ده دقیقه به یکِ نیمه شب! :: مُنَقَّش
دردانه نوشت : باقری

یک ماه و ده روز پیش ، پستی نوشتم که سر تا سرش استرس بود ... استرسِ اینکه مبادا چیزی که حسابش رو نکرده بودم[و در عینِ حال حدس اولم بود!] اتفاق بیفته ... استرسی که داشتم جنسش اونقدر متفاوت بود که هیچ راهی برای کم کردنش نداشتم! 

حدود بیست ساعت پیش ، فهمیدم سوالی که توی پی نوشتِ اولِ اون پست نوشتم رو ... فهمیدنش ، هشیارترم کرد ولی آروم نه! دقیقاً برخلافِ فکرام بود! همون فرضیه ای که بهش گفتم محال! ولی محال که نیست، حتی ممکن هم هست ... دیگه واقعا طاقت اون مقدار از استرس رو نداشتم ، مثل بار قبل خیلی یکهویی پر از استرس نشدم! دیگه فکر نمیکنم که از این به بعد ، بتونم مثل یک ماه و ده روز پیش ، یکهویی پر از استرس و تشویش بشم! ... گیج شده بودم... وقتی موضوع رو فهمیدم به گیلکی گفتم مگه عقلش گرد شده؟ مگه خل شده؟ این چه حرفیه؟ این چکاریه؟ ؛ وقتی عصبانی میشم گیلکی حرف میزنم! گیلکی عصبانیتم رو بهتر نشون میده! البته نمیخواستم عصبانیتم رو نشون بدم! ولی اینجوری بیشتر اعصابم آروم میشه ...  همینطور داشتم اینا رو میگفتم و سعی میکردم که ناگفته‌ای باقی نمونه! باقی نموند! بحث رو عوض کردم ! توی ظاهرم فقط لرزش صدام واضح بود! اما تونستم تا یک و بیست دقیقه ظاهرسازی کنم! خیلی خوب تونستم از عهده نقش بازی کردن بر بیام!  وقتی اومدم که به اصطلاح بخوابم، تازه همه چی شروع شده بود ، من برای فکر و خیالاتم ارزش قائلم ، نمیتونم نابودیشون رو با چشمام ببینم یا حتی با گوشام بشنوم! برای همین اکثرِ اوقات مسائلِ حقیقی رو بازیچه‌ی خیالاتم نمیکنم! 

جالبه که خودم عمداً اون حرف و بحث رو پیش کشیدم! چون واقعاً میخواستم بدونم! شاید هم نمیخواستم چیزی باشه که من ندونم! خواب که چه عرض کنم! یکساعتی با آهنگ و فکر و خیال مسخره گذروندم ... یه متن هم نوشتم و میخواستم منتشر کنم همون موقع! که منتشر نکردمش در آخر! ... ساعت نزدیک سه شده بود که کم کم خوابم برد! یادم نمیاد خوابم چی بود ولی حسِ خوبی نداشتم ... حالم خیلی به نگرانی شبیه هست! ولی ترکیبِ ناشناخته‌ای از استرس و تشویش و دلشوره‌ست ... 

غروبِ امروز ، بابام که با موضوعی، یک ماه و ده روز پیش، وقتی مامانم پیشنهادش داده بود، مخالفت کرده بود ، دقیقاً همون رو پیشنهاد داد ؛ این‌بار مامانم مخالفت کرد :)))) انتقامِ قشنگی بود :)))

+ هیچی نیست! واقعاً هیچی نیست! میدونم که هیچی نیست! فقط من به خیالاتم اهمیت میدم! فقط براشون ارزش قائلم! نمیتونم نابودیشون رو ببینم! فقط همین.

  • Mr. Moradi
  • دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۵ ، ۲۱:۲۹
  • دل نوشت
  • نمایش : ۱۱۶
۷ موافق

نظرات ( ۶ )

منم وقتی عصبی میشم میزنم کانال ترکی :]
آقا یه تگ مبهم نویسی اضافه کنید ، لازمه واقعن :)))
:)
متاسفانه این قالب که کلاً تگ‌ها رو درست و حسابی نشون نمیده! ولی موضوع "دل‌ نوشت" هم مناسب هست برای این متن‌ها :))
((: + کلا صحبتی نکنم درموردش فقط فهمیدم هیچی هیچی نیست /: ((: دم مامانا گرم با انتقام گرفتنشون
:)
من چرا هیچی نمیفهمم ؟ :/ گنگ نویسی خیلی خوبه ولی نه در این حد که بخوای منِ فضول رو به کشتن بدی :دی
واقعا گفتنی نیست آخه :)) 
کانال عوض کردن وسط عصبانیت فکر کنم کلا ذاتیه. بخصوص تو پسرها. داخل خوابگاه زیاد داشتیم این مورد رو! هرکسی اعصابش خورد میشد میزد کانال بقلی! 

اوهوم :)
ها؟؟؟ . . آها مثلا الکی فهمیدم چ خبره :)
:)
دم مامانتون گرم:))
اوهوم ، خیلی کِیف کردم :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

up