رفت و برنگشت :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : ریای خالص!

صدای چکش و ساخت و سازِ همسایه‌خانه چندروزی‌ست که اگر به گوش نرسد دو احتمال دارد! یا ناهار است یا شام! 

صدای چکش نیامد. گوش تیز کردم که چه شده؟

[هق هق‌ می‌زد و میگفت] تموم شـد؟‌ نهههه. تموم شد.

صدای کوبیدن چکش روی زمین دیوار و سقف از سر گرفته شد.

نمیدانم تمام نشده بود یا نه ، که انگار با صدای آمبولانس جان گرفت ، آرام گفت آمبولانس اومد؟ ... صدای ساخت و ساز که دوباره قطع شد ،‌نمی‌دانستم آمبولانس رفت یا روح از جان ؛ که پشت‌بندش داد زد رفـــــــــــتــــــــــ؟ نــه ؛ رفـــت ... و زد زیر گریه ... دوباره که صدای ساخت و ساز آمد ، باز نمیدانستم از هوش رفته بود یا آمبولانس‌چی‌ها آمده بودند و ساکتش کرده بودند که چند دقیقه‌ای خاموشِ خاموش بود. روشن که شد ، صدای همسایه‌خانه خاموش شد ، ضمیمه‌ی گریه‌اش می‌گفت نه. دیگه تنها شدم. خدا خیلی بدی . من بدبخت شدم. من دیگه نمیخوام زنده باشم. ولم کنین...

دوباره صدای کوبیدن چکش می‌آید ...

آدمی‌زادیم دیگر! دلمان میسوزد با این‌صداها ...

امشب عزرائیل در کوچه‌ی ما میهمان بود ؛ دمِ رفتنی ، یک روح را کِش رفت و در جیبش گذاشتو با خود بُرد ... 

+ نمیشناختم.

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۵ دی ۱۳۹۵ ، ۱۹:۵۵
  • دل نوشت
  • نمایش : ۹۰
۱۹ موافق
up