دقیقاً وسطِ آبان! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

بیدار که شدم، سرم سنگین بود ... نمیخواستم بیدار بشم! مگه چقدر شیمی خونده بودم که بخوام مدرسه‌ هم برم؟! ساعت هفت و ربع بود که سعی کردم با آمادگیِ مثبت‌منفیِ یک درصد آماده بشم و وقتی کیفم رو برداشتم و قفل دوچرخه رو باز کردم، فهمیدم که چقدر ما انسان‌ها بدبختیم و چقدر خدا بودنش ملموسه ... صبح زود بود ولی خسته بودم ... 

حوصله نداشتم و تمام راه به این فکر می‌کردم که چجوری شیمی رو بخونم تو مدرسه؟ :| وقتی رسیدم، جایی که دوچرخه رو قفل می‌زدم خیلی شلوغ بود و جای زیادی نبود ... به زور یه جایی رو پیدا کردم ولی جای دست نبود واسه قفل زدنش... قفل گیر کرد و دقیقاً نفهمیدم چی شد که دیدم خیلی‌کم دستم خون اومده و قفل هم موقتاً از جاش در رفته و در حینی که نگران بودم الکی تأخیر بزنن و میخواستم سریع برم سر صف؛ بیخیالِ قفل شدم و رفتم و یه‌ذره به دستم آب زدم که حس کردم دلم داره ضعف میره .. فشارم اومده بود پایین و این همش بخاطر این زخم الکی و کوچیک بود... همیشه همینطوری میشه! فقط لازم غذایی نخورده باشم، یه زخم کوچیک هم فشارم رو پایین میاره و این رو امروز فهمیدم :| ده دقیقه طول کشید تا صف بسته بشه و شروع کنن مراسم رو :/ یه‌ذره که گذشت حس کردم حالت تهوع دارم و سرم میخواد گیج بره و چیزی نمی‌گذره که چشمام سیاهی برن و حالم بهم بخوره و حتی بی‌هوش بشم! می‌دونین چند وقته بی‌هوش نشدم؟ دلم بی‌هوشی خواست :/ بله این‌گونه بود که وسط مراسم و بدون اینکه صدایی از فرد سخنران شنیده بشه و فقط از بچه‌ها می‌شنیدم که میگن: "سیبیل داریم صدا نداریم" :| بر وزن "تصویر داریم صدا نداریم" :| و همین که فهمیدم با اونجا موندن و مقاومت هوشم سر جاش بر نمی‌گرده، رفتم که آبی به سر و صورتم بزنم ولی خب فایده‌ای نداشت ... 

رفتیم کلاس و زنگ اول هم ریاضی ...! قرار بود ورقه‌هامون رو بده و منم منتظر شنیدنِ نمره‌م بودم چون توی تقویتی گفته بود که نمره‌ها خیلی خرابه! هرچند من ته دلم از ورقه خودم مطمئن بودم، چون خداروشکر خوب نوشته بودم ... دبیر اومد و ورقه‌ها رو در آورد و به من داد تا با خوندن اسم به همراه نمره :دی ورقه‌ها رو پخش کنم ... قبل از اینکه شروع کنم به پخش‌کردن بچه‌ها پرسیدن نمره خوب هم داشتیم؟ که دبیر گفت آره 20 هم داشتیم و با چشم و لبخند به من اشاره کرد و من از نمره‌م آگاه شدم ... به صورت خالص! نوزده و نیم شدم و بعد از من یه هیجده داشتیم و بقیه همشون از هیجده پایین‌تر شدن! :) خداروشکر و واقعا خدا رو شکر که مقتدرانه واردِ ریاضیات شدم هرچند که زیاد نخوندمش! 

خلاصه‌اش می‌کنم : زنگ آخر هم رسید و امتحان شیمی هم رسید و استرس هم ... سوالات واقعا آسون بود و دوباره خداروشکر که خدا خودش کمک کرد و خوب نوشتم و فکر نمی‌کنم نمره‌ی زیادی از دست داده باشم ... خدایا شکرت. 

+ آدم یه‌وقتایی از یه‌‌چیزایی خسته میشه! من الان دقیقاً از همه‌چی خسته‌ام! حتی از داستان خوندن :|

  • Mr. Moradi
  • شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۷:۳۷
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۵۷
۸ موافق

نظرات ( ۲۴ )

دوچرخه تو ندزدیده بودن؟!!همش منتظر بودم بشنوم که دزدیدنش:|اخه چرا قفل نزدی؟!!!
داخل مدرسه بود، کسی مال دیگری رو نمی‌بره که! مال خودشو بر میداره ... کسایی هم که دوچرخه ندارن اونطرف نمیرن که ببینن کدوم دوچرخه قفل داره و کدوم نداره. 
چرا قفل نزدم؟! گفتم که! گیر کرد و از جا در رفت... وقت درست‌کردنش رو هم نداشتم.
شما یه دکترِ خیلی خوب نیازمندین خدایی ! :/ برین دکتر خب :| 
خدا رو شکر که خوب دادین امتحانو :) ایشالا نمره اینم مثِ ریاضی میشه :))
اصن تو ریاضی نمره بالایی گرفتن یه حسِ انیشین گونه به آدم میده :| 
چرا خب؟ افتادن فشار زمان گرسنگی و زخم شدن دست و استرس داشتنِ همزمان طبیعیه! :) 
خداروشکر :) ان شاالله :) 
آره :دی
یه کیزایی نه یه چیزایی فک کنم الانم که الانه فشارت دوران داره:)))
اشتباه تایپیه خب :/ پیش میاد! غلط املایی نیست که :/
منم چند وقته صبا که بیدار میشم نمیخوام بیدار شم :)))
من که از اولین روز مدرسه اینجوری شدم :)) 
عوض عوض داره گله نداره :))))
بلی بلی :)) 
مایه ننگ نه یعنی چیزه... مایه افتخار سیستم آموزشی کشور ;)
نه،خدایی با این کامنتتون هیچی نفهمیدم :)) حالا چرا مایه ننگ؟ چرا مایه افتخار؟ کی؟ من؟ او؟ ما؟ :دی
غش؟:/
چقدر خوب که با دوچرخه میرین...
خب وقتی خودتونو میشناسید همیشه بیسکوییتی چیزی در کیفتون باشه که ضعف نکنید.
بیسکوییت ترد که نمک داره توصیه میشه.
خیلی کیف داره آدم همیشه بالا ترین نمره کلاس باشه، من توو دانشگاه بدون استثنا همیشه بالاترین بودم اما توومدرسه پیش میومد که گاهی کمترم بشم.
غش که نه! ولی سرگیجه و سیاهی رفتن چشمام حتما پیش میومد اگه همونجا میموندم... 
اوهوم،خوبه :) 
من اگه اینقدر منظم بودم که لوازمِ لازم رو ببرم که الان استرس امتحان رو نداشتم :)) 
آره ،خیلی کِیف داره :) معمولا برعکسه! تو مدارس نمره‌شون بالاست ولی دانشگاه دیگه نمیشه اونقدر بالا نمره آورد :)) 
آخ آخ این خستگی اول صبحو خیلی خوب میفهمم اصلا
هعی :(
بذار دانشجو بشی، خودت متوجه حرفم میشی، صبر کن ;)
ای بابا :)) 
مگه چند بار تا حالا از هوش رفتی؟!!!
من تا حالا تو عمرم بی‌هوش نشدم!!!!
دو بار یا فوقش سه بار ... برای قبل از 7 سالگی هم هست... 
مگه میشه؟ :|
عِ ؟ :/ نمیدونستم واقعا ! :) فقط من وقتی غذا میخورم میرم باشگاه فشارم میوفته جایِ دیگه تا حالا فشارم نیوفتاده :|
منم امروز فهمیدم :دی
منم عربی رو خوب دادم :))) خوشحالم شیمی رو خوب دادید :)))
زخمش مطمئنید کوچیک بود ؟! :/ 
خداروشکر :) 
آره ،خیلی کوچیک بود :|
منم فکر کردم الان دوچرختونو میدزدن
@.@
چه زرنگ
: )
جاش امن بود آخه :) 

:دی
آره!!
خب مثلا واسه چی بی‌هوش بشم؟!!!
نمیدونم دیگه!! پیش نیومده!!
خداروشکر که پیش نیومده :) 
نمیدونم مال چی هست. خون میبینم همین حال شما بهم دست میده. بدنم داغ میشه، گوشم شنواییش رو از دست میده، سرم گیج میره و جلو چشمم تار میشه و اگر نشینم میفتم زمین. 
هر قدر فکر میکنم دلیلی برای اون پیدا نمیکنم.
نه، من در این حد شدید حالم بد نمیشه... 
دلیل خاصی فکر نمی‌کنم داشته باشه، هرکی یه واکنش‌هایی داره بالاخره :) 
اینکه بالاترین نمره ی کلاس رو بگیری خیلی خیلی حس خوبی داره :)
خداروشکر که امتحاناتتون خوب شده :)

آروزی موفقیت :)
اوهوم :)
خداروشکر :)

ممنون :) 
خستگی.. منم خسته م.. و دقیقا از همه چی..
راهی داره رفعش؟
از خستگی هم خسته شدم من :(
راه ... تنها چیزیه که تا وقتی پیداش نکنم، خیالم راحت نمیشه ... توی بی‌راهه رفتن خیلی خستگی داره، خیلی ... 
باز هم خاطرات خوب مدرسه :)
ان شاالله که چیز خاصی نیست...
این پست های مدرسه رو از همه بیشتر دوست دارم، می دونستید؟
خوب؟ :) 
ان شاالله :) 
نه، نمیدونستم :)) 
من دیشب همچین حال خسته طوری داشتم...

آآآآآآآفرین بر شما و درود و صد درود که تو ریاضی بیست می گیری :دی براوو!!! :)))

:: جدا آدم یه وقتایی دلش میخواد بیهوش شه :| اکثرا هم تو مدرسه یه همچین فکری به سر آدم میزنه :)))
:) 

ممنان :)) 

+ هعی :/ :)) 
/-:خب شما چطوری شیمی خوب دادی؟رمز موفقیتتون چیست/-:
من تاحالا اصلا بیهوش نشدم این منصفانه نیست))-: 
به‌سختی :)) 
خب خداروشکر که بی‌هوش نشدید تا حالا :) 
چه جالب منم به سختی امتحان شیمی دادم ولی خب شدم یازده از15شماهم به همین سختی امتحان دادین؟
نه خیلی دوست دارم بیهوش بشم فک کنم مثل خوابیدنه نه؟
نمیدونم :|
دقیقاً یادم نمیاد چجوریه :دی
نمی‌دونین چه‌قدر خوشحالم که شیمی نداریم :))
خوشحالی هم داره :)) 
منم خیلی خوشحالم که دیگه تاریخ نداریم :دی
سلام.
ازاینکه هم درسخون هستید و هم با احساس، و بااین ظرافت طبع می نویسید از شما ممنونم.

همیشه خوب باشید.
سلام
:) 

ممنون:) 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up