خاک می‌گوید حسین... :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

نمی‌دانم گفته‌ام یا نه! هم از آنجایی که حس می‌کنم اگر تعریف کنم بی‌تاثیر می‌شود دوست ندارم بگویم و هم از آنجایی که اگر نگویم شاید دیگر وقت نشود بگویم، دقیقا نمیدانم باید گفت؟ نباید گفت؟ خوب است؟ بد است؟ یا که چه؟ 

گمانم مرداد بود، شاید هم تیر! گمان کرده بودم که امتحانات تمام شوند، راحت می‌شوم اما خبر نداشتم که چه انتظارم را می‌کشد! خب می‌دانید، کنترل خود و صبر در اینجور مواقع خیلی سخت است، الان که فکرش را می‌کنم با خودم می‌گویم ای‌کاش صبرم لبریز شده بود!

در این دوره زمانه، خیلی طبیعی نیست کسی از این دنیا بی‌زار شده باشد، شاید هم برای بقای نسل، نباید هم طبیعی باشد! ولی من خیلی وقت است که دیگر از این دنیا بی‌زار شده‌ام! روایت‌ها و سخن‌هایی هست که می‌گویند جوری زندگی کن که انگار فردا خواهی مُرد! من هیچ‌وقت با شنیدن این حدیث متحول نمی‌شدم! هنوز هم نمی‌شوم، بیش‌تر خوشحال می‌شدم و می‌گفتم واقعا روزی می‌رسد که فردایش دیگر نباشم در این خاکدانِ استرس؟! 

شبی از همین روزهای به اصطلاحِ تابستانی بود، با خودم که نه! با خدایم می‌گفتم می‌شود واقعا الان بخوابم و فردا بیدار نشوم؟ یعنی طور دیگری بیدار شوم؟ بعد که استرس و نگرانیِ اطرافیانم را از بیرون این کالبد می‌بینم قهقهه! بزنم؟ واقعا می‌شود؟! هنوز هم گاهی آرزوی قشنگی‌ست! اینکه آدمیزاد بمیرد و ناراحتی اطرافیانش، که در زندگی‌اش جز استرس برایش ارمغان نیاورده بودند، ببیند [اغراق است البته] :| یادم می‌آید چه خواب دیده‌ام اما شاید هم درست یادم نیست که چه خواب دیده‌ام! چون آن روز صبح که تعبیر خواب را نگاه کردم، دیدم که در تعبیرش نوشته : ببیننده‌ی خواب، عمرش به سال نمی‌رسد [نقل به مضمون] ... اولش تعجب کرده بودم! ولی بعدش خوش‌حال شدم! با همه‌ی کارهای نکرده و کارهای اضافه و غلط انجام داده‌ام، خوش‌حال شدم که تا یکسال بعدش یا طبیعتاً نیستم و یا دست به تجربه‌ای متفاوت خواهم زد! خوب است دیگر! چه از این بهتر؟ همین الان هم خوش‌حالم که این خوب یا بد، نصیب‌ـم شده که اگر واقعی باشد، به سال نرسم و لا اله الا الله ... 

ولی فردا اربعین است ... اربعین روزی‌ست چهل روز بعد از عاشورا! اربعین روزی‌ست که به راحتی می‌شد یک پیاده‌روی طولانی را تجربه کرد، یک پیاده‌روی، یک زیارت، و یک دیدارِ تنهایی... می‌شد اما بدون توفیق نه! نیست! این توفیق نیست که مدرسه و هزار و یک‌جور مزخرفات نمی‌گذارد! دارم فکر می‌کنم که سال بعد نباشم، واقعا بزرگترین حسرتم چه خواهد بود؟ نداشته‌ی همیشگی‌ام؟! خواسته‌ی همیشگی‌ام؟! نه! یک پیاده‌رویِ تنهایی، یک پیاده‌رویِ بی‌برگشت، بزرگترین حسرتم خواهد بود ... اگر نباشم! خدا کند که نباشم، ولی این حسرت با من باقی خواهد ماند ... هرچند اگر واقعی باشد، از نبودنِ خود راضی خواهم بود! من هیچ‌وقت نتوانستم، این دنیا را دوست‌داشته باشم! خداراشکر! من هیچ‌وقت نمی‌توانم مرگ را پلِ راحتی، ندانم ... اما حسرت است دیگر! می‌ماند در روح و هیچ‌جور نمی‌شود جبرانش کرد! 

بشنوید

۱۱ موافق
up