چالش‌طوری! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : برای تمام بین‌التعطیلین‌هایی که آقا معلم ما را نفرین کرد!

طبق دعوتِ خانم بهار، چالشانه‌طور، این پست رو نوشتم :

بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!
:::
اولین خاطره‌ای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بود! که ساعت هشت شب که دیگه اون موقع پاییز بود و تاریک بود هوا، داشتم با دوچرخه و مامانم از پارک میرفتیم خونه، که خب سخت بود سرعتِ خودمو با بقیه که پیاده بودن یکی کنم، داشتم جلو جلو میرفتم که یه آقایی که توی تاریکی حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم، بهم گفت آرومتر برو با مادرت بیا [یا یه همچین چیزی] :| آخه یکی هم نبود بگه به تو چه :/ خب از اون موقع دیگه یه فوبیایی دارم اونم اینه که توی تاریکی و حتی غیرتاریکی از یه جای خلوت بدم میاد رد شم! نمیترسما:/ بدم میاد :| [شما بخونید : میترسم :دی]
یه خاطره‌ی دیگه هم یادمه که خیلی قدیمیه، چون قبل از اینکه مدرسه هم برم، خیلی اوقات بهش فکر می‌کردم؛ اونم اینه که با خانواده رفته بودیم شهربازی؛ داداشم که چندسالی بزرگتره اونقدر اصرار کرده بود که این سفینه رو سوار بشه که بالاخره بابام راضی شد باهاش بره ... مامانم مثلا من رو گول زده بود و من رو برده بود، برام بستنی قیفی خریده بود، بستنی‌ش هم صورتی بود و فکر کنم با طعمِ توت‌فرنگی :)) خب من که حسم قوی بود و می‌دونستم که چه خبره، ولی خب بستنی‌ش خوشمزه بود :| چیزی که یادمه و آزارم میده اینه که وقتی میخواستیم برگردیم و من فهمیدم، مقداری از بستنی که باقی مونده بود رو پرت کردم کناری [که این قسمتش خیلی واضح یادمه که با دست راست پرتش کردم سمتِ چپ!] کلا بچه مزخرفی بودم :|| خودمم بدم میاد از بچگیم! [الان که به این خاطره فکر می‌کنم می‌بینم من با اون بستنی خیلی بیشتر سود کرده بودم تا داداشم با اون سفینه! سفینه‌ای که جز سرگیجه و حالت تهوع، سودی براش نداشت :دی]
:::
یکی از گزینه‌های چالش هم این بود که آتیش زدنِ مدرسه در ازای دوماه نتِ مفتی! الان این نتِ مفتی رو صاب‌چالش تضمین می‌کنه؟ :)) اگه مدرسه‌مون در این حد قدیمی نبود که حتی ویکی پدیا هم داره، حتما این گزینه رو انتخاب می‌کردم :)))
:::
اینم عکس از پنل مدیریت :

* بعضی از دوستان، وقتی از پنل عکس میذارن، همه‌ی جعبه‌ها رو می‌بندن به جز آمار :)) چی بشه خب؟! البته واضحه نظرات خصوصی باید بسته باشه! 

۳ موافق

نظرات ( ۱۰ )

مورد اولی که نوشتید سوتیِ اون دبیر باهوش بوده نه شما :/ چه انتظاری از بچه اول ابتدایی داشته که بتونه بنویسه واقعا؟! :| 
پنجمی‌ها اذیتمون می‌کردن ،واسه همین میخواست از خودمون مبصر انتخاب کنه :)) کی بهتر از من :دی / عِـه! راست میگیدا :) سوتیِ ایشون بوده :)) 
والا پیشنها نیلی بود ، نتم خودش میده :دی
من کلاس اول که بودم مامانم فقط کم مونده بود خودم رو هم بندازه تو ماشین لباسشویی :| بخاطر تمیز بودن لباسام مسئول بهداشت شدم :|
ممنون که شرکت کردین :)))
:))
هرچند نفهمیدم چی شد دقیقا ولی همون پوکر فیس رو درج می‌کنم :|
خواهش میکنم :) 
همیشه از مبصر بودن و قبول مسئولیت فرار میکردم و الان هم همینطور :(

این خاطره رو گفتی منم یه چیزی یادم میاد ، تو پیاده رو داشتم دوچرخه میروندم فک کنم دوم یا سوم بودم یه پیرمردی یهو دستمو گرفت گفت برو تو خیابون برون نه تو پیاده رو :/ کم مونده بود فحشِش بدم :|

+ روز اول چجوری گذشت ؟ :دی برا من یکی که خیلی سخت بود با اون صندلی هایِ چوبی که اصن آدم رو زمین بشینه راحت تره -__-
قبلا حاضر بودم مبصر بشم ولی سه ساله که دیگه تمایلی ندارم به این‌کار :) 

عجب :| 

+ حالا می‌نویسم از روز اول :) 
مرسی درج نمودن :دی
گفتم من مبصر نبودم ، مسئول بهداشت بودم ! 
:)) 
اوهوم :) 
ابتدایی دوست داشتم مبصری رو! حتی تر تو راهنمایی انتظامات مدرسه بودم و رئیس شوری...اما الان یه میلیون هم بهم بدن همچین مسئولیتایی رو قبول نمی کنم! :/

:: خط آخر پست D: من D:  
هیچ‌وقت به شورا راه پیدا نکردم :)) 

:))) 
منم اول ابتدایی خیلی سوتی دادم! فکرکنم خاصیت این دوره‌ست :))

چالش بانمکی بود :))
آره دیگه! آدم هیچی نمیدونه و یهو تنهایی‌وار واردِ یه محیطِ جدید میشه :) عادیه اینجور سوتی‌ها :))

خب شما هم میتونین شرکت کنین :) 
چه پنل شلوغی داری مستر :))
خیلی، خیلی :)) تازه برچسب‌های زرد رو هم برداشته بودم که نیفته توی تصویر :دی
شما نمینوشتی هم ما ترس میخوندیم:دی
اینقدر واضح بود یعنی؟! D:
همون بهتر! من یه بار رئیس شدم اونم به زور انتظار داشتم همه ی کارای مدرسه رو من انجام بدم! یادش میفتم دلم میخواد رو مدیرمون اون قانون کلت معروفو پیاده کنم ینی :|
به زور؟؟ عجبا :))) 
تجربه شد براتون :|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up