همش همین بود امروز! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

شاید باورش براتون سخت باشه، چون باورش برای خودمم سخت بود! دیروز اونقدر توی مدرسه بهم با اون دل‌درد سخت گذشته بود که توی خونه، هیچی درس نخوندم! امروز امتحان فارسی داشتم و دریغ از اینکه به یک صفحه‌اش نگاه کنم! راستش ساعت چهار بعدازظهر دیروز بود که کتاب رو گذاشته بودم جلوم و می‌گفتم، اینکه چیزی نیست! تا شب میتونم ده دور بخونم :| همین گفتن بود و تا ساعت 12 شب مختار دیدن و هیچیِ هیچی نخواندن! :/ یعنی دقیقا و دقیقا هیچیِ هیچی! 

زنگ اول فیزیک داشتیم و دروغ نیست اگه بگم از اول سال حتی یک‌بار هم به قصد خوندنش، بهش نگاه نکردم! همش حس می‌کردم این فصل جز چهارتا ضرب و تقسیم چیزی نیست! و خب چیزی هم نبود! دبیر فیزیک (که قبلا هم ازش گفتم) اومد و نشست و دست به دفترش برد تا بپرسه از همه!! :)) من هم برخلاف همه‌ی سالهای قبل که حداقل اسمم شماره‌ی بیست به بعد بود و حتی سی به بعد، اسمم شماره‌ی پنجمه!! به جان بچه‌های نداشته‌ام و نداشته‌تون، توی همون چند دقیقه‌ای که داشت از سه نفر اول میپرسید چندتا ورق زدم و همین!! پنج‌تا سوال چهارنمره‌ای میپرسید و خب من خاطراتی با این پنج‌تا چارتایی دارم توی ابتدایی :)) چهارتا رو یه‌جوری تونستم بپیچونم و بگذره ولی خب سوالی که واقعا و واقعا آسون بود وشاید اگه عجله نمی‌کردم و توانش رو حفظ می‌بودم، میتونستم بگم ولی خب نشد! و گفت 16 :)) یادمه سوم ابتدایی بودم و معلم علوم رو می‌پرسید و روشش هم همین پنج‌تا سوال چهارنمره‌ای بود ... یکی از سوالاش یادم نیست چی بود ولی کلمه‌ی باریک و کوتاه رو داشت توی جوابش؛ معلم هرچی سعی کرد با ادا و اشاره بهم بفهمونه این دو کلمه رو، نتونست :)) و خب شدم شونزده! و خب نمی‌تونست تبعیض قائل بشه ولی خب با مداد نمره رو گذاشت :)) یادش بخیر، خدا میدونه چقدر از اون شونزدهِ موقتی ناراحت شده بودم!! یعنی اونقدر دیوونه بودم که با ماشین حساب میومدم نمره‌هام رو حساب می‌کردم و معدل میگرفتم و تاثیر 16 رو میدیدم و غصه میخوردم :)))) ولی امروز، هرچقدر سعی کردم از دست این دبیر ناراحت بشم، نشد که نشد :)) اصلا چهره‌اش، حرف زدنش ، درس دادنش، نمره دادنش، امتحان گرفتنش، آفرین گفتنش، مرسی گفتنش، راه رفتنش، یه جور خاصی برای من دوست‌داشتنیه... :) جالبه برام :) آخر زنگ که شد، چشماش رو درشت کرد و با شگفتیِ آمیخته با بدجنسی گفت : خوب حال‌گیری کردم با پرسش‌هااا :)) 
زنگ دوم عربی داشتیم ... و امتحان عربیِ هفته‌ی قبل رو 19/25 که 19/5 وارد کرد، شدم :) 
زنگ سوم هم رسید، دبیر فارسی سوالا رو به من داد ببرم تکثیر کنم و بیارم ... دلم نمی‌خواست نگاه کنم!! ولی خب دلم می‌خواست نگاه کنم! البته در فاصله‌ی تکثیر کردن و آوردنش و امتحان گرفتنش، فرصت اضافه‌ای نبود که بخوام چیزی که ازش بلد نیستم رو برم نگاه کنم! ولی خب یه کلمه رو دیدم و اومدم بالا و وقت شد نگاه کنم و درست بنویسم :))) اینم هزینه‌ی رفت و آمد و زحمتیه که کشیدم خب :دی ولی نه، خودم بلد بودم و اونقدرا سخت نبود و ان شاالله، بالای 19 میشم :) 
از مدرسه زدم بیرون، دیدم این دل‌درد دست از سرم بر نمیداره! سه سال پیش که هنوز بلد نبودم چجوری تحملش کنم و به اصطلاح خم به کمر :دی نیارم، یه‌بار که دبیر اجتماعی من رو آورده بود برای پرسش و منم داغانِ داغان بودم، نه از لحاظ درسی ولی دل‌درد نمیذاشت بفهمم چی دارم میگم ... و خب پام رو گذاشته بودم روی سکو و با دستم، به پام تکیه داده بودم، آخرش دبیر هم پرسید چته؟؛ واقعا نمیدونم چرا گفتم پام درد می‌کنه :| آخه پام؟ ://// تعجبی نمود و گفت تو این سن همچین پادردی که نمیتونی یه‌جا وایسی، خیلی عجیبه‌هااا، حتما یه دکتر برو! پیرمردا اینقدر پاشون درد نمیکنه، تو سنی نداری که :/ :))) .... 
از مدرسه اومدم بیرون و رفتم اون دستِ میدون ، دیدم یه دکه‌ای "داستان" رو که به لطف خدا و رحمت الهی، کاملا نم‌ناک بود رو داره :) همیشه از یه جای دیگه می‌گرفتم، این‌بار از اونجای همیشگی نگرفتم و به همین دکه‌ی روبه‌روی خیابونِ مدرسه راضی شدم و گذاشتمش تو کیفم و عصا [چتر] به‌دست اومدم سمتِ تاکسی‌ها و مغلوبِ درد شدم :| 
+ و دیگر هیچ :|
++ در عنوان گفته شده که "همش همین بود امروز!" و الان هم که غروبه[پس دیگه روز نیست] ، و شاید امشب، همش همین نباشه :)) 

  • Mr. Moradi
  • يكشنبه ۲ آبان ۱۳۹۵ ، ۱۷:۰۸
  • روز نوشت
  • نمایش : ۱۲۰
۴ موافق

نظرات ( ۱۶ )

یادش بخیر منم زمان مدرسه کتابو میزاشتم جلوم میگفتم عه این که چیزی نیس تا شبم خیلی مونده میخونم حالا .... تمام برنامه های تلوزیونو نگا میکردم بعد کی بود که درس بخونه:|
اصلا به‌طرز عجیبی زمان سرعت پیدا می‌کنه :| و البته برنامه‌های تلویزیون هم به همون اندازه جذابیت پیدا می‌کنه :|
اصلا زمان مام ایکیو اینا بود کلا معما طرح میکردن مام خودمون ایکیو میشدیم زودتر از اون حل کنیم هی هی:|
:)) 
دلت چشه؟ خب یک دکتر برو جوون. ما پیرمردهام اینقدر دل مون درد نمیکنه! 
نمیدونم چشه! ولی خب یقین دارم دکترها هیچ‌کاری نمی‌تونن انجام بدن! ضرر نرسونن، سودشون رو نخواستم :) 
اه امتحانای مدرسه
انقدر سرشون کابوس دارم که الان سر تز نوشتنم ندارم
:( 
فقط شما درک می‌کنین من رو :)
چقدر تو به نمره فک میکنی آخه ! :) انقدرا هم حرص خوردن نداره به خدا :)) ولی خوش به حالت انصافا :دی

شما اینو نگاه کردی ، ما سالِ قبل (امتحان ترم خرداد نهم) چون سوالا نهایی بود ورقه رو گیر میاوردیم میشستیم میخوندیم :| البته بعضی هاش ها :) یکی دو تا فقط :) الان نمیدونم چرا عذاب وجدان ندارم ! :/ شاید کلا وجدان ندارم :|

++ هنوز وقت نکردم برم برا آبان رو بخرم ، البته تو تبریز که فک کنم کلا از سوم به بعد میاد .
چرا خوش به حالم انصافاً؟ :)) 

نه بابا، این چه حرفیه،وجدان به این خوبی :)) دانش‌آموزیه و همین اتفاقا دیگه :دی

++ :))
راستی ؛ خب برو دکتر دیگه ! .. چرا نمیری ؟ :/
ممکنه زبونم لال مشکلی خب داشته باشی .
مهم نیست برام :) شایدم عادت کردم :) 
چون به نمره و اینا بیشتر فک میکنی و سعی میکنی نمره بالایی بگیری :)
نه، این خوش‌به‌حالی نمیاره :)) 
نخونده کامل شدن ها عجب میچسبید :)
اصولا هم تو ادبیات زیاد بود ازینا :)
اوهوم :) 
من خیلی درسخون بودم. همیشه سرم تو کتاب بود ولی به جایی نرسیدم :-/
ای بابا :(
خب...دل درد...چرا نمی رین دکتر؟؟؟ یه آزمایشی چیزی...هوم؟

حرص نمره رو نزنین اینقدر :) مثلا من دیروز حالم بد بود...از امتحان و پرسشم فقط تونستم امتحانو حاضر کنم...و امروز تنها کسی که اسمشو برای پرسش صدا زد من بودم...نرفتم...صفر هم گرفتم...و بعد درس داد! ینی فقط منتظر صفر گرفتن من بود انگار :))) الان من باید خودمو بکشم ینی؟ خب صفر گرفتم دیگه! چی شد مگه؟ :/ قرار نیست همیشه صفر بگیرم که...دفعه ی بعد جبران میشه و تمام :)) به همین راحتی :دی
با دکتر رفتن چی میخواد بشه آخرش؟ :/ به دکتر و این‌چیزا فکر نمیکنم چون میدونم کلا بدردنخورن :) 

اینقدر بدم میاد از این دبیرایی که فقط از یکی میخوان بپرسن:/ اگه میخواد بپرسه حداقل از ده نفر بپرسه نه فقط از یکی :) 
این صفرها رو فکر نکنم تاثیر بدن!! ولی اگه صفر واقعی بود، جای ناراحتی داشت خب :)) همیشه نمیشه جبران کرد آخه :) 
در کل خسته نباشین
( :
ممنون :) 
چقدر خوبه که شما با این اهمیت و علاقه درس می خونین.
شاید باورش سخت باشه ولی من تا حالا پسر درسخون (اونم توی این سن که همه به دنبال شیطنتن) ندیدم
از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت می کنم
و اما دل درد... متاسفانه من جریانشو نمی دونم... جدیه؟
با این اهمیت که بله :) ولی علاقه نه :)) 
منم دختر درسخون ندیدم توی اطراف و اینا :))) 
خیلی ممنونم :) 
جریانی نیست.. یعنی تا الان درباره این دل‌درد چیزی ننوشته بودم ... خیلی وقته که بعضی وقتا دلم شدید درد می‌گیره :) 

خب دیگه بهتر :) اگه علاقه هم ندارید و همچنان انقدر اهمیت می دید واقعا جای تقدیر داره
نوشتید سه سال پیش... یعتی دست کم سه ساله این دل درد وجوپ داره... به دکتر مراجعه کنید حتما. نگرانتون شدیم
چی بگم والا :)
نگران نباشین :) سابقه‌اش که از سه سال بیش‌تره ولی این خاطره‌ای که گفتم برای سه سال پیشه :) 
جمله آخر عالی بود
ممنون :) 
سلام وقت بخیر . از تیتر مطلب قابل حدس بود که صحبتی دارید که حرف حساب هست . از اون حرفایی که اگه بگی همیشه به دل میشینه . فکر می کنم استعاره خوبی هست که کلی حرف تو دل هست که باعث دل دردی نا علاج شده . انشاالله که همیشه به تمامی مراد های دلتون برسید سپاس (گل)
دل‌درد استعاره نبود! واقعا دلم درد میکرد :|
مراد هم کاراکترِ خانم شباهنگ هست نه من :)) 
باتشکر
سلام وقت بخیر اما منظور اینجانب این بود که خیلی از اتفاقات به هم ربط دارند . حتی دل درد می تونه کمتر یا بیشتر بشه . میگرن و الا اخر همگی کمتر و بیشتر دارند . در روانشناسی اسمشو میزارن میزان انتظار ما از محیط برای درک روزهایمان . استرس پنهان فوبیایی می اورد آنچنانی :-) در مورد مراد هم واقعا جدا از شوخی با تمام وجود ارزومندیم به هر چیزی که خوب است برسید چون در شما بهترین ها دیده می شود . سپاس از اینکه حالا هستید (گل)
سلام
خیلی ممنون :) 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up