دِلا تا کِی اسیرِ یادِ یاری؟ :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

این روزها ، که انگار می‌خوام چیزِ باارزشی رو از دست بدم ، دارم تند تند غصه می‌خورم! :| انگار که دیگه وقتی باقی نمی‌مونه برای فکرکردن! که انگار با اومدنِ این مهرِ دوست‌نداشتنی ،‌ باید همه‌چی رو کنار بذارم! نه برای درس! که برایِ حضورِ ذهن داشتن و تمرکز! این روزها که اصلاً نمیتونم درست رویِ موضوعی فکر کنم! یا اگه متنی رو میخوام بخونم باید سه چهاربار تکرارش کنم تا بفهمم چی میخواد بگه! ذهنم قدرتِ پردازشش اومده پایین! 

برای همین ، دارم با عجله ، غم و ناراحتی‌هام رو یکجا جمع می‌کنم تا بعداً یادم نره که چقدر برام مهم بود ... که یادم نره چقدر میتونست بهتر باشه این اوضاع ... و اینکه حالا که دیگه قرار نیست چیزی عوض بشه ، پس من ناچارم خودم همه‌چی رو همینجور ادامه بدم ... و دیگه به هیچی فکر نکنم!! گفته بودم که به هرچی فکر می‌کنم ، دیگه محاله که اون مورد اتفاق بیفته؟ آره ، دقیقاً همینطوریه! به هرچیزی که فکر کنم دیگه محاله که اتفاقی با اون راه و روش بیفته!! یه مثالِ کوچیک میزنم : یه روزی داشتم به راه‌هایی فکر می‌کردم که ممکنه باعث بشه امتحانِ ریاضی گرفته نشه! از نیومدنِ دبیر و خرابیِ ماشینش تا تعطیل بودنِ مدرسه به علتِ برف! حتی به این هم فکر کرده بودم که ممکنه یکی از دانش آموزا مثل اون روز تویِ کلاس چهارم ، یه اتفاقی براش افتاده باشه و دبیر راضی بشه که اون روز امتحان نگیره!! اما میدونید چی شد؟ هیچکدوم از اینا که اتفاق نیفتاد هیچ! حتی خراب بودنِ دستگاهِ کپی و نبودِ ورقهِ A4 ـهِ سفید هم نتونست مانعِ امتحان بشه!! به هر شکلِ عجیبی که بود ، امتحان رو گرفت! :))) یعنی اصولاً‌ به هر راه‌حلی که فکر کنم ، دیگه محاله که مسئله با اون راه ، حل بشه ... در عوض به هر راهی که فکرنکنم ، دقیقاً همون اتفاق میفته! در مثالِ بالا به هیچ عنوان ، به خرابیِ دستگاهِ کپی و نبوده ورقه فکر نمی‌کردم! ولی اتفاق افتاد؛ هرچند که نتونست جلویِ امتحان رو بگیره :)

::::

اینکه دارم پشتِ سرِ هم از این پست‌های مبهمِ دوست‌داشتنی[:دی] میذارم ، تنها دلیلش همینه ؛ که میخوام دیگه کمرنگش کنم! خیلی کمرنگ! چون اصلاً پاک شدنی نیست! مثلا رویِ یه ورقِ سفیدِ کاغذ ، چندتا خطِ بزرگ و سیاه بکشید و هِی رویِ اونها رو پر رنگ‌تر کنین! در حدی که کاغذ بخواد پاره بشه! حالا اگه یه پاک‌کن بردارید و بخواید پاکِش کنین ، آیا کامل پاک میشه؟ معلومه که نه! سیاهیِ کمرنگی که همیشه یادآورِ اون خط‌های درشت و سیاه بودن ، باقی می‌مونه ؛ برجستگی‌های کاغذ که یادآورِ شدتِ کشیدنِ مداد رویِ کاغذ هست ، برای همیشه ، باقی می‌مونه ؛ حتی از پشتِ کاغذ هم، سیاهیِ مداد ، مشخص هست و هیچ‌وقت از بین نمیره! این دقیقاً وضعیتِ من هستش! شاید در واقعیت اون کاغذ رو بریزید دور و یکی دیگه بردارید ؛ ولی کاغذِ فکریِ من ، از بین نمیره ... مخصوصاً برجستگی‌های پشتِ کاغذ ، همیشه با من می‌مونه ...

حالا که قرارِ بمونه پس سریع‌تر پاکش میکنم ، تا فقط همون حدِ کمرنگ شده‌اش بمونه ؛ سریع‌تر ؛ ولی نه اونقدر سریع ، که کاغذ هم پاره بشه!

::::

یه آهنگی هست که محشره کلا ... حال و هوایِ تک تکِ کلماتش رو می‌فهمم! و تک به تکِ کلمات و موسیقیِ پس‌زمینه‌اش رو دوست دارم ... 

دریافتِ آهنگِ منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست ... از حسین کشتکار بوشهری

۹ موافق

نظرات ( ۲۰ )

پاراگراف آخر انگار حرف دل منم بود...آره خطش میمونه، هرچند کمرنگ اما میمونه
برایِ همیشه ، می‌مونه ...
:)
پاراگراف دوم خییلی تجربش کردم برای اتفاقای مختلف زندگی و خیلی جاها اینقدر ناامید بودم و خدا از یه جایی برام کارو درست کرده که فکرشم نمیکردم ... و همینطور برعکس یه جاها که همه چی خوب بوده با یه اتفاق ... همه چی نابود میشه .

آهنگ هم عالی :)
:)
اوهوم ... اولی که در اوج ناامیدی از جایی که انتظار نداریم ، همه چی درست میشه خیلی خوبه :) دقیقاً هم طوری هست که اصلاً انتظارش رو نداریم و حتی احتمالش رو هم نمی‌دادیم؛ یکی از این اتفاقا باید بیفته برام :)) و اما دومی هم خیلی سخته ... اینکه یهو همه‌چی از دست بره ، واقعا خیلی بده :|

:)
((: خب یه روش شما به اون چیزایی که به نفعتونه فکر نکنین مثلا باید فکرمیکردین صبح دستگاه کپی درسته اینطوری احتمالش میرفت بالا که خراب بشه  نه؟(((:  دی: دور از جون شما فکراتون مثل چشم زخم میمونه مثلا میگن چقد این استکان قشنگه یهو میشکنه دقیقا چیزبرعکسش اتفاق میوفته...((: درمورد بند اخرم من چیزی نفهمیدم /:
نـه!! نه اینکه از یه چیزی خوبی‌ـش رو بگم ؛ اون از بین بره یا بد بشه :// کجایِ متن اینطوری گفتم؟ این فکرهای من درباره‌ی اتفاقاتِ مربوط به خودم هست نه اشیاء و لوازم :|
((: دی: منم گفتم مثل همون ینی تومایه های اون نگفتم شما اونطوری که ینی متنو خوندم یاد اون افتادم (: منظورو بد رسوندم
آهان ؛ بله :)
من زیر پستای مبهم فقط تسلیم میشم :)))
:))
برا منم خیلی اینطور میشه که به هرچی فکر می کنم اتفاق نمیفته
:)
سلام
آهنگ "ای دوست" عالی بود !
اینقد عالی بود که قبل از اینکه مطلب رو بخونم ؛ خواستم ازتون بابتش تشکر کنم :)
ممنون !
سلام
خواهش میکنم :)
وای این آهنگه -_-
من رو یاد مسیر در ورودی دانشگاه تا خوابگاه میندازه! ساعت 12 شب! هر بار همین مسیر رو با این آهنگ طی میکردیم. خیلی غم داره داخلش خیلییی
آره، دقیقا بخاطر همین غم انگیز بودنشه که دوستش دارم! راحت اشکِ من رو در میاره ...
به این میگن یه اهنگ غمگین 
اوهوم :)
منم تو زندگیم خواستم اون کاغذ خط خطی رو پاک کنم ولی ردش باقی مونده.
:-|
 باقی می‌مونه ، برای همیشه :|
ممنون بابت معرفی آهنگ.خیلی خوب بود :))))
خواهش میکنم :) 
آهنگ عالی بود :(
:) 
بهترین کار رو میکنید!
آدم باید بخواد و اگه بخواد و شرایط جور باشه , می‌شه! یه‌وقتایی فکرشم نمی‌کنی ؛ ولی خدا یه معجزه می‌ذاره وسط زندگی‌ات و باورت نمی‌شه یه هفته قبل چه‌قدر حرص می‌خوردی!

این اتفاق توی همین ماه برای من افتاد... وضعیتی که چهارسال داشتم و کلی واسه رهایی ازش ؛ نذر و نیاز کرده بودم ، یه شبه ... دقیقا یه شبه درست شد!

چون تورا نوح است کشتی‌بان , ز طوفان غم مخور...

+ این پاراگراف آخر؛ خودش یه کتاب بود , آفرین :)
من از این معجزه‌ها میخوام =)) کارِ من یکساعته هم قابل حل شدنه حتی :)) البته چون به یه ساعته حل شدنش فکر کردم، محاله که یه ساعته حل بشه :|

یادش بخیر :) این شعر رو پارسال باید حفظ می‌کردیم ولی الان یادم رفته... 

+ ممنونم :) 
با این حجمه ی فکر و مشغولیتای ذهنی...امیدوارم بتونم از مهر تمرکز کنم :)

:: با این آهنگ خیلی موافقم...
منم امیدوارم بتونم :)

خیلی خوبه آهنگش ...
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
** **** ****** * ***** *** ***** *** *******
برو خدا روزی‌ـت رو جایِ دیگه بده :|
این آهنگا چیه شماها گوش میدید؟ :|
پست های قبلی گفتم شاد باشید :|
آهنگای شاد گوش بدید تو این سن چه کاریه :|||
اکثرِ این آهنگایی که بهش شاد گفته میشه، یه‌جوریه! نمیدونم چجوری بگم!
:)
آهنگ....
صداش که میپیچه تو  فضا اشکم خود به خود میاد....
اوهوم ...
ﺩﻻ‌ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺍﺳﯿﺮ ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭﯼ؟ ﺯ ﻫﺠﺮ ﯾﺎﺭ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺩﺍﻏﺪﺍﺭﯼ؟ ﺑﮕﻮ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺯ ﺷﻮﻕ ﺭﻭﯼ ﻟﯿﻠﯽ ﺗﻮ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ؟ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﻢ، ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻡ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﯼ ﻫﺠﺮ ﻧﮕﺎﺭﻡ ﮐﻨﻮﻥ ﻋﻤﺮﯾﺴﺖ ﺑﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻭﺻﻠﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﯿﻨﻪ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﻧﺪﺍﺭﻡ
خیلی قشنگه :)
یه آهنگ مشترک لبخند رو لبام آورد ..!
فکر می کردم فقط منم که به این سبک آهنگ علاقه دارم ..!
منتظر نتایج کنکورم و میشه گفت تقریبا رو هوام ..
می تونم بگم هیچ حسی به مهر ندارم . هر چند از همون اولم نداشتم ..!
به جشنی که بچه ها برای فارق التحصیلی گرفته بودن نرفتم ، اون فضا و اون آدما
هیچ جوره منو به سمت خودشون نمی کشن ..
صفحه ی ذهن من اغلب سفیده .. چون حافظه ی ضعیفی دارم که بابتش همیشه شکرگزارم :)
آهنگ خوبیه :) 
ایشالا رتبه موردنظرتون رو میارین :) 
من که حس تنفر دارم نسبت به مهر :|
فارغ‌التحصیلی البته نه فارق :)) 
:) 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up