یادِ تو چه می‌کند، با حالِ خرابِ‌ من ... :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

تنها حرفی که میتونم به عنوان کسی که از خیال‌پردازی ضربه خورده ، بزنم اینه که ، هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت ، واقعیت‌ها و حقیقی‌هایِ زندگیتون رو به چالشِ پر از دردسرِ خیالات ، نبرید! از من عبرت نمی‌گیرید ، از شخصیتِ کاپ [دی‌کاپریو] تویِ اینسپشن عبرت بگیرید که الان دیگه نمیتونه رویا بسازه :دی

نمیدونم حماقتم از کجا شروع شد! ولی راستش میدونم! اما حماقتِ بزرگی نبود! واقعاً نبود! دیگه از کِلَش بازی کردن نیم‌ساعت قبل امتحانِ ترم دوم که احمقانه‌تر نبودش ... ولی شروع شد! ناخواسته ، ادامه پیدا کرد! اوایل قصدم داستان‌سازی بود! ولی مدتی که گذشت ، فضایِ اطرافم که عوض شد ، بیشتر که فکر کردم ؛ قصدم شد تغییرِ زندگیم! هنوز هم ، بزرگترین که دیگه نه! ولی بهترین پیشنهاد و راه‌حل هست برای تغییرِ فضایِ اطرافم! فقط مقدارکی عقل و شعور و درک و فهم! میخواد که هیچ‌کدوم ؛ به معنایِ واقعیِ کلمه هیچکدوم ندارن! :دی

ادامه‌اش دادم ... ولی واقعاً جدی نبودم! یه‌جورایی داشتم با فکر و ذهن و خیالم شوخی میکردم! به قولِ معروف : شوخی شوخی، جدی شد! ... جدی هم نشد! ولی دیگه دستِ خودم نبود! نگرانیم ، بی‌قراریم ، دلشوره‌ام ، هیجانم! ، تخیلم ، و همه‌ی احساساتی که میشه نام برد ؛ دیگه دستِ خودم نبود! ناخودآگاه میدیدم داره قلبم تند میزنه! چون فلانی ، فلان حرف رو زده! ناخودآگاه خوشحال میشدم! چون یادِ یه‌لحظه‌ای افتادم :/ ناخودآگاه ناراحت می‌شدم! چون همچنان یادِ فلان حرف و فلان حرکت افتادم! ناخودآگاه حدس میزدم!! ناخودآگاه می‌خندیدم! ناخودآگاه نفسم بند میومد! ناخودآگاه دلشوره میگرفتم! حتی ناخودآگاه تویِ خیالاتم پست مینوشتم!! ... دیگه دستِ خودم نبود ... دیگه دستِ خودم نیست! نمیتونم ناراحتیم رو کنترل کنم! یکهو مثلاً مشتم رو میکوبم به دیوار یا میز و غیره! به‌طوری که الان انگشتام همه درد میکنن! ذهنم مشغوله ، بدونِ اینکه خودم بخوام! با اینکه همه‌جا تاریکه ولی حداقل تا دو و نیم خوابم نمی‌بره ،‌به‌خاطر همین ذهن‌مشغولی!!‌ میخوام کامنت بذارم ، وسطش یه‌دفعه یادم میره پست درباره چی بود!!! میخوام پست بنویسم ، وسطش همه‌چی رو قاطی میکنم و همه رو با هم پاک میکنم! میخوام غذا بخورم ؛‌ نه ، این‌یکی رو درست انجام میدم :دی

ولی حس میکنم رشته‌های ذهنم در هم پیچیده شده و گره خورده ... گره کور خورده که باز هم نمیشه! چون دیگه دستِ خودم نیست! همه‌ی فکرهام جابه‌جا شده! همینجوری ، مثلِ علف‌های هرز ، داره رشد میکنه و نمیشه جلوش گرفت! واقعاً نمیشه! میشه البته! ولی نمیتونم! یعنی نمیدونم چجوری!

+ اینکه این پست‌ها براتون مبهم به‌نظر میاد صرفاً به این خاطر هست که شما میخواید کلِ ماجرا رو بدونید :دی وگرنه اصلِ مطلب ، اصلِ نوشته و فهمیدنِ منظورِ این نوشته ، نیازی به دونستنِ ماجرا نداره!! خیال‌پردازی همتون میدونید چیه؛ فکر و خیال و اضطراب و دلشوره رو هم میشناسید! پس مبهم نیست! ولی قبول دارم که موضوعِ کلیِ این نوشته‌ها مبهم هست :)

++ من قدرتِ خوبی تویِ خواب‌سازی و رویاپردازی دارم! میتونم داستان‌هایی به طولِ یکسال بسازم و بهشون فکر کنم و خسته هم نشم! ولی تا حالا هیچکدوم رو ننوشتم ... قصدِ نوشتن دارم ولی ننوشتم تا به حال ... چون صرفاً بخاطر رفعِ خستگیم و به اصطلاح دلِ خودم داستان‌سازی و خیال‌پردازی میکنم ؛ نه برای رمان‌نویسی ... تا به حال هم ، خیلی جزئی از واقعیت‌هام تویِ فکر و خیالاتم استفاده کردم به استثنایِ همین یک مورد که البته جدی نبوده و نیست! ولی دستِ خودم هم نیست :)

+++ ان شاالله پستِ بعدی بهتر از پست‌های اخیر میشه :)

  • Mr. Moradi
  • سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۵ ، ۲۲:۴۰
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۱۷
۶ موافق

نظرات ( ۹ )

بنویسیدشون ، من نوشتمشون و به تازگی قصد دارم دوازدهمیش رو بزارم تو وبم ..
:)
ان شاالله اگه بشه ، خیلی واضح‌تر قصد دارم بنویسم! ولی نمیتونم منتشرشون کنم :)) فکر و خیالی که از واقعیتِ زندگیِ شخص الهام گرفته شده باشه ،‌ یه مقدار سخته منتشر کردنش :)
منتظرِ خوندنِ نوشته‌هاتون هستیم :)
این قسمت:
"ذهنم مشغوله ، بدونِ اینکه خودم بخوام! با اینکه همه‌جا تاریکه ولی حداقل تا دو و نیم خوابم نمی‌بره ،‌به‌خاطر همین ذهن‌مشغولی!!‌ میخوام کامنت بذارم ، وسطش یه‌دفعه یادم میره پست درباره چی بود!!! میخوام پست بنویسم ، وسطش همه‌چی رو قاطی میکنم و همه رو با هم پاک میکنم!"
و این قسمت:
"ولی حس میکنم رشته‌های ذهنم در هم پیچیده شده و گره خورده ... گره کور خورده که باز هم نمیشه! چون دیگه دستِ خودم نیست! همه‌ی فکرهام جابه‌جا شده! همینجوری ، مثلِ علف‌های هرز ، داره رشد میکنه و نمیشه جلوش گرفت! واقعاً نمیشه! میشه البته! ولی نمیتونم! یعنی نمیدونم چجوری!"
دقیقا حرف های دلم بود،به قدری به افکارم نزدیک بود که حس کردم خودم نوشتم شون...
و در مورد پی نوشت یکی مونده به آخر:
همیشه هنر نوشتن خیلی خیلی مهمه،اشخاص زیادی هستن که خوب میتونن رویاشون رو پرورش بدن و افکارشون خیلی خاصه اما اینکه نمیتونن اونو به نمایش بذارن و به بقیه ثابت کنن هیچ وقت کشف نمیشن...
و اینکه امیدوارم بتونید بنویسید،و از همه مهم تر اعتراف غلیظ بنده راجب به پست تون،عرض کنم که اونقدر گیج هستم که با هر خط تایپی که میکنم باید به پست تون مراجعه کنم و خط بعدی رو تایپ کنم
خیلی هم خوب :))

موضوع اینجاست که من نمیخوام به کسی ثابت کنم!! کسی نیست که بخوام بهش ثابت کنم! اصلا برام خوشایند نیست که کسی بخواد از فکرام خبردار بشه ، مخصوصاً توسط خودم و نوشته های خودم ...
نه ، این چه حرفیه :) پست یه مقدار ابهام داره ، همین باعث میشه یادتون نمونه :)
نوشتن همیشه می تونه ارامش بخش باشه . این نصیحت رو از یکی که خیلی وقته مثل خودته داشته باش:
بنویس. داستان هات رو بدون توجه به اینکه اکثر الهام گرفته از شخصی خودت هستند. راحت باش . همه ی نویسنده ها شخصیت های داستاناشون از شخصیت های نزدیک به خودشون هستند. نگران نظرات بقیه هم نباش . یک داستان و یک شخثیت خیالی همیشه دارای استراکات فراوانی با خالقشون هست .
یک روز حدود  ۷ سال پیش با خوندن چند صفحه رمان «اعترافات- ژان ژاک روسو» خیلی هیلی به این نویسنده حسودیم شد ( نه به این دلیل که فکر می کردم می تونم به خوبی اون بنویسم ) تنها به این دلیل که شجاعت نوشتن نداشتم.
امروز هم خیلی ناراحت هستم که به جای نوشتن و به اشتراک گزاشتن رویا پردازیهایم اون ها برای همیشه توی خروارها خاطره مبهم گم شده اند.
ببینید، حرفتون قبول و ممنونم بابت گفتنش ، ولی اینکه بقیه بفهمن چی توی سر و فکر و خیالم میگذره برام خوشایند نیست :)
اینا همش تاثیرات دیدن همون اینسپشنه:)
قبل از دیدنِ اینسپشن هم همینطوری بودم البته :)
در مجموع نوشتن یکی از بزرگ‌ترین قدرتای انسانه که فقط خودش بلده و بس؛ پس تا وقتی که آلزایمر نگرفتی و الفبا رو فراموش نکردی این قدر بنویس، بنویس، بنویس...
اوهوم :))
رویا داشته باش همشهری...این لازمه اما خیال پردازی اقتضای سنته نگران نباش درست می شه در آینده نزدیک :)
:)
اگه بنویسید خودتون هم راحت بشید شاید.
شاید :)
ذهن زیادی فعال همیشه واسه آدم دردسر میشه!بعضی وقتا باید واسه یه مدت به طور کلی خاموشش کرد و فقط یه سری دستور کلی بهش داد مث برنامه ریزی کردن ذهن یه ربات:)
نمیشه که :) ذهن خاموش شدنی نیست :)
توضیح اینکه چطور میشه خاموشش کرد یکم سخته مث تمرین«فکر کردن به هیچ چیز»میمونه!باید یه خلا تو ذهن ایجاد کرد !تقریبا البته:)
:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up