486 :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

486

تا حالا دوبار توی این شماره، پست گذاشته شده و پاک شده ... خیلی بده که هیچی نمیشه گفت ... تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که به این فکر کنم یا دیگه هیچ‌جای این دنیا نخواهم بود و اگه فرص رو به بودن بذارم، فقط به این فکر کنم که ده سال دیگه همه‌چی حله :| دیوونه‌ام دیگه! 

یه بخشی توی اینساید اوت (inside out) بودش که شخصیت اصلی یهو شادی و غم و خاطرات اصلیش از دست میرن و یهو هیچی یادش نمیاد و یهو همه‌چی توی ذهنش ساکت میشه، کسی یادشه؟ من الان دقیقا همونجوریم! هیچیِ هیچی نیست که بتونه آرومم کنه :| هیچیِ هیچی ... تُهیِ تُهی! خالیِ خالی ... داغونِ داغون ... 

+ این نیز بگذرد :|

بعدا نوشت : به "اینجا" برید و به میزهای مورد علاقه‌تون، با لایک کردنشون رأی بدید :) 

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۵ ، ۲۲:۵۵
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۲۹
۴ موافق

نظرات ( ۱۶ )

درک می کنم.....
خوبه :) 
اره ، من از وقتی دیدمش در نود درصد مواقع تجسم میکنم الان تو سرم چه خبره :)))
و خب گفتم که شادی رفته و هنوز برنگشته :)))
ایشالا درست میشه :))
البته من زیاد تجسمشون نکرده بودم، چند روز پیش که یهو همه‌چی پرید، یهو یاد اون قسمتش افتادم :)) 
شادی که ایست قلبی کرده اصلا :|
ایشالا! :)) 
میفهممِت ها ولی خب چون تا حالا هیچ وقت برام پیش نیومده شاید هم اومده یادم نیس یا نمیفهمم چیه ، درکِت نمیکنم !!
امیدوارم از این حالت دربیای =)
:)))) خسته نباشی :دی 
نه خب، قرار نیست برای همه پیش بیاد، ان شاالله برای هیچکسی هم پیش نیاد، ولی برای تجسم و توصیفِ بهترِ این حالت، اون قسمت از انیمیشن فوق العاده‌ست :دی
ممنون :) 
من الان همه ی زندگیم شده اون قسمتیش که غمگین میدوئید و روی همه ی خاطره ها دست میکشید ..
دقیقاً همونقدر آویزوون :))))
غمگین که هیچ‌وقت ندوئید! یعنی دویدنش یادم نیست :))) ولی خب همون قدر آویزون؟ :دی ای بابا :) 
اوهوم، یادمه.
و بیشتر اون قسمتی که خشم تصمیم به فرار میگیره و بعدا که منصرف میشن دیگه هیچی هیچی تو مغز دختره کار نمیکنه و همه ی اهرم و دکمه ها از کار میفتن. شادی و غم و خاطرات اصلی هم نیستن. یه حالیه مثل الان من :| همه چی از کار افتاده و دیگه بدون هیچ حسی فقط پیش میرم..
اون به سمت فرار پیش میرفت! شما ببینید به چه سمتی پیش میرید، خودتون اگه خوب نیست، شخصا جلوش رو بگیرید :)) 
ولی من عاشق اون قسمتی از این انیمیشنم که مادر دختره سر میز شام به شوهرش چشم و ابرو تکون میده که یعنی با دختره حرف بزن، بعد مَرده همش سعی میکنه منظور خانمش رو بفهمه و تو مغزش بلوا میشه :))) دیالوگای اون قسمتو عاشقم :)))

برای شادیِ روحِ شادیِ مغز اینجانب هم صلواتی ختم بفرمایید جمیعاً :|
:))))) آره ،عالیه اونجاش :دی

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم :/ الفاتحة مع الصلوات :)) 
ماهی نشدیم خیالِ راحت :-|
والا :|
عه عه چرااا :)))
اون موقع که شادی یه کانال پیدا کرد و گفت : ببخشید که نمیتونم ببرمت غمگین ، شادی حق رایلی ـِه . بعد نتونست رد بشه و کاناله پاچید ، بعد غمگینو گم کرد ، 
بعد واسه اینکه پیداش کنه گفت : خب من الان اگه غمگین بودم چیکار میکردم ؟!
و به این نتیجه رسید که خوابش میاد و حال نداره :| بعد ردیف آخر همه ی خاطره های آبی رو دنبال کرد و رسید به غمگین .. غمگین داشت میدوئید اینجا دیگه :)) 
در عین حال دستشم روی یه کلی خاطره بود :|
ینی خاک تو سرم ، من اگه اینقدر که اینو یادمه زیستمو یادم بود پونزده نمیشدم ://
رایلی :))) اسم شخصیت اصلیش رو خیلی دوست داشتم که رایلی بودش :دی هیچ یادم نبود :)) 
واقعا می‌دوئید؟ از غمگین بعیده آخه :)) ولی خب یه چیزایی داره یادم میاد :)) 

اشکال نداره حالا، جبران می‌کنین :))
سلام من گاهی روزها همینطوری میشم باید بگذره ...
ان شاالله میگذره... 
ولی بعد حساش درست شد!زمان میبره:)
اوهوم :) 
ای بابا...
چون میگذرد غمی نیست...
بله :) 
اینساید اوت رو ندیدم و نمیدونم که چه حسی داری میدونم که اگه هم دیده بودم بازم نمیدونستم!
اما اینو میدونم که ما آدما بعضی وقتا گم میشیم جاده میپیچه و ما نمیدونیم کدوم وری شده و تو یه تهی بزرگ گم میشیم و معلوم نیست تا کی ادامه پیدا میکنه. میتونه سریع تموم بشه میتونه هم تا آخرش تو همون تهی گیر کنیم. ولی تو همین تهی امیدای کوچیکی وجود دارن که میشن همون تابلوهای شب نمایی که کمکمون میکنن تا کمتر گم بشیم. و دوتا پایی که هنوز بهمون وصلن تا دنبال تابلوها بریم.
نه، اگه می‌دیدید می‌شد تجسم کرد اون لحظه رو ... 
فکر نمی‌کنم برای این‌بار امیدی مونده باشه برام :)
یه هدیه ای که آدما دارن اینه که میتونن حتا به پیشامدای ناممکن دل ببندن. من که اسمشو گذاشتم امید صفر درصدی :) مهم نیست که ممکنه یا ناممکنه مهم اینه که من میخوام.
البته اینم هست که آدما این جمله های "اینبار دیگه..." رو بیش از صد دفعه تو زندگیشون میگن. هر مرحله سخت تر از مرحله ی قبل میشه تاحدی که به نظرم این سختی به صورت نمایی رشد میکنه! پس مطمین باش بالاخره حالت خوب میشه و یه روز دیگه فکر میکنی بدبخت ترین آدم دنیایی و دیگه هیچ امیدی برات وجود نداره و حتا همون روز هم بالاخره دوباره زخمات التیام پیدا میکنن بلند میشی و جلوتر میری و دوباره سقوط میکنی و بدبخت ترین آدم دنیا میشی. هر آدمی تو عمرش حداقل یه روز بدبخت ترین آدم دنیاست و حق داره ناامید باشه. پس این اشکالی نداره! اما این که بدبخت ترین آدم دنیا بمونه تقریبا فرق داره.
امید کاذب هیچ فایده‌ای نداره ... این خودگول‌زدن بیشتر ضرر زده بهم :) 

:) 
امید کاذب با صفر درصدی فرق داره
چه فرقی؟ چیزی که ناممکنه، کاذبه، الکیه،دروغیه! :) 
صرفا تو یه شراطی ناممکنه تو میتونی شرایط رو عوض کنی و برسی. ولی کاذب وقتیه که نشه یا خودت شرایطو عوض نکنی بعد بگی خب حالا ممکنه فلانطور بشه.
وقتی ناممکنه یعنی ناممکنه! پس نمیشه شرایط رو عوض کرد! کلا ناممکنه دیگه :) وقتی بشه شرایط رو عوض کرد که دیگه ناممکن نیست :) 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up