قاراشمیش! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

دنبال کلمه می‌گشتم برای شلوغی ذهنم! به هم ریخته؟ خسته؟ شلوغ؟ مشغول؟  نه! قاراشمیش از همشون بهتره! از همه بهتر توصیف می‌کنه! 

در حدی بهم ریخته هستم که یه ساعت با خودم میگم الکی ناراحتم و چیزی برای ناراحتی وجود نداره! راست هم میگم! چرا باید ناراحت باشم؟! وقتی آدم هیچ غلطی نمی‌تونه انجام بده چرا باید ناراحت باشه؟! من که دلیلی نمی‌بینم! دو ساعت بعدش خسته از همه‌چی میشم! یعنی خودم نمیدونم چرا نباید ناراحت باشم؟! من که وضعیتم قاراشمیشه!! من که نمی‌خوام اینجا باشم و هیچ راهی و هیچی هم ندارم برای اینجا نبودن! من که همش خیالم و خیلی وقته توی واقعیت حرفی نزدم که حرف دلم باشه! خود درگیری دارم! :/
نمیدونم چیکار کنم! و این خیلی بده! من چرا باید این سنگینی رو تحمل کنم! چرا؟! یه دیالوگی توی میکائیل هست که میگه :"کینه داره سمتی می‌برتم که ازم یه دیو بسازه. که دستم بره رو اسلحه‌م و برم ... " یکی هم نیست که بهش بگه لامصب چه نشستی! برو دیگه :))) 
::::
امروز تو یه ساعت سه بار رفتم دفتر ... یه بار رفتم لب تاپ رو ببرم واسه کلاس ، که دیدم مدیر و معاونا جمیعاً نشستن دارن صبحونه میخورن! مدیر که با کلاه و دستکش :))) خیلی باحال بود قیافه‌اش! لازم به ذکره تمامی شوفاژها خاموشه و مشکل از موتورخونه‌ست! بردم و دیدم که تاچ پدش کار نمی‌کنه، همینجوری با کیبورد سی‌دی رو بالا آوردم و صداهای انگلیسی رو گذاشتم، دبیر انگلیسی که خیلی ابهت داره، با اون همه ابهت متعجب بود که چجوری با کیبورد کار میکنم :))) کاری نداره که اونطوری زل زدی به دستام! :دی :) ... یه بارم رفتم بذارمش سر جاش که خب اتفاق خاصی نیفتاد! بار سوم برای سی‌دی‌ای که جا گذاشته بودم توی لب تاپ رفتم دفتر، معاون پرورشی نشسته بود و داشت کارش رو می‌کرد که یهو گفت :"وبلاگ، وبلاگ داری؟! " :))) کلا شوکه شدم! مطمئن بودم که آدرسمو پیدا نکرده و حرف این‌چیزا نیست! ... گفتم:" نه خب! " لب تاپ رو برداشتم و منتظر بودم ویندوزش بالا بیاد و اومد و سی‌دی رو برداشتم، سریع گذاشتم سر جاش و رفتم دنبالش و بهش گفتم قضیه این وبلاگ و اینا چی بود؟ گفت که هیچی، میخواستم ببینم وبلاگ داری؟ گفتم نه خب! ولی میدونم چیه و تجربه دارم، حالا چی بود؟ که گفت هیچی، برای مسابقه وبلاگ‌نویسی خبرت میکنم :| خب از اول میگفتی! :/ مسابقه چیه آخه! فکر کردم کار مدرسه‌ای چیزیه! نه مسابقه! 
::: 
زنگ آخر هنر داشتیم، همین معاون پرورشی برای هنر میاد، گفته آهنگ ببریم و که بردم! این همه آهنگ باکلام و بی‌کلام بردم، همش دوتا رو اونم ناقص شنید! از طرفی بخاطر بی‌جنبگیِ بچه‌ها، خوشحالم بیش‌تر پخش نکرد و از طرفی اون همه من دست‌چین کردم که دوتا پخش بشه؟! البته برای همه همینطور بودش :دی 
:::
یکی از معضلاتی که همیشه موقع خرید مجله مد نظرم بوده، حتی از اولین شماره‌ای که گرفتم، محل نگهداریش بود! کتابخونه داریم‌ لیکن پر شده با یه‌سری کتابای مزخرف و بدرد نخور و تخصصی یه رشته‌ی مسخره و نامربوط به ما از برای یه آدم مسخره‌تر! از طرفی هم دوست‌ ندارم این مجله‌ها توی چشم باشه!! خب هفت تومن واسه هرکدومشون هزینه کردم، عادیه که هم نگران سلامتیشون باشم :دی و هم بخوام این چرخه‌ی خوندن، تداوم داشته باشه :)) کجا میشه گذاشت اینارو؟ :/ جا هست ولی کم است! کم نیستا، درست استفاده نمیشه! هدر میره! همیشه دوست داشتم یه اتاق مخفی می‌داشتم! از همون اتاق‌های مخفی که ماکسی‌میلیانوس داشت! 

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۱ آذر ۱۳۹۵ ، ۲۰:۳۵
  • روز نوشت
  • نمایش : ۹۹
۶ موافق

نظرات ( ۱۱ )

سلام :)
می فهمم چه حالِ خوشی داره وقتی خیالِ آدم راحت می شه که طرف حریم خصوصیش رو ندیده :D

خوش به حالتون ... شما هنر دارین ؟ چرا ما نداریم؟ :(
سلام
اونم چه حریم خصوصی‌ای! وبلاگ :)) 

البته هیچ‌کاری نمی‌کنیم! چون دبیر ثابتی نداریم... و از این بابت خوبه :دی از انسانی خبر زیادی ندارم ولی قاعدتاً باید مثل آمادگی دفاعی می‌داشتین، البته یه کتابی هم هست به اسم سواد رسانه‌ای انگار، که بعضی مدارس اون رو بجای هنر برداشتن[بین این دوتا کتاب انتخاب آزاده فکر کنم، البته مدرسه به صورت کلی انتخاب می‌کنه] 
شما یه چیزی تو مایه های مریم یوسفی ما هستین :دی :)))))))
مریم یوسفی کیست؟ از چه جهت؟  :))) 
نگران نباشید ، اصلا آدم هاله ای نیست :))
آدم حسابیِ ورودیمونه و نماینده لپتاپ و اینا :))
آدم هاله‌ای :))) 
من نماینده لپ‌تاپ و اینا نیستم، ولی چون تخت اول نشستم دبیر همون اول نگاهش میفته به من و منم میرم و میارم :)))
نه منظورم اینه که وبلاگ برای همه ی ما محل ثبت خاطره ها و دردودلامونه :)) از این جهت می گم...

اره ما سواد رسانه ای داریم که بسی مزخرف و سطح پایین است!
منم تایید و تأکیدش کردم :) شاید بد برداشت شده باشه :)) 

اوهوم! پس مدرسه شما اونو انتخاب کرده! مثل مدرسه‌ی کناریِ ما :) البته هنر ما کتاب هم نداره :)) دبیر مربوطه یه پی دی اف داره که هر از گاهی از روی اون چند خطی میگه ما تو دفتر می‌نویسم و کارش تئوریه کلاً :) 
آها الان متوجه شدم :)

اره ماهم هفته ی پیش کتاب گرفتیم!
:) 

خیلی هم خوب :) 
یا ابرفرض اول که خوندم شوکه شدم :| همین مونده بود معلما بیان وبلاگِ آدم رو بخونن :/ از خوندنِ آشنا ها ترسناک تره :دی

نمیدونم چرا تبلیم میاد برم بگیرم :| ولی باید بگیرم :))
:))) البته اونا هرگز دستشون نمیرسه به اینجا :دی 

:)) 
من واقعا سواد رسانه ای رو ترجیح میدم به هنر و چرندیاتی که پارسال براش درست کردیم ...!
آخه دبیرستان و هنر ؟؟
هرچند سواد رسانه‌ای رو ندیدم و نخوندمش ولی مطمئنم سواد رسانه‌ای هم به اندازه‌ی هنر، چرنده :)
امان از مسیر کلاس پله دفتر پله کلاس پله دفتر ...
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
البته بعضی اوقات خوبه! مثل همین‌بار که تعریفش کردم! موجب استراحت میشه :)
((-: اصلا معنی واژه قاراشمیش درک نمیکنم

:)) 
یعنی اینجوریم مسابقه وبلاگ نویسی رو خبر میدن؟ :)))
آره :)) 
من یکی کامل معنای قاراشمیشو درک میکنم !! 
___
منم آرزوی داشتن یه اتاق مخفیو دارم :/ 
حس خوبی بهم میده یجورایی نزارم کسی به حریمم وارد بشه از همه نظر :/ 
:))

خیلی خوبه :) 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up