بیرون. اومد بیرون. گفت قرار شد سرِ صف ازت تقدیر کنیم ، بعلاوه الانم اسمت رو میزنیم توی اعلانات. کلاً معروف و مشهور میشی :| خندیدم. معروف و مشهور!! لطف داره! الکی الکی شاید.

:::

هوا سرد بود. انگیسی رو نگاه هم نکرده بودم. وقت نشده بود. البته اگه وقت‌های هدر رفته رو فاکتور بگیریم. مقاله ورزش رو پرینت گرفته بودم. نهج البلاغه رو هم دست و پا شکسته ولی مفهومی بلد بودم. خواست ازم بپرسه. گفت آماده‌ای؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم آماده‌م ولی نمیتونم واسه هرکلمه‌ای که بخواین به توضیح بسازم. گفت مثلاً میخوای همه رو من بهتون بگم؟ گفتم نه. ولی منم الان نمیتونم. رفت نفر بعدی. رفت نفرِ بعدی‌تر. بعد درس داد. زنگ خورد. هوا سرد شده بود. داشت از بلندگوهای مدرسه آهنگ پخش می‌شد. یکبار هم قبلاً دیده بودم این حرکت رو. هرکی بود خیلی خوش‌سلیقه بود. خوب بود قدم زدن و شنیدنِ چیزی که نبود. رفتم جلوتر. یکی گفت سلام. به‌نظرم رسید برای شعبه‌های کناری باشه. به‌نظر خرخون می‌اومد. گفتم سلام. با دستش اشاره به قدم زدن کرد. پیشنهادش رو قبول کردم. داشت "مرا به خاطرت نگه دار" پخش می‌شد. به آب و سایه‌ی درخت و آسمونش نگاه می‌کردم. گفت اسمتون چیه؟ گفتم مرادی گفت اسم کوچیک؟ گفتم فلان. گفتم اسمت؟ گفت صفایی. گفتم صفاری؟ گفت نه. صفایی. گفت از درس‌خون‌های شعبه 16 هستین؟ خندیدم. گفتم آره. گفت چند نفر تو کلاستون درس‌خونن؟ گفتم پنج شیش نفر. گفتم ندیده بودیم که آهنگ بذارن برامون که دیدیم! خندیدیم. گفت آره دیدیم. به روح و روان آرامش میده. آروم گفتم اصلاً! تو دلم گفتم فقط همین مونده که بلندگوهای لعنتیِ مدرسه هم بهم یادآوری کنن سحر ندارد این شب تار ... وقتی داشتم میرفتم کلاس ، شنیده می‌شد باران تویی! به خاک من بزن ...

ورزش شد. لباس عوض کردیم. با خودم گفتم رأس ساعت دوازده مقاله رو بهش میگم. نشد. داشت بازی می‌کرد :| داشتم شطرنج بچه‌ها رو نگاه می‌کردم. فاجعه‌تر از این‌ها هم وجود داره؟ همین بازیِ مسخره نیم ساعت طول کشید. بیخیالِ بازی بودم. حواسم سرِ نمره بود. سرِ مقاله. سرِ اینکه حقمه. چوب خداست. صدا نداره. بازی بچه‌ها تموم شد. سرش خلوت شد. گفتم بیارم مقاله رو؟ گفت بیار. به ساعتم نگاه کردم. ده دقیقه تا یک ربع وقت داشتم راضیش کنم. مقاله رو آوردم. ورق زد. نمیدونم چیزی هم خوند یا نه. از سختی‌های تغییر نمره گفتو که نمیشه. که باید برای یک کلاس تغییر کنه. که و که و که. گفتم اگه بشه چی؟ راه اومد. هم راه اومد هم راه اومد. رسیدیم به دفترش. نشست پشت دفتر نمره. توی راه اومدنش گفته بود منفی داشتی ترم اول. جا خوردم. گفتم نه. اصلاً منفی نداشتم ترم اول. دفتر نمره‌اش رو باز کرد. مقاله رو برای ترم دوم نوشت. رفت صفحه‌ی ترم اول رو بیاره. گفت چند دادم بهت؟ گفتم نمیدونم. نوزده هیجده. آورد. دید منفی ندارم. با دست یک‌محدوده‌ای رو مشخص کرد و گفت تا اینجا که بیستی. ولی اینجا انعطاف رو بد زدی. اینجا نوشتم هیجده و نیم. که احتمالاً اونجا گذاشتم نوزده. نگاهش رو گذاشت روی من. گفتم آخه همه‌ی صدم‌هایی که بابت درس‌های دیگه از معدلم کم میشه ورزش به‌تنهایی کم می‌کنه. هفت هشت صدم. کنار اسمم فلش زد و نوشت «در صورت داشتنِ معدل بالا و امکان تغییر ، بیست خواهد شد» گفتم معدل بالا رو که دارم. گفت معدلت نوزده میاد؟ گفتم نوزده و نود هشتاد میاد. مثلا با ورزش شاید بشه نوزده و هشتاد و سه. چهره‌اش تغییر نکرد ولی احتمالاً جا خورد. گفت باشه. اگه همکاری کنن بیست میدم. گفتم من همکاریشون رو میگیرم. حرفم رو اصلاح کردم. اینقدر میگم که بالاخره همکاری کنن. گفت باشه. خدا کنه بیست گذاشته باشم. گفتم خدا کنه. خسته نباشید. اومدم بیرون. نشستم روی پله‌های ساختمون. گفتم اینم شد زندگی؟ واسه یه نمره؟ مسخره. هنر که گذشت اومدم خونه. سه و نیم نهج البلاغه بود. دوست داشتم یکبار دیگه خطبه صد و ده رو مرور کنم. نشد. کامل نشد. دوچرخه رو برداشتم و رفتم. اسمم رو نوشتم تو برگه. شروع کردم. ده تا تستی دوتا تشریحی. آسون بودن. خیلی آسون! اگه کسی با دقت میخوند همه رو درست میزد. یکی رو زده بودم «د». لحظه آخر تغییر دادم به «ج». با احتسابِ همینی که لحظه‌ی آخر عوض کردم به سه‌تا شک داشتم. وقتی رسیدم خونه، رفتم سراغ جزوه. یکی رو درست زدم. توی یکی «صنایع معروف» رو نوشتم اعمال خیر و خدمت به خلق [که توی پرانتزِ توی جزوه به اعمال خیر تعبیر شده بود] و همونی رو که لحظه آخر تغییر دادم غلط شده بود. اگر تغییر نمی‌دادم همه درست بود احتمالاً. نشستم پشت لب تاپ. گفتم چجوری شروع کنم. فکر کردم. شروع کردم به نوشتن : دل تو دلم نبود. گوشی برده بودم. داشتیم میزها رو برای امتحانات می‌چیدیم ...

  • Mr. Moradi

روایت‌های بلند

نظرات (۲۴)

  • منطقاً بهار هستم D:
  • در باب اول باید بگم که خجالت بکش زدی دستیگره رو کندی اخه :))))
    +
    من کماکان معتقدم تو مریم یوسفی ما هستی یکم دورتر و مذکر منتهی :-"
    در باب اول باید گفت که تو دو دقیقه کل پست خونده شد؟!!! یکساعت و چهل دقیقه نوشتنش طول کشید ولی‌ :| 
    دستگیره رو نکندم ؛ شُل بود خاب :))

    + مریم یوسفی چه میشناسم من آخه :دی :))
  • منطقاً بهار هستم D:
  • معلم ورزشا عادمای رقیق القلبی هستن مراد ، یکم تو دست و پاشون بپلکی یکم فرمون ببری توپ بیاری شماره بگی فکر میکنن خیلی خفنی در عرصه های ورزشی ، بعدشم بیست میدن بهت :)))
    مثلا من کفشام هیچ وقت ورزشی نیست ولی هیچ وقتم منفی نگرفتم بخاطرش :))
    :))) اگه شطرنج باهام بازی کنه بهش نشون میدم که خفنم :دی ولی عرصه‌های دیگه سخته :|
    کفش که بعله!! منم واسش منفی نمیگیرم! نکنه فکر کردین بخاطر پینگ پونگ و شطرنج کفشِ ورزشی می‌پوشم؟! :دی
  • منطقاً بهار هستم D:
  • شسو/شصو سه ی کشور شدنم باحاله ها :)))
    آخرین باری که آینده سازان شرکت کردم چهارم ابتدایی بودم ، هنوزم کارنامشو دارم ^_^ 
    روزای خوبی بودن ..
    بعد اینکه کاری با مدیرتون ندارم ، جداً بقیه خیلی بد میزنن این آزمونه رو :))) من فکر میکردم منقرض شده .. 
    عخی ^_^
    آره باحاله :دی 

    من به عنوان عضوِ انجمن اسلامی آزمون دادم. در واقع توی ثبت‌نام و شرکت کردنش دخالتی نداشتم و تا روزِ قبلِ آزمون ازش خبر نداشتم :))
    آره خیلی بد میزنن :| میانگین درصدِ ریاضی هفت بود :/ من بیست درصد زدم ریاضی رو :| 
    سلامخسته نباشید
    یه سوال داشتم راهنمایی کنید ممنون میشم
    من یه وبلاگ دارم میخوام بروز رسانی کنم نمیتونم چطور اگه میشه کمی راهنمایی کنید
    :|
  • پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • خیلیییییییییییی طولانی بود:)
    بله.
    شما یه جوری پست های وبلاگتو می نویسی که دل تو دلِ آدم نمی مونه و لحنت عینِ داستان های جنایی میشه! :))) همیشه منتظرم وسط متن ها یه قاتلی-جنازه ای-چیزی از اون وسط پیدا شه و داستان به اوج برسه :))
    خوشحالم که اینطوری هستش :)))

    اون تیکه که گفتید قبلاً دخترها میرقصیدن " :))))"

    رتبه ۶۳ کشوری خیلی خوب!!به قول یه بنده خدایی باریکلا:))
    ان شاءالله کنکور یه رتبه تک رقمی؛)
    والاع :)))

    ممنون :)
    ان شاالله :)
  • خانم لبخند
  • وای خدا چقد طولانی :|
    سر فرصت میام میخونمش :)
    اوهوم ؛ خیلی طولانی شد :))
    اول از همه بگم که من یعنی زنده میمونم و خب بلاگر میمونم که ببینم اون روز که شما اومدی اینجا نوشتی دانشگاه رشته مورد علاقه و دانشگاه مورد علاقه ت رو قبول شدی؟:دی
    اگر الان بگم بابا بیبخیال زیست بیخیال ورزش نوزده ،در واقع شعار برای بقیه ست چون خودم بیخیال نبودمو نیستم اما فقط دوست دارم بگم یه روزی شاید برسه که به این نتیجه برسید خیلی از روزایی که باید زندگی میکردیددرس خوندید...مثل من!
    از ته ته دلم امیدوارم آینده ی بسیار بسیار روشنی رو خداوند براتون رقم بزنه...
    ۶۳ کشوری؟ آفرین...
    چرا خودتونو دست کم میگیرید؟ چرا میگید بقیه بد زدن؟ کل کشور بد زدن؟! 

    امیدوارم بلاگر بمونین :/ ولی من از الان باید بگم که هیچ رشته‌ای نیست که الان به عنوانِ مورد علاقه بهش فکر کنم :| خیلی مبهمه آینده! تقریباً هرچه بادا باد طورانه :)
    انصافاً شما که توی ارشد هم روی نیم نمره حساس بودین چطور توقع دارین توی دوم دبیرستان روی نمره‌ی ورزشم که الکی داره معدلم رو پایین میاره، حساس نباشم؟! :))))
    خیلی خیلی ممنونم :)
    دست کم نمیگیرم :| انصافاً من خوب نزدم! درصدهای دروس تخصصی زیر 50 بود. این خوب محسوب نمیشه. کل کشور هم خرخون نیستن که :دی میانگین درصد 7 یعنی چی؟ یعنی نصفشون منفی زدن :))
    پس پسرها تو رقص دست خانم ها رو از پشت بستن :-))
    یاد دوران مدرسه افتادم که معلم ورزش گیر داده بود باید لباس ورزشی بگیرید. چند جلسه گیر داد. همه خریدیم جز چند نفر. بعد بیخیال شد و ما شدیم ضرر.
    :دی
    ای بابا :))
    اومدم پستتونو بخونم یهو برق سه فاز بهم وصل شد آخر شبی :))))
    خب چون آخر شبه و چشمام آلبالو گیلاس می بینه نمی تونم بخونم...فردا میام می خونمش! دلمون برا پست طولانی اندر طولانی تنگ شده بودا :)) ^_^
    :))
    اشکال نداره :) اوهوم. خودمم همیشه دلم پستِ طولانی میخواد :دی از بس که همه خلاصه می‌نویسن :)) البته این پست دیگه واقعاً خیلی طولانی شد :دی
    یعنی لازمه من هر پست بگم چقدر از اینجا خوشم میاد؟

    باید یه فکری بکنم ببینم چرا اینطوریه.
    لطف دارید :)

    :))
    چقد طولانی بوووود!!!!!!!!!! اولین باره متن به این طولانی‌ای همه‌شو خوندم!!!! :)))
    نیگا تو رو خدا معلمه به این راحتی قبول کرد بهت نمره بده هنوز ناراحتی!!!!! :/
    من همه نمره‌هام بیست بود ورزش میداد هیجده حرفم نمیذاشت بزنم!!! :)))
    اوهوم. خیلی طولانی شد انصافاً :)) لطف کردین :)
    خب باید همکاری کنه که بیست بشه. وقتی درستش کنه از ناراحتی در میام :))
    هعی :/ مرض داشت احیاناً که میداد هیجده :|
    :: هومممم...الان کلی ویژگی های یه سری از  پسرا شبیه دخترا شده..دیگه رقص که چیزی نیست :|

    تو مسابقات مدرسه به نظرم همیشه اونی که قبول میشه از قبل تعیین شده س! مثلا هرسال کسی که تو مسابقات انشاء نماز مدرسه اول می شد من بودم...قرائت و احکام هم دوتا از همکلاسیام! هیچوقت هم کس دیگه نبود جز ما سه تا :|

    :: خب این بخش کاملا از مدل نوشتنتون هم معلومه عین این خارجیایی شدین که همه چیو از دست میدن بعد میرن مست می کنن :)) ولی...من اندر خم این درسخون بودن شمام! خب نوزده و نوزده و نیم که نمره ی بدی نیست! عالیه بابا! بخیاااال! واسه این چیزا اینقد حرص نخورین تو رو خدا!!!! :|||

    :: هوممم...چه مدل جالبی نوشتین...توصیف ها...منو یاد کتاب چشم هایشِ بزرگ علوی انداخت...البته تفاوت قلم ها زیاده...ولی اون تکرار واژه ها و شیوه ی روایتتون منو یاد شخصیت فرنگیسِ این رمان انداخت...مدل حرف زدنش...

    تابع مد! چه عجیب :/
    راستی...در کلاس مام دستگیره نداره و تقریبا هر وقت در بسته میشه همین شکلی باید بازش کنیم :|

    :: من حاضرم تو اوج غم غرق شم ولی مدرسه همچین کاری کنه...آهنگ بذاره...هرکی این حرکتو زد آدم خوش فکر و خلاقی بوده! جدا میگم :))
    هومممم...خیلی بده معدل آدم واسه ورزش و هنر کم شه :| 

    امیدوارم تو درساتون موفق و موفق تر باشین همیشه ^_^

    راستی...عااااااااالی بود پست...قلمتون رو میگم...حتی پایانش...چقد خوب تموم شد! 
    از اون پست طولانیاییه که دلت میخواد باز بخونیش...خیلی خوب بود...احسنت :))
    بله متاسفانه :/

    :))) 

    حیفه آخه :)) حیفه که ورزش معدل رو بیاره پایین :دی 

    ممنون :) البته رمانی رو که نام بردین رو نخوندم ؛ ان شاالله به زودی فرصت بشه میخونمش :)

    من حواسم نبود که دبیر سرِ کلاسه ، میخواستم به روش‌های خفن‌تری در رو باز کنم :دی شانس آوردم که به هل دادن قناعت کردم :)))

    امروز فهمیدم همین آقای ر. ، یعنی معاون پرورشی، اینکار رو کرده و آهنگ گذاشته :)) واقعا خوش‌سلیقه و خوش‌ذوق هست :)) فوق العاده آدمِ خوبیه =) منم همینو میگم. حیفه بخاطر ورزش کم بشه. البته دبیر هنرمون آقای ر. هست :دی همون معاونِ پرورشیِ مذکور :))) به همه 20 داد ترم اول :دی

    خیلی خیلی ممنونم. منم امیدوارم همه‌ی درس‌هاتون به خوبی پیش بره :)

    بسیار متشکرم :)) خیلی لطف دارید :))
    حقیقتش قبل از اینکه کامنتِ چهارم رو جواب بدم و تایید کنم ، دو سه بار این پستِ طویل رو خوندم :دی :))
  • منطقاً بهار هستم D:
  • مریم یوسفی رو قبلا گفته بودمااا
    حافظه‌ام بازی در میاره :)) 
    زمونه ی بدی شده :/ هعی :|

    :: آره اینو موافقم! ولی دیگه این صدم به صدم حرص خوردنای شما هم خوب نیست! اینقد حرص نخورین پیر میشین :))

    :: هوممم...رمان قشنگیه :)

    :: اوه اوه! خب پس خداروشکر! مثلا ما یه روشی داریم به اسم پرشِ شیکا! کاملا اختراعی...که دوستان گرام می پرن رو هوا و با لگد درو باز می کنن :||||||||||| :)))

    :: کلا معلم پرورشیا رو دوست دارم! آدمای خوب و اهل دلین! جدی :)) 
     این معلمای هنر و ورزش که از بالا تا پایین دفتر نمره 20 میدن گلی هستند از گل های بهشت! :))))

    ممنووون و مچکر :))

    آهان! دیدین! اصن یه پست خیلی خوبیه! مدل گفتنتون...عالی ^_^ :))
    هعی :|

    پیر شدیم رفت :))

    :)

    چه باحال :دی :)))

    همینطوره :)) ولی تا جایی که من دیدم ، این‌یکی از همشون بهتر بوده :))
    آره واقعاً :)))

    خواهش میکنم :)

    لطف دارید :)) ممنون :)
  • منطقاً بهار هستم D:
  • بابا کام عان ، یادت نیست ؟!
    زیر همون پستت بود که گفته بودی بدون موس بالا آوردی سیستم رو دبیر با تعجب به دستات نگاه کرده بود ..
    الان میرم نگاه میکنم ، نتیجه رو همینجا اعلام می‌نمایم :دی
    بعداً نوشت : آهان! همون که آدم حسابیِ ورودیتونه و نماینده لپ‌تاپ و ایناست؟ :)) البته همچنان تاکید میکنم که شخصاً نماینده‌ی هیچی نیستم! حتی نماینده‌ی کلاس هم نیستم :دی :))
  • خانم لبخند
  • والا پسرا که دیگه تو انواع زمینه ها شدن عین دخترا، حالا رقصم روش -__-  :/
    توصیفی که از اون لحظه ی صدا زدنتون کردید و گفتید یاد عکس فوری افتادید رو دوست داشتم :)
    اتاق های قدیمی کلا حس کنجکاوی آدمو برانگیخته میکنن.
    حالا که دوربین نداشت منکه بودم برمیداشتم یه دونه ازون پرونده ها رو :دی
    بعضی از پسرا :دی بله متاسفانه :/
    لحظه‌ی جالبی بود. یادش بخیر. خیلی زود گذشت :)
    اوهوم. خیلی برانگیخته میکنن :)) 
    نمیشد. کجا میخواستم قایمش کنم؟ :دی :))
    سلام
    یعنی من هر وقتی اومدم اینجا یه پست بخونم بعد کامنت بذارم یا پست تخصصی بود یا خیلی طولانی بود :دی 
    الانم که خیلی دوس داشتم بخونم دیدم نه بابا این خیلی طولانیه نمیشه خوند با این زمانی که من دارم :))
    ولی گفتم کامنت نذاشته از اینجا نرم دیگه :دی 
    آرزو به دل نمونیم :دی 

    +
    ولی سوال :
    رشته تون تجربی است و آیا میخواهین پزشکی قبول بشین ؟
    اگر آره که من‌ با اجازه تون بگم چیا بیشتر بخونی که پزشکی رو ایشالا صد درصد قبول بشی :)

    بازم ببخشید که نشد همش رو بخونم ایشالا سر فرصت میام میخونمش :))
    سلام
    :))
    اشکال نداره.

    + تجربی هستم. ولی قصدِ قبول شدنِ پزشکی رو ندارم. یعنی در واقع اولویتم نیست :) 
    شما دوست داشتید بگید چیا رو بخونم :))

    خواهش میکنم :)
    تا بحال سابقه داشته اینشکلی بنویسی؟  بنظرم خوبه.اصلا از چند بند که جلوتر میره دیگه دست خود آدم نیست، دوست داری ادامه بدی با لبخند (:
    یچیزی هم هربار باید بگم یادم میره... 
    می گم ان شاالله بهت همشهری 
    دقیقاً این شکلی نه. ولی ایده‌ی این‌شکلی نوشتنم از این پست شروع شد :) ان شاالله هر یکی دوماه ، مرتبط با یک موضوعی اینجوری میخوام بنویسم :)) مثلاً این‌بار مرتبط با آزمون نهج البلاغه بود :)

    :)
  • خانم لبخند
  • همون لحظه که پرونده رو برنمیداشتم، اما بعدا میرفتم سراغشون :دی
    حالا چجوریشو اگه اونجا بودم فکر میکردم :| :))
    :دی :))
  • آندرومدا :)
  • دستگیره که سهله ما کِیس های کامیپوترای نابود مدرسه رو نابود تر میکنیم :] به هر حال دانش اموز کارش سخته دیگه :|
    خسته نباشید :)
  • بانوی لبخند
  • کمتر متن بلندی رو می خونم. مخصوصا اینکه داستان هم نباشه.
    هم اینکه وقتم واسه نت گردی کمه
    هم کلا حال خوندن اینجور نوشته ها رو ندارم
    روزانه نویسی مدرسه هیچوقت موضوع مورد علاقه ام نبوده
    اما این متن یه جذابیت عجیبی داشت.
    خیلی قشنگ بود.
    تا تهش خوندم.
    به نظر میرسه تو یه نویسنده خوبی بشی.
    :)
    چه خوب که اینطور بوده :)) خداروشکر :) 
    لطف دارید. ممنون :)
    سلام ،
    وبلاگ بسیار جالب و پرباری دارید؛ منتظر نوشته های بعدی تون هستم.
    موفق و مؤید باشید
    سلام
    ممنون :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up