زمستون رو شروع کنیم؟ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : Resonating Mind

امتحان کتبیِ زیستِ امروز لغو شده بود ... گفته بود شفاهی ... ولی همون شفاهی رو هم نگرفت :)) در واقع یه کلاس دیگه تقویتی داشت و رفت اون کلاس و کلاس ما بیکار :دی 

توی راه مدرسه :دی هفت و سی و هفت دقیقه!! اصلاً هم به ساعت نگاه نمی‌کردم که دیرم میشه یا نه! بیخیال :))

.

زنگ دوم رفتم که پرینت بگیرم از متنی که برای انگلیسی آماده کرده بودم :)‌ دستگاه مدرسه کار نمی‌کرد ؛ رفتیم بیرونِ مدرسه :) فرقِ دبیرستان با مقطع‌های دیگه همینه :دی والاع!! نمیذاشتن تو ابتدایی بریم توپ رو از تو کوچه بیاریم چه برسه به اینکه بریم یه ربع بگردیم دنبال کافی‌نت برای پرینت :دی

ساعت ده و هشت دقیقه :دی همچنان بیخیالِ کلاس :دی

.

اومدیم کلاس و دیدیم دبیر زبان داره کارای خودش رو انجام میده و کلاس هم کارِ خودش رو :دی به خیال اینکه زنگ بعد امتحان قرائتِ دینی‌ـه ، تمرین کردم و خوندم ... زنگ خورد و زنگ بعدش ، در کمال تعجب دیدم دبیر شیمی برای تقویتی سرِ کلاس‌ـه :))) دبیر شیمی هم که گفت لازم نیست بمونی ، وسایلتُ بردار و برو ... :)) یه چند دقیقه‌ای که هنگ کردم ولی بعدش وسایلم رو برداشتم و رفتم :))‌ کلاً روزِ کم دردسری بود :دی

+ شروع شدنِ زمستون خوب بود! با توجه به اینکه پایانش تقریباً مقارن با پایانِ امتحاناته ، امیدوارم که پایانش خیلی خوب باشه :)

۵ موافق

نظرات ( ۱۴ )

عکس خوبیه:)) 
ما نمیتونیم گوشی ببریم مدرسه :/
ما هم نباید گوشی ببریم در واقع!! ولی بقیه تقریباً هر روز میارن :)) من امروز نیاز داشتم :دی
زمان ما دبیرستان هم نمیذاشتن بریم بیرون!البته پسر هارو خبر ندارم ولی ما رو اجازه خروج نمیدادن بهمون!

دستگاه مدرسه هم اگه خراب بود ، همینه که هست ،مشکل خودمون بود نه اونا ! -_-

ای بابا!! اینجا آسون‌تر می‌گیرن پس! آخه دانش آموز رو با یه تلفن یا در مواردی حتی بدونِ تلفن میفرستن خونه :دی 
:)))خب شوما گشت ندارید که:دی!!
دیگه موارد امنیتی نیست که بخوان همه‌رو هر روز بگردن که :دی
ما که بی اجازه میریم بیرون ولی خب یه بار لو رفتین و خداروشکر من نبودم اون روز بعد دیگه توبه کردیم :|
:))) در رفتن از مدرسه ، مخصوصاً مدرسه‌هایی که دوربین داره مثل مدرسه خودم ، ریسکش بالاست :دی 
نه اینکه ما هر روز بمب اتمی حمل میکنیم...گشت گذاشتن دم مدرسه:/
:دی!
نمیدونستم گشت میذارن واقعا!!! :| 
عکس خیلی خوبه ^_^

چه حس خوبیه لغو شدن امتحانا D:
:))

آره :دی
چه حس خوبی داشت این پستتون :)))
دلم واسه پست نوشتن تنگ شد :|
:))
از دستِ این تلگرام و اینا :دی پست بنویسید خاب :))
ما تو دبیرستان مدرسه مون تو بازار سنتی شهر بود. زنگ تفریح با دوستان میزدیم بیرون نون سنگک میخریدیم و سلانه سلانه راه میفتادیم رو به مدرسه و کیف میکردیم.
چه خوب :)
تصویر خیلی زیباست :)
نمیدونم چرا با دیدن این پرنده ها و فضای خاص تصویر، یاد بقیع افتادم! :/
پس بازم عکس میذارم :دی
:)) راستش اینجا شباهتی به بقیع نداره ؛ شاید تصویر اینجوری افتاده :)
تا حالا این خیابونو خلوت ندیده بودم!!:))
رشتی هستین؟ :))
صبح‌ها ، مخصوصا قبل از هشت ، همینقدر خلوت و ساکته :)
پایان خوبم آرزوست...
:)
رشتی هستی؟ همساده ای پس
خیلی هم خوب :)
زمان ما گوشی قاچاق بود :دی
البته نصف کلاس موبایل نداشتن چون اون موقع هنوز اونقدر باب نشده بود :دی
الانم گوشی قاچاقه ولی بچه ها میبرن :))
نه رشتی نیستم ولی زیاد گذرم میفته!:)

دوست دارم یه بار خلوتشو ببینم!!
عمیقا حس میکنم بوی بهارنارنج و عید میده!!
:)

خلوتش جالبه :) ولی بوی بهارنارنج و عید نمیده :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up