مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

مُنَقَّش

وبلاگی منقش به روزهایم

دردانه نوشت : لطفا بدون تعصب بخوانید
مُنَقَّش

مُنَقَّش ؛ یادبودی برای آینده
در فرستادن صلوات مشارکت کنید

صلوات

مطالب پیامکی
  • ۱۳ مهر ۹۴ , ۱۳:۰۲
    راه

حرفی داشتم ولی فراموشی چیزِ خوبی‌ست!

جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

آدمیزاد یه‌جایی دلش می‌گیره. جوری که خودش هم نمی‌فهمه. بعد از یکی دوساعت با خودش میگه عی باباع! الان دیگه چرا؟

دلِ آدم چرا باید بگیره؟ من چرا اینقدر گیج شدم؟ مثلاً شما فکر کنین که من دیروز نیم ساعت داشتم حرص می‌خوردم و از ته دل استرس داشتم که آیا توی امتحان جغرافیا ، سه شاخه‌ی اصلی جغرافیا رو سه تا نوشتم یا دوتا؟ :| بعد از نیم‌ساعت کلنجار رفتن ، خودم رو متقاعد کردم که سه تا نوشتم و درست نوشتم و طوری نیست! بعد می‌گردم دنبال یه‌چیزِ دیگه که براش حرص بخورم :/ مثلاً مرض دارم و دقیقاً از مسیری میرم که بدمصب بدجور خاطره توی خودش جمع کرده! الکی مثلاً می‌خواستم ازش عکس بگیرم ، ولی خوشم اومد که اصلاً فراموشم شد توی اون مسیر صبر کنم و زل بزنم تو دیوار سرمه‌ای و تهران نئونِ نقش‌بسته‌ی روش و با خودم بگم چی‌شد که اینجور شد؟ البته که تهران نئون هیچ ربطی به هیچ خاطره‌ای نداره! ولی من چند سال نمیدونستم "تهران نئون" تبلیغ مغازه‌ی چسبیده به این دیواره و درواقع اسمِ اون مغازه‌ست!! شغلش رو هم که همین یکی دوسال پیش فهمیدم! ولی من اون دیوار سرمه‌ای رو با "تهران نئون" میشناسم!! دیواری که ده بار ، بیست بار، سی بار، چهل بار، صدبار، دویست بار، شونصد بار از کنارش با سرعت یک ، ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و حتی هشتاد عبور کردیم! حیف که بانکِ صادراتِ متروکه‌ی پایین‌تر از این دیوار تبدیل شد به ساختمون بیمه! وگرنه خاطرات اون وسیع‌تر بود! اما یه فرقی داشت ، و اونم چراغ قرمزش بود! که دیگه با سرعتِ ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد و یا حتی هشتاد نمیتونستیم از جلوش عبور کنیم! بلکه میزدیم رو ترمز و زل میزدم به سر درِ خاک‌گرفته‌ی آبی‌ـش و همه‌ی فکرام رو روش ضبط می‌کردم!! تغییرِ شکل و کاربریِ ساختمونا و یا خیابونا و یا حتی تابلوی اسمِ خیابون‌ها و کوچه‌ها بعد از چندسال ، بزرگترین ظلم به حافظه‌ی مردمِ یک شهر محسوب میشه. 

نمیدنم حرفم سرِ چی بود! ولی سرِ خاطره نبود. حرفی بود ولی فراموشی هم چیزِ خوبیه. آدم نیاز داره یه‌چیزایی رو به‌خاطر نیاره. حتی اگه عمدی باشه و فقط ادایِ فراموشی رو در بیاره! حتی اگه تظاهر باشه! مثلاً اصلاً خوب نیست آدم هِی بخواد فکر کنه که قبلاً هم که وضع همین بود! همین آش بود و همین کاسه و حتی همین قاشق و همین ملاقه و همین کشک و همین پیازداغ!! پس چرا الان صرفاً فکر می‌کنم که دیگه نباید تحمل کنم؟ چرا فکر می‌کنم که چرا راهی نیست؟ نمیدونم! همینه که هست! باید همینی باشه که هست شاید!

+ بشنوید ؛ اگه متوجه‌ی معنیش و یا متن آهنگ نمیشید‌‌ : +

  • Mr. Moradi

نظرات (۱۳)

  • پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • اولش داشتی در مورد این حرف میزدی که چرا آدم هی دلش میگیره و هی ادامه میده بهش.
    واقعا راست میگی ها، حالا که فک می کنم می بینم چرا دیگه نمی تونم تحمل کنم با اینکه آش همونه و کاسه همون:(
    میدونم اولش داشتم در چه مورد حرف میزدم :|
    دلم دیدن پس از باران خواست!واس بار هزارم..
    چقد این آهنگو دوس دارم...
    پوررضای دوس داشتنی...روحش شاد باشه...
    این آهنگ عالیه! عالی.
    این پست رو دوست دارم.


    اگه نمی گفتم خفه می شدم :/
    :))
  • محمدرضا عاشوری
  • امشب دل همه گرفته بود انگار
    شاید :)
  • آقای سر به هوا ...
  • وای چقدر این اتفاق برای من میافتاد موقع امتحان :))))))))
    :))
    همشهری؟ 
    دردانه نوشت عالی...
    بارون دیشب و امروز صبح خیلی خوب بود :) 

    خیلی ممنون‌ :)
    آره ؛ خیلی خوبه :))
  • یک دختر شیعه
  • چهدر هم برهم
    : )
    من پیشنهاد می کنم دلتون گرفت آل یاسین فرهمندو گوش بدین😌
    :)
    پیشنهاد خوبیه :) ممنون :)
  • هانیه شالباف
  • سلام :)
    یه شجریان (هم پدر هم پسر)گوش بدین؛ دل‌تون وا می‌شه :)
    سلام 
    تجویز بدی نیست اگه حال و حوصله ی آهنگ رو داشته باشم :)
    تغییرِ شکل و کاربریِ ساختمونا و یا خیابونا و یا حتی تابلوی اسمِ خیابون‌ها و کوچه‌ها بعد از چندسال ، بزرگترین ظلم به حافظه‌ی مردمِ یک شهر محسوب میشه

    از اون حرفاییه که باید چاپ کنی بریزی تو شهر تا به گوش همه برسه...
    و قسمت دوم پست... آره...فراموشی خیلی وقتا خوبه...

    ممنون بابت آهنگ :)
    معلوم شد که حرف منو گرفتین :))) اصلا هربار میرم پارک بچگی‌ـم ، خیابونی که حداقل ده بار با تابلوی ورودیش خاطره دارم یا بافت مرکزیِ شهرمون که به صورت کلی تغییر کرده ، خیلی دلم میگیره ... 
    اوهوم. :)

    خواهش میکنم :)
    فراموشىِ انتخابى خوبه! باید آدم بتونه انتخاب کنه چی یادش بمونه چی نه!
    تواناییِ سختیه :)
    آره سخته. شاید برای همینه که از باگ های آفرینش حساب نمیشه :))
    :دی
    + آفرینش باگ نداره :)
    من این دلگیری رو درک می کنم...چون یه روز رفتم پارک و خواستم رو مجسمه ی فیل گنده ش دست بکشم و خنده های بچگیم یادم بیاد ولی...نه فیل بود...نه نگهبان لباس قرمزه ی کنارش...جفتشون مجسمه بودن...و خیلی از گوشه کنارای شهر...ساحل...هیییمممم...

    :)
    هعی :( خیلی ظلمه! خیلی :/
    :)
  • پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • آخه آخرش نوشته بودی یادم رفت می خواستم چی بگم، منم اولشو بهت یادآوری کردم:)))
    :دی 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    up